۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه

دیپلمات ایرانی در آلمان به احتمال بسیار قوی بی گناه است!

undefined

Constellations


1- یک دیپلمات جمهوری اسلامی در کشور آلمان به اتهام ایجاد مزاحمت برای یک دختر بچۀ سیاهپوست 10 ساله مورد تعقیب و بازخواست پلیس آلمان قرار گرفته است و باعث تنش در روابط دو کشور شده است. جمهوری اسلامی با احضار سفیر آلمان در تهران به برخورد خشن و خارج از عرف مصونیت دیپلماتیک مأمور سیاسی میانسال خود اعتراض کرده است. در توضیح اصل ماجرا اما چنین آمده است که مادر این دختر بچه به پلیس گفته است که روزهایی پیش تر این مرد ایرانی موهای دخترش در پارک را لمس و نوازش کرده و دخترش گفته است که احساس کرده مرد ایرانی قصد بوسیدن او را نیز داشته است. آن مادر و دختر چند روز بعد هنگامی که دیپلمات ایرانی را مجدداً در مسیر دیده اند به پلیس نشان داده و باعث احضار او به ادارۀ پلیس شده اند.

2- اگر حتی فرض را بر این قرار بدهیم که کل این گزارش از جانب مادر و دختر آلمانی عین واقعیت بوده و کمترین دروغ و بزرگنمایی و اشتباه دختر ده ساله و از این قبیل هم در انعکاس آن دخالت نداشته است؛ بازهم خیلی بسختی می توان باور کرد که مردی ایرانی و 45 ساله و غیر سادیست جنسی با انگیزۀ جنسی به آن دختر بچه نزدیک شده باشد. زیرا که او با علم به تبعات چنین عملی که می دانست مغایر با قوانین آلمان است آن هم در یک پارک عمومی و هنوز تازه بودن گرفتاری آن دیپلمات دیگر در برزیل چنین بی احتیاطی کرده باشد. و اتفاقاً این مورد بشدت و قوت می تواند از سوء فهم یک دختر 10 ساله نسبت به تفاوت های فرهنگی ناشی شده باشد. بعبارت دیگر موضوع می تواند بسادگی اینطور بوده باشد که دیپلمات ایرانی در سر راه عبور خود به این بچۀ سیاهپوست برخورده و بهزار و یک دلیل عاطفی - و نه جنسی - بسمت او کشیده شده باشد برای ناز کردن پدرانه و اظهار محبت به او که دختر ترسیده و آن گزارش را به مادرش داده است. - سنگالی، سیاهپوست و جهان سومی بودن دختر بچه  هم ظن مؤانست را تقویت  می کند -
3- این همه را گفتم که انتقاد کنم از جوانانی که با بزرگ نمایی نقاط ضعف جمهوری خامنه ای در سایت های شبکه های اجتماعی خدمات خوبی در مشروعیت زدایی از خامنه ای و حکومتش انجام می دهند اما گاهی - مثل این مورد - توجهی به این اصل نمی کنند که هر چقدر  پروپاگاندا در مورد بزرگنمایی نقاط ضعف و وقایع واقعاً اتفاق افتاده - مثل مورد دیپلمات برزیلی - می تواند مشروعیت زدا و یاری دهنده باشد. اما کمترین اشتباهی در بزرگنمایی وقایعی که صحت آن قطعی نیست می تواند تخریب کننده و در خدمت رژیم و خامنه ای باشد. لذا از اینکه این موضوع را به موضوع داغ و تبلیغات پرحجم تبدیل کرده اند گله و شکایت کنم.

4- با این افزوده که اصولاً حمله به بدنۀ رژیم بجز در جایی که می توان بهره برداری قطعی برای تضعیف خامنه ای کرد مطلقاً مجاز نیست و بضرر آزادی خواهان تمام می شود. زیرا که همۀ بدنۀ رژیم حتی تا سطوح رده اول هم جزیی از مردم ایران هم هستند و زدن اتهامات ناروا و بازی کردن با آبروی آن ها علاوه براینکه خیلی از ایرانیان را میازارد بلکه باعث وحشت بدنۀ رژیم هم که بالقوه نود در صد جزو تغییر خواهان هستند می شود و پیشروی راه های تغییر خواهی را با مقاومت بدنه مواجه می کند. بعبارت دیگر اگر ده مورد از گاف های رژیم از دستمان در برود و از آن بهره برداری نکنیم. خیلی بهتر است که یک مورد بدون مبنا و دروغ و اثبات نشده را به رژیم - آن هم در بدنۀ رده پایین - نسبت بدهیم. ! یا...هو

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

چاه های پیر نفت ما و خرفتی خامنه ای در بموقع نوشیدن جام زهر!

undefined

Wanderer above the Sea of Fog





1- دوستی از سنم پرسیده بود چند روز پیش و اشتباه کرده بود که من گفته ام در ارتش شاه تیمسار بودم. ولی با این همه هم او و هم بسیاری هم قبلاً قلم مرا جوان تر از سنم که سهل است بلکه جوان - برخی هم بدرست کودک - ارزیابی کرده اند و می کنند گاهی حتی با تعجب. اینرا گفتم که بگویم سنم را در پست قبلی نوشتم و پیری ام را هم در این نوشته اثبات می کنم: یکی از مهمترین فرق های پیر و جوان در سرعت اولیۀ آنان است در واحد زمان. مثل فرق اتومبیل اسپورت یا مسابقه ای با سواری های معمولی. پیران اگر از سرعت اولیه بیفتند بهر دلیل بسیار سخت و با جان کندن است که ممکن است به آن سرعت از سرعت افتادۀ قبلی برسند یا نرسند که اغلب نمی رسند و از صحنۀ رانندگی و نویسندگی و زندگی حذف می شوند. حالا حکایت ماست - با درود به زنده یاد عمران صلاحی - آن چند روز اسباب کشی و هرچی که باعث توقف خواسته یا ناخواسته ام شد گویی بنزینم را هم ته کشانده که هر چه گاز می دهم سیرک و وبلاگ از جایش تکان نمی خورد که نمی خورد تا چه رسد که به سرعت هنگام توقف - بوی لاستیک هایم هنوز هم شنیده می شود - برسد.


2- آن واقعیت تمثیلی را از این جهت هم نوشتم که نگرانی ام از فردای زهر نوشی خامنه ای را برملا کنم. درست است که امروز از سر ناچاری هم سید محمد خاتمی را پیامبر خندان و صالح خطاب می کنیم و هم هاشمی رفسنجانی هزار ترفند را تحبیب می کنیم و هم آیت الله خمینی آخوند را از صافی بخشودگی مان رد می کنیم و زهر نوشی دیرهنگامش را الگو برای خامنه ای خبیث معرفی می کنیم. اما یادمان نرفته است که خمینی جام زهرش را شش سال با تأخیر نوشید که این شش سال 61-67 می توانست جنگ نباشد و بطور قطع سرنوشت ما هم به این نکبتی که الان هستیم نباشد در دستان خونریز خامنه ای. اما کار از آنجایی خراب است که دین پیر است و تأخر ذاتی دارد در درک زمان و مکان. مبلّغ دین هم آخوند پیر است (میانگین 70 تا 100 سال) و تأخر هم سنی دارد و هم دینی در فهم هر کاری از جمله زهرنوشی - البته بغیر از هماغوشی فقط - و تا بیاید خوش را جمع کند هر زهرماری را هم بنوشد فرصت ها سوخته و خسارت ها از حد تحمل گذشته است.

3- و ترسی که گفتم به این برمی گردد که تحریم نفت ایران و از دست رفتن بازارها با تحریم آغاز می شود ولی با رفع تحریم برنخواهد گشت. زیرا که از دست دادن بازار که قطعاً با جایگزین شدن رقبا همراه است و خواهد بود خودش حکایتی از جنس منطق اقتصادی دارد و به سادگی ممکن نیست. حتی اگر غرب هم آغوش بگشاید که نفت ما را دوباره بخرد. اما مشکل ما فقط از "چگونه بازگرداندن" بازارهای از دست رفته نیست در فردای خامنه ای نکبت. بلکه مشکل اصلی و بزرگتر ما به همان تمثیل پیری بالا برمی گردد که گفتم. صنعت نفت ما پیر است و چون در سی سال گذشته عموماً و در 15 سال اخیر بویژه مورد بهینه سازی بهره برداری واقع نشده است؛ تعطیل شدن موقت هر چاهش بسیار شبیه تعطیلی موقت وبلاگ نویسنده ای پیر چون من است که شروع به بازدهی مجددش اگر امر محال نباشد به این سادگی ها هم نیست. یا...هو

بعد از تحریر: خواستم ادای دین بکنم و تشکر از همۀ مهربانی های این چند وقت و بگویم که تا حسم کامل برنگردد به همین نا منظمی و گاهی هم بی هیجانی و کهنگی مطالب مدارا کنید تا انشاءالله هم حال من بهتر شود و هم حال خامنه ای خراب تر و سیرک را رونقی شایسته بدهیم تا تعطیلی در غربت و ملاقات در وطن!

صداقت رضا پهلوی هم یکی از عوامل در صف جلو بودن اوست!

undefined
Boy Leading a Horse

این روزهایی که گذشت خیلی ها زدند به تیپ رضا پهلوی از جمله مجتبی واحدی برای مصاحبه با مجلۀ فوکوس. و چند حرف خشن ترجمه شده اش را پیراهن عثمان کردند برای کوبیدنش. اما من شهادت می دهم که "روح" شخصیت رضا پهلوی از کیش شخصیت سلطانان بدور است و او اگر هم بخواهد نمی تواند سلطنت طلب باشد مگر پادشاهی که مقامی تشریفاتی است و مقوم ثبات. چرایی را در اینجا گفته ام و این نوشته که از من هم خیلی انرژی ستاند و هیچکس را بغیر از خودم راضی نکرد شرح خوبی بر ماجراست. ضمن اینکه من بعد از این نوشته که رضا پهلوی را تعقیب کردم کمترین نشانه ای از بازگشت به سلطنت یا پادشاهی حتی در او ندیدم. او وجهۀ همتش را نجات وطنش قرار داده و هر نوع ترجیح "رژیم سیاسی" بعدی را به عهدۀ ایرانیان و پس از مرحلۀ رهاسازی ایران می داند و وعده می دهد. نکتۀ مهم اینجاست که رضا پهلوی چه بخواهد یانه باید در قالب رژیم مشروطه در میدان باشد زیرا که تنها امتیاز او فرزند شاه سابق ایران بودن است و این یک رانت سیاسی است و مطلقاً نباید از آن صرفنظر کند یا کوتاه بیاید. حتی اگر خودش کمترین پست سیاسی یا پادشاهی و غیره در آیندۀ ایران نخواهد. - من معتقدم که او نمی خواهد. و وقتی از گاندی و ماندلا حرف می زند نه برای برابر سازی خود با آنان که منظورش "بی منت بودن تلاشش برای نجات ایران" برای هموطنانش است - این پست که کامنت های مفصلی هم دارد می تواند بخشی از نیمۀ شعبان اینترنتی خوانندگان داخل ایران را هم پوشش بدهد و باید اعتراف کنم که نگاه کلی مرا نیز بخوبی توضیح می دهد. البته که می دانم بازگشت به 57 در سال 92 منظورم است و نه دقیقاً به تقویم سال 57. بعبارت دیگر می گویم که ابتدا لیبرالیسم و مدرنیته و مدنیت از دست رفته و آنگاه دموکراسی و زیاده خواهی! یا...هو


اول بازگشت اجتماعی به سال 57؛ بعد ادامۀ تمرین دموکراسی! سخنی با رضا پهلوی!


1- من قبلاً هم بمناسبت و جسته گریخته راجع به حکومت سلسلۀ پهلوی در ایران پادشاهی نوشته ام و نظرم را هم نسبت به فعالیت سیاسی رضا پهلوی جونیور گفته ام. مخلَص حرفم هم این بوده که رضا پهلوی اگر در همان وضعیت "شاهزادۀ مدعی تاج وتخت سلطنت پدرش" می ماند و کسوت سیاستمدار مدعی را با روشنفکر هادی عوض نمی کرد موفق تر و به صلاح تر بود. چرا که او در مقام ولیعهد رژیم سقوط کرده تنها نفر بود در حالیکه در لباس "روشنفکر - سیاستمدار - تحلیل گر" یکی از ده ها هزار است. اما اخیراً هم در حرکات و رفتار خودش و هم در تحرکات اطرافیان و دوستدارانش نشانه هایی می بینم از "بازگشت به خویشتن" که هر چند مغتنم است ولی بسیار دیر و فرصت از دست داده است. چه اگر ایشان در همان نقش "فرمانده" می ماند گذشت زمان نمی توانست او را دستمالی کند و از حیز انتفاع طوری ساقط کند که بازگشتش به نقش شاهزاده را ناممکن یا خیلی سخت و بعید کند که اینک دچارش است.

2- بعد از اعتراضات مربوط به جنبش سبز رضا پهلوی هم بسیار فعال شد و در نقش یک دموکراسی خواه تمام عیار هم ظاهر شد و هم فعالیت بسیار فشرده و پرحجمی را آغاز کرد که گاهی به چندین نشست و مصاحبه و اظهار نظر در روز هم می رسید و از نظر تنوع رسانه ای نیز بین نازلترین رسانه ها تا معتبرترین آن ها در آمد و شد شد. این ژشت جدید بنظر من به ضرر ایشان بود و رضا پهلوی را کلاً از لباس شاهزادگی و مدعی بازگشت نظام پادشاهی به ایران خلع کرد و نامبرده شد یکی از سران اپوزیسیون دموکراسی خواه که گزینۀ اولش بازگشت به نظام مشروطۀ سلطنتی از راه آرای مردم است. این گزاره البته گزاره ای مخدوش است و سوراخ سنبه های غیرقابل اجرایی دارد که پاسخ مستدل نمی گیرد. ازجمله مهمترین آن ها اینکه اگر شاه انتخابی باشد دیگر نظام پادشاهی که مادام العمر و موروثی بودن ممیزۀ اصلی آن است چگونه قابل تدوین و ادامه است.

3- آمدن رضا پهلوی در میدان جدید روشنفکر دموکراسی خواه هر چند ظاهراً وجهۀ آزادی خواهی او در بین الیت اپوزیسیون در خارج از کشور را تقویت کرد اما هواداران سنتی رژیم سلطنتی پهلوی را سرخورده و از او دور کرد. بنظر من ایشان در این معامله هم ضرر بزرگی کرد زیرا که تأیید اپوزیسیون چهل تکه و آشفته حال از ایشان و در حد یکی از خودشان و نه حتی پیشتازترین شان کجا و داشتن هواداران میدانی و تیفوسی سلطنت طلبان دو آتشه کجا. لذاست که من بازگشت او را به نقش "فرمانده و رهبر" مثبت می دانم و اینک که با ضمیر "من می گویم" بیشتر فعالیت می کند و اعلامیه می دهد و خودش را طرح می کند را بهتر از آن نقش تحلیلگر وقایع مؤثر می دانم. حتی اگر قاتق نانی برای او و ایران نشود باز هم بهتر از آن گمشدگی در بین خیل اپوزیسیون متفرق و ناساز و ناکوک است. اما رضا پهلوی باید آهسته آهسته از چهرۀ قبلی و دموکراسی خواهش به چهرۀ اصلی و "مدعی سلطنت"ش عدول کند و برگردد.

4- اینکار باید از دوطریق انجام پذیرد. اول اینکه ایشان نباید اشتباهات پدرش را در قالب دوگانۀ دموکراسی  - دیکتاتوری بپذیرد. بلکه باید تمام قد از عملکرد درست پدر بزرگ و پدرش دفاع کند و با استناد به واقعیت های برملا شده در این سی سال گذشته و همینطور تکیه بر عناصر زمان و مکان و "نسبیت امر سیاسی" حکومت پدرش را حکومتی با حد اکثر خوبی و حداقل مشکلات معرفی و از آن یاد کند. دوم اینکه ایشان تحلیل درستی از چرایی سقوط حکومت پدرش اولاً خودش داشته باشد و ثانیاً به مخاطبانش نشان بدهد. تا معلوم شود که سقوط حکومت پهلوی در ایران به امر سیاسی "دموکراتیک نبودن حکومت" بطور مستقیم ربط مهمی نداشته است. بلکه شروع روند سقوط پدر وی ناشی از آشفتگی اقتصاد جهان از سویی و بروز نارضایتی های رفاهی کم شده بدلیل برخی بلند پروازی های پدرش در رسیدن به حداکثر پیشرفت ایران بوده است. اما - واین اما مهم است - ادامه و تکمیل سقوط پدر وی مربوط به امری کاملاً اجتماعی و فرهنگی بود. و آزادی خواهان لیبرال یا حتی چپ نقش پررنگی در ادامۀ انقلاب منجر به اسقاط رژیم نداشتند.

5- امروز چنین فکر می کنم که سقوط رژیم شاه در ایران بیش از اینکه به عملکرد سیاسی شاه ارتباط داشته باشد به عملکرد فرهنگی و اجتماعی ملکه شاه خانم فرح دیبا مادر رضا پهلوی مربوط بود. بعبارت دیگر انقراض سلسلۀ پهلوی و پایان پادشاهی در ایران بدلیل یک شاه بد نبود بلکه بدلیل نبودن یک ملکۀ خوب بود. و رضا پهلوی اولاً باید این را بپذیرد و ثانیاً در ادامۀ راه از عملکرد مادرش برائت بجوید. تا بتواند با تکیه بر عملکرد سیاسی خوب پدرش ادعای بازگشت به مدرنیته را خواست اصلی خودش معرفی کند. طولانی می شود مطلب اگر همۀ زوایای بد بودن فرح دیبا چه در زمینۀ "ملکۀ خوب"بودن برای ایران دیروز و چه حتی در "مادرخوب" بودن برای تربیت فرزندان پادشاه را بگویم مفصل. اما برای اینکه سرنخ ها مشخص شود چند جمله می نویسم.

6- در مورد مادرخوب نبودن فرح دیبا برای فرزندانش خیلی زیاد بحث نخواهم کرد الا اینکه خودکشی دوتا از فرزندان اورا نشان بدهم و دیگر اینکه او رضا پهلوی را با ذهنیت یک پادشاه تربیت نکرده است و علت روشنفکر شدن بلافاصلۀ رضا بعد از انقلاب ناشی از قصور ملکه دیبا بوده است. علت هم کاملاً مشخص است و آن اینکه فرح دیبا از یک خانوادۀ معمولی و نه سلطنتی مثل فوزیه می آمد و ثانیاً او تربیت شدۀ کافه های پاریس بعد از جنگ جهانی دوم و با افکار بشدت روشنفکرانۀ چپ و فمینیست بود. این خاستگاه خانوادگی و تربیتی نه تنها بر نوع تربیت رضا پهلوی که باید بسیاق پادشاهان تربیت می شد اثرات ویران کننده ای گذاشت بلکه باعث فروپاشی اجتماعی ایران هم شد و آیت الله خمینی را قادر ساخت که ایده های آخرت گرایانه اش را روی موج انبوه ناراضیان فرهنگی و اجتماعی ایران سوار کرده و انقلاب را هم پیروز و هم مذهبی کند.

7- زیرا که دو خصلت پیش گفته (دختر معمولی و باتربیت معمولی بودن و متأثر بودن از فضای فمینیستی و چپ فرانسۀ اواخر دهۀ پنحاه میلادی قرن بیستم) در کنار نفوذ مصادره کنندۀ او روی قدرت پادشاه و در اختیار گرفتن حیطۀ فرهنگی اجتماعی ایران از این طریق؛ بخش سنتی جامعه را بشدت آزرده کرده بود. و نمایش های "لَختی در کنار جذامیان تبریز و لَختی بعد در هیبت جشن هنر پورنو! شیراز" کنتراستی از فلاکت و بی ناموسی را برجسته می کرد که البته در همۀ سطوح دیگر جامعه نیز از تلویزیون دائیش قطبی گرفته تا سینمای سکس آبگوشتی فیلمفارسی و مجلاتی مثل "این هفته" - معروف به پلی بوی ایران - و بارها و کاباره ها و دیسکوتک ها و قمارخانه ها و از این قبیل که مثل قارچ در شمال شهر های ایران و بویزه تهران در حال روییدن بسرعت بودند - در سال های دهۀ 50 خورشیدی - جاری و ساری بود. و همین گسیختگی فضای فرهنگی - اجتماعی حکومت بود با تودۀ مردم مذهبی و سنتی (حداقل 80 درصد کاملاً سنتی و 19 در صد متجدد متعصب به سنت و فقط یک در صد مدرن) که آنان را در پشت خمینی چنان محکم به میدان آورد که آیت الله خمینی کمترین نیازی به هیچ نیرویی از طبقۀ متوسط شهری و الیت سیاسی درمانده نداشته باشد.

8- با اینکه کمی سخت خوان شد و ناقص. ولی چاره ای نیست غیر از رها کردنش. که من قصد تاریخ نگاری ندارم و فقط خواستم به رضا پهلوی و طرفداران سلطنت پهلوی - و نه رژیم پادشاهی بدون مبنا و انتخابی و از این شوخی ها - آدرسی هم من داده باشم که اگر می خواهند در وقایع ایران نقشی و سهمی پیش برنده داشته باشند بهترین راه این است که یک لنگه پا بایستند و بگویند که می خواهیم برگردیم به ایران اجتماعی مدرن رها شده در سال 57 و آنجا با سایرین و ملت ملاقات خواهیم کرد برای تصمیم گرفتن روی "امرسیاسی" و اینکه دموکراسی را چگونه پیاده کنیم. حتی بهتر این است که بازگشت به قانون اساسی مشروطه هم - منهای 5 مجتهد - جزو اهداف شان معرفی شود. سیاست را که با امر موهوم "ببینیم چه می شود" نمی توان پیش برد و بکرسی نشاند. چرا باید من توده دنبال کسانی راه بیفتم که تنها لقلقۀ زبانشان "دموکراسی و حقوق بشر" است بدون هیچ طرحی و نقشه ای و آدرس راهی! یا...هو

11 نظر:

هومان گفت...
عجیب است که دلقک مدرن افکار کهنه شاه و ملکه و شاهزاده بازی هم دارد! آخر جانم خود خانواده پهلوی کجایشان به شاه و ملکه بازی میخورد؟ آن بابا بزرگ یک سرجوخه بود که انگلیسها به زور به ایران قالب کردند و رخت شاهی تنش کردند و خودش هم باورش شد, آن پدر همیشه آماده فرار کجایش به شاهی میخورد؟ و این پسر سرگشته که هنوز دارد از دزدیهای بابا زندگی میگذراند وهر روز یک ژست از خودش در میکند کجایش به شاه ایران شدن میخورد. بد گویی هایتان از فرح را هم به حساب ضدزن بودتان بگذاریم که گاه گاهی از دستتان در میرود و دستتان را رو میکند یا چیز دیگر؟ خلاصه مانده ایم که توی این وانفسا چرا دارید برای این دلقک رضاشاهی دل میسوزانید و راه پیش پایش میگذارید؟ اگر این خانواده چیزی سرشان میشد آن بابا و بابا بزرگ بهترین سیاستمداران ایران را سر زیر آب نمیکردند , بهترین جوانان ایران را به جنگ مسلحانه و سپس اعدام سوق نمیدادند, با آخوند ها در کشتار جوانان و نویسندگان پیشرو ایران همراه نمیشدند و خیلی داستانهای دیگر.... حالا با این شاهکار آخوندی که آن شاه روی دستمان گذاشته خیلی بی انصافی میخواهد که برای شاهزاده آن شاه دل بسوزانیم.طرف آنقدر پرت است که برای 16 آذر هم بیانیه میدهد و بروی خودش نمیاورد یا اصلا نمیداند که 16 آذر روزی بود که بابایش کشتن دانشجویان را کلید زد.
sahar گفت...
هومان جان نازنین
من هم همسن و سال دلقک عزیز هستم وزمان انقلاب دانشجو دانشگاه تهران. و دانشجو همیشه در صحنه گیج و منگ و قاطی پاطی که خودشم نمیدونست چرا مرگ بر شاه میگه در حالیکه حضورش در دانشگاه از سر تصدق همون با با شاه بود که اونجا رو باز کرد تا ما فهممون بره بالا وبگیم مرگ بر شاه و بریم با سلام و صلوات آخوندای دو زاری رو بکنیم وزیر و وکیل مملکت.
اگه رضا پهلوی فرا خوان برای 16 آذر داده
معنیش این بوده که به عقل کل هایی که تا رضا حرف میرنه حساب و کتابای باباشو میخوان و گوش نمیدن خود این بچه چی میگه بفهمونه اون بابام بود تموم شد و رفت و اینم منم.آدم زمان خودم و با تفکر مدرن.
کسی رو هم اجبار نکرده. میخوای برو نمیخوای خب بشینید تا 500 ساله دیکه با همین آخوندا . آدمیزاد به همه چی عادت میکنه .
Dalghak.Irani گفت...
آقا هومان سلام.
1- من از نظر ترجیح سیاسی یک راست ماکیاولیست نسبی گرا هستم. ولی اینجا سیاسی نمی نویسم.

2- بنابراین آن جستجوی عقبه را قبول ندارم که گر حکم کنند مست گیرند در شهر هر انچه هست گیرند چه نادرش باشد یا محمدخان قاجار و چه خامنه ای باشدو احمدی نژاد نبی و قس علیهذا!

3- در حکومت کردن آن هم در جامعۀ ملوک الطوایفی صدر مشروطۀ ایران نمی شود فقط با من بمیرم تو بمیری و حالا شما بفرمائید جلو رفت و جلو برد. برخی ستاره ها هم ممکن است در زدودن تاریکی ها نورشان بی موقع باشد و کورکننده و زدوده شوند گاهی. ونه بیشتر. تاریخ شهادت می دهد کدام حاکم چند نفر و از کدام نفرات را به مسلخ فرستاده است. گفتم داوری در سیاست مثل خود امر سیاسی نسبی است.

4- من البته دلی ندارم برای سوختن که خودم را جزغاله کردند زنده زنده مثل جریان پختن قورباغه و خودم هم نفهمیدم کی آشم را بار گذاشتند. بنابراین دلسوزی برای اشخاص و سیاستمداران جزیی از نقشۀ راه من نیست. از هر قماشی که باشند.

5- این هیولای هفت سری را که اینک دچارش هستیم ما؛ من بهتر از خیلی ها می شناسم. بنابراین اگر ذره ذره نیروهای موجودمان را جمع کنیم و هر ذره ای هم در راستای جایگاه و صلاحیت و بهترین کاربردش هم راستا فشار بیاوریم آیا بشود آیا نشود است چه برسد به امروزه روز که لیبرال ها دیکتاتورند و مذهبی ها سکولار و جمهوری خواهان سلطنت طلب و مشروطه خواهان جمهوری خواه و سکولارها مذهبی و کلاسیک ها نامتعارف و انقلابی ها محافظه کار و چه شود! و ... ای!

6- خیلی با من حال نکرده ای در باهم کمی برویم در عمق. من آدم ها را و نحله های فکری را بهانه قرار می دهم که حرف خودم را بزنم و نه برای اینکه برای آنان نانی بپزم. رضا پهلوی هم اگر در جایگاه تاریخ تعریف کرده اش تلاش کند شاید صدای بیشتری باشد برای رهایی. و الا نه بدار است و نه ببار که تورا ترسانده از عنقریب گرفتار پادشاهی بی بته و جقه و دزد. ضمن اینکه حاکم در جهان سوم معمولاً باید برای روز سقوطش دزدی کند و الا بچه هایش گرسنه می مانند آن ها که عادت ندارند مثل ما مردمان پاپتی گرسنه بخوابند و دم بر نیاورند. پس خیلی به حساب های بانک های سوئیس نزدیک نرویم که نام همه در انجاست. آسیاب به نوبت.

6- دوستت دارم و این مختصر را هم به بهانۀ کامنت تو نوشتم برای همه و قصد نداشتم برای تخطئۀ نظر محترم و شنیدنیت. یا...هو
ناشناس گفت...
دلقک عزیز آن خصوصیاتی که از ملکه یاد کردی، نه نقطه ضعف، بل از نقاط مثبت ایشان است !چه ایشان ملکه مدرن و امروزی بوده و علاقه ای به ادا و اطوار سنتی _درباری که مثلا در دربار عثمانی و روسیه تزاری باب بود ،نداشت و به مردم از هر طبقه و صنفی نزدیک بود ،یقین دارم اگر ایشان در هیبت ملکه سنتی ظاهر می شد امروزه به این بهانه هم نواخته می شد .جشن هنر شیراز در خدمت هنر و مردم اهلش بود و رفتن به جذام خانه امر لازم دیگری بود که منافاتی با دیگر فعالیت های این بانو نداشت،مملکت داری جنبه های مختف دارد و به یک امر خلاصه نمی شود .همین طور در مورد شاهزاده ،فکر می کنم ایشان هم انسان مدرن و متجددی است و نیازو تمایلی به اشرافیگری و مونارشی نمایی نداشته باشد با تاسی از دیگر همتایان اروپایی اش ، دوره و زمانه کنونی این گونه ایجاب می کند ،۸۰ سال پیش گونه ای دیگر ! همانطور که گفتی نسبیت امر سیاسی و عطف به الزامات تاریخی را باید در مد نظر داشت .
Dalghak.Irani گفت...
اما به سحر خانم سلام و اینکه بخودت کردیت نده که همسن من باشی. وا خدا نکند. من در آن سال ها بسیار از سن دانشجویی گذشته بودم اگر دانشجو بودم! ولی خواهر وسطیم آره دانشجوی دانشگاه فردوسی بود و گرفتار ساواک شده بود و یک سر رفتم مشهد و دیدم خودش و شوهر گرفتارش را که همین جوری الابختکی انقلابی بودند و بی هیچ سروته مشخصی. البته هنوز یکسالی مانده بود تا من هم بیخودی غش کنم بسمت ماه و خمینی. مرسی. یا...هو
Dalghak.Irani گفت...
و خدمت ناشناس محترم هم سلام.

یکی از درس های بسیار واقعی و خوب ماکیاول هم وظیفۀ سیاستمدار است در حفاظت از قدرتش با هر الا کلنگی. البته معطوف به رضایت حکومت شوندگان - که همه وقتی فیلسوف را لعنت می کنند اغلب به این ظرافت معطوف به رضایت مردم اشاره ای نمی کنند - بگذریم. لذا مهم این نبود و نیست که فرح چقدر مدرن و خوب و نازنین و تودل برو بود و است. مهم این بود و است که او ملکه بود و باید بر مبنای زمانۀ ملتش مشق سیاسی می کرد و رفتار. حالا اگر او طریق ملکه نفر تی تی را رفته بود و ما نپکیده بودیم خوب بود یا رفتار سوپر مدرنش را کرد و حالا نه او ملکه است و نه من در وطنم. ضمن اینکه جذام و جشن هنر را در دوسوی یک کنتراست بدبختها و خوشبخت ها جامعه می فهمید و نه چه ملکۀ نازنین و مدرن مردمی. مرسی. و به هومان تکمله بزنم که از کجا تشخیص داد من ضد زنان هستم. آخر من ضد کی هستم که ضد خانم ها باشم به این خطرناکی نازنین! یا...هو
هومان گفت...
سلام دلقک جان از من دلگیر نشو خیلی ,
کمی دلگیر شوی اشکال ندارد!اما اما,اما, اما من فکر میکنم,نه تنها فکر میکنم که احساس هم میکنم و تنم میلرزد که ما دوباره بعد از این همه بدبختی بخواهیم دست به دامان خاندان پهلوی شویم ودوباره به عقب برگردیم. آن شاهنشاهی نه سال 57 که سال 32 تمام تمام شد آن زمان فرح حتما دختر بچه ای بوده نه ملکه و گناهی در فروپاشی شاهنشاهی نمیتوانست داشته باشد. امید دوباره بستن این خاندان در حد همان بازی امام زمانی و مهدی موعود و خرافات دیگر است حالا بگیریم خرافه ای در شکل و شمایل کراواتی و مدرن آنقدر که دلقک مدرن ما را هم از خود بیخود کرده و به فریاد واداشته که شان پادشاهی را پایین نیاورید و روشنفکر نشوید.طنز جالب ناخواسته ای نوشته دلقک ما : که عایجناب درست است که من شب و روز به نکوهش خرافه و ستایش مدرنیت میپردازم اما,و این اما مهم است که شما نباید باور بفرمایید باید در همان بالا بالا دست نیافتنی و با جلال و جبروت ادای شاه شاهان را در بیاورید بترسانید از خشمتان مردم را و بنوازید و بفریبید ضعیفان از پا افتاده را و امید بفروشید به آنان برای روز بازگشت به خرافه مدرن دست ساخت خود دلقکمان.....یاهو

و سخن آخر دلقک جان مااز کاروبار و کشتار همه شاهان ازکورش بگیر تا نادر و محمد علی شاه واحمد شاه واردیم و همه را دانه دانه شمرده ایم فقط حرفمان این است که آنها در جایگاه زمانی خودشان بودند نه در بیرون آن, ولی خاندان پهلوی هرگز نبودند. شاهنشاهی در ایران با قاجار مرده بودو پهلوی ها بزک شده( با هنرنمایی انگلیس البته) آن مرده بودند که بر دوش ایران شاه زده گذاشته شدند که بگور بسپاردش و53 سال طول کشید تا این مرده را به خاک بسپاریم.حالا دوباره بیاییم این مرده را از خاک بیرون کشیم و بر فرق سر بنشانیم؟
من هم دوستتان دارم و از خواندن نوشته هایتان لذت میبرم. زنده و پایدار باشید.
با اجازه تان یک پاسخ کوتاه به سحر خانم بدهم وبروم زحمت کم کنم:
ما به این بچه کار نداریم اصلا, بچه است دیگر. به دلقکمان کار داریم که به این بچه چیز یاد ندهد این بچه 50سالش است اگر میخواست چیزی یاد بگیرد تا به حال یاد گرفته بود. تازه از قدیم گفته اند عاقبت گرگ زاده گرگ شود , گرچه با آدمی بزرگ شود همین.
Dalghak.Irani گفت...
امشب را همین پشت می مانم و یکی به دو کردن باشما می گذرانم بهتر از پست جدید است که تاسوعای امام حسین امسال مصادف شده با عاشورا و همه زده اند گاراژ!

هومان جان اول که نه دلگیری و دلخوری مال مجالس روضه خوان هاست نه سیرک دلقک ها ودوم اینکه آن سال 32 را فراموش کن که خوب شد انجوری پیش نرفت که تو دوست داشتی. یاد حزب اللهی ها می افتم در حسرت حکومت رجایی که فقط چون فرصت حکومت نیافت اسطوره کردند مثل کندی در امریکا و همۀ ناکامان که قهرمان های پیروز همۀ تاریخ شکست خوردگان هستند و نه پیروزان.

خیلی وقت نیست که در سیرک من تماشاگری و الا فرق سنت و خرافات را نوشتم یک زمانی در ستایش از جشن عروسی باشکوه پرنس ویلیام در بریتانیا در آن بگیر ببند ورشکستگی اروپا. پس من اگر معیار باشد قدمت و سنت و فرهنگ در برابری همه با خرافات یکی از خرافی ترین ها هستم.

متأسفانه نه با سفارش تو و نه با آرزوی من مردم ایران مثل مردم همۀ جهان عقب مانده جز به حیرت از شکوه پادشاه یا تقدس فقیه نمی روند توی صف و نظم نمی گیرند به تمکین و رفتن سر کار و زندگی. هرکس جز این دوباشد و مثل یکی از ما مردم اینقدر چوب تو ماتحتش می کنند که یا او هم یا شاه شود و یا فقیه. مثل اینکه باور کرده ای ما در زمان کورش دموکراسی ملی و زمان محمد دموکراسی مذهبی داشته ایم. پاکستان و هندوستان با هم جر خورده اند از هم دیگر در همان نزدیکی هایی که مصدق پوپولیست مجلس را تعطیل کرد و گفت دموکراسی در بهارستان است در جوار شعبان بی مخ. حاتم قادری حرف خوبی زده بود سالها پیش راجع به پیرمرد جنتلمن که با انگلیس مبارزه می کرد در حالی که خودش شبیه ترین ایرانی هابود به جنتلمن - سِر های انگلیسی. پس زیاد هم غصه نخور راجع به کودتا یا قیام یا بی سیاستی یا نفت ملی یعنی چه آنموقع!
اگر کاشانی جای خمینی امده بود زود هنگام خیلی هم معلوم نبود بعداً خمینی نتواند مارا یک راست برگرداند بعصر شیخ شهید! فضل الله نوری. لذا تاریخ خوانش های مختلف دارد و یک خوانش همیشه درست ترین خوانش نیست. داشتم راجع به پاکستان می گفتم که ببین اسلام چه بروز دموکراسی همزاد هند آورد که امروز برای نان شب خیلی هم بی نیاز نیستند و نظامیان نبودند الان چندتا بنگلادش دیگر هم از بغل شان کنده شده بود.

مشکل آنجایی است که سیاستمداران هم مثل من هنرمند باشند و از سیاست یک فانتزی بسازند درست و پیمان و هی آرزو های دور ودراز کنند و فوت کنند توی پاچۀ همدیگر.

و اما finally

1- من که جلو افتاده ترین خوشبینم در رفتن این رژیم دینی. هنوز صدای پای آینده را پشت در بیت رهبری حتی تشخیص هم نداده ام چه رسد بفرمایش شما که همین فردای تقویمی را بدون سر خر فقیه و سلطان می دانی و می خواهی و می خواهی قلم پای جفت شان را قلم کنی با احساسات.

2- بگذار اگر زوری داریم همه جمع شویم و یک هول حسابی بدهیم به این اختاپوس 1400 سال در انتظار حکومت مستقیم فقها. تا اگر یک تکانی دادیم مطمئن باش که رضا پهلوی جلو صف نخواهد بود و فرصت داریم یکبار دیگر اورا بفرستیم بغل دست اجدادش در زباله دان تاریخ. ولی تا از زباله دان خبری نیست خود تاریخ را چند باره مطالعه کنیم با منطق. و نه منطبق بر آرزوهایمان. یا...هو
هومان گفت...
دلقک جان من میدانم که رضا پهلوی جلوی صف نیست و اما تجربه آن انقلاب را هم هست که خمینی را دوماه نشده کرد رهبر انقلاب. هر بار نام رضا پهلوی میاید و آن شعار "اکنون فقط اتحاد"یادوحدت کلمه خمینی میافتم . گمان نمیکنید این رضا خان دارد مشق خمینی رادر سوار شدن بر موج نارضایتی میکند؟ و دیدارهایش با جدایی طلبان کرد و ترک خطرناک نیست؟ همانطور که بابایش بحرین را داد واو هم کردستان و آذربایجان را نخواهد داد که چند صباحی حکومت کند؟ خلاصه کنم جدایی و انشقاق اپوزیسون مرا میترساند که این آقا ناگهان فرصت به چنگ آورد وبشود رهبر و شاه و دوباره ما بمانیم و یک ساواک و یک شاه وروز از نو.همین است که توجه شما به او و اندرز دادنش را مهم میدانم و یاد خمینی میافتم که روشنفکران و سیاستمداران را یکی یکی فریفت.
Karbafoo گفت...
درود و صد درود بر دلقک عزیز و میهمانان عزیزش که گفتگویی بسیار آموزنده دارید، سپاسگزارم.
Dalghak.Irani گفت...
نه هومان جان. من فکر نمی کنم که سهل است حتی می توانم سوگند بخورم که از تنها کسی که اینکارهای تجزیه و جنگ و ... از او نه بر می آید و نه خواسته اش است همین رضا پهلوی است. او نه شخصیتش و نه میراث خانوادگی و دود مانش چنین چیزی را نشان نمی دهد. ضمن اینکه خمینی چیزی را مصادره نکرد. انقلاب مال خودش بود مال خودش هم کرد و مال خودش هم ماند. این روشنفکران و همۀ ملیون و مذهبیون و چپ و راست بودند که آیت الله خمینی را بدلیل پایگاه توده ایش ناگزیر یا ببوی کباب و یا ازروی ساده انگاری که روحانیان قدرت سازماندهی و حکومت ندارند و همینطور با توجه به ادعای خود آیت الله خمینی هم قادر و مایل به حکومت و تمرکز قدرت در دست روحانیان نمی دانستند. و خمینی هم اولش کلک نزد و تا حدودی هم مقاومت کرد بلکه فشار توده ها و توطئۀ روحانیان قدرت خواه مثل بهشتی و خامنه ای و رفسنجانی و البته عدم سیاستمداری خوب بازرگان وادار به رضایت برای مصادرۀ انقلاب بنفع مطلق روحانیان کرد. خیلی مفصل است تاریخ. بهرحال من به اندازۀ تو سیاسی نیستم و بویژه نه اپوزیسیون خارج از کشور را بغیر از همین نام رضا پهلوی و سازمان مجاهدین خلق نه می شناسم و نه در جریان کارهایی که می کنند هستم. آن ملاقاتها و این مسائل را هم نمی دانم و حتی یک بار هم اخبار رضا پهلوی را با قصد و نیت تعقیب نکرده ام. اما از روحیه و تربیت و مشی پدر و جدش می دانم که هر انگی به آنان بچسبد در میهن پرستی و ایران دوستی ایران یکپارچۀ آنان خللی نیست. غرب اگر بازوی مسلح بخواهد برای دخالت در ایران باید مجاهدین خلق و پژاک و این قبیل گروه ها را رصد بکنی. رضا پهلوی اگر پادشاه تربیت نشد نیمی مربوط به مادرش است که گفتم نیم دیگرش هم خواست پدرش بود که عجله داشت قبل از مرگ مریضش در اوایل دهۀ 60 خورشیدی ایران را از پیچ تند جلو افتادن و پیشرفت بگذراند که رضا پادشاهی دموکرات بشود. چون شاه می دانست که دیگر هم زمانۀ شاه شاهان سپری شده و هم ایران نیازی به انضباط نظامی و دیکتاتوری ندارد برای ادامه بعد از پایان دهۀ 50 خورشیدی. خب شاه قمار را باخت و ما هم مدرنیته و پیشرفت را. و علت مهمش هم این بود که شاه برای پیشرفت شتاب وولعی غیرمعمول بکار برد. این بمعنای عدم توجه به ضعف های شاه نیست و من هم اصلاً موضوع بازگشت سلطنت به ایران را جزو محالات می دانم. و راستش آمده بودم به این سیرک که ببینم می شود برای این چهارقد کوفتی زن ها یک فکری کرد که هتل بسازیم توریست بیاریم کار تولید کنیم حکومت تشکیل بدهیم. بچه ها مجبور نشوند برای تنی به آب تا آنتالیا بروند و از این قبیل امور پیش پا افتاده که فعلاً بدجوری گیر افتاده ام در این سیاستی که اصلاً سررشته ندارم و علاقه هم. و این نوشته هم فقط برای کمک فکری دادن بشماها است که هرکسی باید در همان نقشی که مناسبش هست نقش بازی کند و مرتب از این شاخه به ان شاخه نپرد. یا...هو

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

شایعۀ "دلار تقلبی" آخرین طرح نابغه های ورشکستگی خامنه ای!

undefined

Odalisque with Slave


1- احتیاط توأم با سکوت همۀ طرف های دعوا در داخل حاکمیت اصولگرایان ادامه دارد و کسی را یارای شروع مجدد بازی نیست. البته شرایط بین المللی کماکان در حال پیشروی است و سکوت دست اندرکاران جمهوری اسلامی فقط برای گریز از زنگوله ای است که بگردن خامنه ایست و کسی حاضر نیست خودش را شریک "استراتژی شکست خورده"ی او بکند. بنابراین هرکسی تلاش می کند که با پرداختن به امور حاشیه ای خودش را از آیندۀ سیاسی ناروشن و محتوم به فاجعۀ حامنه ای دور نگه دارد. لذا گشتن بین اخبار هیچ فایده ای ندارد و گفته ها و شنیده های سیاست روز در ایران واجد کمترین پالس پنهانی نیست. تنها مطهری بوده است بازهم که گویا دارد با تند روی نابهنگام در حوزۀ اجتماعی می خواهد خودش را بیشتر بکشد داخل نظام تا در روزهای پیش رو که مجدداً دعوا و سیاست لاجرم حرف اول خواهد شد بتواند با پشتوانۀ تحجر "بازهم بیشتر تدارک دیده اش در این روزها" خودش را "خودی مطلق" معرفی و بتواند بعنوان برنده وارد ادامۀ بازی سیاست بشود. درست است که علی مطهری هیچگاه متحجر بودن خودش در حوزۀ فرهنگی و اجتماعی را پنهان نکرده است اما ورود رستم گونه اش در موافقت با پاسبان رادان و  مخالفت با سینما که هر دو مظهر مدرنیسم (خواست اجتماعی 100 درصد طبقۀ جوان و متوسط) است توجیه عقلانی و عاطفی ندارد زیرا که ایشان حداقل بخش مؤثری از آرای ورود به مجلس نهم را از همین قشر و طبقه گرفته است. البته باید در شروع دعوای سخت سیاسی در آیندۀ نزدیک رصد کنیم و ببینیم که ادعای من درست است یا مطهری واقعاً علاوه بر یک متحجر بالفطره؛ یک فرصت طلب بالفعل هم است یا کمی هم معرفت تهرانی بودن دارد! 

2- در حوزۀ سیاست اما اگر دعوایی نیست و نیش و کنایه ای. اما بالاخره در موضوع تحریم ها و دعوا با غرب چند حرکت محدود انجام شده است که مهمترین و تبلیغاتی ترین آن (تهدید به بستن تنگۀ هرمز) دیروز مطرح شد و امروز از روی همۀ میزها جمع شد. زیرا که فقط می خواستند ببینند می توانند به بازار مردۀ نفت شوک وارد کنند یا نه و الا معلوم بود که مجلس از امروز یکماه تعطیل است و اصلاً در حوزۀ اختیارات آن نیست که چنین "..." زیادی بخواهد بخورد بدون کسب تکلیف از "خامنه ای - جلیلی". اما در این حوزه سه کنش بسیار تأثیر گذار و مختص متخصصان جمهوری اسلامی هم بروز کرده است که عدم ذکر آن ها نوعی بی حرمتی به اندیشه و سیاست و کشور داری است:

الف- سردار رستم قاسمی به همۀ کارکنان وزارت نفت آماده باش جنگی داده که بروند به جنگ تحریم ها و پوزۀ دشمن را بخاک بمالند. ولی معلوم نکرده که با کدام سلاح و در کدام میدان باید بجنگند. چون ظاهراً باید نیمی از کارکنان وزارت نفت را حداقل به مرخصی بدون حقوق می فرستاد تا حالا که کاری برای انجام دادن ندارند در هزینه ها صرفه جویی می شد و فاز دوم هدفمندی یارانه ها اجرا می شد!

ب- از کار سردار قاسمی مهمتر طرح مجلس در کمیسیون انرژی بوده است که مقرر می دارد تا برای مقابله با تحریم ها و صرفه جویی در سوخت نفتکش ها ناوگان حمل و نقل در یایی نفت ایران مورد باز سازی "بهینه سازی سوخت" قرار بگیرد.

پ- اما آخرین شعبده همین امروز از کلاه شاگرد جمشید پژویان که همان سید شمس الدین حسینی وزیر اقتصاد باشد بیرون آمده که محتمل توصیۀ خود استاد لیبرال هم بوده است. به این ترتیب که خبرنگاری تربیت شده موضوع دلارهای تقلبی را مطرح کرده و وزیر اقتصاد دلسوزانه و البته با روش ملایم "عادی سازی" ضمن تأیید موضوع به شهروندان غیر حرفه ای در بازار حرفه ای توصیه کرده است که دلارهای مورد نیاز خودشان را از روش ها و منابع مشخص و مطمئن تهیه کنند و به بازارهای ارز فردوسی و استانبول - او اصطلاح کنار خیابانی را بکار برده است - اطمینان نکنند. بنظرم می رسد که این خط "دلار تقلبی" در روزهای آینده بیشتر تبلیغات خواهد شد و باید منتظر باشیم تا حتی از برخی بگیر و ببندها در این زمینه هم بشنویم. هدف آن هم فقط قشر متوسط و با پس اندازهای کوچک جامعه است که می خواهند وارد بازار ارز نشوند و برای مصون ماندن پس اندازهایشان از سقوط ریال ارز نخرند. و الا دلار بازان حرفه ای و رانت جویان خودی دلارهای انبوه خود را از استانبول نمی خرند. البته هم سنبه پرزورتر از این حرف هاست که حتی با این قبیل طرح های نبوغ آمیز هم عقب بنشیند! و هم دلار جزو ایمن ترین پول های دنیاست که اخیراً مورد ارتقاء ایمنی هم قرار گرفته و احتمال تقلبش را به امر محال ارتقاء داده است. 

3- جالب است که من نظامی از جدی و هزل و هجو همۀ طرح ها را گفتم بدون اشاره به مانور موشکی سپاه پاسداران. اما واقعیت این است که هرنوع طرح مقابلۀ نظامی که باعث تقویت این توهم شود که واقعاً ایران می تواند کمترین شانسی در رویارویی نظامی با غرب داشته باشد و یا بهانه های بیشتری برای رفتن بسوی جنگ از سوی دو طرف بشود مو بر تنم سیخ می کند. زیرا نظامیان جمهوری اسلامی نه انضباط و نه آموزش و نه انگیزه در ستاد دارند و نه آمادگی در صف که بتوانند کمترین - کمترین را با تأکید می گویم - هجومی از خارج را پاسخ متقابل نسبی هم حتی بدهند. بویژه که نام غولی بنام غرب و امریکا و ناتو هم پشت این حمله باشد. یا...هو

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

یک رأس ِعلیل و ذلیل بنام خامنه ای و این همه دردسر؛ بالاتر از خطر!

El Juicio de Paris

1- می خندم. می خندم. می خندم و می خندم.... تا اشک هایم به پهنای صورتم شیارهای چهرۀ پیرم را شخم می زنند و خنده ام بند نمی آید. تنها و در غربت نشسته ام. در ایران همه خوابند حتی سربازان سرپست و پرستاران کشیک اورژانس در این ساعت 5 صبح بوقت تهران. همه جا پر است از راه حل و کارشناس و دانشگاهی و حوزوی و خارج و داخل و روشنفکر و اندیشمند و فرهیحته و پرریخته و فرزانه و اصولگرا و اصلاح طلب و مجاهد و منافق و شریعتمداری و طائب و توکلی و مطهری و خاتمی و هاشمی و مرجع و مقلد و حزب اللهی و سلطنت طلب و ... در دنیای واقعی و در دنیای مجازی و ... که چکار بکنند؟ که راه حلی پیدا کنند برای ارز و پول و سیاست و جنگ و اقتصاد و فوتبال و خانۀ سینما و مدرسۀ ابتدایی و علوم انسانی و دینداری مردم و بی دینی خواص و بصیرت عوام و... آی می خندم آی می خندم آی می خندم.

2- همه و همه و همه وهمه دنبال یک راهی می گردند که می دانند وجود خارجی ندارد چرا که مقام معظم رهبری که تنها و تنها و تنها سنگ انداز دیوانۀ این چاه است. سنگی بنام "جنون عظمت" آماده کرده در تعداد بی شمار و همشکل و هم وزن و هم اندازه که نام دیگرش روکم کنی جهان است و تا اولی را در نیاورده دومی را و تا دومی را برنداشته سومی را روانۀ این چاه ویل لاعلاجی می کند و روز از نو روزی از نو. می خندم آی می خندم. کدام احمقی در آیندۀ تاریخ خواهد باور کرد که یک آخوند دیوانه بنام خامنه ای توانسته باشد به تنهایی و به تنهایی و به تنهایی کاری کند که بین 50 میلیون تا 75 میلیون نفر دیگر در طول 22 سال همۀ تلاش و زورشان را صرف در آوردن این سنگ "جنون عظمت" یک آخوند شپشوی دیروز و مقام معظم رهبری امروز کرده باشند و درنهایت هم موفق نشده باشند و کشورشان به جنگ یا ناکارآمدی - فرق عمده ای هم ندارند - ویران شده دیده باشند و خودشان را زندگی باخته. آی می خندم و آی می خندم...

3- داشتم دعا می کردم به احزاب کمونیست رژیم های توتالیتر اقمار شوروی سابق که حداقل یک صورت ظاهری داشتند که چندتا آدم گنده هایشان جمع می شدند در یک خراب شده ای بنام کنگره و پلیت بورو و هیئت اجرایی و مرکز رهبری و مجمع عمومی و ... و سنگ را با هم می انداختند توی چاه و سپس دنبال در آوردنش می رفتند و نمی توانستند. البته که نمی توانستند ولی حداقلش این بود که چند نفری با هم همفکری کرده بودند در اندازه سنگ و عمق چاه. واین کم امتیازی نیست در هنگامۀ "ناچار حالا باید سنگ را دربیاوریم".

4- اما در ایران امروز چه. بضرس قاطع قسم می حورم که نه تنها هیچ سکولار و لائیک و مرتد و مخالف و منافقی با رویۀ سیاسی مقام معظم رهبری توافق ندارد که حتی هیچ اصولگرا و مومن و حوزوی و دانشگاهی و مرد و زن و پاسدار و ارتشی و مرجع و مقلد و آخوند و کلاهی و ...هم با این اطوارهای خامنه ای موافق نیست. تنها فرق آنان با مخالفان این است که  مخالفان حرف خویش برملا می گویند در خارج و موافقان همان حرف مخالفان را در خفا می گویند در داخل. و بردگان بیچاره اما همان حرف ها  را در مجامع خصوصی خویش نشخوار می کنند. و در روی صحنه هم فقط به "تصمیم مقام معظم رهبری" استناد می کنند بدون اینکه کمترین دفاع منطقی و عقلانی داشته باشند و بخواهند این دیوانگی رهبر معظم را مهر شخصیت حقیقی و حقوفی خودشان را بزنند.

5- دنیا دیکتاتوری و دیکتاتور و یکه سالار و الیگارشی کم ندیده در گذشته های دور ونزدیک. اما از این نوعی که یک آدم علیل و ذلیل آنهم در قرن بیست و یکم به تنهایی اینطور همه را منتر و عنتر و دلقک بی وجود خودش کرده باشد هرگز. یک ورقی دنیای فارسی زبان را بزنید ببینید چطور همه و همه و همه فکر وذکرشان را به جزع فزع انداخته اند که چگونه بدیهی ترین امور کشور داری را از نو اختراع کنند و نمی توانند و نشدنی است. و جای بسی خنده و تفریح و انبساط خاطر است که یکی از این همه 75 میلیون - ز گهواره تا گور - بدنبال راه حل درمان این دیوانگی یقۀ او را نمی گیرد که " آخر مادر فلان فلان شده چه می خواهی از جان این ملت و این کشور"! آی می خندم و آی می خندم و ... تا گریه ام تمام شود و بتوانم کمی بخوابم. دکتر گفته! یا...هو

پی نوشت: امروز وقتی دیدم همۀ اراذل و اوباش خامنه ای جمع شده اند برای بستن تنگۀ هرمز - شریعتمداری که دیشب تا صبح داشته سرمقاله اش را ویراستاری می کرده - تا بلکه این نفت لعنتی یک دلار گران تر بشود و خامنه ای از بدجوری بور شدن همه جوره کمی رهایی بیابد؛ و نه تنها بازار واکنش نشان نداده بلکه هیچ سیاستمدار غربی هم نگفته خرت به چند من به این همه تهدید و جرخوردگی؛ هم دلتنگ ایرانم شدم که چرا چنین بی مقدار شدیم ما آخر! و همزمان بریش این همه احمق ریز و درشت جمهوری خامنه ای خندیدم. و از غصۀ ایران تحقیر شده و از شادی خامنه ای در بن بست سقوط قطعی لزومی بر نوشتن از بدیهیات روز ندیدم چون همه را در گفته های دیگران دیده و شنیده اید؛ یادم آمد که این پست زمستان پارسال دی را مجدداً بگذارم برای خندیدن با غصه و گریستن با شادی! پیرزی ما قطعی است بزودی. دعا کنید زودتر و با کمترین خسارت بازهم بیشتر اتفاق بیفتد. یا...هو

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

کیهان در اغما! از سرنوشت جمهوری خامنه ای می گوید نا امید در چهار ماه آینده!

Venus with a Mirror


 1- هرچه صبر کردم که کیهان فردای شریعتمداری منتشر شود تا مطلب تازه ای بنویسم افاقه نکرد و شریعتمداری بازهم نتوانست کیهان را بموقع ببندد و سایتش را بروز کند. این علامت البته همیشه علامت خوبی است از آبدارخانۀ مبارکه؛ و معلوم می کند که پشت صحنه خیلی هم بر وفق مراد نیست مثل روی صحنه که همه آچمز مانده اند که چه بگویند و چه بکنند که تف سربالا نباشد و بصورت بی لیاقت خودشان برنگردد. با احتساب امشب این چهارمین روزی در 15 روز گذشته است که چنین اتفاقی می افتد و شریعتمداری نمی تواند کیهان را بموقع و طبق روال ببندد و اولین روزنامه ای باشد که به چاپخانه می رود. نمی خواهم شرح چرا خبر خوب بودن این استیصال را بنویسم زیرا که بارها نوشته ام و گفته ام که کیهان آئینۀ تمام نمای وضع روحی و قوت و ضعف خامنه ایست و هر نوع کنش یا واکنشی از این روزنامه ریشه در سیاست های روز خامنه ای دارد.


2- پس من هم یک فلاش بک دو روزه می زنم به کیهان شنبه و سرمقاله ای که بقلم دومین قلم مهمی که سرمقاله های کیهان را می نویسد بنام محمد ایمانی. ایمانی در سرمقالۀ کیهان با عنوان "این رزم ستاد مشترک می خواهد" بعد از اعتراف به سنگینی بسیار تعیین کننده ای که تحریم ها و اوضاع بین المللی در مقابل خامنه ای بوجود آورده و تشبیه آن بجنگ احزاب پیامبر در صدر اسلام از اصولگرایان در قدرت می خواهد که اختلاف و ستیز و جدال را کنار بگذارند و همه در جبهۀ واحد در مقابل دشمن صف آرایی کنند. او البته رطب و یابس زیاد می بافد و مثل همۀ آن دیگر مستأصلان می خواهد در عین تعریف انتقاد بکند که موفق نمی شود چون چنین چیزی ذات پارادوکسیکال دارد.

3- اما حرف مهم ایمانی این است که جهان و خامنه ای در دوسوی یک معادلۀ نا معادله به مرحلۀ تعیین سرنوشت رسیده اند و اگر جمهوری اسلامی بتواند چهار تا شش ماه آینده را دوام بیاورد کمر دشمن غدار غرب بطور قطع خواهد شکست و چتر سعادت خامنه ای جهانی پر از عدل و داد را به ارمغان خواهد آورد. در یک برابرسازی تمثیلی بنظر می رسد که ایمانی رویارویی غرب و خامنه ای را با حملۀ هیتلر به استالینگراد مشابه دیده و معتقد است که اگر اصولگرایان بتوانند با وحدت و یکپارچگی سپاه هیتلر را زمینگیر کنند دیگر معارضی نخواهد ماند و خامنه ای خواهد توانست بعنوان استالین ایران تاجگذاری نهایی بکند. البته که حرف های ایمانی جز در مورد مهلت نه ماهۀ خامنه ای برای سقوط - قول دلقک - و بشدت بحرانی بودن اوضاع چفت و بستی ندارد و بیشتر از جنس استیصال و توهم و "این را هم نگویم چه بگویم" است.

4- آنچه که مهم است این است که حالا جبهۀ خامنه ای هم قبول کرده است که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و در پایان سال 91 از خامنه ای و امریکا یکی بیشتر در جهان ترکتاز باقی نخواهند ماند - هر کدام از نوع خودش (واقعی یا رجزخوان) - بدیهی است که ترجیح و آرزو و وظیفه و مسئولیت ایمانی کیهانی بقای خامنه ای را می خواهد و پیش بینی و معرفی می کند. و من و شما و ایرانیان بستوه آمده و دین و دنیا باخته برعکس آن؛ نابودی و سقوط و اضمحلال خامنه ای را نتیجۀ این بازی می دانیم و می خواهیم و تبلیغ می کنیم. تأکید می کنم که مهم صرف پذیرش واقعیت "سرنوشت ساز بودن" شش ماه آینده از سوی نزدیک ترین تفکر به خامنه ایست. نتیجه همان خواهد شد که منطق سیاست و موازنۀ قوای دو طرف می گوید. از ایمانی تشکر می کنم که بکمک من آمد تا تنها نباشم در پیش بینی یکطرفه شدن موضوع خامنه ای و امریکا در شش ماه آینده. یا...هو

منصورۀ حسینی را نمی شناختم ولی دوستش که داشتم!

undefined


با اینکه از هنر سر در نمی آورم و زور خدادادی ندارم برای بهترین هدیه ای که خدا به بهترین بندگانش هنرمندان داده - با حسادت تمام گفتم - اما در هنگامه ای که توی خیابان فاطمی زندگی می کردم و امیرآباد؛ یکی از محل های پرسه زنی پز دادن هایم موزۀ هنرهای معاصر بود. روز هم اگر روشن بود آن وقت ها؛ که نبود. بازهم من جز رنگ خاکستری و سربی رنگی را تشخیص نمی دادم با چشمانی که آخوندها میل کشیده بودند بمدت 25 سال. روزی که نمایشگاهی نقاشی برپا بود از هنرمندان معاصر سال 82 یا 83 اما؛ وقتی وارد گالری های نمایش موزۀ هنرهای معاصر شدم. چنان نور تند و درخشانی از رنگ های گرم و صاف بر دیوار ها بود که من بازمانده از شهرکوران - سلطانی آقا محمدخان - و یا بیرون آمده از تخیل وحشتناک ساراماگوی پرتغالی در شاهکار ادبیش رمان کوری هم توانستم شیهه بکشم که: اوه خدای من نور، رنگ، زندگی، امید. جلوتر که رفتم تا عینکم را از دو به چهار ارتقاء بدهم برای دیدن خالق این همه خوش بینی و امید. نام بانویی را دیدم که اعتراف می کنم نمی شناختمش. ووقتی هم نامش را شناختم خودش را نشناختم و با خودم گفتم چه دختر آوانگارد و زیبا و هنرمند زیبا بین و عاشقی! امروز که دیدم منصورۀ حسینی همان موقع هم که من دیدمش در موزه بر دیوار؛ 78 ساله بوده و در انزوا و تنهایی مرده در خانه اش 16 روز قبل. دوست داشتم گریه کنم بر این همه نامرادی که این رژیم نکبت بر سر ما آورده که شازده خانم های هنرمندمان چنین منزوی می میرند هر روز و ما تنک و تنک تر می شویم. اما گریه نکردم چون منصوره خانم در 78 سالگی چنان شاداب و امید وار تابلو می آفرید که مرا تا لندن هم پرتاب کند بدنبال جستن نور زندگی در سن 65 سالگی. دوستش داشتم و می دانم که با لبخند مرده قطعاً. با لبخندی که مطمئن بود یک روزی در همین نزدیکی بازهم از ایران طلوع خواهد کرد به پهنای صورت زیبای کودکان و جوانان ایرانی. خدایش آمرزیده است. خدا به خامنه ای رحم کند اگر رستاخیزی درکار باشد طبق وعده ها! یا...هو

بعد از تحریر: دیشب نوشته بودم این را ولی خجالت کشیدم منتشرش کنم از بس که "تُنُک نوشته" بود برای یک غول هنر مدرن با نام منصوره خانم. اما امروز که دیدم روشنک هم مرده گویندۀ گلهای رنگارنگ. و هفتۀ پیش هم کسمایی دوبلور و کسایی موزیسین؛ وحشت کردم و یادم افتاد که چه سق سیاهی دارم وقتی در رثای شاپور قریب - چند پست قبل - نالیدم که ما همه داریم می میریم. پس آخوند ها کی می میرند! لذا تصمیم گرفتم با عذر خواهی از خانم حسینی امشب منتشرش کنم و به بقیه التماس کنم که ترا خدا نمیرید دیگر بس است. ایران تنها می ماند! آخر آخوندهای سیاسی خیلی بی رحم و خیلی طویل العمرند!