۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

آیا سیاست درخارج هم گندیده!(یا کمی درددل!)

 
 
The Disquieting Muses

1- دوسال بود که بچه هایم را ندیده بودم ودختربزرگم آمد اسکاتلند برای یک سفر کاری ده روزه وفقط 14 ساعت نصیب من شد که 5 ساعت اش هم خواب بود ازفرط شب بودن. ومن اینجا چه می کنم! ورفتم دورازچشم شما که گریه کنم برای خودم وبرای فرزندانم وبرای هموطنانم وبرای ایرانم. همین. روی صحنه که نمی توانستم بزنم زیرگریه، های های. توجه داشته باشید که من یک دلقکم ونه یک آخوند سیاسی. قبلاً هم که بمناسبت تفاوت دلقک وآخوند را توافق کرده ایم با هم: "دلقک درپسله - بحال وروز خود - گریه می کند که درصحنه دیگران را بخنداند. آخوند درپسله - بحال وروزخود- می خندد که درصحنه دیگران را بگریاند."

2- این جملۀ معروفی است اگرشنیده اید: "همۀ حرف ها گفته شده است وحرف جدیدی وجودندارد. هنرما درنوع نگاه ما به حرف تکراری است." این اگر درحوزۀ ادبیات وهنر گفته شده است بیشتر؛ من آن را به حوزۀ نوشتاری خودم هم تسری می دهم واعتراف می کنم که من حرف جدیدی نمی زنم مثل همه. ولی حرف های تکراری را "جدید" می زنم. وازاین نظر من منم ونمی توانم بگویم من نه منم! این اولین بند از سه دلیلی است که من چرا اینقدرمنم زدن را دوست دارم واز تواضع آبدوغ خیاری (مربوط بدنیای قدیم ریا وزشتی)بیزارم.  درپاسخ به کامنت بزرگواری گفتم این را که بودنم را دوست دارد اگرکمی ازخودم (منم) جدا بشوم هم توصیه اش. بروی چشمم.

3-درست است من سخت خوان می نویسم که پنجاه درصد آن ازبی سوادی وبی عرضگی درساده نویسی است؛ ولی پنجاه درصد آن عمدی وبرای جلب دقت خواننده برای خواندن است اولاً، آبستن انتخاب کردن واژه ها برای قابلیت حمل چند مفهوم متکامل باهم است ثانیاً؛ زیبایی کنایه وایهام وطنزدرادبیات فارسی است ثالثاً، حال کردن باشما وکمی هم یادبگیریم ازهم است رابعاً و نگاه داشتن طولانی ترشما در آغوش وبلاگیم است خامساً.
نوشته چه ازنظر شکلی وچه ازجنبۀ محتوایی "راحت الحلقوم" باشد خواننده را درگیر نمی کند واثرگذاریش را کم می کند. مثل تفاوت روزنامه وکتاب. روزنامه مصرف موقع خواندن دارد درحالیکه کتاب مصرف درذهن ماندن. ضمن اینکه نثر نویسنده ناموس نویسنده است: "اگرنقل قول درستی کرده باشم از فیلسوف بازیگر - البته خوش تیپ- رضا کیانیان نازنین." و چنددلیل دیگر...مثل نثر کوبنده وآهنگین را دوست دارم. مثل می خواهم خواننده ازنفس خواندن هم لذت ببرد. مثل تفاوت وتمایز با دیگری را دوست دارم. وچندتای دیگر...!

4- من اگرآوارگی را انتخاب کردم دراین سن- همه برمی گردند که بمیرند دروطن و دژخیم همین راهم دریغ کرده از پیران قوم - بدنبال هدفی بود که گاهی گفته ام ولی نه تنها شما بلکه هیچ کس دیگرهم باورنکرده جدی بودنم را دردلقکی. می خواهم یک روز دلقک برای ایرانیان درداخل ایران درست کنم مثل کارناوال ریودر100 سال دیگر. چون که معتقدم تا مسلمانان نتوانند موضوع شادی وهیجان درعرصۀ عمومی که مستلزم آزادی زنان است را بوجودبیاورند وتثبیت کنند؛   قادربعبورازدنیای قدیم به تجدد نخواهند شد. وورود به تجدد جزازهمین مسیرغیرقابل اجتنابی که غرب رفته است وبدیلی ندارد ممکن نیست.
وآنروز که درآغوش فرزندم به کودکیم صعود کردم؛ آنی دنبال خودگم شده ام درغرب گشتم ودرهمان لحظه آن پست را مخابره کردم برای شما که رفته ام توی کما! فعلاً؛ وچندروزنباشم با اجازه! وزودبهوش آمدم.

5- روستا همه جا روستاست وشهر همه جا شهر. درروستا که بودیم همه پسرعمو، دختردایی وعمقزی، بی بی اوغلی بودیم؛ همه. اختلاف مان سر چندسرتاس گندم وجو بود برسرخرمن که با گذشت یکی واغلب با نفرین دیگری حل می شد وهمۀ معامله مان دوساعت آب از قنات روستا که شب مال من باشد یا روزمال تو. والبته هیچ گاه گوشت همدیگرراهم اگرمی جویدیم استخوان یکدیگررا دورنمی انداختیم چون همه باهم فامیل بودیم وما! منی وجودنداشت دردنیای روستای تاریک.
وقتی درروشنایی برق شهر ها پیداشدند دیگر یک قبیله ودوقوم وچندروستا نبودند حتی؛ که اگرفامیل نیستند باهم ناآشنا هم نباشند بجهت دوستی ها ودشمنی های میخ طویله ای*بلکه باهم غریبه بودند بالکل. - بعدش راکمی ساده تعریف می کنم-:

آدم های غریبه برسرتضاد منافعی که پیدا می کردند مرتب باهم دعوایشان می شد درشهرغریب ویقۀ همدیگررا می چسبیدند واغلب هم کسی درجنگ پیروزنمی شود. درهیچ جنگی! بعداز مدتی ستیز وکشمکش بیهوده دیدند که اینطورنمی شود و عمر شان درجنگ های انفرادی وحداکثرخانوادگی چندنفره دارد تلف می شود ودست آوردی هم ندارد، وحاصل همۀ این یقه گیری ها برای همه منفی بوده است. پس آمدند ونشستند وبرخاستند وقانون نوشتند تا اختلافات شان را این بار با قانون حل کنند؛ بجای روستا که باسفارش به اخلاق وخدا وپیغمبر حل می شد اختلاف ونزاع. وبه این ترتیب سنگ بنای تمدن جدید ریخته شد ودنیا آمد تا اینجا که غرب آمده. واتفاق جالبی که افتاد این بود که قانون شهری دراثر تکرار، تبدیل به عرف شد وازآنجا بجایگاه اخلاق جدید صعودکرد. پس فرمول این بود:

الف- انسان قدیم درروستا وبااخلاق قدیم "ما" بود. ب- انسان شهری با اخلاق قدیم ودینی وروستایی شد من(انسان گرگ انسان) وجنگ مغلوبه شد. پ- وقتی انسان غریبۀ شهری خیلی زودفهمید هیچ جنگی برنده ندارد، دست ازیقۀ همدیگر برداشت وقانون نوشت.ت-  بعد هم اینقدربراجرای قانون پافشرد که ملکۀ ذهنش شد وشد عرف واخلاق جدید. وراهی غیر ازاین وجودندارد مستقیم به بهشت: پست مدرن ها همانقدرچرند می بافند که همپالکی هایشان بنیادگرایان!

آیا مرحلۀ بعدی انسان پیشرفته همان رسیدن به "ما"ی آگاهانه است؟ امیدواریم. سرتان را بیاورید جلو درگوشتان آهسته حقیقتی را اعتراف کنم: 
"هم اینک نیز غرب پیشرفته بسیار مهربان تر وبا عاطفه ترازشرق عقب مانده است"
- یکی دیگرازدلایل چرا "منم" زدن رادوست دارم. چون مرحلۀ مهمی از دوران گذاراست.برای همان دوست گفتم-

6- وقتی رسیدم بغرب اول خواستم خودم را لوس کنم وبگویم من هم هستم بازی. ولی دیدم بازیگران سیاست چنان سرگرم بازی سی ساله هستند که جایی پیش بینی نکرده اند برای "یارسازی"! پس شدم آسته برو آسته بیا که گربه شاخم نزند. ودیدم سیاست درخارج ازمرزها هم گندیده است ازنوع "من آنم که رستم بودپهلوان"ِ احزاب ِ روز وشب روی هم هرکدام سه نفر ِ حداکثر با یکی هم تودلی! من هم تنهاییم راکول کردم ونشستم دردنیای مجازی. درحالیکه کارمن ونسل من وتخصص من وگرفتاری من و مسئولیت من و... همه واقعی بودند بسختی. خوب معلوم است که گاهی کم بیاورم وبخواهم قایم بشوم ازدست خودم واز خجالت مردمانی که گرفتار نفهمی ماهم هستند ونه همه اش زیاده خواهی های آخوندی!

7-من به اصلاح وانقلاب ورادیکال ومیانه رو وازاین قبیل مفاهیم باوری وانتخابی وترجیحی ندارم. من فقط به "تغییر" بعنوان تنهااصل لایتغیر طبیعت یا خدا ایمان دارم. وتغییر را درزاویۀ 180 درجه داشتن با کسی یا چیزی(دراینجا رژیم آخوند ها) نمی دانم. من دنبال زاویۀ اختلاف دودرجه ای هستم که استعداد ایجاد فاصلۀ  180 درجه را داشته باشد درفردای دستیابی به پیروزی. من تغییر کوچک اجتماعی می خواهم با نتیجۀ بزرگ. من تغییرسیاسی بزرگ نمی خواهم با نتیجۀ کوچک مثل همیشۀ تاریخ مان. من به گفتمانی برای تغییر می اندیشم. این گفتمان موردهمت ودرخواست من گفتمان جاری درجوامع دموکراتیک پیش رفته نیست که ازنوع تغییر پروسه ای است وسنت طبیعت (خلقت) وبتدریج است وسرحوصله وگفتگو(Dialogue ). من برای ایران وشبیه ایران گفتمان  چکشی وگلوله ای را تشخیص می دهم که ازنوع تغییرپروژه ای حمایت می کند. تغییرجزیی ولی یکباره. وبرای همین روحیۀ تحکم دارم وفرماندهی. ومقداری ازمنم هایم هم ازاین روحیه می آید. آخرین دلیل توجیهی برای منم زدن هایم خطاب به آن دوست. من وشما رفیق جان جانی می شویم بهمین زودی چون ازیک جنسیم: "انسان وخود خواه". آخرکسی چطورمی تواند بدون خودخواهی دیگری خواه شود!

8- آن دوست منتقد درکامنت مبارکش ضمناً گفته بود که بالا پائینم باهم نمی خواند. یعنی ادعاهای نوشته هایم متناقض است تاجایی که گاهی دریک متن هم صدروذیل باهم نمی خواند. البته که احتمال چنین خطایی از من پرگو وپراکنده گو هست ولی خوشبختانه ایشان بموردمشخصی اشاره نکرده بودند ومن هم با استناد به اینکه نمونه نداشتم می زنم زیر ادعای سرورمحترمم ومی گویم: ممکن است بیشتر بخاطر مجمل نویسی وخلاصه گویی است واگرمشروح بشویم باهم بتوانم ازعدم تناقض هم حتی دفاع کنم. چون واقعیت این است که من بدلیل تناقضات تحلیل های رسمی وارد وادی تحلیل شدم وبشدت از تناقض بدم می آید. دوستان دیگری هم مرا حمایت کرده بودند که خیلی خوشحال شدم ودوست جوانم "جلال نازنین" هم گفته بود که خوانندگان وبینندگان وبلاگم هستند حتی اگر ازنظرتعداد کم باشند ولی پی گیر وثابت قدمند. من ممنونم وبه همه افتخار می کنم وبه جلال هم می گویم که: "نه! هم کیفیت بالا وهم کمیت زیاد می خواهم وبرای این کار بهرحیله ای! متوسل خواهم شد. یا...هو
- باورنکنید حیله گریم را. فقط افتخارم اصالت دارد دروبه دوستی با شما. وازحجم ونثروتنوع این نوشته معذرت می خواهم وقول می دهم دیگرتکرارنکنم-
....................................................................................
*دوستی ها ودشمنی های عمیق وبسیار تند را من خودم اصطلاح داده ام "میخ طویله ای" ومنظورازآن دوستی ها ودشمنی های سنتی وقدیمی است که بسیار عمیق ودیرپا وعاشقانه یا کینه توزانه وازجهت گستره بسیارکم دامنه وفامیلی یا قبیله ایست. برعکس دوستی ها ودشمنی های دنیای مدرن وانسان مدرن که بسیارکم عمق وگسترده است. برای همین هم دردنیای جدید جامعۀ مهربانی داریم؛ درحالیکه دردنیای قدیم خانواده وفامیل عاشق یا متنفر!


۱۱ نظر:

کیمیا گفت...

فیلسوف بازیگر - البته خوش تیپ وخوش صدا- رضا کیانیان ...

Ali گفت...

جسارتا میخواهم بگویم در این مدتی که کمتر بلاگ مسعود بهنود را میخوانم و مطالب شما را مرتب میخوانم نمیدانم چرا حس میکنم شما همزاد مسعود بهنود هستید . بهنود هم گاهی که از دستش در میرفت و مغلق نویسی خاص و دلنشین خودش را مینوشت محصولش بسیار شبیه متن های شما میشد .
خیال کردم مسعود بهنود برای خودش یک بلاگ دیگری زده تا فارغ از خوانندگان سنتی خودش دلقک بازی در آرد و مجبور نباشد به کسی حساب پس دهد.
اینها توهمات قبل از افطار است. جدی نگیرید .
موفق باشید

Helen گفت...

بند هفت رو دوست داشتم بسیار
:)

Dalghak.Irani گفت...

کیمیا
دیشب چقدرزیاد باران آمد درلندن از آوریل. من که دلقک وبی هویت وخنثی و بد جنس وبی حسم وقتی می خواستم فیلسوف بازیگر-البته خوش تیپ- رضا کیانیان نازنین را تایپ کنم عنقریب بود که غش کنم براش پشت کیبورد. ببین شما چقدرجسوری که با جنسیت مشخص می توانی "خوش صدایی" آقا رضای گل را اضافه کنی وهنوز هم دست از دامان نشده! مرسی برای حست. یا...هو

Dalghak.Irani گفت...

علی جان سلام.
خوش آمدی وچه خوب که برایم کامنت گذاشتی.
راستش من خودم هم حس تورا دارم گاهی. بویژه اینکه قبل ازاجارۀ مجانی اینجا از Blogspot وهنگامی که توی وبلاگ مسعود کامنت زیاد می گذاشتم، خودم هم گاهی فریب می خوردم که کامنت مرا بهنودنوشته ومتن شلختۀ اورا من.
درست است من می توانم همزاد بهنود حساب بشوم چون فقط 7 روزدیرترازمسعود بدنیا آمده ام در1325 خورشیدی. ولی از آنطرف 70 ماه اختلاف تیپ دارم با بهنود و700 سال اختلاف توان وتجربه وسواد وشهرت وتلاش و... مسعود بهنود درآن قلم مغلقی که گفتی یکی از دلخوشی ها ودوستی های خودمن هم بوده درگذشته وچه بسا من از بهنود تأثیر تقلیدی پذیرفته باشم درسبک نوشتاریم.
جداً که نمازروزه هایت قبول باشد با این حال کلنگی که بمن دادی ومرا با یکی از غول های روزنامه نگاری تاریخ معاصر ایران- باتحفظ نسبت به انتقاد به برخی تاریخ نوشته هایش- ایران مقایسه کردی. تجدید سلام وارادت به مسعودبهنود ودرودی دوباره به شما Ali نازنین. یا...هو

Dalghak.Irani گفت...

وHelen دخترنازنین!
خیلی مرسی که متن به این طولانی را خواندی وخوشحالم که بخش خیلی مهم یادداشتم را دوست داشتی. لذت ببرید مثل همیشه وبه تغییرات کوچک بیندیشیم وعمل کنیم! البته که هیچ چیز برزندگی وشادی وجوانی اولویت ندارد. این تنها اصل لایتغیر جهان هستی است. مرسی بازهم که هستی! یا...هو

کیمیا گفت...

1سلام
2 من دیشب در رو باز نکردم بدوم تو که یک دفعه یکی از پشت سر گوشمو بپیچونه و بگه:خانم محترم...یواشکی درو یه ذره باز کردم گفتم ببینم کسی میگه بیا تو؟خبری نشد.دلم سوخت برای خودم چون اتفاقا"دیشب تو شهر مام بعد از مدتها همون موقع بارون شدیدی گرفته بودورعد و برق و... (باور میکنید؟)و ذوق بارون روی پرچونگیم تاثیر گذاشته بود.حالام که مسافرم(ظاهرا"خدا هوای شما رو داره).
3...اینو چون با عجله نوشتم پاک کردم...هنوز گوشم یه کم درد می کنه..
4از این به بعد خیلی مزاحمتون میشم.ممنون که اجازه می دید.

Dalghak.Irani گفت...

این یک گزارۀ قطعی وبارها وبارها اثبات شده وصادق است که خدا مرا زیاد دوست دارد. شما لطف دارید وخواهش می کنم تشریف بیاورید تو وکمی واژه مصرف بفرمائید. مسافرت خوش بگذرد ومراهم دعا کن. چون دعا درهنگام رضایت وآسودگی حتماً مستجاب می شود. یا...هو

ابراهيم سالك گفت...

آقا دلقک سلام! پست که مثل همیشه خیلی‌ خوب، خیلی‌ عالی، مرسی‌! فقط خواستم بگم من هم خیلی‌ چاکر نیکفر هستم. به خصوص تو یک سال اخیر خیلی‌ هم فعال تر شده.

ابراهيم سالك گفت...

راستی‌ یادم رفت بگم آقا دلقک! من دلقکی شما را باور کردم از اول اساسی‌! و آن را دوست دارم.

ناشناس گفت...

دلقك عزيز چقدر از بودنت و نوشتنت خوشحالم اميدوارم ديگه دلتنگ نشي و تو لك نري من شماره 4 رو خيلي دوست داشتم چون يك فمينيست به تمام معني هستم.ارزو دارم آزادي واقعي زنان را در كشورم ببينم(محال!) روزي كه ديگر زن بودن و مرد بودن اصلاً مطرح نباشدو فقط انسان بودن ملاك باشددر همه معادلات