Young Sick Bacchus |
1- ایران را بمثابه یک خانوادۀ بزرگ در نظر بگیریم که تشکیل شده از پدر بزرگ، پدر و مادر و فرزندان. و چون در جمهوری اسلامی زن بعنوان یک موجود مستقل و قادر به تصمیم گیری و اظهار وجود نیست لذا با حذف مادر که تابعی است از نظر و عقیده و تصمیمات مردان خانواده خلاصه می شود در پدر بزرگ و پدر و فرزندان!
2- حالا بیاییم شخصیت های حقوقی جمهوری اسلامی را بجای شخصیت های حقیقی این خانواده جایگزین کنیم. در نتیجه رهبر و ولی فقیه می شود پدر بزرگ. رییس جمهور می شود پدر. ملت هم می شود فرزندان. الیگارشی روحانیت هم اگر در جایگاه عمو بزرگ ها و عمو ها فرض شوند مدل ما کامل می شود.
3- ماجرا اینطور پیش می رود که پدر بزرگ با هرگونه بازی بچه ها مخالف است و می گوید بچه باید کار مفید انجام بدهد و بازی لهو و لغو است. ما بچه ها اما به اقتضای سنمان و زمانه مان و مشاهدۀ بازی بچه های همسایه مان دلمان می خواهد بازی کنیم. و شروع می کنیم بازی کردن.
4- در مدل پدری سید محمد خاتمی بعنوان پدر خانواده که با بازی ما مخالف نیست ما فرزندان شروع می کردیم به بازی کردن. آیت الله خامنه ای از سر و صدای ما و جفتک چارگش های ما متوجه می شد ما داریم بازی می کنیم. لذا بابامان سید محمد خاتمی را می خواست و به او می توپید و می گفت این ابتذال بازی کردن را چرا اجازه داده است. پدر مهربان و مؤدب و نجیب ما هم جواب می داد که بچه اند و کمی دست و پا بزنند بد نیست. ولی حریف پدر خودش و پدر بزرگ ما نمی شد و می آمد بما می گفت که بچه های نازنین و خوب و مؤدب؛ اولاً دور از چشم پدر بزرگتان بازی کنید و ثانیاً طوری آهسته بازی کنید که او و عموبزرگ هایتان متوجه نشوند. و الا ناچارم بگویم بازی بی بازی و شرمنده ام. و چون همۀ خانه پر از بچه ها بود عملاً این تدبیر قابل پیاده کردن نبود. و رییس جمهور خاتمی (پدر ما) حریف پدر بزرگ نمی شد و چارۀ کار تعطیلی بازی ما بود.
5- در مدل پدری احمدی نژاد فعلی اما وضعیت فرق می کند. آیت الله خامنه ای پدر سرتق و بی چشم و رو و نانجیب! ما را صدا می کند و همان اهن و تلپی را که سر سید محمد خاتمی در آورده بود سر ایشان هم در می آورد. و دستور تعطیلی بازی (بخوان زندگی شاد ومدرن ولذت و هیجان و موسیقی و فوتبال و رقص و....) بچه ها را می دهد. پدر ما که از این کهنه پرستی پدر بزرگ بستوه است چشم غره ای می رود و جواب می دهد باشد به بچه ها می گویم کمی آهسته بازی کنند شما هم زیاد بیرون نمان می چایی خدای ناکرده و می افتی روی دستمان این سیاه زمستانی. اما آیت الله خامنه ای وعمو روحانی های الاماشاءالله ول کن معامله نیستند. و رهبر برای بار دوم رییس جمهور را می خواهد و تشر می زند که ملت دارند تفریح و خنده و لهو ولعب می کنند برو هرجوری هست خفه شان بکن. رییس جمهور احمدی نژاد هم نه بر می دارد و نه می گذارد و توی روی پدر خودش و پدر بزرگ ما می ایستد و می گوید: "چرا زر بیخود می زنید شما روحانیون؛ مگر می شود جلو زندگی ملت را گرفت. اگر خیلی اذیت می شوید بروید توی اتاقتان و گوشهایتان را هم بگیرید. تو یک نفری و با برادرهای پیرت می شوید حد اکثر چند نفر ولی بچه ها یک ملت 70 ملیونی هستند و باید با نشاط باشند."
6- ما بچه ها که قدر بابای نجیب و روشنفکر و خوش پوش و خنده رو یمان سید محمد خاتمی را می دانستیم؛ مجبور بودیم یا دست از بازی بکشیم و یا با هزار بدبختی وبپا گذاشتن برای پدر بزرگ و عمو ها یک دست و پایی تکان می دادیم. ولی دست خودمان نبود با نشاط نبودیم چون هرلحظه ممکن بود آیت الله خامنه ای مثل میرغضب برسد و بساط شادیمان را پرت کند تو برهوت عزا. اما حالا که خداوند آن پدر نازنین را برد و این پدر نا مأکول را آورد. بازی می کنیم و وقتی هم میر غضب های پدر بزرگ مزاحم می شوند براق می شویم برویشان که: "چیه رییس جمهور گفته می توانم زندگی کنم. حرفیه!" البته که این پدر جدید ما که می گویند اصلاً پدر ما نبوده و خودش را الکی جازده بجای کس دیگری که پدر ما قرار بود باشد؛ و با همۀ زشتی و ادا و اطوارش و غذاهای نا مأکولی که می پزد و دهانش بوی بد می دهد و...! را ما می خواهیم. چون بما گفته بچه ها کوتاه نیایید اینقدر پر سر و صدا بازی کنید که پدر بزرگ و عمو بزرگ ها قهر کنند بروند توی حجره هایشان. ما هم که از خدا خواسته می گوییم چشم.
7- البته که سیاست و قدرت به این سادگی نیست و اگر مقاومت کنیم ممکن است سرمان هم بشکند ولی سرِ شکسته و برگشتن به بازی (زندگی و شادی) را ترجیح می دهیم هم به سرشکستگی و هم عزا! پدر بزرگ ما اهل دوران نوسنگی است با توضیح و تشریح و ادب و خواهش و تمنا و التماس قانع نمی شود برای آزادی زندگی (می خوانَد ابتذال) باید با سر و صدا و خنده های بلند و خواندن و نواختن بیرونش کنیم به حجره ها! یا...هو