۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

گزارشی مستند و میدانی از لندن در پاسخ به ذوق زدگی شریعتمداری از تصرف غرب توسط با حجابان!

undefined

The Birth of Venus


1- وکیلم زنگ زد. خبرهای خوبی داد. دیرشده بود. بی خیال راهپیمایی روزانه شدم. گفتم می روم قدم بزنم. از Harrow Road (یکی از محل های زندگی افریقایی تبارها با اکثریت اعراب در نزدیک مرکز لندن) شروع کردم. آمدم تا Edware Road (مهمترین منطقۀ زندگی و کار اعراب خاورمیانه در چسبیده به مرکز لندن). خانم های باحجاب خیلی بودند حتی می شد بگویی در اکثریت. ابتدا تصمیم گرفتم در یک مسیر 100 تا 150 متری بی حجاب ها را بشمارم. اما زیاد بودند و شلوغ بود ولش کردم. رسیدم به تقاطع Edware Road وخیابان Base water و Hyde park تا پیچیدم توی خیابان Oxford . معلوم بود که وارد مرکزیت اصلی لندن شده ام چون جمعیت موج می زد و هوای دلپذیر امروز لندن هم سخاوت طبیعت را با سخاوت مردمان از همه رنگ و از همه طعم جمع بسته بود: "چه شود! - خب معلوم است که منظورم از مردمان زنان هستند و الا مردان که دیدن ندارند! -

2- تصمیم گرفتم این بار خانم های با حجاب را شماره کنم. اما هر چه جلوتر رفتم و چشم انداختم؛ با حجابی برای شمردن نبود بغیر از یکی دو تا که یا زنبیل های سنگین حمل می کردند هنّ و هنّ و یا از حاشیۀ مردمانی سربهوا و آوازه خوان و خوش خرام و رها عبوری یواشکی و سربزیر داشتند. راهم را ادامه دادم به محلۀ Soho و از میدان Piccadilly گذشتم و رسیدم به میدان Trafalgar . نیمکتی پیدا کردم و نشستم به تماشای مردمان و گروه گروه دانش اموزان یا پیش آهنگان یا تورهای برنامه ریزی شده ای که در حال رفت و برگشت بسوی موزه ها ودیدنی های تاریخی و فرهنگی بودند. هنوز یادم مانده بود که با حجاب ها را بشمارم ولی بخدا نبودند؛ تقصیر من چیست! پاشدم و سرازیر شدم به قلب دیپلماسی و سیاست لندن. خیلی دور نبودم از همۀ ساختمان های دولتی و تصمیم گیری های مهم. تا رسیدم به برج ساعت بیگ بن و پارلمان و سرخر را کج کردم بسمت رودخانۀ Thames . گرسنه بودم. وارد یک رستوران ایتالیایی شدم که می دانستم پیتزاهای خوشمزه دارد - البته نه بخوشمزگی پیتزاهای معروف تهران - شلوغ بود خیلی. کِی شلوغ نیست رستوران های لندن. چون تنها بودم گارسون خیلی زود تشخیصم داد و هوارم کرد روی میز یک زوج جوان که اگر بمن بود جنس ناجورم را به جنس خوشبخت آن دو قاطی نمی کردم. پیتزا و سالاد و یک آبجو بزرگ حسابی راست و ریسم کرد. اما توی رستوران بزرگ هم حتی یک زن محجبه نبود.

3- خسته نبودم ولی بی خودی سوار قطار شدم بسمت منزل. و تازه توی راه بود که از کمای لذت لندن بی حجاب بیرون آمدم و یادم افتاد که من کار مهمی کرده ام. و آن پیدا کردن "پیچ تاریخ" مورد ادعا و مباهات آیت الله خامنه ای است: آن پیچی که گفتم پیچیدم از تقاطع "اجوررود و بیس واتر و هاید پارک" توی خیابان آکسفورد. آنجا همان پیچ تاریخی است که خامنه ای بدجوری دوست دارد و خبر می دهد غلبۀ اهالی Edwar Road (اعراب مسلمان محجبه) بر تصمیم گیران Oxford و آن بقیه تا رود Thames و رستوران ایتالیایی و آن آبجو بزرگ و تگری. اما آیا شما تا کنون دیده اید حاشیه بر متن غلبه کند. نه والله. دروغ چرا تا قبر آآآ!

4- مطلب بالا را با کمی شماره دار کردن از یادداشت امروز دفتر خاطرات یک دلقک منتقل کردم برایتان اینجا. علتش هم راست و حسینی این است که خسته هستم از وبلاگ نوشتن و دنبال بهانه می گردم. دیشب که دیدم طفلک حسین شریعتمداری چه ذوقی کرده بود از بازی فیسبوکی رعنا رحیم پور از خبرنگاران بی بی سی فارسی، دلم خیلی سوخت برای این گماشتۀ حضرت آقا که چه در مانده اند در یافتن مصادیق آن "پیچ تاریخی". و به چه استناداتی مستند می کنند حرام زادگی سیاسی خود را. در زبان خودشان "یتشبث بکل حشیش".

5- ماجرا هم بسادگی این بود که گویا رعنا یک عکس می گذارد روی صفحۀ فیسبوکش از واگنی در یکی از خطوط قطارهای مترو لندن و آنجا طنازی می کند و لجش را نشان می دهد که در همۀ واگن مزبور غیر از خودش هیچ زن دیگری بدون حجاب نبوده است. و البته لایک هم می گیرد و چند اظهار نظر همیشگی از باقی بلاد فرنگ که: "آی گفتی رعنا. هلند اینطور است و فرانسه بدتر و امریکا که دیگر نگو و نپرس". و برای همۀ این جوانان سؤال آن هیتلر نروژی (آندرس برینگ برویک) پیش آمده بشوخی که آیا مسلمانان با حجاب دارند اروپا را فتح می کنند. و شریعتمداری غش کرده بود و کف که: همینه همینه. و پیچ تاریخ آغا فرموده بزودی تخت شیطان بی حجابی را واژگون و اورنگ پوشیدۀ - نخوانید پوسیده - خداوندی را بر فراز خواهد کرد.

6- راستش این مطلب پستی فربه می خواهد و جدی تر از جدی که مسلماً اهل بخیه و دانش نوشته اند و خواهند نوشت. و من حوصلۀ تکرار بدیهیات را ندارم. لذا تصمیم گرفتم که این خاطره ام را بجای پاسخ به هم رعنا و هم برادر حسین بگذارم اینجا که هم فال باشد و هم تماشا. تا به رعنا گفته باشم که بهتر بود بعنوان خبرنگار یا می پرسیدی و یا دنبال می کردی و می دیدی که آن خانم های همه محجبه از سر چه کاری می آمدند و یا کجا می رفتند و از کدام منطقه و حاشیه و محل زندگی و چگونه زندگی کردن می آمدند و یا کجا می رفتند. و الا بودن ده ها هزار بردگان یا کارگران و حاشیه نشینان بخور و نمیر چه ارتباطی دارد با غلبۀ آنان به فرماندهان و کارفرمایان و عالی رتبگان. و به شریعتمداری بگویم که کور خوانده ای داش حسین با ارباب متحجران خامنه ای! همین زنان حوزۀ مسیحیت کم از زنان مسلمان باحجاب نبودند تا کمتر از یک قرن پیش و حتی متعصب تر. لذا اگر امروز اینان چنینند و ما چنان فقط بخاطر تلاش برای توسعه دادن مغزشان بوده و مبارزاتی که کرده اند. و البته توسعه یافتگی مغز چیزی فراتر از فقط داشتن تخصص علمی - حتی در عالی ترین سطح - است. با دانش می توان ربات پیشرفته ای شد اما مدیری که بتواند جامعه را هدایت کند فقط از انسان های توسعه یافته بر می آید.  این درست است که خمینی یک غلطی را مد کرد تا شرق مسلمان حالا حالا ها در گیر بدبختی خودش باشد و تعصبات جاهلیت و عقب ماندگی بنام "فرهنگ ما این است". اما او فقط عرض خود برد و زحمت ما داد. زیرا توسعه یافتن و پیشرفت جز از راه لیبرالیسم محال قطعی است. والسلام. یا...هو

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

غیبت مصباح در مجلس خبرگان در اعتراض به خامنه ای!

undefined

1- خدا کند که مصباح یکبار در عمرش راست گفته باشد و نیامدن به جلسۀ جاری خبرگان بدلیل بیماری زانوهایش باشد. ولی از آنجائیکه بهانه اش بیش از اندازه تابلو و بی پایه است - زیرا که نیمی از اعضا از جمله رییس مهدوی کنی با ویلچر در جلسات حاضر می شوند - بنظر می رسد که نیامدن مصباح یک حرکت اعتراضی سیاسی بوده است نسبت به آیت الله خامنه ای. و اگر چنین باشد یک فاجعه اتفاق افتاده است برای ما بهبود خواهان. با توجه به اینکه داده های مستند دیگری هم حکایت از شکرآب شدن میانۀ خامنه ای و مصباح است لذا بطور مختصر داستان را بررسی می کنم.

2- آیت الله خامنه ای تصمیم داشت تا با پشتیبانی از جبهۀ پایداری تندرو مصباح از جناح راست سنتی هم عبور کند و یکبار برای همیشه خودش را از دخالت کهنسالان روحانی و غیر روحانی جبهۀ متحد اصولگرایی راحت کند. لذا طبق گفتۀ دبیرکل جبهۀ پایداری این خامنه ای بود که با دادن 450 میلیون تومان خمس اموال صادق محصولی به جبهۀ پایداری با تشکیل آن موافقت کرد. آیت الله خامنه ای در نظر داشت که با به پیروزی رساندن عناصر بسیار تندرو و نوکر خود در انتخابات مجلس نهم و رییس کردن حداد عادل داستان غرغرهای کمرنگ و گاه بگاهی جبهۀ پیروان خط امام و رهبری و بویژه تشکل های روحانی آن (جامعه روحانیت مبارز و جامعۀ مدرسین حوزۀ قم) راحت شود. اما در عمل اتفاقی که افتاد، باخت جبهۀ پایداری بود و قدرت گرفتن جناح راست سنتی.

3- اینک بنظر می رسد که خامنه ای با فهمیدن عدم توانش در عبور از دوستان سابق و خاستگاه اصلی خودش تصمیم جدیدی گرفته و آن این است که با ترد جبهۀ پایداری شکست خورده مجدداً به یاران سی ساله اش از جمله مهدوی کنی و هاشمی رفسنجانی و طیف هواداران اصولگرای آنان نزدیک تر بشود تا بتواند با اغتنام فرصت در سیاست های داخلی سیاست خارجی بسیار احمقانه اش را نجات داده و پیش ببرد. زیرا که با منفعل کردن جناح راست سنتی و تأمین منافع حداکثری آنان او خواهد توانست مثل همۀ بیست سالۀ قبل از بروز این نقار در یکسال و نیم پیش بر خر مراد مقام معظم رهبری بودنش سوار شده و دنیا را به هماوردی فرابخواند.

4- البته شکاف بین او و سایر تشکل های قدیمی جناح راست مثل روحانیت مبارز و مدرسین قم و موتلفه و ... خیلی آشکار و معلوم نبود و با چشم غیرمسلح نمی شد رصد کرد. اما شکاف بین او و هاشمی کاملاً برملا بود و همه می دانستند. لذاست که سه پالس مستند پشت سرهم از سوی او بسمت هاشمی فرستاده شده است که نشان می دهد این تغییر جدی است. فقط می ماند اینکه هاشمی چقدر حاضر به آشتی و حمایت مجدد بشود. آن سه علامت اخیر این ها هستند:

الف- با اینکه مرتب تکرار و تبلیغ می شد که سران سه قوه در معیت رهبری به اجلاس سران خواهند رفت در آخرین دو روز باقیمانده هاشمی به فهرست اضافه شد و نه تنها دعوت شد بلکه همراه و همدوش رهبر وارد سالن اجلاس سران عدم تعهد شد.

ب- به لاریجانی رییس  قضا دستور داد که در نامۀ عفو زندانیان بندی بگنجاند که بتوان با استناد به آن فائزۀ هاشمی را بزندان نبرد. دکتر خزعلی که منتشر کنندۀ این نامه است به این بند نام با مسمای "بندج مخصوص فائزۀ هاشمی" داده است. آن بند چنین است:
بند ج: " محکومیت محکومان به حبس تا شش ماه با رعایت شق 3 بند (د) که محکومیت آنها قطعی گردیده هر چند تا کنون شروع به اجرا نشده باشد"
پ- نوع مواجهه اش با حزب اللهی و بسیجیان تندرویی که اخیراً بملاقاتش رفته بوده اند و انتقاد از رفتارهایشان در مقاطعی که سیاست جاری و دیپلماسی کشور را بخطر انداخته اند.

5- اگر هاشمی حاضر بهمکاری بشود بدون اینکه در خواست مشارکت در سیاست گذاری خارجی هم بکند یا موضوع اصلاح طلبان و موسوی و خاتمی و کروبی را بمیان بکشد. نقشۀ خامنه ای این است که با نشان دادن این چرخش در سیاست داخلی به جناح راست سنتی اطمینان بدهد که قصد برکناری و کم کردن امتیازات شما را ندارم تا با جذب اصلاح طلبانی که بیشتر اصولگرا هستند تا اصلاح طلب یک بلوک یکپارچه درست کند و بتواند اوضاع را به بلاتکلیفی راکد و کم سر وصدا ولی عقیم قبل از 88 برساند. البته در این بین احمدی نژاد هم مورد حمایتش خواهد بود تا ریاست جمهوریش را به پایان ببرد. زیرا اینک دیگر احمدی نژاد از نظر سیاسی اخته است و نه تنها حاضر است با راست سنتی کار کند بلکه گاهی مرید هاشمی هم نشان می دهد. این موضوع حتی در صحبت های امشب احمدی نژاد هم نشانه های پررنگی داشت. آنجائیکه او اشاره می کند که برخی گفتند از اجلاس غیر متعهد ها برای دفاع از برنامۀ هسته ای استفاده کنیم که مخالفت کردم و یا در جای دیگر که می گوید آدم های غیر مسئول به رییسان کشورها اهانت و توهین می کنند و روابط ما را با دیگران خراب می کنند بالاخره تکی که نمیشود کار کرد باید دوست بگیریم و ... که بنظر می رسد ضمیر مرجع حرف های احمدی نژاد هم همان پایداری ها و نشریاتی مثل کیهان و شریعتمداری باشند.

6- اگر چنین اتفاقی بیفتد بدترین سناریویی است که در انتظارش بودیم و کشور مجدداً برخواهد گشت بمدار نه سیخ بسوزد و نه کباب همۀ سال های قبل از 88 و این فاجعه است. اما خودم اعتقادی به کامیابی این نقشۀ خامنه ای هم ندارم. و بسیار بعید است که خامنه ای موفق به این کار بشود. زیرا علاوه بر زخمهای ناسور این سه ساله که گرد آمدن مجدد نیروها را بدور خامنه ای ناممکن کرده به این دلیل دوم مهم هم  که اوضاع اقتصادی و فشار بین المللی  و مدیریت غلط داخلی وضع را بجایی رسانده که خیلی از نیروها حاضر نشوند از نیمه راه شریک جرم کارهایی شوند که مسببش نبوده اند. یا...هو

پی نوشت 26 شهریور:
اخباری که بعد از این نوشته ام منتشر شد صحت تحلیلم را تأیید کرد. از جمله که جبهۀ پایداری به دوشاخۀ قم و تهران منشعب شده و امروز بدیدار مصباح رفته اند و احتمال قطعی دارد که بزودی منحل شوند.

احمدی نژاد: هنوز راه حلی برای دورزدن تحریم های نفتی و ارزی پیدا نکرده ایم.

The Parisian Life by Juan Luna.jpg

The Parisian Life


1- احمدی نژاد که بالاخره بعد از بیش از یکسال محروم بودن از سیمای اختصاصی و نشست با خبرنگار ویژه اش مرتضی حیدری و "آنچه می خواهد دل تنگت بگوی"؛ دوباره توانست با بدست آوردن اعتماد آیت الله خامنه ای  در جلسۀ هفتۀ دولت - قبلاً نوشتنم در پست پدر و پسر - امشب به تلویزیون آمد و تلاش کرد که بسیاق همیشه دوستدارانش را تحمیق و مخالفانش را تحقیر و دشمنانش را تکثیر کند و کرد. او با پروپاگاندا در مورد خودش و کابینه اش و دادن اطلاعات غلط سعی کرد بگوید همه چیز خوب است و اگر هم جایی مشکل وجود دارد مقصر اول رقبای سیاسی ام در داخل هستند، مقصر دوم دشمنان سیاست های ایران و تحریم کنندگان هستند. و اگر بازهم مشکلی مانده باشد مربوط به کم کاری و اهمال همکاران من در دولت است آن هم نه بدلیل اینکه من نمی دانستم چکار باید کرد بلکه فقط به این دلیل که همکارانم حرف های مرا درست نفهمیدند و درست اجرا نکردند. و الاّ احمدی نژاد و اشتباه و ندانستن! العیاذ بالله.

2- اما در تمام طول منولوگش نتوانست از ترس آشکارش آشفتگی شدید اقتصادی حکومت بگریزد. چه آنجایی که با پیچاندن کلمات می گفت هنوز برای تحریم های نفتی و ارزی نتوانسته اند راه حل مؤثری پیدا کنند. یا در جائیکه اشارات زیادی داشت به تکیه اش برای فروش هر چه بیشتر دارایی های عمومی دولت مثل ساختمان ها و تجهیزات - او از آن ها بعنوان متروکه نام می برد - و چه در پاسخ به اجرای هدفمندی یارانه ها که بر خلاف اعلان رسمی و مکرر همکارانش در عجز از اجرای مرحلۀ دوم آن در شرایط فعلی؛ گفت اجرای مرحلۀ دوم قانون است و باید اجرا کنیم - نوعی پالس بگرسنگان که منتظر باشند و فعلاً شورش نکنند - و چه در مورد تکرار زیاد "سعی می کنیم فعلاً مدیریت کنیم و لایحۀ اصلاحیه برای قانون بودجه ندهیم و ... همه شاهدی بر این قضیه بود که حداقل بخش های مهمی از خبر منتشر شده در سایت کلمه مبنی بر "اتمام ذخایر ارزی در شش ماه آینده و کسری شدید بودجه" گزارشی معتبر و مبتنی بر منابع قابل وثوق بوده است.

3- گذشته از اینکه بسیاری از توهمات او در مورد کسب در آمد ریالی از حراج اموال عمومی به ثمن بخس - و تازه به چه کسی در این بی اطمینانی به آینده و کمبود نقدینگی در بخش خصوصی - یا پیدا کردن راه دور زدن تحریم های نفت بی مشتری و ارز بی بازگشت - با توجه به سخت گیری های بسیار سخت گیر امریکا و غرب در این مورد - قابل دسترس نخواهد بود؛ فاجعه آنجایی است که او بجای تسلیم شدن به منطق علم اقتصاد و بوسیدن دست و پای اقتصاد دانان برجستۀ کشور برای پائین آوردن ضریب آسیب ها؛ مجدداً گرانی بی مهار و نوسانات ارز را بگردن رقبای سیاسی خود از سویی و به رو شدن پروندۀ اخلاس 3000 میلیاردی - او از آن بعنوان "یک تخلفی در یک گوشه ای" نام برد - می اندازد و سفر خود به امریکای جنوبی را عامل اصلی شروع این توطئۀ گرانی معرفی می کند.

4- او در مورد دلار 3000 تومانی هم آنرا شایعه ای از سوی همان دستان نامرئی - او می گوید مرئی است و معرفی و قطع خواهم کرد. رو که نیست - است و چنین چیزی رخ نخواهد داد. در حالیکه رییس بانک مرکزی از نرخ مرجع تازه و وزارت اقتصادش از راه اندازی بورس ارز حرف می زنند رییس دولت هر دو را نفی می کند و ضمن بیان اعتقادش به ارز تک نرخی موضوع ارز در بورس را نیز تکذیب کرده و می گوید دلار کالا نیست که بخواهد خرید و فروش شود.

5- من البته با تأکید بر سق سیاهم در گرماگرم مبارزه با جوانان و حجاب و کنسرت و ماهواره و پوشش به سرکردگی سردار رادان بود که پیش بینی کردم تا در اثر افزایش تقاضا - از سوی مهاجران ترسیدۀ اجتماعی جدید -  تا اواسط پاییز نرخ دلار به 3000 تومان هم خواهد رسید. اما بنظر می رسد که حکومت عجله دارد و نرخ را در همین یک ماه آینده به این مقدار خواهند رساند. اینک دیگر یک فرمول تقریباً ثابت هم می توان برای پیش بینی قیمت دلار معرفی کرد. و آن اینکه دلار در بازار آزاد 1000 تومان گران تر از ارز مرجع بانک مرکزی خواهد بود. به این معنا که اگر امروز ارز مرجع 1226 تومان است ارز آزاد 2200 تومان و عنقریب که ارز مرجع 1500 تا 1600 تومان تعیین خواهد شد ارز آزاد هم به 2600 تا 2700 تومان خواهد رسید. البته هر زمان که نرخ ارز مرجع زیاد شود علامت این است که دولت ارز ندارد تا بازار را اداره کند لذا یک در صدی هم از این جهت به آن هزار تومان رانت استفاده کنندگان از ارز دولتی اضافه خواهد شد. مثلاً اگر تا زمستان امسال ارز مرجع مجدداً افزایش یابد و به 2000 تومان برسد محتمل دلار آزاد بیش از 3500 تومان خواهد شد. یا...هو

این هم نقل قول از حرف های احمدی نژاد که تیتر مطلب را استخراج کرده ام:
رییس‌جمهور تصریح کرد: در جابه‌جایی پول و فروش نفت موانعی داریم که مدتی طول می‌کشد تا بتوانیم آن را برطرف کنیم. وی در پاسخ به سوالی راجع به تداخل بورس ارز با شورای پول و اعتبار گفت: وارد بحث پول و ارز نشوید؛ چون آنها تصمیمی گرفته‌اند که هنوز عملی نشده است. ما نباید ارز را تبدیل به کالا کنیم؛ چرا که قیمت ارز در کشور ما خیلی پایین است و ما امکانات و منابع فراوانی داریم و مردم بدانند که در این عرصه با یک نبرد سنگین پنهان و همه‌جانبه مواجهیم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

بان کی مون: شما رهبر مذهبی هستید. مطهری: شما رهبر مکتبی هستید. خامنه ای: نه؛ من یک دیکتاتور سیاسی هستم. هاشمی: غُرّرّرّ

undefined

Pygmalion and the Image series


1- یک جمله از صحبت های بان کی مون خطاب به خامنه ای مورد مناقشه و جدل هواداران و مخالفان او از سویی و تکذیب سخنگوی بان کی مون از جانب دیگر  و تکذیب تکذیب او از سوی ولایتی قرار گرفته است. آن جمله نقل به مضمون چنین است: "شما نه تنها رهبر مذهبی ایران بلکه رهبر دینی جهان اسلام هستید". و در حالیکه هوادارن آیت الله با برجسته سازی آن پیروزی خامنه ای را جشن می گیرند سخنگوی بان کی مون ادعا کرده است که آقای بان چنین حرفی نزده است. فارغ از اینکه هر کدام از این تأیید و تکذیب ها چقدر با اصل واژه های بکار رفته از سوی دبیرکل سازمان ملل منطبق و دقیق باشد بنظرم اما گفتن این حرف از سوی دبیرکل سازمان ملل احتمال خیلی بیشتری دارد تا نگفتنش. بعبارت دیگر دبیرکل سازمان ملل با گفتن جملۀ فوق می خواسته است سه پیام مشخص را انتقال دهد: 

اول اینکه رعایت ادب دیپلماتیک را کرده باشد و فضا را تلطیف کند. 

دوم اینکه با بالابردن شأن دینی و مذهبی خامنه ای ضمن کاستن از وزن سیاسی او یادآوری کند که دخالت شما در سیاست داخلی و بین المللی باید از منظر معنوی و صلح باشد و نه از جنبۀ سیاسی و منازعه. 

سوم اینکه غیر مستقیم یاد آوری کند که حمایت شما از سوریه علاوه بر سویۀ سیاسی تهدید اسرائیل؛ جنبۀ "حفظ برتری مذهب شیعه در منطقۀ معروف به هلال شیعی دارد و در حال گستردن جنگ مذاهب در خاورمیانه است". لذا از او می خواهد که نفوذ خودش را نه در تند تر کردن آتش منازعۀ سوریه که در جهت حل آن بکار بگیرد. این مورد از این جهت هم تقویت می شود که او بلافاصله بدخالت خامنه ای در عراق و افغانستان اشاره می کند بدون اینکه بر مثبت بودن این دخالت اشارۀ صریح بکند.

2- این مورد را علی مطهری هم در ورژنی دیگر تعقیب کرده است امروز (اینجا). او در اظهار نظری راجع به نشست سران عدم تعهد همۀ گفتارش را به تعریف و تمجید از آیت الله خامنه ای و نقش او اختصاص داده است و آن را موفق ارزیابی کرده است. او سخنش را با این جمله آغاز می کند:
اصل ورود رهبر انقلاب در برنامه این اجلاس، چه به صورت نطق و چه به صورت ملاقات‌هایی که پس از آن با سران کشورها داشتند، کیفیت و تاثیر این اجلاس را افزایش داد و کار لازم و حکیمانه‌ای بود و در واقع یک اغتنام فرصت بود.
بکار بردن کلمۀ "اصل ورود" در آغاز گفتار به این معناست که آیت الله خامنه ای بین "ورود و عدم ورود" ورود را انتخاب کرده است و کار خوبی بوده. بعبارت دیگر مطهری می گوید که خامنه ای می توانست در این اجلاس ورود نکند زیرا که این اجلاس اجلاسی سیاسی بود و نمایندۀ سیاسی ایران هم رییس جمهور است و نه رهبر. حرف های تأیید آمیز بعدی مطهری را که می خوانیم و بکلماتی مثل "فطرت" و "نفاق" و ... هم توجه می کنیم نشان می دهد که مطهری وجه دینی و مکتبی خامنه ای بعنوان ولی فقیه را رسمیت داده و نه وجه سیاسی و رهبری دیپلماسی کشور را. البته او خودش هم در همان ابتدا با گفتن "بعنوان رهبر دینی" در جملۀ "چراکه ایشان از موضع یک رهبر دینی با فطرت، وجدان و عقل آنها سخن گفتند." نشان داده است که منظورش از تأیید خامنه ای برمبنای جایگاه مذهبی اوست و نه جایگاه سیاسی او.

3- اما بنظر می رسد علی مطهری فرصت طلبانه یا تاکتیکی و یا از روی ناچاری یا کج فهمی تجاهل العارف می کند در آنجائیکه هم نطق افتتاحیۀ خامنه ای و هم کلیۀ ملاقات های او با سران کشورهای مختلف را در همین چهارچوب "مکتبی" مفید ارزیابی می کند و همه را از منظر "حرف های معنوی یک رهبر دینی" بداوری و قضاوت می نشیند. در حالیکه اگر حتی بخواهیم سخنرانی افتتاحیۀ خامنه ای را یک سخنرانی تمام عیار سیاست جاری ندانیم - که بود - بازهم نمی توانیم هیچکدام از ملاقات های صرف سیاسی او با دیگر رؤسای سیاسی کشورها را در قالب سخنان خیرخواهانه و توصیه های اخلاقی و معنوی و دینی و مکتبی دسته بندی کنیم.

4- البته خود آیت الله خامنه ای - با توجه به بحث های چند وقت اخیر در مورد تشکیک در تعریف جایگاه ولایت فقیه از دو جنبۀ مذهبی (مکتب اسلام سیاسی) و سیاسی (دخالت در سیاست های اجرایی) که اتفاقاً خود مطهری آغاز کننده اش بود - به چنین ظرایفی آگاه و مسلط است. و برای اینکه کمترین شبهه ای هم در این مورد برطرف شود؛ در ملاقات های یک به یک خود با سران کشورها مطلقاً از واژه ها و مفاهیم و زبان دین و مذهب استفاده نمی کند و بسان یک دیکتاتور سیاسی مطلقه و با ادبیات  کامل "سیاست روز" برخورد می کند. که اوج آن را در دو دیدار صمیمی ترش با رابرت موگابه رهبر مستبد شبه توتالیتر زیمبابوه و یونگ آن رییس مجمع خلق کرۀ شمالی مطلقاً توتالیتر بیشتر برخ می کشد. او با صراحتی آشکار و تمام، نه تنها ایران را و خودش را با کرۀ شمالی و رهبران موروثی آن همبسته و یک روح در دو کالبد معرفی می کند بلکه پیام بسیار ناامید کننده اش در مورد ایستادگی بر استراتژی شکست خوردۀ مشترک بین ایران و کرۀ شمالی را نیز مؤکد می کند. او خطاب به کرۀ شمالی می گوید که: "جمهوری اسلامی من بر مواضع خود محکم ایستاده است و آرمان های بلند سختی های بزرگ هم دارد و باید ایستاد و نهراسید و مقاومت کرد". در حالیکه اگر یک صدم در صد نگاه مثبت و مذهبی مطهری را ملاک قرار بدهیم حداقل این بود که در ملاقات با کشور ملحدان رسمی و اعلام شده ای مثل کرۀ شمالی یک واژه و یک کلمۀ خدا و پیامبر و دین و از این قبیل باید یافت می شد که نمی شود. بگذریم از اینکه اگر می خواست به میراث سلف خود خمینی هم وفادار باشد باید همان رفتاری را می کرد که امام خمینی در نامه نوشتن به گورباچف نشان داده بود یا در ملاقات با شواردنادزه وزیرخارجۀ وقت شوروی.

5- در جای دیگری اما هاشمی هم یک جاپای کمرنگ نشان داده و از راه متحجر نامیدن چند بارۀ دارودستۀ مصباح و گفتن "امروز صدای متحجرین از همیشه بلند تر است"تلویحاً آیت الله خامنه ای را هم در صف متحجرین غلتانده است. اما نه گمانم این خامنه ای دیکتاتور سیاسی  که با ملحدان رسمی (کرۀ شمالی و زیمبابوه) چنان گرم می گیرد که گویی فرستادۀ شخص پیامبر اسلام هستند. بخواهد کوتاه بیاید و تیزی سرنیزه توهم "جنون عظمت" بر گلوی عقل را کمی شل کند. مطهری نه گمانم استعداد رادیکال تر از همین اشارات بسیار سخت فهم و نصیحةالائمه در لفافه ها را داشته باشد. اما برای هاشمی فرض است که از مرحلۀ "گاهی قهر و گاهی غُر" کمی دلسوزتر رفتار و دخالت کند اگر راست می گوید. و قصد مردن در آغوش ملت دارد. و الا کوتاهی اش در این برهۀ حساس باعث خواهد شد که هیچ کس نه حاضر باشد و نه قادر که جنازه اش را از دست محرومان هواخواه احمدی نژاد نجات دهد.  
و نهایت امید من می گوید: همۀ این ها با همۀ ریز ریز بودن و پراکندگی ظاهری اش این خوبی را دارد که در ایجاد واگرایی از جمهوری اسلامی بتعریف خامنه ای عمل می کند و به تغییر یا فروپاشی کمک خواهد کرد. یادمان نرود این فرمول همیشگی مان که: جز فروپاشی از درون فقط جنگ از بیرون است که حریف انقلاب های شکست خورده می شود.  یا...هو

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

نامه ای برای خانم "رضایی نژاد" در نگرانی از آیندۀ "آرمیتا"!

آرمیتا دختر شهید رضایی نژاد

سلام سرکار خانم رضایی نژاد.

1- عقلم می گفت ننویس اما دلم راضی نمی شد که سکوت کنم. شاید بخاطر نقش دلقکی است که در سن پیری بمن تحمیل شده است و مشهور و حتمی است که دلقک ها بچه ها را خیلی دوست دارند. یا شاید هم تجربۀ تراژیک شخصی ام در زندگی مسبب این نا آرامی ام بود و است - برای پرهیز از تراژیک شدن وجیزه ام باز نمی گویم - خلاصه اینکه هر سببی باعث این نامه نگاری شده باشد مطلقاً قصد آزار شما و یا خراب کردن رؤیای مشترکتان با آرمیتای نازنین جزوش نبود و نیست. زیرا که من این نامه را برای بعد از نه سالگی دختر دلبندتان می نویسم و شما فرصت کافی برای تصمیمات ترمیمی خواهید داشت.

2- شما شوهر جوان و محبوبتان را از دست دادید. به ناجوانمردانه ترین طریق ممکن و از راه ترور نیز. همانطور که بسیار زنان و مادران و فرزندانی که در طول سی سال گذشته این تجربه را از سر گذرانده اند چه بجنگ و چه به اعدام و چه به ترورهای کور. پس قبل از هر چیز شهادت ناجوانمردانۀ داریوش عزیزت را تسلیت می گویم.

3- بیشتر از شش ماه از کشته شدن داریوش گذشته بود که داشتی بسختی و با ناباوری عادت می کردی به این نبودن شریک و غمخوار زندگیت. تا اینکه ناگهان پرندۀ شوم خوشبختی بر آشیانه اتان فرود آمد و شما و آرمیتا را با خودش به جنگل برد. و آن زمانی بود که شهید مصطفی احمدی روشن جوان ترور شد و آیت الله خامنه ای برسر رفتن به منزل این جدیدترین کشتۀ سیاست و برای جلوگیری از شایعۀ تبعیض به منزل شما آمد. و آرمیتا برسم مهمان نوازی و تربیت مدرن شما و شیرین زبانی و گشاده رویی ذاتی با آیت الله گرم گرفت. و از آن روز بود که شما داریوشت را هر روز و هر دقیقه و هر ثانیه مجدداً از دست می دادی و می دهی. زیرا که دختر دلبند و کوچک تان شده بود سوژۀ تبلیغاتی رهبر یک رژیم و هر روز یکی می آمد و دیگری می رفت. روزهایی برای فیلم ساختن، روزهای دیگری برای تمرین. و روزهای بیشتری برای کسب آمادگی اجرای سناریوهای درشت و درشتر؛ و خشن و خشن تر. و معلوم است که وقتی آرمیتا سیبل سیاست شد؛ بی یاد آوری هر لحظۀ "دختر بچۀ! شهید" ممکن نیست. و شهید نام داریوش را برای شما تازه می کند هر ثانیه.

4- اینک که از آخرین مراسم تبلیغاتی اجلاس سران برگشته اید خانه. می دانم که چقدر خسته اید و بیشتر از شما آرمیتا خسته است. اما گریزی ندارم از گفتن این واقعیت که دیگر راه برگشتی نداری. و از اول هم نداشتی. مگر می توانستی در برابر خواسته و دستور آیت الله خامنه ای مقاومت کنی. بنابر این و با توجه به اینکه می دانم دختر عزیزتان چه به نام زیبایش، چه به سنت خانواده اش، چه به نبوغ و سرکشی ذاتی اش لقمۀ "دختر به تعریف شریعت آیت الله خامنه ای" نیست و نخواهد شد. لذا حد اکثر تا دو سه سال دیگر- قبل از نه سالگی - گرفتاری بزرگی برای شما تولید خواهد کرد. چون که او از سوی سه نیروی متضاد و بطور روزمره رصد خواهد شد از این پس. و این شمایید که باید بتوانید او را محافظت طبیعی و مادرانه کنید ولی نخواهید توانست:

الف- او مرتب از سوی رژیم رصد خواهد شد تا دختر آیت الله خامنه ای نمایش بدهد و باعث ریشخند رژیم نشود. هرچند که موهای زیبایش را در طبق ترحم قبول کردند در 5 سالگی. ولی این رسم شریعتی نبود و نیست و نخواهد بود که کودکان کلاس اول ابتدایی را مقنعه می پوشاند.

ب- او از سوی ضد رژیم هم رصد روزمره خواهد شد تا مخالفان بتوانند مدرن بودن و حزب اللهی نبودن دخترتان را بسر رژیم بکوبند.

پ- و بدتر از همه آرمیتا از سوی رشد عقلی خود آرمیتا رصد خواهد شد. و هر روز و هرشب با بقچه ای از سوالات بچه ها و معلم ها و موهای بلند و مواجش در بغل صالحی و بوسۀ بان کیمون و دیالوگ های فرنگی و مقنعه و مدرسه و جامعه بخانه خواهد آمد. بجای بقچه های انباشته از رنگین کمان ِ هم سن و سالان خودش در همه سوی جهان.

5- و دلم چقدر تنگ می شود برای آن روزهای تنهایی شما در اجبار مادرانه و مستأصل به پاسخ دادن ها به این همه تناقضی که آرمیتا تحملش را نخواهد توانست داشت. مأموران تبلیغاتی آیت الله خامنه ای بهتر بود از فرزندان بزرگتر و عقل رس شهید علی محمدی استفاده می کردند و ...  یا از این سیاست کثیف صرفنظر می کردند! اما دریغ برای روزهای رفته فایده ای ندارد. و منظور من از این نامه نگرانی برای آینده است.

6- احساسم این است که تنها چارۀ شما برای محافظت از جسم و جان آرمیتا در بردنش از صحنۀ قتلش خواهد بود چه به تهدید زنان سنتی رژیم مدل گشت ارشاد! و چه به مسخرۀ دوستان مدرن ضد رژیم. و شما ناچار وطن را بقصد فرنگ پشت سرخواهید گذاشت اگر زرنگ باشید و غافلگیر نشوید قبل از تصمیم. خواستم بگویم که مشاوره های روانی سطح بالا برای آسیب های اجتماعی حاد و بویژه آسیب های کودکی هم دشوار است و مهمتر اینکه در فرنگ بسیار بسیار گران است. مواظب باشید.

با ارادت به حضرت عالی و آرمیتای جوان. دلقک ایرانی.

بعد از تحریر: البته یک مژده هم بدهم که دعا کنید پیش بینی ام درست از آب در بیاید و تا قبل از دو سال دیگر و رسیدن فصل بروز آسیب های پیش روی آرمیتا. آیت الله خامنه ای دیگر رهبر سیاسی کشورمان نباشد. و آرمیتا اولین دختری باشد که بگردن دلقک وطنش گل می اندازد در سیرک خنده ها و شادی های ایرانی! یا...هو

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

نتیجۀ قطعی و نهایی جدل در تهران: محمد مرسی 95 خامنه ای 5! (تاخت ریاست موقت بر نَم با ریاست دایم بر اسلام)

The Tower of Babel


1- در حدود یک سال و نیم پیش و همزمان با تحولات شورش های اقتصادی کشورهای مسلمان عربی که منجر به اصلاحات رادیکال سیاسی شد؛ من با قاطعیت نوشتم که این تحولات سرآغاز یک پارادیم جدید است در رویکرد مسلمانان به اسلام سیاسی غیر رادیکال و در جهت مخالف ایدئولوژی "شیعۀ غالی" آیت الله خامنه ای. و در آنجا متذکر شدم که برچیده شدن هژمونی اسلام ضد غرب و تندرو جمهوری اسلامی آغاز شده است. و بزودی ما با انزوای ایدئولوژیک رژیم هم مواجه خواهیم شد. و آن  را حتّی مهمتر از انزوای سیاسی موجود و روزافزون حکومت خامنه ای ارزیابی کردم. زیرا که جمهوری اسلامی تا کنون مصرّ بود - بی ربط هم نبودادعایش - که اگر ما دیپلماسی دولت ها را باخته هم باشیم مهم نیست؛ چون ما در دیپلماسی عمومی (تأثیر بر افکار عمومی جهان با اولویت مسلمانان) موفق هستیم و دیر یا زود که دولت های سکولار دیکتاتوری از نفس بیفتند و سقوط کنند، آغوش ملت های عرب مسلمان بروی ما گشوده خواهد شد و هژمونی اسلام رادیکال و ضد غرب ما را خواهند پذیرفت و هژمونی ما گسترش خواهد یافت.

2- از دو گزینۀ بالا؛ یکی تحلیل من در افول نفوذ هژمونیک اسلام خامنه ای در اثر وقوع بهار عربی؛ و دیگری تبلیغ رژیم در نشر و نشو بیشتر این هژمونی در بین مسلمانان بجهت بیداری اسلامی؛ اینک تحلیل من بواقعیت پیوسته است. به این معنا که نه تنها انقلاب های (اصلاحات رادیکال) بهار عربی به رونق هژمونی اسلام دشمنکام خامنه ای منجر نشده است؛ بلکه بروشنی معلوم شده است که اسلام تازه به سیاست و قدرت رسیده در کشورهای عربی خودش را مدعی اصلی اسلام سیاسی هم می داند و می شناسد و در حال معرفی و تثبیت هژمونیک آن است. و صد البته گسترش و تثبیت آن هم با افول هژمونی قبلی (اسلام خامنه ای) همراه خواهد بود بطور بدیهی. زیرا اگر هم دو سلطان بر اقلیمی بگنجند، و دو دین هم بسازشی بنیادین تن بدهند، محال است دو مذهب از یک دین بتوانند با هم همزیستی سیاسی بکنند.

3-این کلید حل معما را که می نویسم بسیار بسیار بسیار مهم است تا جائیکه فهم سایر بخش های متن بدون استفاده از این کلید قابل درک درست و خوشحال کننده نیست. و پرواضح است که من آنرا از روی دست هزاران فیلسوف و اندیشمند طول تاریخ بشریت در مورد "چگونگی ظهور و شکوفایی و افول ایدئولوژی ها" گرته برداری نموده و در یک پاراگراف کوتاه فورموله کرده ام:
"ایدئولوژی اعم از انواع آن؛ چه بر پایۀ دین جدید بناشده باشد مثل ایدئولوژی مارکسیسم؛ چه از آن ِ دین قدیم باشد مثل اسلامیسم؛ و یا حتی مربوط به ایدئولوژیِ "ضد ایدئولوژی"ِ لیبرالیسم باشد؛ شبیه آبی است که اگر چه سرچشمه اش مهم است اما اصل اهمیت آن در جاری بودن یا رکود آن است. بعبارت دیگر ایدئولوژی تا هنگامی که روان و گسترش یابنده باشد و بتواند افراد بشر بیشتر و کشورهای بیشتر دیگری را تحت تأثیر قرار داده و عضوگیری کند؛ مثل رودی خروشان شکوفا می شود. و اگر از حرکت و جذب مخاطب و عضوگیری جدید باز بماند مثل ماندابی حقیر پژمرده و بویناک می شود و از بین می رود. شواهد میدانی قرن بیستم میلادی هم کاملاً از این فرمول حمایت می کنند. چه در مورد مرگ اتحاد جماهیر شوروی سابق و چه در مورد نفوذ پیش روندۀ امریکا و غرب. بعبارت ساده تر این افول قدرت سخت شوروی در مقایسه با امریکا نبود که باعث فروپاشی آن شد؛ بلکه شوروی به این دلیل ساقط شد که ایدئولوژی مارکسیسم از اواسط دهۀ 70 میلادی قرن بیستم آهسته آهسته از نفس افتاد و قادر به تکثیر خویش و در اختیار گرفتن حوزه های نفوذ جدید نشد. و همینطور بود و است در مورد لیبرالیسم و امریکا؛ به این معنا که برعکس تصور عامه این قدرت سخت افزار امریکا اعم از قدرت اقتصادی و تسلیحاتی و جاسوسی و .... نبود و نیست که باعث نفوذ آن و گسترش آن شده و می شود؛ بلکه این قدرت گسترش یابندگی نرم ایدئولوژی لیبرالیسم ِ "ضد ایدئولوژی" است که بعنوان اصلی ترین مؤلفه؛ هژمونی غرب و امریکا را پشتیبانی و نامیرا کرده و می کند". 

4- حالا اگر ایدئولوژی اسلامی خامنه ای را در این فرمول قرار بدهیم. اهمیت بهار عربی و موضع گیری مرسی و اخوان المسلمین اهمیت یگانه اش را نمایان می کند. و معلوم می شود که چرا من نتیجۀ "جدل" - نه جدال - خامنه ای و مرسی در اجلاس تهران را با ارفاق به خامنه ای 95 بر5  بنفع مرسی می دانم.

الف- تا قبل از تحولات تونس و مصر و ...  اگر حتی دقیقتر بگویم  تا قبل از روی کار آمدن اردوغان در ترکیه هم؛ تقریباً اکثریت توده های مسلمان در کشورهای اسلامی قبلۀ آرزوهای خود را با اسلام رادیکال "خمینی - خامنه ای" در تهران تنظیم می کردند. مگر سلفی های خیلی تندرو و متعصب که خودشان شاخه ای بنام طالبان و  القاعده را علم کرده بودند. وقتی اردوغان در ترکیه بقدرت رسید کمی از توجه توده های عرب به تهران و خامنه ای و احمدی نژاد کم شد. اما بدلیل اینکه ترکیه اولاً یک کشور لائیک بود و زبان شان هم عربی نبود تأثیر اردوغان سنی به هژمونی شیعۀ رادیکال خامنه ای خیلی برد ایدئولوژیک نیافت. و بازهم خیلی از توده های عرب با دیدن احمدی نژاد بیشتر خوش خوشان شان می شد تا دیدن گل و اردوغان. بعبارت دیگر اردوغان و رفقای تُرکش بیشتر نخبگان جهان عرب و مسلمان را تحت تأثیر سیاسی قرار دادند تا توده های عرب را از جنبۀ ایدئولوژیک. اما ورود مسلمانان سنی عرب به هرم قدرت در کشورهای تازه انقلاب کرده و در حال تغییر؛ قبلۀ توده های سنی عرب را بطور کامل از تهران به پایتخت های خودشان برگرداند. تا اینکه ورود محمد مرسی در ردۀ تصمیم گیر مصر بعنوان بزرگترین و پرجمعیت ترین کشور مسلمان عرب و با آن جایگاه یگانۀ تاریخی اش در رهبری  جهان عرب؛به طرفة العینی همۀ مناسبات را بشدت تحت تأثیر قرار داد و توجه یکپارچۀ توده های سنی کشورهای عربی را بخود مختص نمود. طبیعی هم بود: زیرا مرسی علاوه بر سنی و مصری بودن دو ویژگی دیگر و برجسته هم داشت. یکی اینکه عرب بود و تعصبات پان عربیسم و قومی را هم پاسخ می گفت؛ و دوم اینکه او وابسته به سازمان اسلامی اخوان المسلمینی است که دیرپاترین و مبارزترین و نامدارترین سازمان سیاسی کلیۀ مسلمانان در تاریخ معاصر هم بوده و است.

ب-محمد مرسی با آن آمدن و رفتن با شتاب و غیر متعارف دیپلماتیک اش به تهران و سخنانی که در افتتاحیۀ اجلاس بر زبان راند هم پایان هژمونی اسلام سیاسی ایرانی را اعلام کرد و هم شروع هژمونی اسلام سنی اخوان المسلمین را به توده های عرب اطمینان مؤکد داد. او در بخش سیاسی سخنانش از این هم فراتر رفت و اعلام کرد که نه تنها هژمونی شیعۀ خامنه ای پایان یافته است. بلکه من (بخوان اسلام سنی من) در سیاست عملی هم با اسلام خامنه ای رویاروی خواهم بود. گوش کنید:

1)- او سخنرانی غیر معمولش در یک اجلاس سیاسی غیر مذهبی و در جمع کشورهای دارای ادیان و مذاهب گوناگون را به این دلیل با نام خلفای سنی آغاز کرد که به توده های عرب مسلمان رسماً اعلام کند که رهبری آنان را پذیرفته است و از این پس این قاهره است که ام القرای مذهبی - سیاسی شما توده های سنی خواهد بود و نه تهران و اسلام شیعی خامنه ای. انتخاب تهران و اجلاس سران هم از جهت تأکید بر اهمیت موضوع کاملاً برنامه ریزی شده بود. زیرا اعلان تغییر ام القرای اسلام از تهران به قاهره در میان بود. و چه جایی بهتر از پایتخت ام القرای شیعه - مدعی نمایندگی اسلام - برای چنین سورپرایزی. تا کمترین شک و شبهه ای نه برای توده های عرب باقی بماند و نه توهمی برای خامنه ای.

2)- او در بخش سیاسی سخنرانی اش به این دلیل واضح آن حملات تند را به بشار اسد و سوریه کرد که بگوید من نه تنها پایتخت ایدئولوژیک اسلام را در قاهره مستقر خواهم کرد بلکه با انواع حکومت های مانع در برابر گسترش اسلام اصیل اهل سنت هم خواهم ایستاد و کوتاه نخواهم آمد. هنوز به همۀ دقایق نطق مرسی دقت نکرده ام. و اگر او در هنگام نام بردن سیاسی و کمرنگ از ایران هم نام کامل و سیاسی ایران فعلی (جمهوری اسلامی ایران) را بکار نبسته باشد و فقط از واژۀ زیبای "ایران" استفاده کرده باشد؛ معلوم می شود که این حرف من صد در صد درست است. هرچند که اگر هم حتی جمهوری اسلامی ایران را کامل ادا کرده باشد خیلی به اعتبار تحلیلم ضربه نمی خورد.

نتیجه اینکه: حکومت جمهوری اسلامی با خوانش کنونی خامنه ای به دو دلیل محاصره و قطع ارتباط ایدئولوژیک با خارج از مرزها و منجمد شدن آن در داخل مرزهای ملی اولاً؛ و بدلیل محاصرۀ سیاسی و اقتصادی جهانی ثانیاً قطعاً رفتنی است چه به اصلاح رادیکال توسط دیگر شرکای عاقل خامنه ای در جمهوری اسلامی؛ و در غیر اینصورت با کمی خطر و خسارت بیشتر با  فروپاشی کل سیستم جمهوری اسلامی. بعبارت دقیق تر رفتن خامنه ای از ضرب المثل "دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد" هم جلو زده است سقوطش. و اگر بخواهم وضعیت سقوط خامنه ای را بر ضرب المثل پیش گفته هموار کنم؛ می شود اینطور بگوییم که رفتن خامنه ای "زود و زودتر دارد اما سوخت و سوز ندارد مطلقاً"! یا...هو

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

محمد مرسی چرا ریاست را دیر تحویل داد: خدا لعنت کند خامنه ای را و الا من کجا و تعریف مهوع از کشورهای عربی کجا!

undefined

Vattenfall i Småland


1- در حالیکه همۀ شهرهای زیارتی و توریستی مثل مشهد و قم و شیراز و اصفهان در آماده باش کامل پذیرایی از مهمانان جنبش عدم تعهد (نم) بودند؛ طبق گزارش منابع رسمی تا این لحظه حتی یک مهمان هم از این پذیرایی پیک نیکی و سخاوتمندانۀ آیت الله خامنه ای استفاده نکرده اند. و این در حالی است که طبق گفتۀ مدیرکل فرودگاه های اجلاس؛ همۀ میهمانان اعم از کارشناسان و وزرای خارجه و سران تهران را بمقصد کشورهای خود ترک کرده اند؛ و فقط 7 هیئت دیگر هستند که آنان نیز تا ظهر روز شنبه تهران را ترک خواهند کرد. نکتۀ جالب تر اما فروش 2 هزار دلار و 2 میلیون تومان صنایع دستی به مهمانان است که برای اینکار نمایشگاهی از صنایع دستی مخصوص اجلاس و در دسترس مهمانان برپا شده بود. 

2- روزنامه ها و سایت های داخل ایران را بدجوری ترسانده شده بودند این بار؛ تا جائیکه حتی یک سایت هم پیدا نشد جرأت کند و حاشیه های نه آبروبر بلکه کمی مشکوک را هم مختصری پوشش بدهد. - خبرنگاران مستقل را هم به سالن اجلاس و حتی حاشیۀ اول آن راه ندادند - البته این وضع دوام نخواهد آورد، و منتظریم که از روز دوشنبه کم کم ناگفته ها درز پیدا کنند تا ببینیم چه فضاحتی در اندرونی بوده است. خوبی قضیه در اینجاست که خود برگزاری اجلاس قطعاً وارد منازعات قدرت جناح اصولگرا و هیئت حاکمه خواهد شد و تنور داغ ضایع کردن همدیگر را داغ تر و سوزاننده تر خواهد نمود در روزها و هفته های آینده. بیش باد!

3- نکتۀ سوم اما که قبلاً معلوم نشده بود اینکه؛ محمد مرسی پس از سخنرانی افتتاحیۀ خود که طبق روال و پروتکل های انتقال ریاست سازمان های دوره ای؛ از انتقال ریاست به احمدی نژاد خودداری کرده است، و با دعوت از بان کی مون دبیرکل سازمان ملل برای سخنرانی؛ حرف های او را تحت ریاست و مدیریت خودش ثبت کرده است. آیا این کار خارج از عرف ایشان قبلاً با آقای بان هماهنگ شده بوده است یا نه؛ و دارای چه پیغام خاصی می تواند باشد موضوعی است که در بحث و جدل ها و دعواهای روزهای آینده مشخص خواهد شد. گویا اجلاس تهران تا اینجا فقط بکام یکنفر بیشتر نبوده باشد. آن هم محمد مرسی رییس جمهور مصر است.

4- و نکتۀ آخر را با یک دعا برای خامنه ای تمام کنم که خدا لعنت کند تو را و آن تدبیر و مدیریت پیشا تاریخت را. و الاّ من کجا و این تعریف و تمجید مهوع از مصر و عربستان و قطر و .... کجا؛ که تا بوده علیه کشور زیبایم ایران فعال بوده اند. اگر فقط و فقط یک جو عقل و درایت داشتی در رهبری کشورت و خون مردمان را در شیشه نمی کردی و ایران را به این حضیض نمی رساندی؛ حالا هزاران و میلیونها مثل مرا داشتی که با تیزبینی و ریزبینی و احساس خوب وطن پرستی دمار از روزگار اعراب اهانت کننده به ایران را در می آوردیم. هرچند که اگر توی خر و آن اعوان و انصار عقب ماندۀ ذهنی ات نبودید. مُرسی و عبدالله که سهل است جد اندر جد هیچ عربی هم جسارت نمی کرد نمک بخورد و نمکدان بشکند. چون من و ما گردنش را می شکستیم. یا...هو