۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

هاشمی رفسنجانی: من در تهرانم. نمازخوانم. در سلامت کاملم. ولی در بعد سیاسی با خامنه ای قطع رابطه کرده ام!

undefined



مقدمۀ 1: دوستان محترم هوادار براندازی جمهوری اسلامی - فعلاً معلوم نیست چگونه - گفته اند که "سگ زرد برادر شغال است" لذا بیراهه می برد دلقک ما را با کند و کاو در گسل های بین بدتر و بدترین و راه بجایی نخواهد برد. دوستان عزیز اصلاح طلبان رادیکال هم می گویند: "خدا کند دلقک". اما با واقعیت نا امید اضافه می کنند که: "از هاشمی آبی گرم نخواهد شد برای رهایی نسبی ملت". به دوستان محترم می گویم دوستتان دارم و مخالفتی با فرمایش شما ندارم. و به دوستان عزیز نیز عرض می کنم که دوستتان دارم و به "دَرَک که از هاشمی آبی گرم نشود برای ملت". زیرا که من مخالف حکومت شرعی هستم و آن را ناممکن می دانم و لذا جمهوری اسلامی ایران را اصلاً حکومت نمی دانم که تازه سمپاتی هم به آن داشته باشم. و آن بدرک را هم برای این به یاران هم هدف (رهایی ایران از بلای شریعت خامنه ای) یادآور می شوم که این سخن تکراری را دوباره تکرار کنم که برای من سیاستمدار موضوعیت ندارد. بلکه فقط طریقیت دارد. اگر هم سیاستمداری بتواند موضوعیت پیدا کند بخاطر راهی خواهد بود که بزندگی راحت تر ایرانیان منجر شود و نه یک اپسیلون کمتر. پس هاشمی هم بطریق اولا در این فرمول است و اگر کاری نخواهد بکند بدرک رفتنش کمترین دعای من است در حق سیاستمدار بی مسئولیت. ولی چون من شخصاً گزینه ای میدانی نزدیک تر از رفتن بدنبال هاشمی نمی شناسم در لحظۀ حال؛ لذا با او ور می روم بدون اینکه اگر هم اشتباه بود چیزی را از دست داده باشیم. چون گفتم غیر از همین گسل مبارک؛ فعلاً میدانی برای بازی تغییر گشوده نمی بینم مطلقاً. با این مقدمه پست جدید را هم با هاشمی حاضر غایب می کنم:

مقدمۀ 2: قبلاً و طی پستی جداگانه نوشته ام که نماز عید فطر در جمهوری اسلامی تنها و تنها مراسم عمومی است که وجه مذهبی آن بر وجه سیاسی آن غلبۀ مطلق دارد. زیرا که در نماز عید فطر انبوه روزه دارانی که یکماه عبادت کرده اند برای نهایی کردن ثواب آخرت عبادت خود به نماز عید فطر می روند و توجهی به امام جماعت حاضر و جایگاه سیاسی او ندارند. و از فامیل خودم مثال آورده ام که با مواضعی کاملاً ضد جمهوری اسلامی و خامنه ای هر ساله بنماز عید فطر می روند و نماز می خوانند. و بهمین خاطر هم است که هم تعداد شرکت کنندگان در نمازهای عید فطر پایتخت بنحو قابل نشان دادنی زیادتر از هر نماز و مراسم دیگری است و هم ریخت و شکل و نحوۀ پوشش و آرایش و روش و منش این نماز گزاران متنوع و متمایز از همراهان دیگر مراسم.

1- هاشمی رفسنجانی اما امسال در غیرسیاسی ترین نماز سال نمازی سیاسی خوانده است. به این معنا که خودش را در نماز عید فطر در یک قاب با آیت الله خامنه ای قرار داده است که بگوید من در تهران هستم. در سلامت کامل هستم. مسافرت نرفته ام. کسالتی هم ندارم. و مهمتر از همه مسلمانم و نماز می خوانم. تا بتواند تصویر بلافاصله غایبش در مراسم سیاسی ملاقات رهبر با کارگزاران داخلی و سفرای خارجی را معنا دار کند در کنتراست این دو تصویر بفاصله ای کمتر از 5-6 ساعت از هم.

2- هاشمی رفسنجانی امسال در هیچ یک از مراسم عمومی برگزار شده در دفتر خامنه ای شرکت نکرده است. و کیست که نداند شرکت در این جلسات - بویژه در ماه رمضان بعنوان ماه آشتی و همبستگی - است که بار سیاسی دارد و رابطۀ سیاسی خامنه ای و هاشمی را تعریف می کند و نشان می دهد. علی الخصوص همین مراسم عید فطر که جزء معدود مراسم هایی است که نمایندگان سیاسی کشورهای مسلمان نیز در آن حضور می یابند. بعبارت دیگر رابطۀ هاشمی با خامنه ای رابطه ای مذهبی نیست بلکه رابطه ای سیاسی است. اگر این دو تصویر جابجا می شد و هاشمی در نماز عید شرکت نمی کرد ولی در مراسم حسینیه خمینی بیت خامنه ای حاضر بود هیچکس غیبت او در نماز را برجسته نمی دید و اهمیتی نمی داد و تعبیر و تفسیر خاصی نمی کرد.

3- وارد طرز چینش و نشستن رؤسای قوه نمی شوم که خیلی اهمیت ندارد و همین طور آن یک پشتی اضافه در سمت راست خامنه ای که گویا برای جنتی مختص شده اخیراً بعنوان یکی از سران پنجگانه و غیبت او هم می تواند برای عادی سازی تصویر باشد. اما نتیجه ای که برای ما نوید بخش است قطع کامل رابطۀ سیاسی هاشمی با خامنه ایست. پروژه های سیاسی کارهای بشدت بطئی و زمانبری هستند و انتظار کارهای رادیکال برای وقوع تغییرات در یک سیستم مستقر امری بیهوده و غیر واقعی است. من که صحنه را با دقت رصد می کنم سرعت "بسوی تغییرات" را خیلی خوب ارزیابی می کنم. ما توانسته ایم خامنه ای را بمحاصرۀ اطلاع رسانی در آوریم و او را منفعل کنیم. کافی است فقط دقت کنیم به تعداد سخنرانی های سیاسی اخیر خامنه ای و مهمتر از آن به محتوا و طول این ترهات تکراری. خامنه ای در اوقات اخیر کم و کوتاه حرف می زند و بسیار مهمتر از آن هم دروازه بانی بسیار شدید دفترش است در مورد انتشار این گفته ها و تصاویر. حالا دیگر از منبرهای چند ساعته و عکس های بی در و پیکر خبری نیست و بغیر از منبع دفتر خامنه ای هیچ شخص حقیقی و حقوقی مستقلی اعم از خودی و نا خودی اجازۀ یک قطره اطلاع رسانی مستقل را ندارد. و...

4- طرفه اینکه در متون بسیار کوتاهی که از سخنرانی های امروز خامنه ای در دو موقعیت جداگانه و با مخاطبان متفاوت منتشر شده است گویی که هر دو از روی یک متن یکسان کپی برداری شده باشند؛ کاملاً با هم یکسانند، غیر از جابجایی برخی جمله ها. و شاه بیت هردو هم - هم برای کاسب نماز فطر و هم برای سفیر دوست و دشمن - کلیشۀ ترجیع بند جدید خامنه ای است که می گوید: "تلاش کنید واقعیت نمایی را جایگزین واقعیت اصلی نکند دشمن". این نشان می دهد که خامنه ای بشدت می ترسد و خودش هم می داند که واقعیت های مورد استناد و باور و مراجعۀ همه - اعم از توده و نخبه و کاسب و سفیر خارجی - با واقعیت هایی (بخوان توهمات) که او می خواهد حقنه کند نه تنها کمترین همخوانی ندارند بلکه بشدت متضاد و از دو جنس مخالف هم هستند مثل همیشۀ مقایسه بین واقعیت و توهم. لذا خیلی زور می زند که بلکه با ترساندن و تهییج احساسات و کمک گرفتن از حساسیت های مذهبی مردم توهم خودش را واقعیت و واقعیت عینی و عقلی مردم را "واقعیت نمای دشمن ساخته" تبلیغ کند. اما همانطور که شعار بصیرت و جنگ نرم و دشمن شناسی و .... ده ها از این برساخته های سالیان اخیرش بعد از مدتی نقش بر آب شده این دستاویز نخ نمای جدیدش هم راه بجایی نخواهد برد. انشاءالله. یا...هو

بعد از تحریر: این شکافی که سعی می کنم مصداق هایش را نمایان کنم نه ترمیم شدنی است و نه ساکت کردنی. زیرا که از جنس اختلاف دو نوع جهان بینی و دو استراتژی متفاوت و حتی متنافر است. امید ما هم در اینجا جایگیر شده است که ادامۀ این کشمکش که تا حل شدن نهایی آن ادامه خواهد داشت - طبق سنت قطعی حاکم بر پیروزی نهایی عقلانیت به توهم - برد با هاشمی نخبه گرا بشود بجای خامنه ای توده گرا. منظورم از نوشتن هم هم نیروبخشی و امید است بخودمان و هم تأثیرگذاری بر معادلۀ کشمکش جاری تا جای ممکن.

هاشمی رفسنجانی: من در تهرانم. نمازخوانم. در سلامت کاملم. ولی در بعد سیاسی با خامنه ای قطع رابطه کرده ام!

undefined



مقدمۀ 1: دوستان محترم هوادار براندازی جمهوری اسلامی - فعلاً معلوم نیست چگونه - گفته اند که "سگ زرد برادر شغال است" لذا بیراهه می برد دلقک ما را با کند و کاو در گسل های بین بدتر و بدترین و راه بجایی نخواهد برد. دوستان عزیز اصلاح طلبان رادیکال هم می گویند: "خدا کند دلقک". اما با واقعیت نا امید اضافه می کنند که: "از هاشمی آبی گرم نخواهد شد برای رهایی نسبی ملت". به دوستان محترم می گویم دوستتان دارم و مخالفتی با فرمایش شما ندارم. و به دوستان عزیز نیز عرض می کنم که دوستتان دارم و به "دَرَک که از هاشمی آبی گرم نشود برای ملت". زیرا که من مخالف حکومت شرعی هستم و آن را ناممکن می دانم و لذا جمهوری اسلامی ایران را اصلاً حکومت نمی دانم که تازه سمپاتی هم به آن داشته باشم. و آن بدرک را هم برای این به یاران هم هدف (رهایی ایران از بلای شریعت خامنه ای) یادآور می شوم که این سخن تکراری را دوباره تکرار کنم که برای من سیاستمدار موضوعیت ندارد. بلکه فقط طریقیت دارد. اگر هم سیاستمداری بتواند موضوعیت پیدا کند بخاطر راهی خواهد بود که بزندگی راحت تر ایرانیان منجر شود و نه یک اپسیلون کمتر. پس هاشمی هم بطریق اولا در این فرمول است و اگر کاری نخواهد بکند بدرک رفتنش کمترین دعای من است در حق سیاستمدار بی مسئولیت. ولی چون من شخصاً گزینه ای میدانی نزدیک تر از رفتن بدنبال هاشمی نمی شناسم در لحظۀ حال؛ لذا با او ور می روم بدون اینکه اگر هم اشتباه بود چیزی را از دست داده باشیم. چون گفتم غیر از همین گسل مبارک؛ فعلاً میدانی برای بازی تغییر گشوده نمی بینم مطلقاً. با این مقدمه پست جدید را هم با هاشمی حاضر غایب می کنم:

مقدمۀ 2: قبلاً و طی پستی جداگانه نوشته ام که نماز عید فطر در جمهوری اسلامی تنها و تنها مراسم عمومی است که وجه مذهبی آن بر وجه سیاسی آن غلبۀ مطلق دارد. زیرا که در نماز عید فطر انبوه روزه دارانی که یکماه عبادت کرده اند برای نهایی کردن ثواب آخرت عبادت خود به نماز عید فطر می روند و توجهی به امام جماعت حاضر و جایگاه سیاسی او ندارند. و از فامیل خودم مثال آورده ام که با مواضعی کاملاً ضد جمهوری اسلامی و خامنه ای هر ساله بنماز عید فطر می روند و نماز می خوانند. و بهمین خاطر هم است که هم تعداد شرکت کنندگان در نمازهای عید فطر پایتخت بنحو قابل نشان دادنی زیادتر از هر نماز و مراسم دیگری است و هم ریخت و شکل و نحوۀ پوشش و آرایش و روش و منش این نماز گزاران متنوع و متمایز از همراهان دیگر مراسم.

1- هاشمی رفسنجانی اما امسال در غیرسیاسی ترین نماز سال نمازی سیاسی خوانده است. به این معنا که خودش را در نماز عید فطر در یک قاب با آیت الله خامنه ای قرار داده است که بگوید من در تهران هستم. در سلامت کامل هستم. مسافرت نرفته ام. کسالتی هم ندارم. و مهمتر از همه مسلمانم و نماز می خوانم. تا بتواند تصویر بلافاصله غایبش در مراسم سیاسی ملاقات رهبر با کارگزاران داخلی و سفرای خارجی را معنا دار کند در کنتراست این دو تصویر بفاصله ای کمتر از 5-6 ساعت از هم.

2- هاشمی رفسنجانی امسال در هیچ یک از مراسم عمومی برگزار شده در دفتر خامنه ای شرکت نکرده است. و کیست که نداند شرکت در این جلسات - بویژه در ماه رمضان بعنوان ماه آشتی و همبستگی - است که بار سیاسی دارد و رابطۀ سیاسی خامنه ای و هاشمی را تعریف می کند و نشان می دهد. علی الخصوص همین مراسم عید فطر که جزء معدود مراسم هایی است که نمایندگان سیاسی کشورهای مسلمان نیز در آن حضور می یابند. بعبارت دیگر رابطۀ هاشمی با خامنه ای رابطه ای مذهبی نیست بلکه رابطه ای سیاسی است. اگر این دو تصویر جابجا می شد و هاشمی در نماز عید شرکت نمی کرد ولی در مراسم حسینیه خمینی بیت خامنه ای حاضر بود هیچکس غیبت او در نماز را برجسته نمی دید و اهمیتی نمی داد و تعبیر و تفسیر خاصی نمی کرد.

3- وارد طرز چینش و نشستن رؤسای قوه نمی شوم که خیلی اهمیت ندارد و همین طور آن یک پشتی اضافه در سمت راست خامنه ای که گویا برای جنتی مختص شده اخیراً بعنوان یکی از سران پنجگانه و غیبت او هم می تواند برای عادی سازی تصویر باشد. اما نتیجه ای که برای ما نوید بخش است قطع کامل رابطۀ سیاسی هاشمی با خامنه ایست. پروژه های سیاسی کارهای بشدت بطئی و زمانبری هستند و انتظار کارهای رادیکال برای وقوع تغییرات در یک سیستم مستقر امری بیهوده و غیر واقعی است. من که صحنه را با دقت رصد می کنم سرعت "بسوی تغییرات" را خیلی خوب ارزیابی می کنم. ما توانسته ایم خامنه ای را بمحاصرۀ اطلاع رسانی در آوریم و او را منفعل کنیم. کافی است فقط دقت کنیم به تعداد سخنرانی های سیاسی اخیر خامنه ای و مهمتر از آن به محتوا و طول این ترهات تکراری. خامنه ای در اوقات اخیر کم و کوتاه حرف می زند و بسیار مهمتر از آن هم دروازه بانی بسیار شدید دفترش است در مورد انتشار این گفته ها و تصاویر. حالا دیگر از منبرهای چند ساعته و عکس های بی در و پیکر خبری نیست و بغیر از منبع دفتر خامنه ای هیچ شخص حقیقی و حقوقی مستقلی اعم از خودی و نا خودی اجازۀ یک قطره اطلاع رسانی مستقل را ندارد. و...

4- طرفه اینکه در متون بسیار کوتاهی که از سخنرانی های امروز خامنه ای در دو موقعیت جداگانه و با مخاطبان متفاوت منتشر شده است گویی که هر دو از روی یک متن یکسان کپی برداری شده باشند؛ کاملاً با هم یکسانند، غیر از جابجایی برخی جمله ها. و شاه بیت هردو هم - هم برای کاسب نماز فطر و هم برای سفیر دوست و دشمن - کلیشۀ ترجیع بند جدید خامنه ای است که می گوید: "تلاش کنید واقعیت نمایی را جایگزین واقعیت اصلی نکند دشمن". این نشان می دهد که خامنه ای بشدت می ترسد و خودش هم می داند که واقعیت های مورد استناد و باور و مراجعۀ همه - اعم از توده و نخبه و کاسب و سفیر خارجی - با واقعیت هایی (بخوان توهمات) که او می خواهد حقنه کند نه تنها کمترین همخوانی ندارند بلکه بشدت متضاد و از دو جنس مخالف هم هستند مثل همیشۀ مقایسه بین واقعیت و توهم. لذا خیلی زور می زند که بلکه با ترساندن و تهییج احساسات و کمک گرفتن از حساسیت های مذهبی مردم توهم خودش را واقعیت و واقعیت عینی و عقلی مردم را "واقعیت نمای دشمن ساخته" تبلیغ کند. اما همانطور که شعار بصیرت و جنگ نرم و دشمن شناسی و .... ده ها از این برساخته های سالیان اخیرش بعد از مدتی نقش بر آب شده این دستاویز نخ نمای جدیدش هم راه بجایی نخواهد برد. انشاءالله. یا...هو

بعد از تحریر: این شکافی که سعی می کنم مصداق هایش را نمایان کنم نه ترمیم شدنی است و نه ساکت کردنی. زیرا که از جنس اختلاف دو نوع جهان بینی و دو استراتژی متفاوت و حتی متنافر است. امید ما هم در اینجا جایگیر شده است که ادامۀ این کشمکش که تا حل شدن نهایی آن ادامه خواهد داشت - طبق سنت قطعی حاکم بر پیروزی نهایی عقلانیت به توهم - برد با هاشمی نخبه گرا بشود بجای خامنه ای توده گرا. منظورم از نوشتن هم هم نیروبخشی و امید است بخودمان و هم تأثیرگذاری بر معادلۀ کشمکش جاری تا جای ممکن.

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

سپهسالار جنگ در محاصرۀ سرجوخه قاسمی! بررسی ممنوع الخروجی هاشمی و فقر خامنه ای!


 عید فطر بر مؤمنان مبارک باد.
undefined

Stormy Sea in Étretat



1- بدبختانه به تشخیص خودم و خوشبختانه به آرزوی مخالفان موجودیت جمهوری اسلامی؛ نه ناله ام و نه توصیه ام و نه آرزویم محقق نشد و هاشمی رفسنجانی در یکی از کم رونق ترین روزهای راهپیمایی قدس تنها آمد و بازهم هو شد و تلخ تر برگشت. هو کننده اما حالا دیگر یک نام مشخص هم دارد بنام سردار قاسمی که با جسارتی مثال زدنی از شجاعت و تدبیر جوخۀ تحت رهبریش را هدایت می کند و بدون اینکه لازم باشد دستور عنان گسیختن و زنجیر پاره کردن صادر کند برای اوباشان، هم ناطق نوری را به طویلۀ اسبانش هدایت می کند و هم هاشمی رفسنجانی را به خزینۀ مصلحتش.

2- واقعیت این است اما که کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که خامنه ای امسال هم مثل هر سه سال گذشته مجوز حمله به هاشمی در راهپیمایی قدس را صادر کرده باشد. زیرا:

الف- اوضاع ایران چه در بعد داخلی و چه در مظنۀ منطقه ای و چه در کاسۀ بین المللی بشدت بحرانی و حساس شده است. و تهدید و خطر از همه سو و همه بخش در حال بارش و تکمیل شدن است.

ب- جمهوری اسلامی در آستانۀ برگژاری اجلاس دوره ای جنبش عدم تعهد است و بطور طبیعی می خواهد از این نشست بعنوان آخرین شانس ارتباط با جهان خارج - بی عنایت بغرب - بهره برداری مشروعیت ساز و دوست یاب کند. و هرگونه علامتی از این دست می تواند نقشه اش را نقش بر آب کند.

پ- در یکسال گذشته بسیاری از نیروهای سنتی جناح اصولگرا که منتقد تا مخالف هاشمی شده بودند توبه کرده و به هاشمی رجوع کرده اند و صحت پیش بینی و سیاست ورزی او را به تلویح یا تصریح تأیید کرده اند تا جائیکه عسگراولادی مسلمان همین پریروز بود که گفته است دنیای اسلام بدنبال کسانی مثل هاشمی و ناطق با چراغ می گردد.لذا آدم عاقل در چنین رویکردی بزدن رقیب در انظار عمومی تن نمی دهد.

ت- حرمت به امضای خودش که از روی مصلحت یا ناتوانی و یا ...به آن تن داد اول امسال نگذاشته است خامنه ای. چرا که هنوز شش ماه نیست که در حکمی تازه و مجدد هاشمی را به ریاست مجدد مجمع تشخیص مصلحت نظام نصب کرده است.

ث- نشان دادن اراده و جدیت و حسن نیت عملی خودش در مورد توصیۀ مدام و سمجش به وحدت در داخل الیگارشی و توابع که ترجیع بند اصلی همۀ سخنرانی های بی خاصیت اخیرش هم بوده است. و ...

3- اما خامنه ای این مجوز را صادر کرده است آن هم درست در فردای روزی که یکی دیگر از موانع گردن کلفت (ناطق نوری) گردن کلفتی های خودش را در مشهد مورد هجوم قرار داده بودند. می گویم مجوز داده منظورم قطعاً این نیست که سردار قاسمی برای هر عملیاتی بیواسطه یا با واسطه از شخص خامنه ای دستور می گیرد. بلکه منظوربدیهی ام این است که خامنه ای بدون سردار قاسمی و انصار حزب الله نمی تواند برهبریش ادامه بدهد زیرا اگر قاسمی و رفقا را از خیابان جمع کند و بد و خوب کند که به سفارت بریتانیا حمله نکنید و به کروبی حمله کنید ویا هاشمی را امسال نزنید و بروید سراغ روزنامه ها و سینما و خاتمی و از این قبیل تمایزات؛  آنان (انصار حزب الله) تمکین نمی کنند و اگر خامنه ای هم مثل خمینی به قانون متوسل شود و بگوید جلوشان را بگیرند هوادارنش کلاً خیابان را ترک می کنند و خامنه ای را تنها رها می کنند در تیر رس جامعه ای که - حالا دیگر - 85 درصدش مطلقاً رهبری او را قبول ندارند. 

4- اما واکنش هاشمی هنوز هم یک لبخند تلخ بوده است برای رفیق پنجاه ساله اش که بسیار ناسپاس می نماید در مقابل آن همه لطف های هاشمی در جلوگیری از عصبانیت های خمینی از دست خامنه ای و بویژه در برکشیدن این مرد فقیر* و طفیلی کار نکرده و همیشه آویزان به این و آن تا رهبری دردانه کشوری بنام ایران. آیا این تلخند در حال تمام شدن است و آیا هاشمی که دو دردانه فرزندان شبیه ترین بخودش (مهدی و فائزه) را در غربت و آوارگی دارد کاری خواهد کرد بتلافی. و چکار؟ 

5- من هم مثل خیلی های دیگر که ساکت و نظاره گر در وطن اند معتقدم که هاشمی تنها شانس تأثیر گذار بر مناسبات کلان کشور است و جز او آدم سنگین وزن سیاسی که بتواند با خامنه ای رویارو شود وجود ندارد. و در همین راستا معتقدم که هاشمی هنوز مترصد بیشتر گندیدن قدرت خامنه ایست و افتادن لاجرم آن از درخت حکومت. زیرا که هاشمی بشدت بر میراث خمینی در ایجاد جمهوری اسلامی عاشق و پایبند است و نمی تواند سقوط آن را تحمل کند و دست بعملی - حتی رودررویی آشکار با خامنه ای - نزند. اما اوضاع را هنوز بوخامت غیرقابل برگشت تحلیل نکرده است و منتظر است افراد بیشتری از الیگارشی و اذناب آن از خامنه ای دور شوند و برائت بجویند. البته تحلیلش هم درست است زیرا که همین ماجرای نامه نوشتن های پی در پی وزرا و وکلای سابق که فقط تعداد کمی از آن ها رسانه ای می شود نشانه های آشکاری است که نشان می دهد اصولگرایان خیلی محافظه کار هم دارند جبهه های خود را مشخص تر می کنند. چه اینان می دانند که خامنه ای نه پاسخی به نامه هایشان خواهد داد و نه اقدامی در جهت خواسته هایشان خواهد کرد. لذا اینان نامه نگاری می کنند بدوجهت: اول اینکه بتوانند فردای گیرافتادن بگویند "ماگفتیم" و دوم اینکه بهاشمی و جناح معتدل و عقلگرای اصولگرا علامت بدهند که ما هم با شما هستیم.

6- آنچه که مسلم است هم اینک زد و خورد و بحث و فحص بسیار فشرده و هر روزه ای در سطوح بالای رژیم جریان دارد برای "چه باید کرد" و هاشمی هم جزیی از این فرآیند است و هم رهبر گفته و ناگفتۀ این فرایند. لذا هاشمی بسیار زیاد امیدوار است که مسایل را بدون کشاندن به افکار عمومی توده در بین نخبگان و داخل الیگارشی حل کند. اما اگر این فرایند به شکست قطعی بیانجامد و جمهوری اسلامی در معرض فروپاشی از داخل و جنگ عنقریب از خارج قرار بگیرد؛ هاشمی رفسنجانی دست به اولین حرکت رادیکال خود خواهد زد. و به تشخیص من این اولین حرکت خروج قهرآلود و موقت او از کشور است که مقصدش به احتمال زیاد عتبات عالیات در عراق خواهد بود. البته اگر خامنه ای قبلاً او را ممنوع الخروج نکرده باشد که بنظر و ظن قوی من چنین ممنوعیتی  وبطور غیر رسمی همین الان هم اعمال شده است. به این معنا که خامنه ای بصورت کاملاً سری به هاشمی ابلاغ کرده است که حق مسافرت بخارج را ندارد و اگر چنین کند با ممانعت امنیتی مواجه خواهد شد. این دستور محتمل به هیچ نیروی سطحی ابلاغ نشده و تا روز نقض آن از سوی هاشمی بکلی سری باقی خواهد ماند.

7- این ظن قوی من از آنجایی می آید که هاشمی بعد از سفر عربستان در سال 89 نه تنها هیچ مسافرت زیارتی و سیاسی نرفته است. بلکه از مسافرت شخصی و پژوهشی هم محروم بوده است و این قطعاً با روحیه و خواست هاشمی مغایرت آشکار دارد بدلایل زیر:

الف- هاشمی یک پژوهشگر برجستۀ تاریخ اسلام است و روحیه ای کنجکاو دارد و قطعاً علاقه مند بود که در این سال های بی مسئولیت سیاسی سنگین و خاص سفرهای اکتشاف تاریخی و شخصی به بسیاری از کشورهای اسلامی همچون عراق و عربستان و لبنان و سوریه و فلسطین و از این قبیل داشته باشد تا فارغ از نقش سیاسی خود بتواند یافته های مطالعاتی خود را با مشاهدات میدانی کامل کند. و می دانیم که هاشمی یکی از معدود روحانیان غیرشفاهی و کاتب است و در قضیۀ فلسطین صاحب تخصص.

ب- او قطعاً آرزو داشته است که بعد از خروج نیروهای امریکایی از عراق سفری زیارتی و بدون تشریفات سیاسی به کربلا و نجف بکند و ضمن زیارت بتواند با بزرگان مذهب تشیع در حوزۀ نجف بویژه آیت الله سیستانی تبادل اطلاعات و نظر بکند. زیرا که می دانیم آقای سیستانی و متقابلاً هاشمی رفسنجانی دیدگاه های مشترک بسیاری دارند و شدیداً بهم و ملاقات با هم علاقه مندند.

پ- قطعی است که هاشمی تمایل شدیدی داشته است که در هنگام بحرانی شدن روابط عربستان با ایران بویژه در یکسال اخیر سفری به مکه و ریاض داشته باشد و برفع سوء تفاهمات فی مابین کمک کند. زیرا که او با ملک عبدالله سعودی از زمان ولایتعهدی او در زمان فهد روابطی گرم و ویژه و شخصی داشته و می توانست از اعتبار خودش بنفع جمهوری اسلامی بهره برداری کند.

ت- و اینکه هاشمی بدلیل همان روحیۀ کنجکاوی تاریخی و مهارت دیپلماسی نشان داده است که سفر و مباحثه و مذاکره در بین دول اسلامی را سرلوحۀ تفاهم و اتحاد و همراهی منطقه ای می داند و در عمر سیاسی طولانی خود از هیچ سفری صرفنظر نکرده است.
.....................................
*پای نوشت: آیت الله خامنه ای خودش در کتاب شرح اسم تعریف می کند که به چه شدتی فقیر بوده اند و چه پدر دیکتاتور و بی مسئولیتی داشته است. او می گوید بسیاری از مواقع چیزی برای خوردن نداشتیم و مادرم سیاه پول های چند شاهی که مادر بزرگم بمن و برادرانم و خواهرم می داد را می گرفت و کشمشی چیزی می خرید و ما نان و کشمش می خوردیم. اگر هم دری به تخته ای می خورد و غذای گرمی مثل آبگوشت و ندرتاً پلو درست می شد ابتدا بخش زیاد و اصلی آن را برای پدرم در طبقۀ بالا می بردند و آنچه را هم که می ماند چندین دست با هم توی کاسه می رفت و تمام می شد و ما ناچار باز هم گرسنگی مان را با نان و پنیر و یا نان خالی رفع می کردیم. بقیۀ زندگی آیت الله هم که به مکتب و طلبگی گذشته و او با مفهومی بنام در آمد مستقل و معلوم و حاصل کار مشخص خودش یا میراث پدرش هیچگاه آشنا نشده است. این البته بحثی بسیار بسیار زیاد قابل تأمل است در نوع نگاه و رهبری خامنه ای که فرصتی دیگر می طلبد و تخصصی علمی؛ بازشکافتن آن. همینقدر در پاسخ آن خواننده ای که مرا به توهین بفقراء متهم کرده بود بگویم که من در مورد فقیر را حقیر خواندن در مورد احمدی نژاد - و اینک خامنه ای - قیاس بنفس کرده ام و چون خودم بشدت فقیر هستم و ناموفق لذا شدیداً هم معتقدم که: "یارب روا مدار که گدا معتبر شود". و بیشترین نقاط ضعف مدیریت کلان هم احمدی نژاد و بیشتر از او خامنه ای را از فقر دودمانی و خود آنان می دانم و بس. بعنوان مثال شما همین خامنه ای را مقایسه کنید با هاشمی رفسنجانی ثروتمند و مقاطعه کار و پسته کار و دارای ارث و میراث دودمانی. یا حتی با هر کدام از مراجع تقلید گذشته و حال تشیع که بمرتبه های بالا رسیده اند مقایسه کنید . اگر نگویم هیچکس می توانم بضرس قاطع بگویم که بندرت روحانی مرجع تقلیدی مردمی پیدا می کنید که هم خودش و هم دودمانش آدم های یک لاقبایی بوده باشند. روحانیان بزرگ یا فرزندان علمای بزرگی بوده اند که دارای تیول و زمین و ثروت های مستغلاتی بوده اند و یا خودشان توانسته اند علاوه بر وظیفۀ تبلیغ دین ممر کسب در آمد و ثروتی بی ارتباط با وجه روحانی خویش تدارک ببینند. قصه دراز است و بماند برای بعد.

سپهسالار جنگ در محاصرۀ جوخۀ سردار سپاه! آیا مسافر بعدی فرودگاه خمینی؛ رفسنجانی بزرگ است!


 عید فطر بر مؤمنان مبارک باد.
شاهزاده کامبیزالدوله صفوی


1- بدبختانه به تشخیص خودم و خوشبختانه به آرزوی مخالفان موجودیت جمهوری اسلامی؛ نه ناله ام و نه توصیه ام و نه آرزویم محقق نشد و هاشمی رفسنجانی در یکی از کم رونق ترین روزهای راهپیمایی قدس تنها آمد و بازهم هو شد و تلخ تر برگشت. هو کننده اما حالا دیگر یک نام مشخص هم دارد بنام سردار قاسمی که با جسارتی مثال زدنی از شجاعت و تدبیر جوخۀ تحت رهبریش را هدایت می کند و بدون اینکه لازم باشد دستور عنان گسیختن و زنجیر پاره کردن صادر کند برای اوباشان، هم ناطق نوری را به طویلۀ اسبانش هدایت می کند و هم هاشمی رفسنجانی را به خزینۀ مصلحتش.

2- واقعیت این است اما که کمتر کسی می توانست پیش بینی کند که خامنه ای امسال هم مثل هر سه سال گذشته مجوز حمله به هاشمی در راهپیمایی قدس را صادر کرده باشد. زیرا:

الف- اوضاع ایران چه در بعد داخلی و چه در مظنۀ منطقه ای و چه در کاسۀ بین المللی بشدت بحرانی و حساس شده است. و تهدید و خطر از همه سو و همه بخش در حال بارش و تکمیل شدن است.

ب- جمهوری اسلامی در آستانۀ برگژاری اجلاس دوره ای جنبش عدم تعهد است و بطور طبیعی می خواهد از این نشست بعنوان آخرین شانس ارتباط با جهان خارج - بی عنایت بغرب - بهره برداری مشروعیت ساز و دوست یاب کند. و هرگونه علامتی از این دست می تواند نقشه اش را نقش بر آب کند.

پ- در یکسال گذشته بسیاری از نیروهای سنتی جناح اصولگرا که منتقد تا مخالف هاشمی شده بودند توبه کرده و به هاشمی رجوع کرده اند و صحت پیش بینی و سیاست ورزی او را به تلویح یا تصریح تأیید کرده اند تا جائیکه عسگراولادی مسلمان همین پریروز بود که گفته است دنیای اسلام بدنبال کسانی مثل هاشمی و ناطق با چراغ می گردد.لذا آدم عاقل در چنین رویکردی بزدن رقیب در انظار عمومی تن نمی دهد.

ت- حرمت به امضای خودش که از روی مصلحت یا ناتوانی و یا ...به آن تن داد اول امسال نگذاشته است خامنه ای. چرا که هنوز شش ماه نیست که در حکمی تازه و مجدد هاشمی را به ریاست مجدد مجمع تشخیص مصلحت نظام نصب کرده است.

ث- نشان دادن اراده و جدیت و حسن نیت عملی خودش در مورد توصیۀ مدام و سمجش به وحدت در داخل الیگارشی و توابع که ترجیع بند اصلی همۀ سخنرانی های بی خاصیت اخیرش هم بوده است. و ...

3- اما خامنه ای این مجوز را صادر کرده است آن هم درست در فردای روزی که یکی دیگر از موانع گردن کلفت (ناطق نوری) گردن کلفتی های خودش را در مشهد مورد هجوم قرار داده بودند. می گویم مجوز داده منظورم قطعاً این نیست که سردار قاسمی برای هر عملیاتی بیواسطه یا با واسطه از شخص خامنه ای دستور می گیرد. بلکه منظوربدیهی ام این است که خامنه ای بدون سردار قاسمی و انصار حزب الله نمی تواند برهبریش ادامه بدهد زیرا اگر قاسمی و رفقا را از خیابان جمع کند و بد و خوب کند که به سفارت بریتانیا حمله نکنید و به کروبی حمله کنید ویا هاشمی را امسال نزنید و بروید سراغ روزنامه ها و سینما و خاتمی و از این قبیل تمایزات؛  آنان (انصار حزب الله) تمکین نمی کنند و اگر خامنه ای هم مثل خمینی به قانون متوسل شود و بگوید جلوشان را بگیرند هوادارنش کلاً خیابان را ترک می کنند و خامنه ای را تنها رها می کنند در تیر رس جامعه ای که - حالا دیگر - 85 درصدش مطلقاً رهبری او را قبول ندارند. 

4- اما واکنش هاشمی هنوز هم یک لبخند تلخ بوده است برای رفیق پنجاه ساله اش که بسیار ناسپاس می نماید در مقابل آن همه لطف های هاشمی در جلوگیری از عصبانیت های خمینی از دست خامنه ای و بویژه در برکشیدن این مرد فقیر* و طفیلی کار نکرده و همیشه آویزان به این و آن تا رهبری دردانه کشوری بنام ایران. آیا این تلخند در حال تمام شدن است و آیا هاشمی که دو دردانه فرزندان شبیه ترین بخودش (مهدی و فائزه) را در غربت و آوارگی دارد کاری خواهد کرد بتلافی. و چکار؟ 

5- من هم مثل خیلی های دیگر که ساکت و نظاره گر در وطن اند معتقدم که هاشمی تنها شانس تأثیر گذار بر مناسبات کلان کشور است و جز او آدم سنگین وزن سیاسی که بتواند با خامنه ای رویارو شود وجود ندارد. و در همین راستا معتقدم که هاشمی هنوز مترصد بیشتر گندیدن قدرت خامنه ایست و افتادن لاجرم آن از درخت حکومت. زیرا که هاشمی بشدت بر میراث خمینی در ایجاد جمهوری اسلامی عاشق و پایبند است و نمی تواند سقوط آن را تحمل کند و دست بعملی - حتی رودررویی آشکار با خامنه ای - نزند. اما اوضاع را هنوز بوخامت غیرقابل برگشت تحلیل نکرده است و منتظر است افراد بیشتری از الیگارشی و اذناب آن از خامنه ای دور شوند و برائت بجویند. البته تحلیلش هم درست است زیرا که همین ماجرای نامه نوشتن های پی در پی وزرا و وکلای سابق که فقط تعداد کمی از آن ها رسانه ای می شود نشانه های آشکاری است که نشان می دهد اصولگرایان خیلی محافظه کار هم دارند جبهه های خود را مشخص تر می کنند. چه اینان می دانند که خامنه ای نه پاسخی به نامه هایشان خواهد داد و نه اقدامی در جهت خواسته هایشان خواهد کرد. لذا اینان نامه نگاری می کنند بدوجهت: اول اینکه بتوانند فردای گیرافتادن بگویند "ماگفتیم" و دوم اینکه بهاشمی و جناح معتدل و عقلگرای اصولگرا علامت بدهند که ما هم با شما هستیم.

6- آنچه که مسلم است هم اینک زد و خورد و بحث و فحص بسیار فشرده و هر روزه ای در سطوح بالای رژیم جریان دارد برای "چه باید کرد" و هاشمی هم جزیی از این فرآیند است و هم رهبر گفته و ناگفتۀ این فرایند. لذا هاشمی بسیار زیاد امیدوار است که مسایل را بدون کشاندن به افکار عمومی توده در بین نخبگان و داخل الیگارشی حل کند. اما اگر این فرایند به شکست قطعی بیانجامد و جمهوری اسلامی در معرض فروپاشی از داخل و جنگ عنقریب از خارج قرار بگیرد؛ هاشمی رفسنجانی دست به اولین حرکت رادیکال خود خواهد زد. و به تشخیص من این اولین حرکت خروج قهرآلود و موقت او از کشور است که مقصدش به احتمال زیاد عتبات عالیات در عراق خواهد بود. البته اگر خامنه ای قبلاً او را ممنوع الخروج نکرده باشد که بنظر و ظن قوی من چنین ممنوعیتی  وبطور غیر رسمی همین الان هم اعمال شده است. به این معنا که خامنه ای بصورت کاملاً سری به هاشمی ابلاغ کرده است که حق مسافرت بخارج را ندارد و اگر چنین کند با ممانعت امنیتی مواجه خواهد شد. این دستور محتمل به هیچ نیروی سطحی ابلاغ نشده و تا روز نقض آن از سوی هاشمی بکلی سری باقی خواهد ماند.

7- این ظن قوی من از آنجایی می آید که هاشمی بعد از سفر عربستان در سال 89 نه تنها هیچ مسافرت زیارتی و سیاسی نرفته است. بلکه از مسافرت شخصی و پژوهشی هم محروم بوده است و این قطعاً با روحیه و خواست هاشمی مغایرت آشکار دارد بدلایل زیر:

الف- هاشمی یک پژوهشگر برجستۀ تاریخ اسلام است و روحیه ای کنجکاو دارد و قطعاً علاقه مند بود که در این سال های بی مسئولیت سیاسی سنگین و خاص سفرهای اکتشاف تاریخی و شخصی به بسیاری از کشورهای اسلامی همچون عراق و عربستان و لبنان و سوریه و فلسطین و از این قبیل داشته باشد تا فارغ از نقش سیاسی خود بتواند یافته های مطالعاتی خود را با مشاهدات میدانی کامل کند. و می دانیم که هاشمی یکی از معدود روحانیان غیرشفاهی و کاتب است و در قضیۀ فلسطین صاحب تخصص.

ب- او قطعاً آرزو داشته است که بعد از خروج نیروهای امریکایی از عراق سفری زیارتی و بدون تشریفات سیاسی به کربلا و نجف بکند و ضمن زیارت بتواند با بزرگان مذهب تشیع در حوزۀ نجف بویژه آیت الله سیستانی تبادل اطلاعات و نظر بکند. زیرا که می دانیم آقای سیستانی و متقابلاً هاشمی رفسنجانی دیدگاه های مشترک بسیاری دارند و شدیداً بهم و ملاقات با هم علاقه مندند.

پ- قطعی است که هاشمی تمایل شدیدی داشته است که در هنگام بحرانی شدن روابط عربستان با ایران بویژه در یکسال اخیر سفری به مکه و ریاض داشته باشد و برفع سوء تفاهمات فی مابین کمک کند. زیرا که او با ملک عبدالله سعودی از زمان ولایتعهدی او در زمان فهد روابطی گرم و ویژه و شخصی داشته و می توانست از اعتبار خودش بنفع جمهوری اسلامی بهره برداری کند.

ت- و اینکه هاشمی بدلیل همان روحیۀ کنجکاوی تاریخی و مهارت دیپلماسی نشان داده است که سفر و مباحثه و مذاکره در بین دول اسلامی را سرلوحۀ تفاهم و اتحاد و همراهی منطقه ای می داند و در عمر سیاسی طولانی خود از هیچ سفری صرفنظر نکرده است.
.....................................
*پای نوشت: آیت الله خامنه ای خودش در کتاب شرح اسم تعریف می کند که به چه شدتی فقیر بوده اند و چه پدر دیکتاتور و بی مسئولیتی داشته است. او می گوید بسیاری از مواقع چیزی برای خوردن نداشتیم و مادرم سیاه پول های چند شاهی که مادر بزرگم بمن و برادرانم و خواهرم می داد را می گرفت و کشمشی چیزی می خرید و ما نان و کشمش می خوردیم. اگر هم دری به تخته ای می خورد و غذای گرمی مثل آبگوشت و ندرتاً پلو درست می شد ابتدا بخش زیاد و اصلی آن را برای پدرم در طبقۀ بالا می بردند و آنچه را هم که می ماند چندین دست با هم توی کاسه می رفت و تمام می شد و ما ناچار باز هم گرسنگی مان را با نان و پنیر و یا نان خالی رفع می کردیم. بقیۀ زندگی آیت الله هم که به مکتب و طلبگی گذشته و او با مفهومی بنام در آمد مستقل و معلوم و حاصل کار مشخص خودش یا میراث پدرش هیچگاه آشنا نشده است. این البته بحثی بسیار بسیار زیاد قابل تأمل است در نوع نگاه و رهبری خامنه ای که فرصتی دیگر می طلبد و تخصصی علمی؛ بازشکافتن آن. همینقدر در پاسخ آن خواننده ای که مرا به توهین بفقراء متهم کرده بود بگویم که من در مورد فقیر را حقیر خواندن در مورد احمدی نژاد - و اینک خامنه ای - قیاس بنفس کرده ام و چون خودم بشدت فقیر هستم و ناموفق لذا شدیداً هم معتقدم که: "یارب روا مدار که گدا معتبر شود". و بیشترین نقاط ضعف مدیریت کلان هم احمدی نژاد و بیشتر از او خامنه ای را از فقر دودمانی و خود آنان می دانم و بس. بعنوان مثال شما همین خامنه ای را مقایسه کنید با هاشمی رفسنجانی ثروتمند و مقاطعه کار و پسته کار و دارای ارث و میراث دودمانی. یا حتی با هر کدام از مراجع تقلید گذشته و حال تشیع که بمرتبه های بالا رسیده اند مقایسه کنید . اگر نگویم هیچکس می توانم بضرس قاطع بگویم که بندرت روحانی مرجع تقلیدی مردمی پیدا می کنید که هم خودش و هم دودمانش آدم های یک لاقبایی بوده باشند. روحانیان بزرگ یا فرزندان علمای بزرگی بوده اند که دارای تیول و زمین و ثروت های مستغلاتی بوده اند و یا خودشان توانسته اند علاوه بر وظیفۀ تبلیغ دین ممر کسب در آمد و ثروتی بی ارتباط با وجه روحانی خویش تدارک ببینند. قصه دراز است و بماند برای بعد.

ضرغامی پشت به رهبر و در خدمت مردم؛ لبخند را به زلزله زدگان برگرداند!

undefined 
undefined
undefined
undefined

 با درد می نویسم و سوگوار و با لبخند. اما باید بنویسم. لذا ابتدا از هموطنان و همزبانان زلزله زده ام رخصت می طلبم:

1- حالا دیگر می توان اعتراف کرد که اگر چه تبعات زلزلۀ اخیر در مناطقی از آذربایجان شرقی و در ابعاد قرن بیست و یکمی کشورهای پیشرفته و توسعه یافته می تواند یک فاجعه ارزیابی شود اما واقعیت این است که همین حادثه در استانداردهای کشورهای عقب مانده و با سوگواری تمام در رأسشان جمهوری اسلامی یک فاجعه نبود. چه به تعداد تلفات و چه به حجم خرابی ها و چه در ابعاد خسارات. زیرا که تازه زلزله های رودبار و منجیل و بم هم نزدیک به فاجعه تلقی می شدند و نه خود فاجعه. زیرا که لغات مختلف و از جمله فاجعه باید با استانداردهای زیستی - ازجمله ساخت وسازهای مسکن و غیره - جامعۀ حادثه دیده تطبیق داده شده و بکار برود یا نرود.

2- زلزلۀ اخیر اهر و ورزقان و هریس فقط کمی از سری زلزله هایی که همه ساله در نقاط مختلف ایران رخ می دهد شدیدتربود و است. مثل زلزله هایی که در همین چندسال اخیر در مناطقی از خراسان و لرستان و اردبیل رخ داده بود و محتمل است بسیاری از من و شما حتی اینک درست بخاطر نتوانیم بیاوریم آن زلزله هایی را که سه موردش را من گفتم. اما اینکه چرا زلزله های تقریباً مشابه در سال های نه چندان دور چنان کم اهمیت سپری شد که حداکثر بعد از دو روز از روی میز خبر جمع شد و امروز بسختی یادمان می آید ولی زلزلۀ آذربایجان بعد از یکهفته گذشته از آن، چنین تازه و در حال اوج گیری در میان اخبار است دلایلی فرعی دارد و یک علت اصلی که چاشنی با دوام آن محسوب می شود. مهمترین دلایل فرعی عبارتند از:

الف- وضعیت آشفته و بی ثبات سیاسی که هرچند ذاتی رژیم انقلابی جمهوری اسلامی است اما بدلیل وقایع سه سال اخیر و سیاست های مطلقاً اشتباه آیت الله خامنه ای این بی ثباتی ذاتی و مزمن به دوره ای از بی ثباتی حاد و بحران رسیده است که جز واژه هایی مثل آشفتگی و هرج و مرج قادر به تبیین و توضیح آن نیست.

ب- گسترش هم تکنولوژیکی و هم مخاطبان در دسترس شبکه های اطلاع رسانی مجازی - بدون تردید باید سایت اجتماعی بالاترین را شاگرد اول این عرصه دانست و از او تشکر کرد. زیرا این تنها سایت بالاترین است که همۀ لینک ها را اعم از کوچک و بزرگ و فاخر و زرد و ... را در یکجا فراهم می آورد و خیل مراجعه کنندگانش را به گزینش سریع توانمند می کند - که می توانند قبل یا همزمان با شبکه های اطلاع رسانی رسمی وارد چرخۀ تأثیر گذاری بشوند و دولت های دموکراتیک را یاری و حکومت های استبدادی را وحشت زده کنند.

پ- گستردگی آماری اپوزیسیون اعم از مخالف و منتقد که در یکی از موفق ترین مقاطع توانستند "اتفاق واقعاً موجود (زلزله)" را با پروپاگاندای غالب به بهره برداری برسانند. چه تا پیش از این بیشتر اپوزیسیون سعی می کرد که "چیز نابوده (موج اجتماعی و توده ای در داخل ایران) را اولاً بوده بنمایاند و ثانیاً با ادعای بوده از نبوده آنرا ایجاد کند. در حالیکه رسانه فقط و فقط می تواند بودۀ ریز را درشت کند و قدرت ایجاد سوژۀ مستقل ندارد. این مورد از آن جهت هم مهم است که کاربران دنیای مجازی عبرت بگیرند و از ابزار دست شان در راه درست استفاده کنند.

ت- حساسیت موضوع قومیت یا ملیت های مختلف د ر مجموعۀ ایران و اینکه ترک های ایرانی هم از نظر تعداد جمعیت و هم از حیث پراکندگی کمی و کیفی در سطح کل جغرافیای ایران و مهمتر از همه شیعه بودن و سابقۀ مبارزاتی روشن در حرکت های مردمی و آزادی خواهانۀ گذشتۀ تاریخی ایران داشتن؛ یک سروگردن جلوتر از سایرین بوده و در نهایت حساس و خطرناک برای حکومت بی ثبات و بحرانی خامنه ای هستند. عوامل فرعی دیگری را هم می توان احصاء کرد اما چون می خواهم قبل از سر رفتن حوصله تان بعلت اصلی و منظور مقاله برسم از ذکرشان صرفنظر می کنم.

3- در حقیقت اگر نبود آن حماقت، غافلگیری، بی برنامگی، سهل انگاری، کمبود کادر حرفه ای، نشناختن روح رسانه و ... عزت الله ضرغامی و سیمای انحصاری او؛ هیچکدام از این رویدادهای مبارک - بعداً خواهم شمرد - اتفاق نمی افتاد و زلزلۀ آذربایجان هم مثل همۀ موارد مشابه خیلی زود بفراموشی سپرده می شد. بعبارت دیگر اگر ضرغامی و صدا و سیمای تحت مدیریتش با زلزله فعال برخورد می کرد و چه در زمینۀ اطلاع رسانی بموقع و چه در مورد اصلاح کنداکتور پخش متناسب با این حادثۀ تلخ وارد میدان می شد نمی گذاشت که شبکه های غیر رسمی و مخالف و منتقد و حتی موافق دور را از دستش بگیرند و او را وادار به دنباله روی و انفعال کنند. و بطور طبیعی این حجم از خبر و تبلیغات و تحریک احساسات و نوشته های همه جانبه و فاخر و تحلیل و واکاوی و ... هم راه نمی افتاد نه در رسانه های مکتوب و مجازی داخل و نه حتی در رسانه های خارج و مخالف.

4- اگر ضرغامی فعال عمل کرده بود حداکثر صحنه ای که قابل تصویر بود این بود که رهبر بموقع پیام تسلیت می داد. احمدی نژاد یا همان رحیمی معاون اولش در اولین ساعات زلزله به منطقه رفته و نمایش همدردی راه می انداختند. توده های حزب اللهی و توده هایی از مردم هم که دسترسی اطلاعی شان فقط صدا و سیماست دچار کمی هیجان می شدند و نمایش های مسجدی لباس کهنه و کفش پاره راه می انداختند و اقداماتی در همین حد شلوغ کاری بی ثمر می کردند و موضوع با دوربین های تبلیغاتی صدا و سیما بنفع "ما حالمان خوب است و همه چیز آروم است" تمام می شد. اما خوبی قضیه اینجاست که بویژه در عرصۀ رسانه های امروز اگر "خبر بخوری" و منفعل عمل کنی دیگر قابل بازگشت نیست. و ضرغامی هرکار دیگری هم کرده یا بعد از این بکند نمی تواند موج ایجاد شده توسط اطلاع رسانی مستقل را متوقف کند. و همین طور است تلاش های مقامات سیاسی مثل سفر خامنه ای به منطقه و از این قبیل هم جز در متن انفعالی خوانده نمی شوند. و عمل انفعالی او نمرۀ مثبتی را از سوی ذهنیت منفی شکل گرفتۀ قبلی تودۀ مردم نمی گیرد.

5- همۀ این اتفاقات ناشی از انفعال اولیه و احمقانۀ تلویزیون جمهوری اسلامی اما دست آوردهای مبارکی داشته و دارد که برخی از آنان در سطح ملی و سیاسی است بنفع مردم. و برخی دیگر نفعی است که به بازماندگان زلزله خواهد رسید. و اینجاست که در ورژنی متفاوت می توان با این حرف عوامانۀ خامنه ای همراه شد که منطقۀ زلزله زده می تواند جهشی به جلو داشته باشد بزودی. من فقط مهمترین این دست آوردها را مختصر می نویسم:

الف- انفعال ضرغامی باعث شد که بجای توده ها و عوامل میدانی رژیم؛ جامعۀ مدنی و مردم طبقات متوسط ببالا که دسترسی بیشتری به اخبار و اطلاعات غیر رسمی دارند فعال شوند. و این یکی از بهترین دست آوردهای این زلزله بود. زیرا که هیجان و احساسات توده ها علاوه بر ایجاد مزاحمت در کمک رسانی های مؤثر - مثل زلزلۀ بم - باعث سوء استفادۀ سیاسی رژیم شده و با ابزار قرار دادن تجمعات کمک های بیهوده - اغلب وسایل مازاد و دست دوم و بدون استفاده - دولت را نیز به خلاء گوشۀ پنهان بفرستد و در عمل نه مردم و نه دولت نخواهند و نتوانند دولت وظیفه اش را و مردم عاطفه اش را به کمک مؤثر تبدیل کند.

ب- اگر ضرغامی اشتباه نمی کرد شک ندارم که جامعۀ مدنی نمی توانست ابتکار عمل را در دست بگیرد و اگر هم می خواست بمیدان بیاید بلافاصله توسط رسانه ملی حرکتش مصادره می شد و رغبت گروه های مختلف جهت پیوستن به آن را از بین می برد. امروز که گلهای رنگارنگی از هنرمندان "همه دانه درشت" ایران را در جلو سینما آزادی دیدم و آن انرژی جمع آوری کمک های فاخر و بدرد بخور. یا دیروز که شنیدم دبیر و سوریان در یک بالا پائین رفتن در راستۀ بازار زرگرها 5 میلیارد تومان کمک جمع کرده اند. یا پریروز که کریم باقری را دیدم در جلو ورزشکاران درصف کمک؛ و روز اولی که علی دایی را دیدم در بین زلزله زدگان و صدها مورد مشابه دیگر که شما بهتر از من دیده اید. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان باشد که در دلم گفتم خدا پدرت را بیامرزد ضرغامی با این اشتباهی که کردی. حتی رفتن آیت الله خامنه ای بمنطقه حاصل قطعی کار اشتباه ضرغامی بوده و انفعالی. اما بهرحال نفس حضور فیزیکی رهبر - اگر ضرغامی اشتباه نمی کرد اتفاق نمی افتاد - می تواند در اختصاص امکانات بیشتر به زلزله زدگان بسیار مؤثر باشد.

پ- حالا زلزله زدگان آذربایجان بهترین فرزندان هنرمند و ورزشکار و بازاری و کاسب و دانشگاهی و کارمند و کارگر سرزمین خود را در دسترس دا رند با دستانی مهربان و مملو از کمک های فاخر و بدرد بخور و یاریگر و نه انبوه وسایل دور انداختنی توده های احساساتی فرمانبر حکومت. و البته بدیهی است که حکومت نیز بدلیل جبران مافات انفعال اولیه اش و برای رقابت با جامعۀ مدنی مخالفش امکانات بیشتر و بهتری را به منطقه اختصاص خواهد داد و چه بهتر از این برای مردمانی که می دانم داغشان سنگین است و هر کمک مادی هم نخواهد توانست زخم شان را تا سال ها التیام بدهد. اما باید واقعیت تلخ را پذیرفت و بر نکات مثبت حوادث هم متمرکز شد. با تسلیت مجدد به مصیبت دیدگان بویژه به کودکان یتیم منطقه! یا...هو

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

ضرغامی پشت به رهبر و در خدمت مردم؛ لبخند را به زلزله زدگان برگرداند!

undefined 
undefined
undefined
undefined

 با درد می نویسم و سوگوار و با لبخند. اما باید بنویسم. لذا ابتدا از هموطنان و همزبانان زلزله زده ام رخصت می طلبم:

1- حالا دیگر می توان اعتراف کرد که اگر چه تبعات زلزلۀ اخیر در مناطقی از آذربایجان شرقی و در ابعاد قرن بیست و یکمی کشورهای پیشرفته و توسعه یافته می تواند یک فاجعه ارزیابی شود اما واقعیت این است که همین حادثه در استانداردهای کشورهای عقب مانده و با سوگواری تمام در رأسشان جمهوری اسلامی یک فاجعه نبود. چه به تعداد تلفات و چه به حجم خرابی ها و چه در ابعاد خسارات. زیرا که تازه زلزله های رودبار و منجیل و بم هم نزدیک به فاجعه تلقی می شدند و نه خود فاجعه. زیرا که لغات مختلف و از جمله فاجعه باید با استانداردهای زیستی - ازجمله ساخت وسازهای مسکن و غیره - جامعۀ حادثه دیده تطبیق داده شده و بکار برود یا نرود.

2- زلزلۀ اخیر اهر و ورزقان و هریس فقط کمی از سری زلزله هایی که همه ساله در نقاط مختلف ایران رخ می دهد شدیدتربود و است. مثل زلزله هایی که در همین چندسال اخیر در مناطقی از خراسان و لرستان و اردبیل رخ داده بود و محتمل است بسیاری از من و شما حتی اینک درست بخاطر نتوانیم بیاوریم آن زلزله هایی را که سه موردش را من گفتم. اما اینکه چرا زلزله های تقریباً مشابه در سال های نه چندان دور چنان کم اهمیت سپری شد که حداکثر بعد از دو روز از روی میز خبر جمع شد و امروز بسختی یادمان می آید ولی زلزلۀ آذربایجان بعد از یکهفته گذشته از آن، چنین تازه و در حال اوج گیری در میان اخبار است دلایلی فرعی دارد و یک علت اصلی که چاشنی با دوام آن محسوب می شود. مهمترین دلایل فرعی عبارتند از:

الف- وضعیت آشفته و بی ثبات سیاسی که هرچند ذاتی رژیم انقلابی جمهوری اسلامی است اما بدلیل وقایع سه سال اخیر و سیاست های مطلقاً اشتباه آیت الله خامنه ای این بی ثباتی ذاتی و مزمن به دوره ای از بی ثباتی حاد و بحران رسیده است که جز واژه هایی مثل آشفتگی و هرج و مرج قادر به تبیین و توضیح آن نیست.

ب- گسترش هم تکنولوژیکی و هم مخاطبان در دسترس شبکه های اطلاع رسانی مجازی - بدون تردید باید سایت اجتماعی بالاترین را شاگرد اول این عرصه دانست و از او تشکر کرد. زیرا این تنها سایت بالاترین است که همۀ لینک ها را اعم از کوچک و بزرگ و فاخر و زرد و ... را در یکجا فراهم می آورد و خیل مراجعه کنندگانش را به گزینش سریع توانمند می کند - که می توانند قبل یا همزمان با شبکه های اطلاع رسانی رسمی وارد چرخۀ تأثیر گذاری بشوند و دولت های دموکراتیک را یاری و حکومت های استبدادی را وحشت زده کنند.

پ- گستردگی آماری اپوزیسیون اعم از مخالف و منتقد که در یکی از موفق ترین مقاطع توانستند "اتفاق واقعاً موجود (زلزله)" را با پروپاگاندای غالب به بهره برداری برسانند. چه تا پیش از این بیشتر اپوزیسیون سعی می کرد که "چیز نابوده (موج اجتماعی و توده ای در داخل ایران) را اولاً بوده بنمایاند و ثانیاً با ادعای بوده از نبوده آنرا ایجاد کند. در حالیکه رسانه فقط و فقط می تواند بودۀ ریز را درشت کند و قدرت ایجاد سوژۀ مستقل ندارد. این مورد از آن جهت هم مهم است که کاربران دنیای مجازی عبرت بگیرند و از ابزار دست شان در راه درست استفاده کنند.

ت- حساسیت موضوع قومیت یا ملیت های مختلف د ر مجموعۀ ایران و اینکه ترک های ایرانی هم از نظر تعداد جمعیت و هم از حیث پراکندگی کمی و کیفی در سطح کل جغرافیای ایران و مهمتر از همه شیعه بودن و سابقۀ مبارزاتی روشن در حرکت های مردمی و آزادی خواهانۀ گذشتۀ تاریخی ایران داشتن؛ یک سروگردن جلوتر از سایرین بوده و در نهایت حساس و خطرناک برای حکومت بی ثبات و بحرانی خامنه ای هستند. عوامل فرعی دیگری را هم می توان احصاء کرد اما چون می خواهم قبل از سر رفتن حوصله تان بعلت اصلی و منظور مقاله برسم از ذکرشان صرفنظر می کنم.

3- در حقیقت اگر نبود آن حماقت، غافلگیری، بی برنامگی، سهل انگاری، کمبود کادر حرفه ای، نشناختن روح رسانه و ... عزت الله ضرغامی و سیمای انحصاری او؛ هیچکدام از این رویدادهای مبارک - بعداً خواهم شمرد - اتفاق نمی افتاد و زلزلۀ آذربایجان هم مثل همۀ موارد مشابه خیلی زود بفراموشی سپرده می شد. بعبارت دیگر اگر ضرغامی و صدا و سیمای تحت مدیریتش با زلزله فعال برخورد می کرد و چه در زمینۀ اطلاع رسانی بموقع و چه در مورد اصلاح کنداکتور پخش متناسب با این حادثۀ تلخ وارد میدان می شد نمی گذاشت که شبکه های غیر رسمی و مخالف و منتقد و حتی موافق دور را از دستش بگیرند و او را وادار به دنباله روی و انفعال کنند. و بطور طبیعی این حجم از خبر و تبلیغات و تحریک احساسات و نوشته های همه جانبه و فاخر و تحلیل و واکاوی و ... هم راه نمی افتاد نه در رسانه های مکتوب و مجازی داخل و نه حتی در رسانه های خارج و مخالف.

4- اگر ضرغامی فعال عمل کرده بود حداکثر صحنه ای که قابل تصویر بود این بود که رهبر بموقع پیام تسلیت می داد. احمدی نژاد یا همان رحیمی معاون اولش در اولین ساعات زلزله به منطقه رفته و نمایش همدردی راه می انداختند. توده های حزب اللهی و توده هایی از مردم هم که دسترسی اطلاعی شان فقط صدا و سیماست دچار کمی هیجان می شدند و نمایش های مسجدی لباس کهنه و کفش پاره راه می انداختند و اقداماتی در همین حد شلوغ کاری بی ثمر می کردند و موضوع با دوربین های تبلیغاتی صدا و سیما بنفع "ما حالمان خوب است و همه چیز آروم است" تمام می شد. اما خوبی قضیه اینجاست که بویژه در عرصۀ رسانه های امروز اگر "خبر بخوری" و منفعل عمل کنی دیگر قابل بازگشت نیست. و ضرغامی هرکار دیگری هم کرده یا بعد از این بکند نمی تواند موج ایجاد شده توسط اطلاع رسانی مستقل را متوقف کند. و همین طور است تلاش های مقامات سیاسی مثل سفر خامنه ای به منطقه و از این قبیل هم جز در متن انفعالی خوانده نمی شوند. و عمل انفعالی او نمرۀ مثبتی را از سوی ذهنیت منفی شکل گرفتۀ قبلی تودۀ مردم نمی گیرد.

5- همۀ این اتفاقات ناشی از انفعال اولیه و احمقانۀ تلویزیون جمهوری اسلامی اما دست آوردهای مبارکی داشته و دارد که برخی از آنان در سطح ملی و سیاسی است بنفع مردم. و برخی دیگر نفعی است که به بازماندگان زلزله خواهد رسید. و اینجاست که در ورژنی متفاوت می توان با این حرف عوامانۀ خامنه ای همراه شد که منطقۀ زلزله زده می تواند جهشی به جلو داشته باشد بزودی. من فقط مهمترین این دست آوردها را مختصر می نویسم:

الف- انفعال ضرغامی باعث شد که بجای توده ها و عوامل میدانی رژیم؛ جامعۀ مدنی و مردم طبقات متوسط ببالا که دسترسی بیشتری به اخبار و اطلاعات غیر رسمی دارند فعال شوند. و این یکی از بهترین دست آوردهای این زلزله بود. زیرا که هیجان و احساسات توده ها علاوه بر ایجاد مزاحمت در کمک رسانی های مؤثر - مثل زلزلۀ بم - باعث سوء استفادۀ سیاسی رژیم شده و با ابزار قرار دادن تجمعات کمک های بیهوده - اغلب وسایل مازاد و دست دوم و بدون استفاده - دولت را نیز به خلاء گوشۀ پنهان بفرستد و در عمل نه مردم و نه دولت نخواهند و نتوانند دولت وظیفه اش را و مردم عاطفه اش را به کمک مؤثر تبدیل کند.

ب- اگر ضرغامی اشتباه نمی کرد شک ندارم که جامعۀ مدنی نمی توانست ابتکار عمل را در دست بگیرد و اگر هم می خواست بمیدان بیاید بلافاصله توسط رسانه ملی حرکتش مصادره می شد و رغبت گروه های مختلف جهت پیوستن به آن را از بین می برد. امروز که گلهای رنگارنگی از هنرمندان "همه دانه درشت" ایران را در جلو سینما آزادی دیدم و آن انرژی جمع آوری کمک های فاخر و بدرد بخور. یا دیروز که شنیدم دبیر و سوریان در یک بالا پائین رفتن در راستۀ بازار زرگرها 5 میلیارد تومان کمک جمع کرده اند. یا پریروز که کریم باقری را دیدم در جلو ورزشکاران درصف کمک؛ و روز اولی که علی دایی را دیدم در بین زلزله زدگان و صدها مورد مشابه دیگر که شما بهتر از من دیده اید. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان باشد که در دلم گفتم خدا پدرت را بیامرزد ضرغامی با این اشتباهی که کردی. حتی رفتن آیت الله خامنه ای بمنطقه حاصل قطعی کار اشتباه ضرغامی بوده و انفعالی. اما بهرحال نفس حضور فیزیکی رهبر - اگر ضرغامی اشتباه نمی کرد اتفاق نمی افتاد - می تواند در اختصاص امکانات بیشتر به زلزله زدگان بسیار مؤثر باشد.

پ- حالا زلزله زدگان آذربایجان بهترین فرزندان هنرمند و ورزشکار و بازاری و کاسب و دانشگاهی و کارمند و کارگر سرزمین خود را در دسترس دا رند با دستانی مهربان و مملو از کمک های فاخر و بدرد بخور و یاریگر و نه انبوه وسایل دور انداختنی توده های احساساتی فرمانبر حکومت. و البته بدیهی است که حکومت نیز بدلیل جبران مافات انفعال اولیه اش و برای رقابت با جامعۀ مدنی مخالفش امکانات بیشتر و بهتری را به منطقه اختصاص خواهد داد و چه بهتر از این برای مردمانی که می دانم داغشان سنگین است و هر کمک مادی هم نخواهد توانست زخم شان را تا سال ها التیام بدهد. اما باید واقعیت تلخ را پذیرفت و بر نکات مثبت حوادث هم متمرکز شد. با تسلیت مجدد به مصیبت دیدگان بویژه به کودکان یتیم منطقه! یا...هو

پی نوشت: اینجا عکسی از خانم جولی و آقای پیت کار کرده بودم بعد از انتشار پست که رفقا گفتند موثق نیست و مربوط به سیل پاکستان است. لذا حذفش کردم و از خوانندگان پوزش می خواهم که بدون اطمینان از منبع آن عکس را آورده بودم. در صفحۀ بالاترین امکان حذف فراهم نشد. باز هم عذر خواهی می کنم.

ناطق نوری با لهجۀ سواد کوهی! راست شروع می کند. ولی دروغ تمام می کند!

Giant Magnolias on a Blue Velvet Cloth


1- علی اکبر ناطق نوری دوباره ناطق شده و این بار حرف های کمی جدید و متفاوت زده که یا باید بوی خون بگیرد و الا همان زردآب همیشگی خواهد ماند در بغل خامنه ای و خواهد پوسید با رییسش! او که این بار با لهجۀ سوادکوهی صحبت کرده سعی هم کرده بهمان درشتی رضاشاه بنماید در برابر احمدشاه! اما نه گمانم که این لوطی اهل نور جربزۀ آخوندهای صدر مشروطه را داشته باشد در برابر محمدعلی شاه؛ و به عشق ریاست جمهوری بتواند بر راحتی و رفاه نامتصور برای یک آخوند را بقماری دوباره بگذارد.

2- آمدن او به صحنه یک علت فصلی می تواند داشته باشد که معمولاً هر سال در ایام رمضان چند منبر سیاسی می رود. اما از آنجائیکه امسال خیلی مشتاق و داوطلب هم آمده و علاوه بر سخنرانی های مرسوم به مصاحبه هایی هم تن داده و مهمتر از آن مورد مخالفت انصار حزب الله مشهد هم قرار گرفته معلوم است که گویا قصد بازگشت به صحنۀ سیاسی را دارد و چون مردی کارکشته و معقول است ماه رمضان را بهترین زمان برای تست گرفتن از افکار عمومی و جامعۀ سیاسی دانسته و دارد ذائقه خوانی می کند برای انتخابات ریاست جمهوری سال آینده.

3- البته که از نظر من او سگش شرف دارد بر بسیاری دیگر از این آدم های سیاسی نصفه نیمه و اصلاح طلب که نه خودشان می دانند چه می خواهند و نه جامعه را راحت می گذارند که تصمیم بگیرد که چه بخواهد. و قبلاً هم در یک مطلبی نوشته ام احترامم را برای ناطق که آخوندی مدرن و مصمم و عملگرا و قاطع است.

4- اما این بار آمدنش ظاهراً طوفانی راه انداخته در اردوی مصباحیه - پایداری و پیاده نظام مستأصل و هتاک خودجوش! آن. ناطق بدجوری رفته روی نِرو این فرقۀ تحجر و خرافه و یک تنه شاشیده به تمام دینداری شان که خودشان می خورند و می چاپند و به فقیران پیاده نظام شان وعدۀ "آن مرد خواهد آمد" می دهند تا کشته شوند در تنبلی، در طفیلی گری، در اعتیاد، در جنایت، در فقر، در زلزله، در جنگ و ... تا بجای زندگی و لذت و سکس و زیبایی و عشق و خورد و نوش و ... به شهادت خودشان و امت شهید پرور شدن خانواده های گیرافتاده شان در جهل و خرافه راضی باشند و افتخار کنند. از هر طرفی که ببینی دارند می زنندش که مزخرف گفتن سعیدی در مورد تولد خامنه ای و روانی و موجی و توهم زدگی رزمندگان ترسیده یا پوسیده در جبهه های جنگ سابق که امام زمان لازم می شدند و هر خری از هر نوع موجودی از نزدیک شان رد می شد یا نمی شد  ادعای امام زمانی او را می کرده اند و می زدند زیر گریه و ناله که زودتر بمیرند از دست زندگی نکبت بارشان. بیشترین کون سوزی را تولید کرده در جماعت جمکرانیه و جبهه و جنگ ندیده.

5- البته که اگر ناطق نوری اراده کند و بخواهد این طایفۀ اراذل از رییس شان مصباح تا پا اندازشان سردار قاسمی حریف او نمی شوند و نخواهند شد زیرا که ناطق بچه مثبت اردکان که نیست بماند لوطی بزن بهادر نور هم است با آن برادر بوکسورش! که اگر نبود بزن بهادری و زور بازو و اراده و تصمیم و حفاظت و تدبیر ناطق در هنگام انتقال آیت الله خمینی به بهشت زهرا خیلی بعید نبود پیرمرد در اثر فشار مریدانش می مرد و دنیایی را گرفتار عاشقانه ها و عارفانه های اسلامش نمی کرد که 35 سال است خواب از چشم دنیا گرفته و دودمان ما ایرانیان را هم برباد داده. لذا لات بازی اوباشان حریف ناطق نیست و آنان باید چاره ای دیگر بیندیشند از نوع سیاسی و توسط رهبرشان خامنه ای. زیرا که ناطق رودربایستی دارد با خامنه ای!

6- این همه را نوشتم تا من هم اعلام کنم که با همۀ احترامی که بناطق نوری می گذارم من هم از آمدن او استقبال نمی کنم به این دلیل بدیهی که همۀ حرف های راستش در چند روز اخیر را با جمله ای دروغ بیّن تمام کرده است. و دروغگو دشمن خداست حتی اگر زور و صراحت ناطق نوری را داشته باشد. 

الف- او راست می گوید که سعیدی امام جمعۀ قم در مورد تولد خامنه ای مزخرف گفته است. و راست و دروغ مدعی می شود که از طرف دفتر خامنه ای توبیخ شده است. اما نمی گوید که چرا امام جمعه ای که بخاطر مزخرف گویی توبیخ شده است نه تنها از امامت جمعه خلع نمی شود که ریاست آستان حضرت معصومه هم به او جایزه داده می شود از سوی رهبر توبیخ کننده. 

ب- او راست می گوید که اگر متهم به ثروت اندوزی و چپاول خودش و خانواده اش شده از سوی احمدی نژاد چرا محاکمه نشده و محکوم نشده است و تشت رسواییش را از بام بزیر نیانداخته اند. اما نمی گوید که آن کسی که باید دستور رسیدگی و محاکمه و تمیز راست و دروغ می داد چه کسی می توانست و می تواند باشد بغیر از رییس بلافصلش خامنه ای. 

پ- ناطق راست می گوید که مدیری مدبر و قاطع و تصمیم گیر و بدون مماشات و نترس و عملگرا بوده است در همۀ پست هایی که در طول انقلاب و جمهوری اسلامی داشته است. اما نمی گوید که آن قاطعیت و عملگرایی و یکه بزنی را در رهبری امام خمینی بمنصۀ ظهور رسانده است و نه در زیر بیرق آیت الله خامنه ای. و فرق این دو رهبر را عملاً مسکوت می گذارد. 

ت- در حالیکه بهتر از همه می داند که خمینی دفتری سی نفره داشت و رهبر کاریزماتیک یک انقلاب توده ای بود و ... با اینهمه از لحاظ نظری مطلقاً بدخالت در امور جاری و روزمره و سیاسی و اجرایی باور و اعتقاد و تمایل نداشت و اگر مجریان با هزار تمهید و صدها دلیل از او درخواست دخالت محدود در عمل نمی کردند وارد کارشان نمی شد. و طرفه اینکه مسئولیت اقدامات اشتباه مسئولان کشور را هم خودش بعهده می گرفت. در حالیکه خامنه ای دفتری 4000 نفره دارد و از نظر نظری صد در صد و از نظر عملی تا سرحد فلج کردن همۀ کارها معتقد به دخالت است و دخالت هم می کند اما مسئولیتش را هم نمی پذیرد. 

ث- ادامه این سیاهه باعث تطویل خواهد شد در بسیار مثال های تاریخی از گذشته تاکنون. لذا می روم به شاه بیت استنادی ناطق نوری که گفته است: "بنظر من علت العلل و مادر همۀ بدبختی های جمهوری اسلامی "رودربایستی" است که همه با هم داریم" و ادعا کرده است که او اما ندارد. در حالی که برای او اظهر من الشمس است که همۀ اوضاع بشدت بحرانی و خراب کشور علتی جز زیاده خواهی و دیکتاتوری فردی خامنه ای ندارد ولی "رودربایستی می کند و از اعتراف به بدیهیات مورد افتخار و استناد "راه حل" خودش پرهیز می نماید. او باید بداند که فقط لهجۀ سواد کوهی رضاشاه نمی آفریند بلکه خیلی از عوامل دیگر هم باید جمع باشد تا او هم بتواند "نور" را در کنار "سوادکوه" وارد تاریخ کند. و در رأس همۀ این عوامل "رودربایستی" نداشتن با خامنه ای است. 

7- اما بعقیدۀ من ناطق نخواهد آمد و از جایی و کسی هم عبور نخواهد کرد و در همان ریاست بازرسی مقام معظم عمر سیاسی اش را بپایان خواهد برد. زیرا که او دروغ می گوید می تواند رودربایستی نداشته باشد مثل جوانی و عهد خمینی و یک لاقبایی. اینک عهد سلطان علی است و پیری و اسب سواری! و مزۀ داشتن خیلی بامزه است! یا...هو