۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

امیر محبیان در رسالت: چرا فقط خامنه ای سالم است و آن 5 رییس جمهور دیگر همه فاسد!

The Forge



1- در حالی که همه در سکوت رادیویی هستند در این اوضاعی که هیچکس حاضر نیست خودش را شریک زنگولۀ گردن خامنه ای بکند در استراتژی شکست خورده اش؛ چند ناله اما از طیف های مختلف شنیده شده است بی ربط به سیاست روز. می خواهم با عرض معذرت از شما آن "ناله" را به "چس ناله" ترفیع بدهم قبل از شرح مطلب:

الف - اولین ناله مربوط است به مصطفی تاج زادۀ عزیز که بمناسبت سالگشت 22 خرداد با کمی هزم و احتیاط و مؤدب خامنه ای را مورد پرسش قرار داده است نسبت به مسئولیتی که راجع به وقایع بعد از انتخابات 88 داشته است. و بدون اینکه با قطعیت و جزمیتی حرف بزند؛ برخی ان قلت ها را آورده است و از خامنه ای پاسخ خواسته بدون اینکه داوری قطعی بکند که هر آنچه در 23 سال گذشته بر این سرزمین نفرین شده رفته جز یک نام و فقط یک نام بیشتر مسئولش نبوده بنام خامنه ای. البته تاج زادۀ عزیز جسور ترین و رادیکال ترین عنصر معروف به اصلاح طلبان مذهبی است که قبل از این هم با احتیاط به پروپای خامنه ای پیچیده بود. و الا دیگر اعضای این قبیله که در رإسشان محمد خاتمی باشد تا کنون حتی به تلویح مستقیم هم خامنه ای را مقصر اوضاع بشدت بحرانی امروز کشور در همۀ زمینه ها از سیاست داخلی گرفته تا سیاست خارجی و از اقتصاد گرفته تا اجتماع و از فرهنگ گرفته تا هنر و .... به انگشت نگرفته اند.

ب- در سوی دیگر اما بازهم عبدالله نوری بمیدان آمده و ضمن تکرار مکررات خسته کننده این نکته یادش نرفته که بگوید اصلاح طلبان مذهبی باید مرز خود را با براندازان هم مشخص کنند و هم حفظ. او نیز البته کاری به این نداشته است که بگوید برانداز یعنی چه و منظورش از براندازان چه کسانی هستند و چه جایگاهی دارند. مشکل او هم مثل همۀ اصلاح طلبان مذهبی همین است که نمی خواهد اول جمهوری اسلامی بمثابه یک حکومت را از رهبر آن خامنه ای جدا کند و آنوقت ببیند که اصلاً براندازی می ماند که او خواهان نابودی شان است. مگر هر کس بساز خامنه ای نرقصد برانداز حکومت جمهوری اسلامی است. پس تکلیف اصل قانون اساسی چه می شود که می گوید اگر رهبر از یکی از صفات مندرج در قانون اساسی فارغ شود خود بخود عزل است و باید سقوط کند. این آقایان بهتر است ابتدا مشخص کنند که خودشان که برانداز هم نیستند و پیرو خمینی هم هستند و فعلاً هم از چرخۀ قدرت حذف شده اند و طبق اعتراف خودشان منتقد وضع موجود هم هستند؛ انتقادشان به چه کسی در حاکمیت فعلی است. و اگر وضع موجود حاصل بی تدبیری و عدم عدالت خامنه ای نیست پس مسئول آن کیست و اصلاح طلبان از چه کسی می خواهند قانون اساسی را بدون تنازل اجرا کند. اگر روزی بعید - نزدیک به محال - عبدالله نوری و خاتمی و خوئینی ها و آخوندهای چپ دیروز توانستند بین جمهوری اسلامی بعنوان حکومت و خامنه ای بعنوان حاکم بالفعل (مستحق سقوط و عزل قانونی) خط فارق بکشند؛ ما هم قول می دهیم که براندازان را تا پشت کوه قاف تعقیب کنیم و دمار از روزگارشان در بیاوریم. و آیا اگر موضوع بی کفایتی رهبری 23 سالۀ خامنه ای - با تمرکز همۀ مخالفان و در رأس شان اصلاح طلبان مذهبی - با عزل قانونی او مرتفع گردد اصولاً براندازی می ماند که هرکسی از راه نرسیده یک لگد هم به آنان می زند قبل از پرداختن به نقش ام الفساد مدیریت وتدبیر: خامنه ای.

پ- در سوی سوم اما دیدم که امیر محبیان سرمقاله ای نوشته برای روزنامۀ رسالت و آنجا این موضوع را مطرح کرده که چرا از 6 رییس جمهور کوتاه و دراز تاکنون جمهوری اسلامی بغیر از خامنه ای کسی سر بسلامت نبرده از سیاست. در حالیکه همه جا رسم است که برگزیدگان جمهور پس از فراغت از مأموریت و مسئولیت و ریاست قدر می بینند و در صدر می نشینند و سرمایه های بدون جایگزین ملت شان بحساب آورده می شوند. البته محبیان قصد طرح مسئله دارد و خواست آسیب شناسی. در حالیکه خودش پاسخ خودش را هم داده است در لایۀ زیرین مقاله با معرفی خامنه ای بعنوان تنها رییس جمهور جان بدر برده از بدنامی و رسوایی. زیرا که بنی صدر تنها رییس جمهور قدر ندیده در دوران خمینی بود که آن هم توطئۀ حزب جمهوری اسلامی و مربع روحانیان قدرت طلب و با سماجت خاص خامنه ای بود بر کناری اش علیرغم مقاومت آیت الله خمینی. و الا رجایی که یک ماه بیشتر رییس جمهور نبود و کشته شد. در حالیکه هر سه رییس جمهور بعدی دورۀ رهبری خامنه ای هیچکدام جان سالم بدر نبردند از توطئۀ رهبری خامنه ای. ناله های امیر محبیان و رسالت از این جهت مهم است که حداقل اینان دارند راه های غیر مستقیمی پیدا می کنند در ایجاد شک و شبهه در تدبیر خامنه ای. و الا به اصلاح طلبان اگر باشد هنوز هم اجرای بدون تنازل قانون اساسی را می خواهند از رهبری که خودش مسبب همۀ بی قانونی است.

2- و سخن آخر اینکه اگر همۀ منتقدان و مخالفان وضع موجود در داخل و خارج ایران متمرکز نشوند بر یک هدف مشخص بنام "برکناری خامنه ای" - قبل از شعار  سقوط جمهوری اسلامی - تنها کاری که خواهند توانست کرد تداوم دادن به رهبری خامنه ایست و ویرانی بیشتر وطن. زیرا که نه لقلقۀ زبان اپوزیسیون سی ساله در براندازی جمهوری اسلامی اُسّ و اساسی داشته و دارد و طرح و نقشه ای. و نه سرگردانی خیل جوانانی که تحت عناوین مختلف سبز و غیر سبز بعد از انقلاب گسیل شده اند بغربت که حتی خودشان هم نمی دانند که دارند با چه و برای که و له و علیه کدام سیاستمدار مشخص مبارزه می کنند. تا جائیکه هنوز از گماشتگان خود مدعی جنبش سبز در خارج ما یک خط اعلامیه ندیده ایم بر علیه شخص خامنه ای. اما مرتب می گویند با سکوت به پارک بروید و در خیابان که راه می روید حرف نزنید که داریم مبارزه می کنیم با که و چه اش هم معلوم نیست. فاعتبرو یا اولی الالباب! یا...هو

بعد از تحریر: نظر من راجع به اوضاع در پیش کاملاً مثبت و بنفع ایرانیان تغییر خواه است و همانطور که اول مقاله هم گفتم همه زهره ترک هستند از کمترین حرفی در این روزها که زمین و آسمان علیه بی تدبیری خامنه ای بسیج شده اند و بدون هیاهو ولی پرزور دارند کارشان را می کنند. چه در مسکو پیش رو باشد و چه در گرانی به حلقوم شریعتمداری رسیده و چه در گازهایی که احمدی مقدم و رادان از جوانان مدرن می گیرند در زور سربالایی خرابی ها که یابوها به گوز گوز افتاده اند!

قریب در وطن هم غریب مرد! دست مریزادی به جامعۀ هنرمندان ایرانی.



1- مشکل در این نیست که ما توده ها دست های تسلیم را بالای سر خود برده ایم و سی سال است که منتظریم بالاخره خامنه ای کارمان را یکسره کند و خلاص. زیرا که ما نه می فهمیم و نه فرهنگ داریم و نه روشنفکریم و نه سرپیازیم و نه ته آن! فاجعه آنجاست که نخبه های مان جلوتر از ما توده ها شلوارهایشان را خیس کرده اند و در پی یک لقمه نان و بوقلمون ساز هرسیاستمدار دیوسی را گردن می گذارند و ... اما در هنگامۀ احساس مسئولیت و رسالتِ! نخبگی خویش سوراخ موش می خرند به بها که گویی نه خانی آمده است و نه خانی رفته است.

2- ننوشتم اما چقدر آفرین گفتم به مرحوم ایرج قادری اگر وصیت خودش بود و بیشتر از آن مرحبا گفتم به همسر نازنینش اگر ابتکار او بود تا ایرج را در کمتر از سه ساعت از مرگش دفن کرد؛ نه در بهشت زهرا و قطعۀ هنرمندان و نه در امام زاده طاهر کرج که جایگاه هنرمندان مردۀ کمی قد بلند تر شده در این سال ها. بلکه در گورستانی گمنام و غریب که نه هنری دارد و نه مدفن هنرمندی است بنام بی بی سکینه! چند روز پیش که تنها عکس تشییع جنازۀ شاپور قریب را دیدم در غریب ترین جای یکی دوفقره روزنامه از سر ترس و کم اهمیتی هم؛ مطمئن شدم که آن گزارۀ کوتاه "مامرده ایم" نوشته ام در چند پست قبل خیلی هم غلط انداز نبوده در برملایی حسم.

3- ایرج قادری را فقط در هنگام هنرپیشگی قبل از انقلابش دیده بودم و البته که جایگاهی پیدا نکرده بود نزد نسل سینما رو من در حضور بهروز و فردین و ناصر و فخیم زاده و مفید و حتی بیک ایمانوردی و .... بگذریم از غول های تئاتری که دهۀ پنجاه سینما را قرق کرده بودند مثل انتظامی و نصیریان و مشایخی و .... اما شاپور قریب را بواسطۀ هم نویسندگی و هم کارگردانی دوست داشتم بعنوان مردی در بدنۀ سینما. اما منظورم از این مرثیه، پرداختن به شأن و جایگاه هنری این دو شادروان عزیز نیست بلکه حرصم از هنرمندانی است که به باسن مبارک اجازۀ همراهی نمی دهند و در عین حالی که بر سر سفرۀ سیاست شاه دیروز و ولی فقیه امروز و اراذل و اذناب پراکنده شان در متن و حاشیۀ فرهنگ و هنر ایران نازنین فیلم های یواشکی و سفارشی و یکی به نعل یکی به میخ می سازند؛ دریغ دارند از دستی رساندن به تابوت مردان و زنانی که هم قافلۀ آنان بودند حتی اگر در ته صف. مگر نه اینکه مهتران باید بزرگوارتر از کهتران باشند در هنگامۀ رسیدن بلا بخانۀ سربداران.

4- باز هم گلی به گوشۀ جمال اصغر فرهادی که با اسکار برگشت تهران و قبل از اینکه عرق یکسال افتخار و کوفتگی و رنج شهرت جهانی را از پیشانی بسترد آقای بازیگر (عزت الله انتظامی) را همراه کرد با خودش که بروند و سری به شاپور قریب مریض و غریب بزنند و زدند. و همین جاست که نشان می دهد چرا فرهادی می تواند فیلمی بسازد که آدم های معمولی سراسر دنیا را به تحسین وادارد: چون او جنسی از مردم معمولی دارد در نابغگی هنرش.

5- خب می دانم بهانه ها زیاد است: اطلاع رسانی درست نشده بود. تشکل نداریم. خانۀ سینما را بسته اند و یک دوجین از این حرف ها در آستین هر آن کسانی است که مورد پرسش قرار بگیرند. اما خدا وکیلی جز این است که همۀ این بهانه ها هم جزیی از احساس عدم مسئولیت هنرمندان عزیز و نامدار در عرض خود بردن و زحمت ما دادن است!

6- در جایی دیگر و بمناسبت مرگ نابهنگام مهدی سحابی عزیز در سه سال پیش نوشته ام نوستالوژی بهمن فرمان آرا را در مردن و تمام شدن "نسل پرورده"ی ایران که بنظرم با تسامح می توان متولدین 1280 خورشیدی تا 1330 خورشیدی را در این صف "نسل پرورده" دانست. نسل هایی که میانگین بهترین و پروده ترین مردمان مدرن تاریخ ایران بوده اند در هر صنف و شاخه ای که مشغول بوده اند. و دارند می روند و می رویم و سؤال و نگرانی فرمان آرا - در سه گانه اش بویژه در "یک بوس کوچولو - پاسخی نمی شنود که "جایگزین" شان کجاست. البته که در نسل های جوان استعدادهای فوق العاده ای هم هستند اما میانگین را می گویم که آن نسل های پرورده؛ فراوانی غیرقابل تردیدی داشتند. و دارند می میرند و نه خودمان و نه جوانان عین خیال مان نیست که ایران و فرهنگ مدرنش بدون مردان دیروز چه فردایی خواهد داشت. یا...هو

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

چرا مبارزه درایران سخت تر؛ ولی پیروزی آسان تراست!

File:Nana On A Dolphin.jpg

Nana On A Dolphin



1- "جمهوری اسلامی موجودی پارادوکسیکال و شترگاوپلنگی است که جز در مقابل مبارزه ای از جنس خودش (شترگاوپلنگی) مقاوم و تسلیم نا پذیر است. زیرا که درست است که شترگاوپلنگ نه شتر است و نه گاو و نه پلنگ ولی در واقعیت بیرونی یک موجود است با هستی قابل لمس. بعبارت دیگر اگر توصیف تئوریک و عقلانی از شترگاوپلنگ (در اینجا جمهوری اسلامی) سخت و ناممکن است ولی موجودیت قابل لمس شترگاوپلنگ ساده و راحت است. کافی است دستت را دراز کنی و یال و دم و سر و شاخ موجود در واقعیت بیرونی و عینی را لمس کنی. و اینجاست که در جابجای نوشته هایم بشما گفته ام: جمهوری اسلامی قبل از اینکه قابل فهم عقلانی باشد ماهیتی قابل درک ِ حسی دارد. و بهمین خاطر هم است که اصرار کرده ام که روشنفکران کتابی که با الگوی "پیشین ذهنی" از انواع حکومت های مدرن و تعریف شده، بسراغ توضیح جمهوری اسلامی می روند موفق نمی شوند ولی روشنفکران توده ای و میدانی با حس توده ای خویش قادر به شناسایی جمهوری اسلامی می شوند."

2- اینک می خواهم بشما بگویم که ناسیستم جمهوری اسلامی مثل هر موجود و پدیدۀ مادی دیگری یک قالب دارد و یک محتوا؛ یا یک بدن دارد و یک روح. قالب جمهوری اسلامی چیزی است بنام "اسلام متحجر" که قالبی بسیار سخت، تاریخی، بدون کمترین استعداد ِ تغییر پذیری و بسیار سخت جان و....؛ ولی محتوای آن برعکس یک مشت سنت و عرف و خرافه و حقیقت و دروغ و... است که در بالاترین سطح هرج و مرج ممکن درداخل آن قاب سخت روی هم تلنبار شده اند. لذاست که تا هنگام شکسته شدن قالب سخت و کهنۀ این لاک پشت پیر کوچکترین گزندی به آن هرج و مرج محتوا یی اش نخواهد رسید. ولی در عوض با کوچکترین ترک و رخنه ای در قالب سخت؛ محتوای پرهرج و مرج داخل آن بسرعتی ناباور دود خواهد شد و بهوا خواهد رفت. و این است راز مبارزۀ سخت و پیروزی آسان!

3- این شناخت از جمهوری اسلامی بشما توضیح می دهد که چرا آیت الله خامنه ای چنین خشن برای حفاظت از آن قالب عمل می کند. و چرا سید محمد خاتمی نخواست که با فشار دادن به نقاط ضعف نازک تر و شکنندۀ این قالب آن را اصلاح کند. و چرا هاشمی رفسنجانی با همۀ کیاست و سیاستش به قالب شکنی تن نمی دهد. چون هرسه آقایان - من نمونه آوردم و شما می توانید آن را به همۀ ریز و درشت جمهوری اسلامی تعمیم بدهید - بهتر از من می دانند که: اولاً قالب دین بدلیل قدمت و متصلب بودن هر چند سخت و مقاوم ولی بشدت ترد و شکننده است. جنس قالب دین در بهترین حالت به شیشه ماننده است که اگر در نقطه ای ترک بردارد بلافاصله و بسهولت منتشرشده و اگر شانس بیاورد و دفعتاً پودر نشود؛ شکستن غیرقابل تعمیر و ترمیمش حتمی است.

4- واین است توضیح همۀ تناقضاتی که شما دررفتار وگفتار من حس می کنید. من درعین حالی که دارم برای شما ازسختی وکهنگی قالب جمهوری اسلامی تعریف وتوضیح می دهم؛ یک باره مواجه می شویم با حرکت کوچکی که تظاهرات محدود خیابانی به بخشی ازاین قالب حمله می کند. ومن سرازپا نشناخته وبارها کردن کلاس درس وتئوری وبسان ارشمیدس پیر برهنه وسراسیمه بیرون می پرم که یافتم یافتم. زیرا که مطمئنم اگریکی ازاین حملات محدود درزمان ومکان درستی وبه ضعیف ترین نقاط این قالب سخت انجام پذیرد ویک رخنۀ کوچک ویا ترک مویی به این قالب تحجروکهنگی بیندازد کارجمهوری اسلامی تمام است. وبا این تأکید سمبولیک دوباره که: جمهوری اسلامی مثال پهلوان پنبه ایست که زرهی بسیارقدیمی ومحکم وسنگین دربرکرده وهیبت خودرا به وحشتناکی یک سوپرمن غیرقابل شکست بازنمایی کرده است. درحالیکه کافی است که حتی دکمه ای ازاین زره پوشالی کنده شود تاهمه ببینند که پادشاه لخت بوده است ازابتدا.

5- اگرسیدمحمدخاتمی واصلاح طلبان همراه؛ آدم های این قالب سخت نبودند ومنافع الیگارشی روحانیت را به منافع ملت مقدم نکرده بودند وبجای فشارظاهری  وپراکنده و ناپی گیر به همۀ سطوح این قالب ودرنتیجه سرشکن شدن فشاردرسطح گسترده؛ همتشان را متمرکزمی کردند به یکی دوتا ازضعیف ترین نقاط وحلقه های این تحجر جان سخت، خیلی زود نتیجه می گرفتیم وناچارازتحمل این همه هزینه های اضافی جانی ومالی ومعنوی نمی شدیم. بگذریم.

6- تا اینجا بخشی از پستی قدیمی را خواندید و این را اضافه کنم برای امروز که اگر همۀ ایرانیان دوست دار وطن بر روی یک خواستۀ قابل معرفی و ملموس (رفتن خامنه ای) متفق و متمرکز شوند و بحث های بیهودۀ سی و سه سال بیهودگی و معطلی و اپوزیسیون نمایی را کنار بگذارند می توانیم امیدوار باشیم که با توجه به تضعیف شدید خامنه ای در حال حاضر موفق به تغییرات لاجرم در این پوسته بشویم. و الا با سازهای ناکوکی که هیچکدام هم بتنهایی ساز نیستند و فقط آلت تولید صداهای ناهنجار هستند تنها فردی که سود خواهد برد خامنه ای است. بزودی بیشتر توضیح خواهم داد.  یا...هو

الاغ یا زرافه ودیگرهیچ! من اسب را برمی گردانم به وطن

The Last Day of Pompeii


1- اگر از شما بپرسم از بین حیوانات اسب و الاغ و زرافه کدام را بیشر دوست دارید. چه جوابی می دهید؟ باور دارم که که جواب هایتان از مدل و فراوانی زیر تبعیت می کند. اکثریت غالب که هم عاقلند و هم با احساس اسب را انتخاب خواهید کرد. زیرا که هم اهلی است و هم مفیداست و زیبا و غرورانگیز! در صدی از شما که مثل من دهاتی های چشم و گوش بسته ای هستید و از حیوانات ناشناخته یا کمتر شناخته شده برای شما می ترسید و جز الاغ حیوان دیگری ندیده اید الاغ را انتخاب خواهید کرد چون هم از اسب هم اهلی تراست و هم در اندازه های خودش مفید است. و زیبایی و غرور هم بدهات ما نیامده هنوز. و بالاخره دستۀ سوم و کمترینی از شما که یا دیوانه اید و یا خل و چل و یا فانتزی باز و همه چیز را بشوخی می گیرید زرافه را انتخاب خواهید کرد چون اصولاً شما یا عقل ندارید و یا اگر دارید آن را تعطیل کرده اید و از مفاهیمی مثل اهلی و وحشی و مفید و زیبا و غرور خیلی سر در نمی آورید و همین که حیوان شلنگ تخته ای بیندازد و لگد بپراند و گردنی برافرازد همذات پنداری شما را تحریک می کند. بنابراین شما زرافه را انتخاب می کنید.

2- حالا اگر در بین گزینه های سه گانۀ بالا اسب هم نباشد. چه اتفاقی می افتد. باز چنین باوردارم که اکثریت انتخاب کنندگان اسب، الاغ را انتخاب می کنند که اگر زیبایی و غرور ندارد حداقل مفیداست و وحشی نیست. و اقلیت خیلی محدودی از انتخاب گران اسب هم اینقدر از عبوسی و خریت الاغ بدشان می آید که دیوانه می شوند و زرافه را انتخاب می کنند.

3- قبل از اینکه در ایران انقلاب بشود هم اسب بود و هم الاغ ولی زرافه ای نبود. مگر یکی دو رأس در باغ وحش برای تفریح بچه ها. درست است که فراوانی با الاغ بود و اسب ها هم اسب خوشگل و با یال و کوپال  و از نژادهای مشهور نبودند ولی همچنین خیلی هم یابوی بدل از الاغ نبودند. لذا عدۀ معدودی سوار بر اسب هایشان می تاختند. اکثریت پشت بارهای الاغشان راه می پیمودند. و چون زرافه ای هم نبود که یک لحظه آدم از گردنش و پوست پلنگی اش خوشش بیاید و درهمان لحظه رم کند و با یک لگد جانانه بگذارد توی فکّ آقا و حلوایش را بپزد؛ داشتیم زندگی مان را می کردیم و الاغ سوارها و اسب سوارها در گذر از کنار هم باهم سلام علیک و مهربانی می کردند. حتی خیلی زیاد پیش می آمد که اسب داران و الاغ داران هم با هم خوب بودند و سهم خودشان را توجیه عقلی و زوری و دینی و...می کردند.

4- انقلاب که پیروز شد امام خمینی که خودش از طایفۀ الاغ سوارها بود. یکباره بسرش زد و داد همۀ اسب ها را پی کردند و نسل اسب ها را برانداخت. ما اکثریت الاغ سوارها گفتیم خوب چه بهتر اگر همه الاغ سوار بشویم چشم هم چشمی هم نمی شود. و اصلاً الاغ بهتر هم است چون بارکش مفیدی است و کمتر از اسب هم خود نما و خود برتربین است. اما داستان بهمین جا ختم نشد. چون امام خمینی دستور داد همۀ الاغ ها را هم جمع آوری کردند و صادرکردند به قبرس. و بجا و به تعداد آن ها از آفریقا زرافه وارد کردند.

5- این جوری شد که ما یک روز از خواب بیدار شدیم و دیدیم همۀ طویله و کوچه و شهر و روستا و خیابان پرشده است از زرافه. راستش اول بچه ها دیده بودند این دگرگونی را و چه ذوقی می کردند از هیبت ناشناختۀ - و چون ناشناخته زیبا هم- زرافه ها! ولی بعد که دیدند زرافه ها مثل اسب و الاغ اهلی نیستند ذوقشان کور شد و جایش را داد به وحشت. ما بزرگترها هم که باید همۀ  کار و زندگی مان را تعطیل می کردیم و علاوه بر ترس خودمان به ترس بچه هایمان از این موجود زیبا (فقط درجنگل وباغ وحش) فایق می آمدیم.  و چون زرافه نه بار می بُرد و نه سواری می داد و نه شیر و.... معیشت مان هم به تنگنا می افتاد. ولی خوب ما امام خمینی را خیلی دوست داشتیم و حاضر شدیم باهر جان کندنی هست چند صباحی را سر کنیم. چون که انجمن کدخداها با امام خمینی ملاقات کرده بودند و ایشان فرموده بودند که بعلمای قم دستور داده اند تا یک وردی اختراع کنند از جنس آیت الکرسی که وقتی می خوانند و فوت می کنند بطرف زرافه ها. زرافه ها تبدیل بشوند به موجودی ترکیبی که هم اسب باشد و هم الاغ. مثل خر باربر و مثل اسب زیبا و یکه سوار. نخیر نمی فرمودند قاطر! دقیقاً جمله شان یادم مانده. می فرمودند: "چنین حیوانی را هنوز کسی در روی کرۀ زمین ندیده و ایران مخترع آن خواهد بود."

6- آقا که شما باشید ما سی و دو سال است منتظر این ورد جادویی علمای قم هستیم که مارا از شراین شترگاوپلنگ برهانند. حتی بارها اعلام آمادگی کردیم که همان خرهایمان را که حالا دیگر پیر هم شده اند از قبرس واردات مجدد بکنند. اما مگر به گوش امام خامنه ای می رود این عجز و لابه. ایشان اصرار دارند که این میراث امام خمینی است و من نه حق دارم و نه تمایل که به وضع ایران بمثابه شترگاوپلنگ خاتمه بدهم. و باید منتظر قم باشید.

7- پست قبلی را که نوشتم دیدم خیلی پر ملات شده و ممکن است هضمش برای برخی از خوانندگان راحت نباشد. بنابراین تصمیم گرفتم این متن سخت تر و کلیله و دمنه ای را بنویسم برای تقرب ذهن خوانندگان بمفهوم شترگاوپلنگ. و مطمئنم که مثل همیشه موفق بوده ام در پیچیده کردن مفاهیم ساده. در حالیکه همیشه قصد دارم  مفاهیم پیچیده را ساده کنم!

8- و بالاخره اینکه من در اینجا از طالبان و کرۀ شمالی  زیاد دفاع کرده ام و گفته ام که یک ملا عمر تکلیف روشن با هم نرم افزار و هم سخت افزار تلویزیون شرف دارد به آیت الله خامنه ای و شرکا که نرم افزار(فرهنگ مدرن و سرگرمی و شادی) تلویزیون را انداخته اند دور و هی زور می زنند که این سخت افزار (دستگاه تکنیکی) تلویزیون چرا فرهنگ عهد حجر (فرهنگ سنتی و مفید و سوگواری) ما را ترویج نمی کند. یا در جای دیگری نوشته ام: "اگرمن پدری بودم در کرۀ شمالی و دوازده پسر داشتم. می دانستم که باید همۀ پسرانم را همسن و هم قد و هم لباس و هم ذائقه و... تربیت بکنم که  بستون یک صبح ها بروند به صحرا تا با پای راست بمب اتمی بکارند و عصرها با همان آرایش نظامی برگردند به استادیوم ملی و با دست چپ تیم ملی فوتبال کرۀ شمالی را تشویق کنند. بقول فارس ها من هوادار سرسخت "مرگ یکبار و شیون هم یکبارهستم."

9- اسب نماد غرب و دنیا و زندگی و رنج و سرمستی و.... الاغ نماد کرۀ شمالی و مفیدی و عبوسی و زشتی و محدودیت و... و شترگاوپلنگ نماد جمهوری اسلامی و بلاتکلیفی و عبوسی همراه باترس و عدم امنیت روانی و اضطراب مدام و تباهی و معطلی... آیا توانستم عمق فاجعه را نشان دهم! نه گمانم. چون بستگی به این دارد که شما الان در چه موقعیتی از زرافه قرار داری. نزدیکش هستی و در معرض تاپاله ها و لگدهای وحشیش. یا کمی شانس داری و از زیبایی پوست و گردن درازش که فعلاً بسمت توست خوشت می آید؛ و یا نه از زرافه بسیار دوری و در هیاهو و شیهۀ اسبان الاغت را هین می کنی! در هر کدام از وضعیت های سه گانه که باشی خیلی طول نخواهد کشید که شترگاوپلنگ حسابت را برسد. چون او وحشی است و به قوارۀ موزه و باغ وحش اندازه شده است. و نه شیری و پوستی و گوشتی و مرکوبی و باربری برای کودکان تو! یا...هو

بعدازتحریر:
منطبق بر آدم ها وسیاست های شان: شترگاوپلنگ (زرافه) نماد جمهوری اسلامی سی ودوساله. الاغ نماد احمدی نژادیسم. اسب نماد سیستم حکومت مدرن وعرفی.

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

هاشمی رفسنجانی تنها گزینۀ واقعاً در دسترس برای رهایی از کابوس خامنه ای!

Game of Bowls


1- هاشمی رفسنجانی از 13 خرداد تا دیروز سه تا حرف زده: اول در تعریف از آیت الله خمینی نامی پررنگ از آیت الله صانعی آورده طوری که معنای ارتباط تنگاتنگ بدهد در بین ایندو مخالف استراتژی خامنه ای. دوم بعد از هو کردن سیدحسن در سالروز وفات پدربزرگش گفته که این استبداد عوام است. و سوم دیروز گفته که شرایط برد – برد در مذاکرات هسته ای از بین رفته است. جزییات را نمی آورم تا بتوانم به منظور اصلی ام بپردازم ولی فقط به دو نکته اشاره ای گذرا می کنم که در مورد هو کردن حسن خمینی گفته که اولاً این ها خودسر نیستند و ثانیاً رهبر هم ناراحت شده از بی حرمتی به بیت امام.  و این تناقض عمدی را برای این آورده که منظورش از" رهبر ناراحت شده" یک پالس باشد خطاب به خامنه ای که "چرا به این وضع پایان نمی دهد". مثل همان پالس مطهری در ماجرای دخالت سپاه در انتخابات. در حقیقت هر دوی این آقایان خلاف واقع نامحتملی را به خامنه ای نسبت می دهند تا بلکه او شرم کند و دست از این بازی هولناک بی قانونی و فراقانونی بردارد. اما در مورد مذاکرات هسته ای منظور هاشمی از پایان بازی برد - برد این است که ایران قطعاً طرف بازندۀ مذاکرات خواهد بود چه در پشت میز مذاکره و الا در میدان مبارزه و جنگ. زیرا که خامنه ای همۀ برگ های برندۀ ایران را سوزانده و بازی برد -  برد 10 سال پیش را به بازی برد – باخت امروز تبدیل کرده است. خوب اگر بازی ایران وغرب فقط یک برنده داشته باشد بدیهی است که غرب برنده و ایران طرف بازنده خواهند بود.

2- این هاشمی رفسنجانی تازه و دیر جوانه زده در پیری که وصفش را گفته ام از ابتدای فروردین 91 تا کنون؛ با بخش مهمی از میانه رو ها و سنتی های جناح راست که اینک با دور وبری های علی لاریجانی و علی مطهری و باقر قالی باف شناخته می شوند از سویی؛ و با بال راست جناح اصلاح طلب که بیشتر شامل تکنوکرات ها و کارگزارانی ها هستند از طرف دیگر در حال تشکیل ائتلافی سریع و قوی برای آیندۀ نزدیک صحنۀ سیاسی کشور هستند. تا اگر خامنه ای نتوانست یا نخواست استراتژی شکست خورده اش را تعویض یا ترمیم کند وارد عمل شده و قبل از اینکه دیر شود بتوانند جمهوری اسلامی مدرن تری را نجات بدهند.

3- قبلاً هم گفته ام و هنوز هم تأکید مؤکد می کنم که استراتژی 23 سالۀ خامنه ای شکست خورده است. لذا بنظر من کشور در حال حاضر در وضعیتی است که تا کمتر از یک سال آینده و با احتمال قریب به یقین آبستن یکی از این  سه اتفاق خواهد بود:

اول اینکه خامنه ای همین استراتژی شکست خورده اش را ادامه بدهد و با افزودن بر سرکوب و بستن بیشتر منافذ جامعه و پلیسی کردن فضا از بالفعل شدن فروپاشی بالقوۀ نظم اجتماعی باز هم جلوبگیرد. در آن صورت حملۀ نظامی غرب در انتظار ایران خواهد بود و ایران ویران خواهد شد. هرچند که محمل خطرناک و خوبی است تا خامنه ای و کل جمهوری اسلامی هم از بین بروند.

دوم اینکه اتوریتۀ روبه  ضعف خامنه ای در حوزه های غیر مسلح که در بعد از اتفاقات سال 88 شروع و در نیمۀ دوم سال 90 شدت یافت و کماکان ادامه دارد بر نیروهای سرکوب و نظم و امنیت فیزیکی داخلی هم تسری پیدا کند – نشانه هایی عملی در حال وقوع است - و با منفعل شدن نسبی نیروهای پلیس و پاسدار؛ جامعۀ ایران دچار فروپاشی اجتماعی بشود که مدت هاست علائمی قوی از این مریضی را نشان داده و می دهد. در این حالت هم چیزی کمتر از بلای خانمانسوز جنگ خارجی نصیب مردم ایران نخواهد شد. زیرا که چنان گسیختگی و کینه و عداوت و ماده پرستی و نفع شخصی خواهی لجام گسیخته ای مستولی کرده اند به متن جامعۀ ایران؛ که هرگونه ضعف حکومت مرکزی باعث تجزیه خواهی های قومی و ملیتی از سویی و جنگ انتقام و کشتار و غارت همسایه در بین مردم عادی و همشهری از جانب دیگر خواهد شد.

سوم اینکه در آستانۀ نهایی شدن یکی از دو سناریوی بالا هاشمی رفسنجانی و ائتلاف میانه رو ها وارد عمل شده و از خامنه ای خلع ید کنند و کشور را هم از جنگ خارجی و هم از هرج و مرج داخلی محافظت کنند.

4- حالا به این بخش خوب گوش بدهید و دقت بکنید بویژه آنانی که دوست دارند کج بفهمند و از حرف سادۀ من  منظورهای پیچیدۀ خودشان را استنباط می کنند.

الف- بهشتی در کار نیست. ما مدت هاست مرده ایم و در برزخ سکوت تحمیلی مرگبارمان منتظر تشکیل جهنمی هستیم که گمان می بریم بهشت ما خواهد شد. در حالیکه بهشتی در کار نیست و هر دو در باغ سبزی که شورش های داخلی ناشی از فروپاشی قدرت مرکزی از یکطرف و دخالت خارجی از سوی دیگر نشان می دهند سرزمین های سوخته و مرده ای بیش نیستند. مسأله این نیست که من هاشمی چی باشم و تو خاتمی چی و آن دیگری برانداز و آن چهارمی پادشاهی و آن پنجمی سکولار و آن ششمی دموکرات و الاماشاءالله. حتی مهم هم این نیست که بیاییم ریشه یابی کنیم و فال فال تقصیر و قصورها را بشماریم و کُری "من آنم که رستم بود پهلوان" بخوانیم. مسئله به سادگی این است که ما بغیر از هاشمی و گروهی که با احتیاط ولی مصمم دارند بدورش حلقۀ تازه ای را تشکیل می دهند هیچ گزینه ای نداریم. وقتی می گویم هیچ گزینه ای یعنی دقیقاً هیچ گزینه ای. خب بلی بنده هم خیلی تمایل دارم  که آرزو کنم کُن فردا بشود فَیَکون و ما وارد بهشت روشنفکران و درس خواندگان و متجددان و غرب دیدگان بشویم! و.... چه شود! اما کار کشور و سیاست که موضوع وهم و خیال نیست و فیلم و تئاتر.

ب- تکرار چند باره و نوستالوژیک سی سالۀ "چه می خواستیم و چه شد" برای هر وضع بدتری که مرتب ما را به عقب نشینی از کف خواسته های قبلی مان به کفی پایین تر وادار می کند دردی را دوا نمی کند و ما ناچاریم بر روی میز سیاست موجود در صحنه مهره انتخاب و دست به بهترین بازی در دسترس بزنیم. ترس من از این نیست که هاشمی کف خواسته های ما هم نیست چون با شناختی که من از جامعۀ داخل ایران دارم این ترس زود هنگام و نا موجه است. زیرا که جامعۀ ایران در شرایطی است که اگر یک رهبری نیمه عقلانی هم در رأس سیاستش قرار بگیرد می تواند بلافاصله پتانسیل های انبوه نخبه های اتمیزه و واگرای فعلی اش را فعال کرده و آنان را با متشکل شدن در جامعۀ مدنی به همگرایی رسانده و سطح سیاست و مدیریت کشور را بنفع عقلانیت حداکثری ارتقاء بدهد. ترس حداقلی من این است که هاشمی هم مثل احمدی نژاد و مشایی قلابی از آب در بیاید. و پروژه ای نداشته باشد برای تعقیب سیستماتیک و بثمر رساندن آن. البته که هاشمی را قابل مقایسه با احمدی نژاد نمی دانم اما اگر هم بدانم و همین امروز 99 درصد مطمئن شوم که هاشمی آنی نیست و آنی نخواهد کرد که من تحلیل می کنم؛ بازهم بخاطر آن یک درصد امید عینی موجود در او دنبال هاشمی راه خواهم رفت و از او مصرانه خواهم خواست که بما و نجات ایران کمک کند. چون بازهم تأکید می کنم که فعلاً بغیر از هاشمی هیچ گزینۀ دیگری در دسترس مان نیست. یا...هو

۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

شکست پیش هنگام مذاکرات هسته ای مسکو و آیندۀ خامنه ای!

The Conjurer


1- این سخن را که منسوب به مصاحبه ای از مرحوم فرانسوا میتران رییس جمهور اسبق فرانسه است یکبار هم نقل کرده ام که خبرنگاری از او پرسید ایرانی ها می گویند غرب نمی داند و نمی فهمد که ما چه می گوییم. میتران پاسخ داده بود که کاملاً حق با ایرانی هاست و ما درک نمی کنیم آن ها چه می گویند با این افزوده که متأسفانه خود ایرانی ها هم نمی دانند که چه می گویند و چه می خواهند. حالا حکایت این پروندۀ هسته ای لعنتی ایران است و هر کسی از ظن خود یار شدن آن. حسین شریعتمداری همانطور که در سرمقالۀ چند وقت پیش خود خواستار توقف مذاکرات شد و من هم نقدی در تأییدش نوشتم؛ در تازه ترین سرمقاله اش در کیهان با عنوان "چاه وین و چالۀ مسکو!" حرف درستی زده است. البته این فقط حسین شریعتمداری نیست که کشف الکشاف کرده باشد. بلکه حالا دیگر خواجه حافظ شیرازی هم می داند که در طول تمام ده سال گذشته و اختلاف ایران و غرب بر سر موضوع هسته ای؛ خواستۀ غرب از ایران یک جمله بیشتر نبوده است: "غنی سازی اورانیوم را تعطیل کنید و در مقابلش راجع به خواسته هایتان مذاکره کنیم و قول می دهیم با حداکثر گشاده دستی و سخاوتمندی به درخواست هایتان اعم از امنیتی و اقتصادی و سیاسی و ...رسیدگی و موافقت کنیم. منطق حرف شان هم کامل و بی نقص عقلانی است: "غنی سازی اورانیوم تجاری نه نیاز و نه در حجم اقتصاد و پیشرفت و توسعه و نه در اولویت مصرف انبوه بدون نیروگاه اتمی داخلی و ... ایران عقب مانده است. بنابراین هرکشور دیگری مشابه ایران اگر اصرار بر غنی سازی داشته باشد جز برای دستیابی به سلاح اتمی نمی تواند ارزیابی شود".

2- گفته بودم که راه سعادت ایران در نزدیک ترین ایستگاه فقط و فقط از تغییر استراتژی خامنه ای می گذرد. در بهترین و ممکن ترین حالت با حذف او از حکومت ایران و در بدترین اوضاع تن سپردن خود خامنه ای به این تغییر استراتژی (نوشیدن جام زهر). وقتی ایران بعد از 16 ماه التماس بالاخره غرب را بپای میز مذاکرات استانبول کشید چنین بنظر می رسید که خامنه ای به تغییر ناگفتۀ استراتژیش مجاب شده است. چون با آن سرعت و شدتی که مذاکرات استانبول همه را خنداند جز خبر و قولی از خامنه ای در مورد پذیرش توقف غنی سازی اورانیوم چیز کمتری نمی توانست آن نتیجه را ببار آورد. بهمین خاطر هم وقتی در بغداد و در همان دور اول مذاکره وقتی 1+5 دید که مزۀ دهان ایرانی ها عوض شده کاترین اشتون تصمیم به پایان دادن مذاکرات گرفت که مجدداً توسط باقری و جلیلی با این قول جدید برگشت به مذاکره که تا موضوع توقف غنی سازی در داخل ایران حل نشده به موضوع دیگری مثل تحریم ها و غیره نپردازند.

3- اما اگر چنین است و خامنه ای هم از استراتژی خودش دست نشسته منظور او از این شعبده بازی ها چیست. بنظر می رسد که منظور خامنه ای از راه انداختن این پروسه از مذاکره باغرب فقط فریب بوده است که به برخی از ابعاد مهم آن اشاره می کنم:

الف- در بعد خارجی اولین هدف خامنه ای از این دور مذاکرات می تواند بدست آوردن این اطلاع موثق باشد از اینکه "خطر حملۀ نظامی" غرب به ایران چقدر جدی و چقدر نزدیک است. به این معنا که با توجه به قطع ارتباط کامل غرب و ایران خامنه ای میدانی که بتواند رودرروی دیپلمات های ارشد غربی بنشیند و از کُنه نقشه های آن ها برآورد نسبتاً دقیقی بکند وجود نداشت و میز مذاکرات هسته ای می تواند به جلیلی و باقری این امکان را بدهد که تحلیل دقیقی از نوع برخورد ها و نقشه های غربی ها بدست آورند.

ب- در بعد داخلی به همۀ آنانی که خامنه ای را مقصر اولاً و تنها تصمیم گیرنده ثانیاً معرفی می کنند نشان بدهد که حاضر شده است کوتاه آمده و با حسن نیت در مورد اکتفا به غنی سازی زیر 5 درصد با غرب سازش کند ولی آنان زیاده خواه هستند و حاضر به پذیرش حقوق قانونی جمهوری اسلامی نیستند. این ترفند به او کمک کرده که سه ماه زمان بخرد و اوضاع بشدت متفرق و متشنج هیئت حاکمه در داخل را مدیریت نسبی کند تا مسائل داخلی مثل تشکیل مجلس نهم و ریاست آن و زد و خورد های هر روزۀ کارگزاران در قوای مختلف تحت تأثیر مذاکرات حساس اتمی کنار برود. این موضوع از آن جهت هم برایش مهم بوده است که اولاً توده های مردم هم با نوعی امیدواری به نتایج مذاکرات وضعیت سخت اقتصادی و فشارهای روانی را تحمل کنند؛ و ثانیاً نیروهای وفادار متأثر از تفرقه بین حاکمان بیشتر از این تکه پاره نشوند.

پ- خامنه ای امیدوار است که در پایان مذاکرات شکست خوردۀ مسکو اولاً زیاده خواهی غرب را اثبات کرده باشد ثانیاً با ورود اوباما به آخرین روزهای مبارزات انتخاباتی اش و اولویت یافتن انتخابات به هر گونه سیاست جدید؛ از برقراری تحریم های بازهم بیشتر جلوبگیرد و مهمتر از آن در بعد داخلی نیروهای حزب اللهی را از مسئله دار بودن نسبت به خودش و تغییر استراتژیش نجات بدهد.

ج- البته این نافی این موضوع نیست که خامنه ای انتظار سنگ مفت و گنجشک مفت هم داشته از مذاکرات و گمان می کرد که غرب حاضر خواهد شد در مقابل برخی امتیازات نامهم مثل تعطیلی غنی سازی 20 درصد و سایت فردو و از این قبیل بخشی از تحریم های جدید و چند جانبه مثل تحریم های بانکی و نفتی را برچیند و بازی برگردد به همان بلاتکلیفی دو سال قبل از این. اما در این یک مورد تیرش کاملاً بخطا رفته است و غرب اصولاً حاضر به کمترین مذاکره ای در مورد تحریم ها نیست قبل از تعلیق مطلق غنی سازی اورانیوم.

ح- و نهایتاً اینکه مذاکرات مسکو یا اصلاً کنسل خواهد شد و یا بعد از شروع شکست خواهد خورد و غرب رو به تحریم های بیشتر خواهد آورد و خامنه ای نیز ادبیات رجز خوان و دژمن دژمن اش - در سخنرانی 14 خردادش پررنگ نبود - را از سر خواهد گرفت. البته سختی های طولانی تر و بیشتری را به مردم در داخل کشور تحمیل خواهد کرد وضع جدید اما - این اما مهم است - اختلافات داخل هیئت حاکمه را هم رادیکال تر و هم تشدید خواهد کرد و ایران یک گام مهمتری بسوی حذف خامنه ای از رأس حکومت ایران برخواهد داشت. کاشکی هاشمی رفسنجانی یک خرگوش بود بجای خرس قطبی! راجع به هاشمی هم خواهم نوشت در اولین فرصت. یا...هو

توضیح: دسترسی ام به اینترنت محدود شده و خودم هم خیلی شایق نیستم برای تسهیل دوباره اش بزودی. پس اگر همۀ انتظارات را پوشش نمی دهم باید کمی بخشنده و منتظر بمانید!

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

هاشمی رفسنجانی: من قاطی این بازی "تسلیم" نیستم. بیخود شریک جرم نتراشید!

Saint George and the Dragon


1- آنچه که مسلم است بخش مهمی از آیندۀ جمهوری اسلامی و رهبرش آیت الله خامنه ای و بتبع آن میهن عزیزمان ایران به نتیجۀ نهایی مذاکراتی وابسته است که باید قبل از پایان شهریور ماه پیش رو بپایان برسد. لذا تقریباً تمام سیاست داخلی جمهوری اسلامی هم تحت تأثیر و منتظر است و خودش را با شاقول مذاکرات هسته ای تنظیم می کند. لذا من هم این پست را به حرف هایی که در این زمینه قابل بازخوانی دقیق تر است اختصاص می دهم.

2- در مصاحبه با روزنامۀ جمهوری اسلامی؛ هاشمی با گفتن "اطلاع موثق" از چگونگی گفتگوهای هسته ای ندارم ضمن بیان این واقعیت که مدت هاست راجع به اوضاع و تصمیمات کشور کمترین گزارش بدون روتوشی از سوی دیوان خامنه ای دریافت نمی کند؛ خواسته است دو نشان را با یک تیر بزند: نشان اول آنجایی را که قبل از مذاکرات استانبول 2 خیلی از اصولگرایان تند رو و بویژه هواداران احمدی نژاد و روزنامۀ ایران سعی کردند اینطور القاء کنند که مذاکرات را تیم هاشمی شروع کرده و پیش می برد و بطور مشخص به سفر حسن روحانی به وین اشاره کردند. حالا هاشمی می گوید که این وصله ها بمن نمی چسبد و من دخالتی در این تسلیم شدن ندارم. نشان دوم را اما آنجایی می زند که می خواهد این علامت را بفرستد که طوری سیاست خارجی و پروندۀ هسته ای را شخم زده اند در سال های اخیر که دیگر وارد شدن به یک بازی برد برد از سوی ایران محال قطعی است. و این امریکاست که دست بالا را دارد و چون وضع داخلی ایران را از هر نظر - بویژه در زمینۀ اثر تخریبی تحریم های اقتصادی - مناسب دیکتۀ اردۀ خود می داند حاضر به دادن کمترین امتیاز معمول این قبیل مذاکرات هم نیست و نخواهد شد.

3- هاشمی با محافظه کاری ذاتی اش هر دو طرف ایرانی و غربی را محتاج این مذاکرات معرفی می کند و علت خوشبینی زیاده از حد استانبول را ناشی از این نیاز دو طرف معرفی می کند. در اینجا نیز نیش هاشمی به تن خامنه ای بیشتر می نشنید تا طرف غربی. چون غرب و امریکا که هیچگاه نیازشان برای مذاکره و گفتگو را کتمان یا انکار نکرده اند و نمی کنند. بلکه این خامنه ای بوده است که همراه با انترش 7 سال است که رجز می خواند و هل من مبارز می طلبد و عدم نیاز خودش به جامعۀ جهانی (غرب) را توی بوق و کرنا می کند. لذا اگر در حال حاضر مذاکره ای در جریان است چیزی که در دو طرف معادله تغییر کرده است انعطاف ناشی  از فشار "واقعیت قدرت و سیاست واقعی" در اردوی خامنه ایست و نه مواضع ثابت و بدون انعطاف - در مورد غنی سازی هسته ای - امریکا و غرب.

4- هاشمی البته این را بصراحت نمی گوید که به نتیجۀ نهایی این مذاکرات بی موقع و ناشی از ضعف خامنه ای خوشبین نیست. اما از محتوای تحلیلش کاملاً معلوم است که در دست آورد پایان مذاکرات؛ کله قندی برای ایران نمی بیند و حداکثر همان آب نبات چوبی را پیش بینی می کند که روزی علی لاریجانی مصطلح کرد در انتقاد رادیکال از مواضع هسته ای دولت خاتمی. هاشمی می داند که با دست بالا داشتن امریکا ایران فقط یک راه بیشتر ندارد یا باید "تسلیم" شود و آب نباتی بعنوان جایزه بگیرد و نه حق. یا باید به شکست مذاکرات تن بدهد و منتظر عواقب - حالا دیگر ناخوش آیند در حد برخورد نظامی با غرب - تن بدهد. او البته به این وضع نمی خندد بعنوان رقیب سیاسی. بلکه متأسف است که خامنه ای با عدم تدبیر خودش جمهوری اسلامی نازنین برای هاشمی را هم به اینجا کشانده است. اما هاشمی بشدت از قبول هر گونه نقشی استنکاف می کند زیرا که بعقیدۀ او نجات از این خرابکاری به نقطۀ غیرقابل برگشت رسیده است.

5- اما امروز حرفی هم احمدی نژاد زده است در مصاحبه با تلویزیون 24 فرانسه که نشانه ای مشخص از سناریوی آینده را دارد. اگر پرسش ها و پاسخ ها درست منتقل شده باشد در متن فارسی. و اگر خبرنگار توجیه نشده باشد در مورد اولین سؤال. و سؤال فقط از کم اطلاعی یا سادگی خبرنگار باشد که می پرسد غربی ها در بغداد از شما خواسته اند که غنی سازی 20 درصد را متوقف کنید آیا شما می پذیرید یانه؟ احمدی نژاد شرح کشافی داده از قصۀ چراییی غنی سازی 20 درصد در ایران و ضمنی قبول کرده است که بلی ما چنین پیشنهادی را می پذیریم. در حالی که سؤال خبرنگار غلط است و بحث جمهوری اسلامی و غرب در هر کجا و در هر زمان - از جمله در بغداد - و برای همیشه مربوط به توقف مطلق غنی سازی اورانیوم بوده و است و خواهد بود، و نه در مورد درصدهای مختلف آن. بدیهی هم است زیرا کشوری که می تواند در عرض شش ماه از غنی سازی 3/5 درصد به 20 درصد برسد بطریق اولی می تواند در عرض یکسال هم از 20 درصد به غنی سازی بالای 90 درصد برسد. اما چرا این سؤال و پاسخ هم مشکوک است و هم مهم:

6- خامنه ای و شرکاء به احتمال زیاد ناچار شده اند تصمیم به تسلیم در مقابل غرب بگیرند - در مسکو یا دور نهایی بعد از مسکو - و غنی سازی را در هر سطحی نیز متوقف کنند. لذا دارند با بازی با در صد ها می خواهند اذهان هواداران حزب اللهی خامنه ای را گیج و کور کنند تا در فردای تسلیم بتوانند "توقف غنی سازی 20 درصد" - قبلاً با پروپاگاندای زیاد در ذهن ها تثبیت کرده اند - را بجای تسلیم کامل به مؤمنان فریب خوردۀ سالیان قالب کنند. بعبارت دیگر موضوع توقف کامل غنی سازی مورد درخواست غرب را به "درخواست توقف غنی سازی 20 درصد از سوی غرب" کاستی می دهند تا عملاً و در پشت میز مذاکره تسلیم توقف کامل شوند ولی در روزنامه ها و تریبون های علنی شان آن را توقف 20 درصد که از اول هم پذیرفته بودند - و دارند بشدت زمینه سازی می کنند - معرفی کنند. یا...هو