ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

کیش شخصیت دو رهبر اسلام انقلابی و "خون های هدر رفته"ی بهترین فرزندان ملت!

The Apotheosis of Homer


1- دو بار ممکن بود کشته شده باشم در سال 59 یا 60. یکی زمانی که دنبالم گشتند برای شرکت در کودتای نوژه و فقط یک تصادف باعث شد من از این چرخه بیرون بمانم. دوستان ایز مرا گم کرده بودند و نتوانسته بودند با من تماس بگیرند. و بار دوم در هنگامه ای که هوادار مهندس بازرگان بودم و آش مجاهدین خلق را هم می زدم همزمان. که اگر بازداشت شده بودم به این اتهام معلوم نبود با توجه به شرایط زمان و مکان بتوانم مقاومت نکنم و جان سالم در ببرم. می خواهم این را برجسته کنم که من ِ همسن رهبر سازمان مجاهدین چقدر جو گیر بودم در آن شرایط ِ "اسلام ابوذز شریعتی!". دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از هیجان انقلابی جوانانی که یا بچه بودند و حداکثر در سنین زیر 25 سال.

2- بنظرم هیچ ملتی و هیچ انقلابی در تاریخ این مقدار انبوه "خون هدر رفته" نداشته است در عمر خودش که "کشته ها" نتوانسته باشند شناسنامۀ حقوق انسانی شان را حتی بعد از سی سال به ثبت و دلسوزی و مرثیه و هواخواهی هموطنان غیر سیاسی و معمولی شان برسانند. این البته فقط شامل آن 16 هزار نفری (آمار مدعی)  نیست که انقلاب اسلامی کشته بلکه آن 12 هزار نفری (آمار مدعی) را هم که انقلاب اسلامی ضد انقلاب اسلامی کشته شامل می شود.

3- همیشه از خودم خجالت می کشیدم و می کشم در دیدن این سبعیت رژیم انقلابی خمینی - با مرگی که به مثله کرده هایش تحمیل کرد و بدتر از آن رنجی جانکاه که به بازماندگان این دردانه های وطن مستولی گرداند -  و عدم موضع گیری قاطع در محکومیت مطلق عاملان آن. زیرا که بلافاصله با خانواده های کشته های مسعود رجوی مواجه شده ام که پس ما چی؟ و نتوانسته ام دختر و پسر و مادر و پدر آن بقال و آن دیگری سبزی فروش و حتی پاسدار دهۀ 60 را بدهم که چشمتان کور می خواستید بجای انقلاب اسلام سنتی - فقاهتی خمینی از اسلام ایدئولوژیک - مارکسیستی! رجوی حمایت می کردید.

4- دادگاه نمادینی که در لندن کلید خورده برای تشکیل بزودی آن در رسیدگی نمادین بجنایات خمینی و انقلابش در دهۀ شست می تواند مرهمی باشد بر داغ دل بازماندگان بهترین و مستعد ترین جوانان ده سال اول انقلاب که اکثریت مطلق شان قربانی دو کیش شخصت آخوندی - رجوی شدند و دیگر هیچ. راحت است محکوم کردن فقط آخوندها در کشتاری که کردند. به این دلیل بدیهی هم که آنان قدرت مستقر و حاکم بودند و مسئولیت اتباع خودشان را داشتند. و چریک ها حق دارند که برای بی ثباتی نظم حاکم دست به شورش و کشتار بزنند تا مردم را متقاعد به همراهی با خودشان بکنند. اما - این اما مهم است - آیا واقعاً انقلاب ایران و هر انقلاب دیگری می توانست از فردای پیروزی بر رژیم سابق مستقر و حکومت تعریف شود. و آیا می توان یک انقلاب یک تا ده ساله را با ضد انقلاب چریک شکست داد. 

5- حتی اگر بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری سابق سازمان مجاهدین خلق (منظورم شخص رجوی است) پایان عصر ایدئولوژی را پذیرفته بود و خودش را تحت گفتمان لیبرالیسم و حقوق بشر تعریف کرده بود جا داشت که هر آنچه پیش آمده در دهۀ ایدئولوژی محور 60 را به رسم زمانه و حداکثر اشتباه در شناخت رهبرانش بخشید و جفت پا بر گذشته ها قلم فراموشی سپرد و این خون های هدر رفته را با قاطعیت بنفع "ضد رژیم آخوندی" تصاحب کرد و مرهمی بر دلهای بازماندگانش نهاد. اما سیر رفتاری رجوی در بعد از فروپاشی عصر ایدئولوژی چنان بی مایه و بدون کمترین توجیه زمان و مکانی بود و است که امروز هنوز هم تصاحب این خون های هدررفته از مُهر منحوس ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق ممکن نیست. طرفه اینکه بسیاری از کشته شده ها که یا کمونیست بودند و یا قرابتی هم با ایدئولژی سازمان مجاهدین نداشتند نتوانسته اند هدر روی خون شان را از زیر آوار سازمان مجاهدین نجات بدهند. زیرا که وقتی اکثریت مطلق کشه شدگان با جوانان گرفتار در "هیجان انقلابی پر زرق وبرق و تبلیغاتی اسلام رجوی" است راه به اقلیت های دیگر بسته می شود و شده است.

6- آرزوی محالی است می دانم. ولی باز هم آرزو می کنم که این دادگاه یا هر مجموعۀ حقوق بشری و فرهیختۀ دیگری بخواهد و بتواند با شستشوی همۀ این شناسنامه ها از آلودگی های سیاسی و کیش شخصیت های دو رهبر انقلابی؛ آنان را لخت و عور با انسانیت انسانی شان مورد توجه قرار بدهد و خون های هدر شدۀ آنان را به ما و خانواده های رنجدیده شان برگرداند تا بتوانیم بدون انگی سیاسی از رهبرانی که هیچکدام شان مورد وثوق ما نیستند تمام قد به احترام خون های پاکشان بایستیم و چون جان شیرین هر سال بحرمت شان به مرثیه ای شایسته بنشینیم. یا...هو

۳ نظر:

بی خبر گفت...

واقعا؟ اصلا کودتای نوژه قراربود اتفاق بیافتد یا یک صحنه سازی برای از میدان به در کردن رقیبان بوده؟ میخواستند شاه را برگردانند؟ (نمردبود؟).باور ادعا های جمهوری اسلامی سخت است.خوب دلقک عزیزوتیمسار جامانده از کودتای نوژه که دروغ نمیگوید که حالا کجا میشود در باره واقعیت کودتای نوژه خواند؟ کمک!

آرش گفت...

نوشته قابل تاملی بود دلقک عزیز. یکی از نزدیکان خونریزی مغزی کرده و در کما است و اوضاع بنده گریه است، حالا که حساب این چندین هزار جوان از دست را می‌کنم زجری که خانواده ها کشیدند تا حدی برایم قابل درک است.
آنها حق دارند احترام لازم از دست رفتگانشان را فارق از این دسته بازیها کسب کنند تا بتوانند کمی آرام بگیرند.

ناشناس گفت...

بی گناهان هیچ، ولی به درست یا غلط در ایران امروز منفور تر از مجاهدین خلق وجود ندارد. حتی از خ و ا.ن هم منفورترند. روی پروژه های این ها رفتن، انتحار رسمی است در جامعه ی ایران.