۱۳۹۵ آبان ۲۰, پنجشنبه

شعار خنثی و تبلیغات فرامرزی هیلاری کلینتون عامل اصلی باخت او به "مفهوم سازی" ذهنی وعالی پرزیدنت ترامپ بود!

Image result for ‫ترامپ‬‎

1- پیروزی قاطع دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا مرا به اندازۀ اینهمه شوکی که دنیا را متحیر کرده متعجب نکرد. زیرا همانطور که قبلاً هم گفته ام من تجربۀ برگزیت در بریتانیا را داشتم در چند ماه پیش و دیده بودم که چگونه شوک ناشی از رأی اکثریت بریتانیایی ها به خروج از اتحادیۀ اروپایی ارکان نئولیبرالیسم اقتصادی را بلرزه درآورده بود. اما با تمسک به ضرب المثل ایرانی "انشاءالله گربه است" من هم - یک نگرانی دلیل شخصی هم داشت که بماند - توی سرگشاد سرنا فوت می کردم که رأی بریتانیا یک تصادف نابهنگام بود و مردم امریکا - مهد نئولیبرالیسم اقتصادی - چنین اشتباهی را تکرار نخواهند کرد. ولی در همان زمان هم که با سماجت می نوشتم کلینتون پیروز می شود؛ دغدغۀ جدی پیروزی غافلگیر کنندۀ دونالد ترامپ هم با من بود. زیرا من استراتژی خانم کلینتون در تبلیغات انتخاباتی اش - متحد باشیم/ قویتر می شویم - Stronger, Together - را صحیح نمی دانستم به دلایل زیر:

الف- منظور و مخاطب شعار کلینتون بیشتر معطوف بود به گروه های اقلیت قومی و مذهبی و جنسیتی و امثالهم. زیرا مردم پایه ای خود امریکا اتفاقاً بدلیل همین شعار "وحدت قدرت می آورد" را شکست خورده می دانستند که بسمت شعار مفهومی "اول امریکا"ی دونالد ترامپ رفته بودند. به این معنا که شعار قدرت در اتحاد است همان سیاست اوباما هم بود که امریکایی های اصلی بدنه را به شورش علیه نظام حاکم رسانده بود و اگر می توانست منشاء حل مشکلات باشد می بایستی به شعار "اول امریکا"ی محبوب ترامپ منجر نمی شد.

ب- طرفه اینکه همین شعار قدرت در وحدت است در همان جامعۀ اقلیت هدف هم نمی توانست و نتوانست کار کند. به این معنا که هرچند لاتین تبارها و سیاه پوست ها و مسلمانان و سایر اقلیت های هدف شعار کلینتون جمعیت تأثیر گذار معنی داری را - از نظر تعداد - تشکیل نمی دادند. اما حتی همین تعداد مورد انتظار کلینتون را هم بسمت او بسیج نکرد. زیرا ترامپ شعار نمی داد که اقلیت های پیش گفته را از امریکا بیرون خواهد کرد. بلکه او تأکید می کرد که به افراد جدید این اقلیت اجازۀ ورود به امریکا را نخواهد داد. بنابراین همان اقلیت های رنگین پوست و مسلمان هم با ترامپ همداستان تر شدند تا کلینتون. زیرا امریکایی های اقلیتی بسیار بی رحم تر و بیشتر از خود امریکایی های سفید پوست انحصار طلب و ضد مهاجرت بودند و هستند. چون هم خودشان که امریکایی محسوب می شدند و ترسی از ترامپ نداشتند و هم در قالب ضرب المثل مهمان از مهمان خوشش نمی آید و صاحب خانه از هردوتای شان مطلقاً رغبتی به پذیرش مهاجران جدید نداشتند و ندارند؛ و ترجیح می دادند ترامپی بیاید که مسیر ورود مهاجران جدید و رقیب و تهدید کنندۀ بازار کار آنان را مسدود بکند.

پ- امید کلینتون به حمایت زنان نیز با واقعیت کل تفکر زنان در کل کرۀ زمین - از جمله حتی در خود امریکا - نیز پشتیبانی نمی شد. زیرا هنوز زنان جوامع مدرن نیز شعارهای فمینیستی را افراطی می دانند و هنوز اعتقادشان به "مردان رهبران کلان بهتری هستند" را از دست نداده اند. لذا زنان نیز در حد بسیج جنسیتی به پشت کلینتون نیامدند و حداکثر در حد شرکت نکردن در انتخابات بی طرفی اتخاذ کردند.

ت- مورد دیگر این بود که خانم کلینتون تمام قد از ریاست 8 سالۀ اوباما دفاع کرد تا جائیکه این امتیاز وحشتناک را به ترامپ داد که نفرت امریکائیان سفید از اوباما را به نفرت مضاعف از هیلاری کلینتون هم منتقل کند. در حالی که کلینتون می توانست با فاصله گرفتن از اوباما خودش را راستگرا و مصممتر و عملگراتر - در حقیقت هم اینطور بود - معرفی کند.

ث- و در رأس همۀ مشکلات محتوایی ستاد تبلیغاتی هیلاری کلینتون یک مشکل شکلی فاجعه باری هم خودنمایی می کرد. کلینتون شعار انتخاباتی "قدرت در وحدت است" را انتخاب کرد که بسیار ابلهانه بود. زیرا این شعار یک شعار ایستا و خنثی است و دینامیسم مورد انتظار را منتقل نمی کند. چون برای وحدت نیازی به عمل خاصی و تحرک خاصی و هیجان خاصی نیست. بر عکس مثلاً شعارهای اوباما مثل "تغییر" یا "ما می توانیم" احمدی نژادی که دینامیک بودند و مخاطب را بهیجان تحرک برای عمل و اثبات دعوت می کردند. در مقابل اما ترامپ هیچ نوع شعار انتخاباتی محوری درست نکرد و بجای آن از تبلیغات پست مدرن مفهوم سازی غیر مستقیم استفاده کرد. به این معنا که ترامپ با زبان ساده اهداف خودش را بدفعات بازگو می کرد و برداشت مفهوم سازانه از این سخنان تکراری و هیجانی را به خود توده ها واگذار می کرد. و آنان مفاهیم زیبایی مثل "هرکس آستین بالا زده و اهل کار برای زندگی بهتر است دنبال من بیاید" یا "هرکس اول امریکایی است و آنوقت انسان عام بمفهوم جهانی مرا تعقیب کند" و یا "ترامپ اهل نه تنها تغییر است بلکه او این سیستم فاسد را دور خواهد انداخت" و مفاهیمی از این دست درست می کردند و بهیجان می آمدند. نگاهی به چهره های مصمم مخاطبان ترامپ در همایش های انتخاباتی و مقایسۀ آن با چهره های شنگول اما بی روح مخاطبان هیلاری کلینتون ما را متقاعد می کرد که قبول کنیم که هواداران ترامپ عاشق او شده بودند.

ج- کار دیگری که ترامپ کرد استفادۀ مجانی و تأثیر گذار از رسانه ها بود. او بجای ساختن رپرتاژ آگهی های پرزرق و برق و گران قیمت متمرکز شد بر حرف های نامتعارف و تیترهای دارای تعلیق و کشمکش و هیجانی که در رأس آن حمله بخود رسانه ها بود و در راستای آن جملات کلی و توئیت های حساسیت برانگیز. او توانست از این راه اول خودش را قربانی و مظلوم و تنها جلوه دهد؛ و دوم رسانه ها را برانگیخت که مخالفت شان با تک جمله ها یا توئیت های جنجالی ترامپ را در حد وسیع پخش کنند و به نقد و بررسی بگذارند. او که می دانست رسانه ها مورد اعتماد توده های مردم نیستند؛ توانست هم از این حمله به رسانه ها امتیاز جمع کند؛ و هم از تکرار نام خودش در رسانه ها بهره مند شود. زیرا عنصر تکرار در تبلیغات قوی تر از مثبت یا منفی بودن محتوای تکرار اثر بخش است.

ح- و در یک جمع بندی نهایی دونالد ترامپ تبلیغات خودش را متمرکز کرد بر امریکائیان سفید پوست ناراضی - متن جامعۀ امریکا - و کمترین بها را به گروه های در حاشیه مثل پابرهنگان و در راه ماندگان و طفیلی ها از سویی و مثل روشنفکران و سرمایه داران و هنرمندان و روزنامه نگاران و امثالهم از جانب دیگر داد. بعبارت بهتر ترامپ نه به حاشیۀ فقیر و محروم کار داشت و نه به حاشیۀ فاخر و ثروتمند. او یک راست گیرافتادگان بین ایندو حاشیه را هدف مستقیم خودش انتخاب کرد. در حالیکه هیلاری کلینتون برعکس ترامپ خودش را به حاشیه های فاخر می فروخت و باراک اوبامای سیاه را به حاشیه نشین های فقیر پز می داد. در حالیکه اگر هم موفق می شد نظر این ها را جلب کند - در حد بسیج کردن موفق نشد - بازهم اینان متن جامعۀ امریکا نبودند و قدرت غلبه بر متن هوادار ترامپ را نداشتند. در یک تعبیر نهایی ترامپ در داخل امریکا و برای امریکائیان تبلیغ می کرد که بطور بدیهی علاوه بر سفید پوستان، رنگین پوستان "خود امریکایی" شده  را هم تحت تأثیر قرار می داد. در حالیکه کلینتون بر ارزش های انسانی و فرامرزی متمرکز بود و بجای امریکاییان در داخل مرزها به غیر امریکائیانی که رؤیای امریکایی شدن را داشتند چشمک می زد. و خب معلوم است که وقتی بجای رأی دهندۀ بالفعل (امریکائیان ساکن داخل) انسان های بالقوه در خارج را هدف قرار بدهی بازنده خواهی بود. یا...هو

بعد از تحریر: آنچه که عرض کردم اولاً فقط مربوط به علت تامه بود و ده ها و صدها فاکتور کوچک و بزرگ دیگری هم در پیروزی ترامپ و شکست کلینتون نقش داشتند. ثانیاً منظورم این نبود که کلینتون مطلقاً نتوانست روی جوامع هدفش مثل زنان و رنگین پوستان اثر بگذارد بلکه منظورم در حد بسیج کردن آرای آنان برای پس زدن ترامپ بود. و ثالثاً این مطلب طولانی شد و جایی برای پرداختن به سیاست های احتمالی ترامپ در آینده و بویژه در رابطه با ایران و خاورمیانه نماند که انشاء الله در پست بعدی موضوع را پی خواهم گرفت.  

۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

پیروزی ترسناک دونالد ترامپ کبیر کم احتمال نیست!

Image result for ‫ترامپ‬‎

1- سه ماه پیش و در هنگام رسمی شدن انتخاب خانم هیلاری کلینتون برای نامزدی ریاست جمهوری امریکا از سوی کنگرۀ حزب دموکرات مطلب کوتاهی نوشتم (اینجا) و ریاست جمهوری امریکا را به او تبریک گفتم. و آنجا اشاره کردم که موسم هیجانات و احساسات انتخاباتی بپایان رسیده و در سه ماه باقیمانده - تا امروز- دورۀ عقلانیت سیاسی است و جامعۀ امریکا عقل را بر احساس غلبه خواهد داد و کلینتون قطعاً اولین زن و چهل و پنجمین رییس جمهور ایالات متحده خوهد شد. لذا بر آن شدم که قبل از اینکه از سوی شما هو شوم بیایم و اعتراف کنم که اشتباه کرده بودم و پیش بینی ام در حال شکست - قطعی یا نسبی - است. قطعی است اگر فردا صبح معلوم شود که دونالد ترامپ رییس جمهور امریکا شده است. و نسبی است اگر خانم کلینتون با اختلاف خیلی جزیی برندۀ انتخابات امریکا بشود.

2- به این عبارت که اگر خانم کلینتون با کمتر از حداقل ده درصد اختلاف در آرای مجموع امریکاییان هم برندۀ انتخابات بشود؛ باز من بازنده ام و اشتباه کرده بودم؛ و تصورم بر این بود که اختلاف آرای کلینتون نسبت به ترامپ باید از نسبت بالایی - 60 درصد هیلاری کلینتون و 40 درصد دونالد ترامپ - تبعیت خواهد کرد. اما اینک آخرین نظر سنجی ها حکایت از یکی دو درصد اختلاف و گاهی حتی شانه به شانه دارد. چرا این نظر سنجی ها مرا از پیروزی ترامپ وحشت زده می کند هم به این دلیل است که مرا یاد نظر سنجی های چند ماه پیش بریتانیا برای خروج از اتحادیۀ اروپا می اندازد. در آن نظر سنجی های بریتانیایی هم تا آخرین لحظه هواداران باقی ماندن بریتانیا در اتحادیۀ اروپا با اختلاف نه چندان پررنگی جلوتر از مخالفان اتحادیۀ اروپا بودند و تقریباً همه از دولت گرفته تا بازارهای مالی و اقتصادی و نخبگان و رسانه ها شکی نداشتند که موافقان اتحادیه پیروز خواهند شد و بریتانیا از اروپا خارج نخواهد شد. بخاطر همین هم بود که وقتی شمارش آرا از یک سوم گذشت و مخالفان اتحادیه جلو افتادگی خودشان را تثبیت کردند؛ تقریباً همۀ نخبگان و دولت و رسانه ها در شوک و بهت فرورفتند و نمی توانستند آنچه را که در حال رخ دادن بود باور کنند.

3- گمانم این بود که نوۀ پولدار و قلدر (امریکا) به جد بی رونق و فرتوت (بریتانیا) نه تنها تأسی نخواهد کرد؛ بلکه راه کاملاً مخالفی هم اتخاذ خواهد کرد. اینک اما - تا همینجا هم - معلوم شده است که فرزند همانقدر خودخواه و بی ملاحظه و منم است که جد و جده اش کله شق بوده اند و هستند! پیروزی دونالد ترامپ ترسناک و خطرناک است زیرا او بیشتر شبیه هیتلر است تا احمدی نژاد. البته در فلسفۀ پوپولیستی فرقی بین هیچکدام از پوپولیست ها نیست و همۀ آنان از یک بن مایۀ فلسفی استفاده می کنند برای در دست گرفتن قدرت. و آن بن مایۀ این است: "من و ملت من و کشور من و نژاد من و دین من و مذهب من و ایدئولوژی من و هرچی من برترین هستیم و نیازی به دیگران نداریم. هرکس این برتری را بپذیرد زیر دست ماباید باشد و هر کس نپذیرد برود به جهنم تا روز قیامت (جنگ) و چشیدن مزۀ برتری من و کشور و دین و ایدئولوژی و هرچی من". فرق هیتلر و ترامپ با احمدی نژاد و امثال او در این است که هیتلر و ترامپ بر یک جامعۀ مادی "واقعاً برتر" هم - در زمانۀ خود - چنین بلندپروازی و منم زدن ها را ادعا می کنند. در حالیکه امثال احمدی نژاد بر جامعه ای له شده و در حضیض مایحتاج اولیه چنین گنده گوزی هایی را سوار می کنند. امریکا هم از نظر شکلی و هم از نظر محتوایی برترین جامعۀ حال حاضر جهان است و محتمل قادر به پیاده سازی ایدئولوژی برتری طلبانۀ امریکای ترامپ خواهد بود مثل هیتلر در اواخر دهۀ 1930 میلادی. و این بسیار ترسناک است.

4- زیرا برخلاف آنچه که مخالفان ترامپ مدعی هستند؛ پایگاه رأی او در بین مردم امریکا سخت ترین و کارآمد ترین طبقه های اجتماعی هستند. او برخلاف احمدی نژاد در ایران نمایندۀ محرومان و بدبخت ها و اعانه بگیران و تنبل ها و طفیلی های امریکا نیست. درست است که وال استریت و سایر الیت و روشنفکران امریکایی در کمپین او کم هستند اما ترامپ نمایندۀ طبقۀ دست به آچاری است که بدون آن ها هیچ جامعه ای قادر به جلورفتن نیست. در یک مثال ساده تر اگر هواداران هیلاری را مهندسان و معماران یک ساختمان در نظر بگیریم؛ ترامپ رهبر بلامنازع انبوه تکنیسین های عمل کننده در این ساختمان سازی است. و امثال احمدی نژاد دلخوش به کارگران ساده و عمله های گرسنه و اغلب هم از زیرکار در رو و اصولاً بدون بهره در دنیای امروزی که ساده ترین کارهایش هم مهارت می خواهد و ارادۀ خودمختار.

5- این یک تصویر بزرگنمایی شده است از آنچه که ریاست جمهوری ترامپ در امریکا می تواند حامل آن باشد و بدیهی است که نه سیستم در امریکا چنان فشل است که رییس جمهور همه کاره باشد و اگر زنجیر پاره کرد کسی جلودارش نباشد و نه ترامپ واقعاً یک هیتلر بالقوه می تواند ارزیابی شود. اما نکتۀ مهم در رابطه با ایران و ترامپ این نکتۀ ترسناک است که ترامپ کمترین دغدغه ای از انسان بماهو انسان - غیر سفید پوست اریجینال امریکایی - ندارد و همۀ آدم ها را نیز - چه در داخل امریکا و چه در خارج از امریکا - با معیار "یا تسلیم امریکایی برتر شو یا منتظر عقوبت باش" می سنجد و رفتار خواهد کرد. در چنین حالتی است که سیاست های ترامپ قطعاً فقط و فقط دولت ها را شامل خواهد شد و رفتار دولت ها در رابطه با امریکا. والاّ ترامپ کمترین توجهی به نوع رفتار دولت ها با ملت های خود و فانتزی هایی مثل حقوق بشر و امثالهم نخواهد کرد. در چنین حالتی است که ایران تحت رهبری خامنه ای یا با ترامپ در پشت پرده می بندد و تحجر داخلی و رفتار ماقبل تاریخش با مردم ایران و عمر حکومتش را بیمه می کند - احتمال قوی - و یا اگر خامنه ای به شاخ و شانه کشیدن های مؤثر - و نه صوری - بر ضد امریکای ترامپ ادامه بدهد حمله به ایران تسهیل می شود.

6- و در پایان اینکه مرا هو نکنید و اگر هیلاری کلینتون با کمتر از ده درصد اختلاف هم برنده شد؛ من شکست خورده ام و بخاطر پیش بینی غلطم شرمنده! یا...هو

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

چرا ایرانیان همه تحلیلگر شده اند و همه نیز درست را غلط می گویند و حق دارند. بازنشر مقاله ای از استاد مردیها!

Image result for ‫مردیها‬‎

تماشگران سیرک دلقک ایرانی میزان و تأثیرپذیری و مرید فکری بودن من نسبت به پروفسور مرتضی مردیها را می دانند و بخاطر دارند. اینک بعد از مدت ها انتظار نوستالوژیک برای نوشته ای از استاد در روزنامه های داخلی؛ امشب چشمم بجمال نام مبارک و قلم "حرف آخرشان" در روزنامۀ شرق روشن شد. و نه از بابت فقط خواندن شما؛ بلکه بیشتر بخاطر مفتخر کردن خودم و وبلاگم به دست خط استاد، مقاله اش را با افتخار بازنشر می کنم.

آسان، دشوار و کم‌فایده؟
مرتضی مردیها . پژوهشگر

شاید اوضاع هیچ کشوری در جهان به اندازه اوضاع ایران تحلیل نشود. بعید می‌دانم کشور دیگری باشد که در آن تقریبا تمام مردم در چند دهه بخش مهمی از وقت آزاد و غیرآزادشان را صرف تحلیل ساخت قدرت، انگیزه‌ها و علل و پیامدهای آن و بررسی مسائل و مشکلات اقتصادی و فرهنگی ناشی از آن کرده باشند. چرا تحلیل مسائل ایران تا این حد آسان است که تقریبا هرکسی به آن می‌پردازد و البته با اطمینان هم سخن می‌گوید؟ درعین‌حال بعید است بتوان حتی از اهل فن هم دراین‌باره چیزی جالب توجه شنید. چرا اگر سال‌ها وقت صرف خواندن و شنیدن این تحلیل‌ها شود، انگار نه انگار؛ احساس نمی‌کنیم چیزی یا چیز چندانی به ما اضافه شده باشد؟ و البته فرق زیادی هم نمی‌کند که تحلیل اقتصادی باشد یا فرهنگی یا روابط خارجی یا سیاست داخلی. در خطابه‌ای که سال پیش در دانشگاه تهران داشتم، توضیح دادم که تحلیل و تبیین مسائل، از علمی و فنی تا سیاسی و اجتماعی، اغلب به این دلیل مشکل است که در تولید یک شیء یا یک وضعیت عوامل متعددی در کار هستند و برای پژوهشگر عموما دشوار است که همه اجزای شبکه علّی و سهم خاص هرکدام و همکنش میان اجزاء و تأثیر نهایی آنها بر بردار برایند، یعنی تحقق وضعیت نهایی را شناسایی و محاسبه کند. علت مهم دشواری و نیز اختلاف نظر در توضیح و تبیین و تحلیل حوادث و مسائل همین است؛ اما این یک استثنا دارد. اگر در میان شبکه عوامل علّی که در کار تحقق چیزی یا وضعیتی کارسازی می‌کنند، یک عامل باشد که نقش بسیار مهمی ایفا کند...
به عبارتی عاملی باشد که نسبت به عوامل دیگر بسیار زورآور است (یا به تعبیری «ضریبِ متغیر» در آن بسیار بالاست)، دراین‌صورت هم تحلیل و تبیین به نسبت آسان می‌شود و هم اختلاف نظر در آن کمتر است. اگر از ما بپرسند چرا زمین و دیگر سیارات منظومه شمسی در مدارهای خود حرکت می‌کنند، بدون تردید و تأمل می‌گوییم به علت جاذبه‌ای که خورشید بر آنها اعمال می‌کند. چرا این پاسخ این‌قدر ساده و قطعی است؟ آیا عوامل دیگری بر چرخش سیارات اعمال نیرو نمی‌کنند؟ پاسخ به وضوح مثبت است. چرخش سیاره‌ای مثل زمین در مدار خود برایند عوامل ریز و درشت متعددی است که حرکت نهایی زمین برایند آنها است. تک‌تک سیارات و حتی اهله و اقمار آنها نیروهای متعارضی بر همدیگر اعمال می‌کنند و خود هر سیاره‌ای هم در مقابل هر نیرویی مقاومت خاصی از خود بروز می‌دهد؛ درعین‌حال سیارات چنان در مدار‌های خود به‌طور منظم حرکت می‌کنند که اثر چندانی از این کشمکش دیده نمی‌شود؛ چنان‌که همه می‌دانیم علت آن این است که نیرویی که خورشید وارد می‌کند، در قیاس با نیروهای دیگر چنان چشمگیر است که آنها را در جنب خود بی‌اهمیت می‌کند.
اما اگر از ما بپرسند چرا پیش‌بینی وضع هوا، به‌طور دقیق و در بازه‌های زمانی طولانی، دشوار یا غیرممکن است، می‌توانیم پاسخ دهیم چون عوامل مؤثر بر دما و باد و ابر و بارش چنان متنوع است که شناسایی و اندازه‌گیری همه آنها و برآورد نیروهای متعارض شبکه علّی و نهایتا تعیین بردار برایند (وضع هوا چگونه خواهد بود) در آنها بسیار دشوار یا ناممکن است؛ درست مثل اسیری که افراد متعددی با هیاکل کوچک و بزرگ با بندهای کوتاه و بلند و در جهات متفاوت او را می‌کشند. پیش‌بینی خط‌ سیر نهایی چنین دربندی دشوار یا ناممکن است؛ اما اگر در میان کِشندگان پهلوانی بسیار نیرومند باشد و با طنابی کوتاه و قطور، تأثیر او بر حرکت اسیر می‌تواند چنان باشد که فشارهای دیگر تقریبا به حساب نیاید؛ بنابراین با توجه به مسیر کشش او خط سیر فرد اسیر و سرعت آن را می‌توان پیش‌بینی کرد. مثالی از حوزه اقتصاد که در آن پیش‌بینی قیمت جهانی نفت کار آسانی نیست؛ حتی توضیح و تحلیل منحنی تغییرات آن در سال‌های گذشته هم کاری آسان و توافق شده نیست. (کسی گفته است علوم انسانی، ازجمله اقتصاد، در پیش‌بینی گذشته به قدر کافی مشکل دارند، پیش‌بینی آینده پیشکشش‌شان!). علت آن هم این است که عوامل متعدد و متنوعی، از سیاسی و اقتصادی تا زیست‌محیطی و جنگی، از تکنیکی تا الگوی مصرف، از تصمیم‌گیری‌ها تا اتفاقات و از عوامل مشخص تا نامشخص، به تفاریق و به میزان‌های متفاوت بر آن و البته بر همدیگر و از این طریق به‌طور غیرمستقیم باز هم بر آن اثر می‌گذارند؛ اما اگر اتفاق بزرگی بیفتد و مثلا چاه‌های نفت کشورهای حوزه خلیج فارس آتش بگیرد یا تنگه هرمز بسته و مسیر حرکت نفت‌کش‌ها مسدود شود، به‌آسانی می‌توان گفت نفت به میزان زیادی گران می‌شود. دلیل آسان‌بودن این پیش‌بینی همین است که یک عامل زورآور وارد معادله شده و نقش آن عوامل متعدد و متنوع و اعمال نفوذهای در هم و دشوار آنها را تحت‌الشعاع قرار داده است؛ اما دقت کنیم که این آسانی فقط آسانی نیست؛ بلکه چیزی را آسان و چیز دیگری را دشوار می‌کند. در شرایطی که یک عامل زورآور، یک عامل نیرومند به‌شدت اثرگذار، وارد معادله می‌شود، درست است که تشخیص و پیش‌بینی و تبیین به‌طور کلی آسان می‌شود؛ اما تشخیص عوامل دیگر و میزان دخالت آنها و ارائه یک تبیین جامع و دقیق مشکل‌تر از شرایط عادی می‌شود؛ مثلا تشخیص اینکه الگوی مصرف و تحولات تکنولوژیک در قیمت نفت چقدر تأثیر می‌گذارد، در شرایط یک بحران نفتی دشوارتر است. هنگامی که جمعی در میان خود پچ‌پچ می‌کنند، تشخیص دقیق اینکه هریک چه می‌گویند، دشوار است؛ اما اگر کسی از میان آنها بلندگو به دست گرفته و حرف بزند، سخن او به‌خوبی شنیده می‌شود؛ ولی تشخیص پچ‌پچ بقیه دشوار است و ارائه گزارشی دقیق و جامع از حرف‌هایی که در آن جمع زده می‌شود، باز هم دشوارتر می‌شود. وصف کم‌فایدگی تحلیل در چنین مواقعی هم از همین‌جا روشن می‌شود. در مثال بحران بزرگ نفتی از هرکسی، عالم یا عامی، اگر بپرسیم چرا نفت گران است یا چرا گرانی عمومی گسترش یافته است، به‌آسانی پاسخ می‌دهد به علت قطع استخراج یا صادرات نفت. پس از مدتی دیگر شنیدن این حرف ملال‌آور است. انگار گفت‌وگو و تحلیل دیگر فایده‌ای ندارد. اگر می‌شود، باید چاه‌های شعله‌ور را خاموش کرد و اگر نمی‌شود، باید یا دعا خواند؛ یا اصلا ساکت شد. شکی نیست که اگر دوران بحران ناشی از دخالت یک فاکتور پرزور طولانی شود؛ هرچند تشخیص و تبیین و پیش‌بینی درست و جامع و دیدن نقش عوامل خارج از بحران و طراحی نقشه توصیفی اینکه چقدر از مشکل ناشی از دخالت کدام عامل (اعم از جبری یا اختیاری، انسانی یا طبیعی و...) است، دشوارتر می‌شود؛ هرچند این برای عمده مردم و نیز تحلیلگرانِ معرکه‌گیر یا ساده‌انگار امکان خوبی فراهم می‌کند تا زیادتر حرف بزنند و تکرار کنند و از اطمینان و راست‌نمایی تحلیل خود مطمئن باشند. باری برای اهل درک و اهل درد، در عین کم‌امیدی، باز هم چاره‌ای جز تلاش در برآورد نقش عوامل مختلف و احیانا جست‌وجوی چاره ‌بخشی از مشکل از لابه‌لای آنها (عواملی غیر از عامل نیرومند اثرگذار) و البته در کنار مقادیر زیادی سکوت و دعا و... نیست. گفتن ندارد که وصف کم‌فایدگی در اینجا هم، مثل آنجا، گریبان‌گیر است.

۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

یک عدد "سرهنگ علیفر" ننگ نظامیان و نماد عناد و لجبازی کامل جمهوری اسلامی با جوانان است!

Image result for ‫سرهنگ علیفر‬‎

1- در انگلیس بندرت اتفاق افتاده است که بتوانم به استادیوم فوتبال بروم و از نزدیک مسابقات مختلف را تماشا کنم. و چون خرید حق استفاده از کانال های کابلی هم کم از استادیوم رفتن هزینه ندارد؛ اغلب برای تماشای فوتبال یا به پاب می روم و یا خدا خدا می کنم که برخی مسابقات را بی بی سی یا آی تی وی نشان بدهند که آن هم از امسال به حداقل ممکن رسیده و مختص شده به برخی مسابقات در پیتی و غیر مهم. بنابراین تنها راه مانده بغیر از رفتن به پاب - که اغلب شلوغ و پرسر و صدا و گاهی هم با مست بازی جوانان همراه است - توسل به اینترنت و به امید شانس که سایتی پیدا شود و مسابقه ای را زنده پخش کند. یکی از در دسترس ترین سایت ها هم سایت تلویزیون جمهوری اسلامی است که تعدادی از مسابقات اروپایی را پوشش داده و پخش می کند.

2- دیروز پنجشنبه هم یکی از روزهایی بود که منچستر یونایتد انگیس در لیگ اروپا بازی داشت و من هم ناگزیر رفتم سراغ شبکۀ ورزش تلویزیون ایران برای دیدن مسابقه در استانبول ترکیه با تیم فنر باغچه. خب ما منچستر یونایتدی ها به اندازۀ کافی کفرمان از اوضاع من یونایتد بعد از سر الکس در آمده که تیم نازنین ما را بچه روزی انداخته اند مویس و فان خال و جوزه مورینیو. هرچه میلیون ها پوند داشته گلیزر امریکایی مالک باشگاه ریخته به پای گرانترین بازیکنان دنیا و هرچه مربی ها اراده کرده اند خریده؛ اما دریغ از یک بازی عالی و ثبات تیمی. و فعلاً که در جدول لیگ هشتم هستیم و در لیگ اروپا هم سوم بعد از باخت امشب به فنرباغچه. این مقدمه را از سوی همۀ تیفوسی های طرفدار انبوه منچستر یونایتد در بین ایرانیان نوشتم تا همین ابتدا شما را همراه کنم با کلافگی خودمان هنگام نشستن پای مسابقات تیم محبوبمان. تا عنایت بکنید که چه اوضاع سگی داریم از نظر روانی حتی بدون اینکه و قبل از اینکه کسی روی نرومان برود.

3- حالا این وضعیت ما را بگذارید در کانتکستی که یک عدد سرهنگ علیفر هم گزارشگر بازی باشد. نه نه نه! ترا خدا نگویید "آخیش بیچاره ها" یا "دلمان را کباب کردی دلقک با این تراژدی" یا "عجب مصیبتی" و یا هر واژه و جمله ای از این دست که هنگام اتفاق افتادن بدترین فاجعه ها بکار می برید. لطفاً بگردید دنبال جمله ای که رسانندۀ عمق بدبختی و فاجعه باشد. خب می دانم پیدا نمی کنید. زیرا هنوز کلمه و جمله در هیچ زبانی در دنیا بوجود نیامده که اوج استیصال و بدبختی ما را از دست تکرار مکررات مزخرف این سرهنگ بی هنگ و بی آهنگ بنمایاند.

4- یک عدد موجود دوپا که معلوم نیست شیرین عقلی اش از همان جوانی هویدا بوده در هنگام استخدام در شهربانی رژیم شاه یا بعداً که به کسوت گزارشگر فوتبال در آمده عقلش زایل شده و شده این موجود مسخره و ترسناکی که گزارشش روی هرچه شکنجۀ ساواک قدیم و سپاه جدید بوده و است را سفید کرده. او که خودش مدعی است 25 سال است بازنشسته شده از پلیس و به تلویزیون پیوسته نه یک نخ موی سفید در سرش دارد و نه یک نخ کرک در صورت و ریش و سبیل بند انداخته اش؛ معلوم نیست کی به بازنشستگی از شغل دومش نایل خواهد شد و دست از اره کردن اعصاب جوانان و فوتبال دوستان برخواهد داشت. همۀ امیدمان این بود که بعد از رکبی که خورد از آن جوان بسیار بسیار نازنین بوشهری در دستکاری ویکی پدیا و سازندۀ ورزشگاه فرانسوی را "دولاب امیر" خواند و شد مهمترین سوژۀ خنده و مسخرۀ شبکه های اجتماعی و تلگرام و ... گمان می رفت که دیگر پشت مانیتور گزارشگری فوتبال قرار نگیرد و بی سر و صدا ما را از شر زوال عقل خودش در 63 سالگی محفوظ بدارد. اما نه تنها چنین نشد بلکه او دوره افتاد در برنامه های طنز و فکاهی و مضحکه ای "آنسرش ناپیدا" ساخت برای خودش که کمترینش ادعای مربیگری در لیگ برتر ایران بود و کوچکترینش تمسخر و بی سواد و نامربی نامیدن غول هایی مثل پپ گواردیولای کبیر.

5- خب خیلی زیاد ناراحتم که کسی تحت عناوین مشترک با من (سرهنگ و نه حتی سرهنگ بازنشسته) چنین شیرین عقل باشد که صغیر و کبیر دستش بیاندازند و او نتواند تشخیص بدهد و پاسخ "من بهترینم و دیگران بمن و توانایی های منحصر بفردم حسادت می کنند" بدهد. خب مرض خودشیفتگی هم اینقدر بی در و دروازه و بی حد و مرز نیست و آدم خودشیفته هم بالاخره در یکجایی تشخیص می دهد که دارند مسخره اش می کنند و از دستش ذله اند. اما ناراحتی بازهم بی پایانترم برمی گردد به رؤسای او در تلویزیون و فوتبال.

6- ما می دانیم و قبول داریم که حکومت ایران یک حکومت ایدئولوژیک و اسلامی و ضد مدرنیته است. ناگزیر این را هم قبول داریم که در حکومت ایدئولوژیک تعهد بر تخصص اولویت دارد. و هر نوع مقام و پست و کاری از بالا به پائین بین ایدئولوژیک ترین ها و نه متخصص ترین ها تقسیم باید بشود که می شود. یعنی اگر یک آخوند سه کلاسه با دکتری افتخاری دوچرخه سواری - قبلاً همان هم لازم نبود هنگام خامنه ای - داشته باشیم و یک مدیر دکترای واقعی در حقوق و جامعه شناسی و مدیریت و علوم سیاسی و اقتصادی و ... باید ریاست جمهور را بدهیم به آن آخوند نماز میت خوان و حافظ حلیة المتقین. باز قبول داریم که اگر می خواهیم مجری تلویزیون و گویندۀ اخبار انتخاب کنیم عقبۀ مجری که به یکی از روحانیان شناخته شده برسد و یا خودش به مکتبی بودن معروف یا متظاهر باشد حتی اگر لکنت زبان داشته باشد و یا لب شکری و یا چپور و سالک باران؛ ارجح است بر هر جوان خوش قیافه و خوش صدا و رعنایی که تنها هنرش تسلط و هنرمندی در مجری گری و درست خوانی باشد. و این قصه را تا به انتها هم قبول داریم و اعتراضی هم نداریم. اما خداوکیلی اولاً گزارشگری فوتبال کجایش پست مکتبی است. و تازه اگر هم قبول کنیم که است - زور شما زیاد است و قبول - کجای این سرهنگ علیفر مکتبی و یا متظاهر به مکتبی است. موی بدقت رنگ شده اش! ریش و سبیل بشدت و بدقت بند انداخته اش! الگوی جوانان بودنش! سوادش! صدایش! نحوۀ گزارشش! و ... آخر لامصب یک صفت بگو که این سرهنگ دارد و 25 سال است با وجود قانون در بارۀ ممنوعیت بکارگیری بازنشستگان در دستگاه های دولتی؛ ایشان روی نرو یک ملت است و نه خودش دست بردار است و نه رؤسایش حاضر به بازنشسته کردن دوبارۀ او قبل از سی سال دوم هستند.

7- خیلی جدی تر از جدی می گویم: "نمونۀ سرهنگ علیفر" که قطعاً در خیلی از دستگاه های مشابه هم هستند فقط و فقط نشانۀ قطعی یک چیز است: جمهوری اسلامی نه تنها با مدنیت و مدرنیت دشمن خونی است. بلکه با هرکس و هر جوان و آدمی هم که تمایل به تفریح های مدرن - از حمله فوتبال - دارد عناد و لجاجت انتقام جویی هم دارد. حتی اگر شده با گماردن سرهنگ علیفر بازنشستۀ مزدوری که محتمل اذان اقامه اش را هم درست بلد نیست در پست گزارشگری فوتبال. یعنی اینقدر کینه تان به جوانان عمیق است!؟ واویلا. یا...هو

۱۳۹۵ آبان ۱۳, پنجشنبه

رأی نمایندۀ لبنانی به ریاست جمهوری خانم میریام کلینیک خواننده و مدل؛ تنها علامت درست علاج درد جامعۀ ما هم است!

Image result for ‫میریام کلینک‬‎

1- دیروز مجلس جمهوری اسلامی به هر سه وزیر پیشنهادی حسن روحانی در حوزه های فرهنگی و اجتماعی رأی مثبت داد و موجی از پروپاگاندای ساختگی از سوی رسانه های دولتی را باعث شد که چنان ذوق زده و سرمست تیترهای اغراق آمیز زدند که گویی قلعۀ خیبر را فتح کرده اند و عنقریب است که ایران بدروازه های سعادت و زندگی برسد. در حالیکه رأی مثبت نمایندگان به سه وزیر پیشنهادی تحصیل حاصل بود و همه می دانستند که وزن مخالفان تندرو و ایدئولوژیک روحانی در مجلس دهم بسیار ضعیفتر از آن است که بتوانند در مقابل ائتلاف روحانی - لاریجانی دست بالا را پیدا کنند. لذا بدیهی این بود که من نیز هم در تیتر و هم در متن به انتخاب وزرای جدید می پرداختم و رأیی که چنین با استقبال ساختگی هواداران دولت روبرو شده است. اما بجهت داشتن دو محذور و دو ضرورت فلسفی و دو نتیجۀ سیاسی زیر من ترجیح دادم که تیتر مطلب را از انتخابات ریاست جمهوری لبنان انتخاب کنم:

الف- دو محذور:

الف1- شخصیت حقیقی "خود معرف و پروپاگاندای" حسن روحانی - در مقاطعی خود من هم در توجیه او مشارکت کرده ام - در فکر و نظر من فرو ریخته و ایشان را در منش ناصادق و در روش کم اثر به نتیجه رسیده ام. بنابراین اگر بخواهم راجع به کارهای او - از جمله ترمیم کابینه - مطلب بنویسم لاجرم باید در مخالفت با او بنویسم و متمرکز بشوم بر رفتار 1- تحقیر و تهدید پیاده نظام خامنه ای و روحانیت سنتی بجای در آویختن با خود خامنه ای و مراجع واپسگرای قم - نه تنها روحانی عملاً کمترین تعرضی به رهبران و مراجع واپسگرا نمی کند بلکه فاجعه بار اینکه آنان را خیرخواه و همراستا با منافع ملی هم اصرار دارد - مثل دروغ بین و آشکار "انکار حاکمیت دوگانه در جمهوری اسلامی و فرافکنی کثیف آن به ادعای ضد انقلاب خارج از کشور". و 2- هیچ انگاری و بیچاره انگاری و ایگنور منتقدان اصلاح طلب - حتی شرکای سیاسی خود مثل اصلاح طلبان مذهبی نظیر عارف و فراکسیون امید مجلس - و همۀ منتقدان لیبرالی که روش های او را آب در هاون کوبیدن می دانند. نشان به آن نشانی که در همین جلسۀ رأی اعتماد نیم ساعت بعمد تأخیر کرد بدون عذرخواهی و دلیل آوری، و حتی یک اطلاع رسانی و مشورت هم نکرده بود با فراکسیون امید راجع به وزرای پیشنهادی. تا جائیکه الیاس حضرتی روز قبل از رأی گیری در روزنامه اش اعتماد نوشت که تحقیر شده اند. اما چون چاره ای ندارند! بوزرا رأی خواهند داد و انتقام شان را در سال 96 و کابینۀ بعدی روحانی خواهند گرفت! و البته عارف هم بعداً همین را گفت. بگذریم از اینکه امثال عارف و حضرتی خودشان هم قابل تحقیر هستند با آن دستمال دست عارف که از یکطرف مصرف پاچه خواری دولت را دارد و از سوی مقابل قهر و ناز شتری به بهانۀ سرماخوردگی.

الف2- در طرف دیگر من اگر محذور اخلاقی خودم را کنار بگذارم و علیه روحانی و اقداماتش بنویسم این مشکل سیاسی را پیدا می کنم که اولاً با جبهۀ مخالفان تندرو روحانی هم موضع و هم نظر فهمیده می شوم که نیستم. و مهمتر اینکه بهرحال فعلاً تنها عنصر فعال ممکن برای عرفی تر کردن حکومت جمهوری اسلامی حسن روحانی است و حتماً تعدادی از هموطنانم هنوز به کارآمدی - هرچند کم و با کندی زیاد - دولت روحانی امیدوارند و من نباید بذر نا امیدی پمپاژ کنم به امید آن ها. ضمن اینکه خودم هم بدیهی می دانم برخی پیشرفت ها در حوزه های مختلف را و نباید با قطعیت حسن روحانی را طرد و از حیز انتفاع ساقط معرفی کنم. بنابراین بهتر این می بینم که بیش از "در قالب هشدار و تحریک روحانی" او را تضعیف نکنم تا همین روند لاک پشتی تغییرات هم با بن بست های بیشتری مواجه نشود. لذا هم بخودم و هم به روحانی و هم بجامعه فرصت می دهم که کمی بازهم جلوتر برویم و ببینیم این تغییر و تحولات بکدام سو تمایل خواهد یافت و در صورت احساس خطر نهایی وارد میدان رادیکالیزه کردن "نه به روحانی" شوم و شویم.

ب- دو ضرورت فلسفی:

ب1- این افتخار برای من و سیرک من قابل انکار نیست که من اولین فردی بودم که راه حل فروپاشاندن جمهوری اسلامی را شادی و زن و هنر و موسیقی و حجاب و سینما و ... زندگی طبیعی معرفی کردم. و هر آنچه در بعد از تأسیس و معرفی دکترین من اتفاق افتاده - حتی با جرأت تمام بنیان صفحۀ آزادی های یواشکی خانم علی نژاد - و بعد از طرح موضوع در وبلاگ من بود که تعدادی به سمت این راه حل فلسفی تمایل پیدا کرده و به تبلیغ آن پرداختند. توضیح بدهم که منظور من طرح موضوع در سطح خرد است و صورت بندی سیاسی و مبارزاتی آن. و الا پرواضح است که اصل و کلان نظریۀ "آزادی زن و شادی و زیبایی دوای همۀ دردهای عقب ماندگی جوامع قدیم است" مربوط به اندیشه مندان سترگ بوده و است. و من فقط احصاء کنندۀ آن در ذیل "راه حل سیاسی گذر از جمهوری اسلامی" بوده ام و به تعبیر روشن من حمال اندیشه و مغز بزرگان بعرصۀ مبارزات سیاسی ایران بوده ام و شأنی بیش از آن برای خودم قائل نیستم. با این مقدمه این تلنگر روز را هم علاوه کنم که طبق اعلان مجامع جهانی مردم ایران بعد از عراق دومین کشور ناشاد دنیا هستند - در مورد عراق که موضوع هم امنیتی و هم ایدئولوژیک است اما در مورد ایران قطعاً عامل درجه یک ایدئولوژی مرگ اندیش روحانیان حاکم در جمهوری اسلامی است - بخودم حق می دهم که بروم سراغ اتفاق نمادین و فلسفی پارلمان لبنان.

ب2- در چنین اوضاع درهم برهمی است که لبنان بعد از دو سال و نیم بلاتکلیفی دارای رییس جمهور شده که علت و نتیجۀ سیاسی آن را در بخش بعدی خواهم گفت. اما آنچه که برای من بسیار بسیار مهم و دلپذیر بود در جلسۀ انتخاب رییس جمهور میشل عون؛ این بود که یکی از نمایندگان مجلس لبنان رأی به ریاست جمهوری خانم میریام کلینک خواننده و مدل بسیار سکسی لبنانی داده است. این عمل نمایندۀ لبنانی باعث شگفتی و خنده و فکاهه و تمسخر و تفریح هم جلسۀ پارلمان لبنان شده و هم موجی از واکنش های مجازی و رسانه ای در دنیا و بویژه سایت های ایرانی را سبب شده است. نماینده ای که رأی به ریاست جمهوری خانم کلینک داده را نمی شناسم. و لاجرم از انگیزۀ او در نوشتن نام میریان خانم بر برگۀ رأی ریاست جمهوری لبنان را هم نمی دانم. اما انگیزۀ او هرچه بوده باشد - و من حدس می زنم که برای مسخره بازی و خنده و تفریح نبوده - پیام عمل او یک پیام فلسفی کامل و راهگشا برای نه تنها لبنان بلکه برای کل خاورمیانۀ مسلمان و کل بشریت دارد. و آن پیام فلسفی این است: "گره کور سرنوشت بشریت و در رأس آن خاورمیانۀ نفرین شدۀ مسلمان با ریاست ژنرال ها و سلطان ها و ولی فقیه ها و خلیفه ها و در یک کلام مردان زور و شمشیر و سیاست و عبوسی بازشدنی نیست؛ چه نامش عون باشد یا سلمان و یا خامنه ای و یا بغدادی و .... لذا اگر راست می گویید و دنبال راه سعادت انسان ها می گردید تنها و تنها گزینۀ درست تان ریاست - هژمون - زن و زیبایی و شادی - بر جامعه است". البته که من اگر بجای نمایندۀ پارلمان لبنان در پارلمان ایران بودم! بدیهی است که رأیم را به خانم کلینک نمی دادم که یک سوپر مدل سکسی است و ممکن است بسیاری از ما مردان مسلمان را وسوسه کند و در همان حال بترساند. بلکه من رأی فلسفی و نمادینم را تقدیم خانم زیبای هموطنم"سپیدۀ رییس سادات" می کردم!

پ- دو نتیجۀ سیاسی:

پ1- به نتیجه رسیدن انتخاب رییس جمهور لبنان و تعلق گرفتن آن به ژنرال میشل عون بعنوان یک افسر میهن پرست و لیبرال لبنانی هم امر بسیار مبارکی بوده بعد از دو و نیم سال بلاتکلیفی. زیرا نشان دهندۀ این است که کلاف سیاست پیچیده در خاورمیانه از یک مکانی (لبنان) شروع به بازشدن کرده؛ هرچند کند و نه رادیکال و اثر گذار فوری. برای ما ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی خامنه ای انتخاب میشل عون یک حساسیت منفی ویژه هم دارد و آن به این دلیل است که حزب الله لبنان هم از مؤتلفین سیاسی میشل عون است و انتخاب او را به دست برتر داشتن خامنه ای و حزب الله در صحنۀ سیاسی لبنان و باخت سیاسی عربستان ارزیابی می کنیم. البته فقط پیروزی خامنه ای برای ما ناگوار است و الا باخت عربستان در منطقه خواست ملی ما هم است و خدا را شکر می کنیم که رهبر جریان تکفیری - سنی جهان در سراشیب باخت بیفتد.

پ2- اما آماده ام و آمده ام که مژده بدهم تا متوجه شوید که ریاست ژنرال عون در لبنان نه تنها پیروزی خامنه ای و استراتژی هلال شیعی و حزب الله لبنان نیست بلکه برعکسش هم است. زیرا اگر قرار بود خامنه ای پیروز صحنه باشد باید در دوسال و نیمی که این ماجرا ادامه داشته اتفاق می افتاد و نه حالا که خامنه ای در حضیض سیاست ایدئولوژیک خودش در منطقه است. بنابراین اگر سعد حریری بعد از دو سال حاضر به پذیرش میشل عون شده باید دست امریکا و تغییر سیاست ایران در منطقه را پشتش دید. و این امر مبارکی است هرچند خیلی بطئی بنظر برسد. منظورم این است که وقتی امریکا متقاعد شده که نه حزب الله لبنان آن حزب الله بلامنازع لبنان مانده و نه خامنه ای ظرفیت و مقبولیت و جرأت آن خامنه ای پیش از برجام را دارد - نقش نسبی دولت حسن روحانی در تعدیل اجباری خامنه ای هم اینجا قابل ذکر است - و نه روسیه و اسد جایی برای خامنه ای رادیکال در آیندۀ سوریه و لبنان رزرو کرده اند؛ و البته خطر عربستانی که هیچ کاری نکند هم یک تهدید بالفعل اسلام گرایی افراطی است در منطقه و جهان بدلیل نوع دین باوری عرفی هم سران و هم مردمانش؛ میشل عون را یک قدم بجلو تر از عون قبلی متقاعد کرده و سعد حریری را یک قدم بعقب تر از حریری قبلی راضی کرده و روحانی که از طریق ظریف اطمینان داده به کری و اوباما که ناله های خامنه ای را بحساب قدرتش نگذارید و جمهوری اسلامی هم از مواضع خامنه ای کلاً عقب کشیده؛ انتخابات ریاست جمهوری لبنان به نتیجه رسیده و علامت خوبی است از افول ایدئولوژی اسلام سیاسی. یا...هو 

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

ازهمافر سرهنگ عباس سلیمی رییس جامعۀ قرآنی و سعید آقای طوسی تا شایعۀ افتتاح دوبارۀ مجلس بدون سعید طوسی!



Image result for ‫عباس سلیمی‬‎

1- سرهنگ (همافر) عباس سلیمی شصت و چند ساله در سال 1349 بعنوان هنرجوی همافری در نیروی هوایی ایران استخدام شد و پس از طی دروه های آموزش نظامی و زبان انگلیسی در مرکز آموزش های هوایی تهران و دورۀ تکنیسن فنی در امریکا در سال 1351 خورشیدی بدرجۀ همافر سومی نایل و مشغول خدمت شد. از محل و ردۀ خدمتی او در طول 6 سال تا وقوع انقلاب در ایران پرونده ای و خبری ندارم. زیرا او در هنگام هنرجویی عضوی از گروهان 13 گردان 704 نیروی هوایی بود و زیر دست من که همان موقع فرمانده گروهان 14 همان گردان بودم نبود و اصولاً لزومی هم برای تعقیب سرنوشت تک تک نفرات از سوی من نوعی نبود. انقلاب 57 که پیروز شد و همافران نیروی هوایی دست بالای نظامیان انقلابی را داشتند؛ او نیز یکی از ده ها و صدها همافری بود که فرصت طلبانه به انقلاب پیوست، و خیلی زود نامی برای خود دست و پا کرد و شد یکی از ارکان تصمیم ساز و تصمیم گیر نیروی هوایی. همافر سلیمی که آدمی بشدت تحقیر شده و نان به نرخ روز خور بود توانست خودش را در رأس تشکیلاتی انقلابی قرار بدهد که وظیفه اش پاکسازی نیروی هوایی از عناصر ضد انقلاب و غیرخودی بود.

2- ارتش و به تبع آن نیروی هوایی در چندین نوبت متوالی و مکرر پاکسازی شد. بار اول که در همان ابتدای پیروزی انقلاب بود با تکیه بر پرونده های ضد اطلاعات باقی مانده از ارتش شاهنشاهی همۀ نفراتی را شامل شد که دارای پرونده های مشکوک مالی و اخلاقی و سکسی و مشارکت مؤثر در حکومت نظامی و از این قبیل بود که شامل حال من نشد و طرفه اینکه خود انقلابیون هم بسیار تعجب کرده بودند که حتی یک مورد هم رابطۀ من با پرسنل زن و دختر نیروی هوایی پیدا نکرده بودند. زیرا من تقریباً به دون ژوآن مرکز آموزش های هوایی (پادگان انقلاب در جادۀ تهران نو) معروف بودم و بیشتر دختران هنرجو و هنرآموز- آنانی که منع مذهبی یا عرفی نداشتند -  در پی و آرزوی دوست شدن با من بودند و از همدیگر سبقت می گرفتند که مرا بسوی خودشان جلب کنند. القصه من از همۀ فیلترهای پاکسازی عبور کرده و رفته بودم به بوشهر و معاون پایگاه ششم شکاری شده بودم که جنگ با عراق شروع شد.

3- زمان به تابستان 1360 رسید و در زمان فرماندهی سرتیپ معین پور غیر خلبان - فرمانده نیروی هوایی باید از رستۀ خلبانی باشد - و بسیار متحجر و آلت دست روحانیان در نیروی هوایی فهرستی بلند بالا شامل چندین هزار پرسنل کیفی نیروی هوایی ابلاغ شد برای پاکسازی مجدد نیروی هوایی؛ که نام من هم جزو این فهرست بود. همافر سلیمی با عنوان رییس تیم پاکسازی نیروی هوایی عنصر اصلی تهیه کنندۀ این فهرست بود. من در حالی که با عبور از همۀ فیلترهای تأیید صلاحیت یکی از سه معاون پایگاه شکاری بوشهر بفرماندهی شادروان سرتیپ خلبان مهدی دادپی بودم از نیروی هوایی اخراج شدم و اولین سنگ بنای فروپاشاندن سامان زندگی من پایه گذاری شد. همانطور که همۀ آن لیست چندین هزار نفره نیز چنین شدند و برخی توانستند وارد بازارهای دیگر از جمله مهاجرت از کشور شوند و زندگی تعداد بسیار زیادی نابود شد. همافر سلیمی که علاوه بر ریاست بر تیم پاکسازی نیروی هوایی همزمان بازجوی ارشد و همه کارۀ دادگاه های انقلاب ارتش به ریاست قاضی ری شهری بود دست از سر زندگی من بر نداشت و مرا بجرم حمایت از مهندس بازرگان و گرایش به مجاهدین دادگاهی کرد - که قبلاً هم گویا اشاره کرده ام -که روز دادگاه که مرا احضار کردند همین همافر سلیمی هم بخاطر شرم از دروغ های کثیفی که بمن بسته بود و هم بخاطر ترس از ابهت من که از زمان هنرجویی اش -ناشی از ژست مغرور و محبوبیت زیاد من در نزد پرسنل بود - نوستالوژی خود آزارانده ای داشت؛ توان بازجویی مستقیم از من پیدا نکرد و بازجویی مرا به همافری از زیر دستانش سپرد.

4- من پس از بازجویی بازجویم که مرتب عذرخواهی می کرد و رنگ به چهره نداشت از این همه کثافت و اتهام زنی های من درآوردی؛ وارد دادگاه قاضی ری شهری شدم و در کمتر از نیم ساعت حکم برائتم صادر شد. اما این پایان ماجرا نبود و همافر سلیمی حاضر به تمکین از رأی رییس ری شهری نشد و کماکان با بازگشت من به خدمت و نیروی هوایی جلو گرفت و استنکاف کرد. تا اینکه همسر هوشنگ صدیق فرمانده وقت نیروی هوایی در سال 62 - همسر خلبان صدیق افسر مخابرات در نیروی هوایی بود وزمان دانشجویی شاگرد من بود - البته بی اطلاع و مراجعۀ من رأساً دخالت کرد و من در دی ماه سال 62 بخدمت برگشتم. اینکه در مورد سعید طوسی قاری قرآن منحرف جنسی و متجاوز به نوجوانان زیر دستش ننوشتم و بهانه آوردم تا امروز بیشتر هم به این خاطر بود که من هرچه می نوشتم لاجرم باید رد پای رییس او همافر (سرهنگ) عباس سلیمی را هم متذکر می شدم که می ترسیدم احساس خیلی بد من نسبت به این عنصر بسیار کثیف و ریاکار و برهم زنندۀ زیست و زندگی هزاران هزار از پرسنل نیروی هوایی - گذشته از جنایت هایی که در مقام بازجو مرتکب شده است - هم دخالت بکند در داوری ام نسبت به طوسی و اهتراز می کردم.

5- اما حالا که خود او هم تلویحاً اقرار کرده که اتهامات سعید طوسی پذیرفته است (اینجا) و خواستار رسیدگی قضایی به پروندۀ او شده است؛ آن وسواس اخلاقی هم برداشته شده و می توانم کمی عمیقتر به پروندۀ بسیار کثیف سعید طوسی و تشکیلاتی که سعید طوسی ها را پرورش و حمایت و حفاظت می کند بپردازم و بویژه اینکه همافر سلیمی حرف بسیار کثیفی زده که حداقل هضم آن برای امثال من بسیار سخت و ناگوار است. او در پیامش راجع به پروندۀ سعید طوسی بعد از شرح مطول و بیهوده ای در محکوم کردن "برملا کنندگان پرونده و نه موضوع اتهام" خودش را در مقام یک ناظر بی طرف و بدون مسئولیت مستقیم راجع به سعید طوسی قرار داده و چنان از رسیدگی قضایی صحبت می کند و عدم پیشداوری در مورد افراد که گویی عباس سلیمی هیچ نوع قرابت و آشنایی نه با شخص طوسی و نه با پرونده و جرم او و نه با مشارکت پنهان کار خودش در اسکات پرونده و نجات طوسی  از مجازات نداشته است. و مهمتر اینکه او خودش با داوری بی سند و مدرک و بی قاضی و داور در مورد هزاران نفر از پرسنل نیروی هوایی و دادگاهی شدگان با بازجویی های او و تحت ریاست او آنان را نابود کرده است. پس سرنوشت همافر سلیمی را پی بگیریم.

6- عباس سلیمی وقتی تمام مظالم و جنایت ها را انجام داد در ارتش و دادگاه انقلاب و تپه ای آباد از خرابکاری اش در زندگی فرماندهان و رفقای دیروزش باقی نگذاشت؛ آهسته آهسته خودش را کشید بسمت تشکیلات قرآنی. چرا: چون او می دانست که نان و آب دارترین و بی زوال ترین و بی حرف و حدیث ترین منصب در جمهوری اسلامی مناصبی است که به کتاب ایدئولوژی مربوط است و سفرها و نشست ها و نفوذها و پزدادن های یک حکومت دینی درهرجایی دچار وقفه و اما و اگر شود در حیطه های مربوط به قرآن و کتاب ایدئولوژی نخواهد شد. و منصب او تا روز مرگ محتوم با کمترین تهدیدی روبرو نخواهد شد. نکته: "طرفه اینکه در هر حکومت دینی یا غیر دینی تنها منصبی که بطور بدیهی و طبیعی باید در اختیار یکی از روحانیان دین و مذهب باشد ریاست بر تشکیلات قرآنی است". می خواهم شما را با عمق زرنگی و فرصت طلبی و نفوذ عباس سلیمی آشنا کنم که او بعنوان یک نظامی کنار رفته از شغل سازمانی توانسته تنها پست و مقام عرفی و شرعی مربوط مطلق به روحانیت را قبضه کند و رییس جامعۀ قرآن کشوری که حکومت روحانیان در آن برقرار است را از چنگ روحانیان در بیاورد و ملک طلق و مادام العمر خودش بکند.

7- القصه عباس سلیمی توانست با ایجاد سازمانی بسیار گسترده و حجیم و عظیم تحت عنوان جامعۀ قرآنی در رابطه با حفظ و قرائت قرآن و ریاست رسمی و غیر اسمی بر آن خودش را در کسوت قاری پیشکسوت چنان مؤثر و همه کاره معرفی کند که امروزه تقریباً هیچ رویداد قرآنی نیست که مستقیم و غیر مستقیم تحت هژمون شخص عباس سلیمی نباشد. چه مراکز آموزش قران باشد و چه اساتید و چه گزینش های شاگرد و استاد و مسابقه و اعزام قاریان به مناسبت های داخلی و بین المللی. و خلاصه هر آنچه کمترین ربطی به قران و قرائت و از این قبیل امور داشته باشد از زیر دست استاد سلیمی رد باید بشود. چون نه آشنایی کافی و نه علاقۀ لازم برای تدقیق نوع تشکیلات قرانی - بسیار متعدد هستند - نداشتم و ندارم لذا از هرگونه ورود به چارت سازمانی و تشکیلاتی رییس سلیمی خود داری می کنم. اما بضرس قاطع عرض می کنم که حتی یک برگ زرد هم در جامعۀ قرآنی بزمین نمی فتد مگر اینکه ارادۀ عباس سلیمی پشتش باشد.

8- او در پیامش راجع به سعید طوسی چنان خودش را مبرا از جریان می داند که حتی تلویحاً از اطالۀ دادرسی هم انتقاد کرده است. در حالیکه او خودش رییس سعید طوسی است و در همۀ فرایند اتهامات و مراحل رسیدگی به پروندۀ سعید طوسی با ریز جزییات و هم شناخت دقیق و کافی از شکات ایشان یکی از عوامل مهم عدم رسیدگی به این پرونده است. فراموش نکنیم که عباس سلیمی بسیار بسیار نزدیک است به آیت الله خامنه ای و بسیار زیاد مورد اعتماد اوست و پر بی ربط نیست که عباس سلیمی یکی از واسطه های اصلی دستور دفتر خامنه ای به قوۀ قضائیه برای جمع کردن پرونده بوده باشد. زیرا خود شخص خامنه ای که با هر قاری ارتباط سیستماتیک ندارد. و هم در مورد قاریانی که جلسات در حضور خودش را افتتاح می کنند و چه در مورد اعزام قاریانی که باید نماد حکومت باشند در جلسات داخلی و بین المللی؛ بر اعتماد ایشان به  رییس بلامنازع جامعۀ قرآنی عباس سلیمی متکی باشد. از سوی دیگر در نازلترین فرض فرض کنیم که عباس سلیمی هیچ نقشی در ماستمالی جرم محرز سعید طوسی بازی نکرده باشد. اما آیا او حداقل این اطلاع را داشته است که سعید طوسی با چنین پرونده ای دست بگریبان است. که قطعاً اطلاع دقیق داشته است. لذا این پرسش مطرح می شود که چرا عباس سلیمی این قاری متهم به آزار جنسی کودکان را حداقل منتظر خدمت نکرده و او را از لیست قاریان فعال کنار نگذاشته است. زیرا می دانیم که سعید طوسی در طول پنج سال گذشته فراتر از هر قاری قرآنی بسفرهای خارجی و مأموریت های درجه یک داخلی - حتی قاری مخصوص در بیت رهبری - اعزام شده است که ظاهراً آخرین مورد آن مأموریت تلاوت قرآن برای افتتاح مجلس دهم بوده است. توجه داشته باشیم که انحراف جنسی و لواط هرچقدر هم از نظر محافل شرعی امری متداول و عادی و غیرحساس باشد در حوزه و روحانیان؛ از جهت عرفی بسیار بسیار زشت و معصیت کبیره است آنهم برای استاد و شاگرد قرآنی!

9- و اما آن شایعۀ "افتتاح دوبارۀ مجلس بدون سعید طوسی" که در تیتر مژده اش را داده ام؟ راستش شایعه ای در کار نبوده و اگر شایعه را خبری ناموثق بدانیم که توسط کسی تولید و از طریق دهان بدهان در جامعه توزیع می شود. شما سازندۀ نخستین این شایعه را خود من و سیرک من حساب کنید و شایعه را گسترش بدهید. اما چرا این طنز تلخ را شایع می کنم به این دلیل است که: ما در عرفمان یک اعتقاد - خرافات یا غیر خرافات بودنش مهم نیست - داریم بنام خوش یمن و بدشگون. و معمولاً ایام را به سعد و نحس تقسیم می کنیم یا پاقدم کسی را خوش و دیگری را شوم می دانیم. و یا هنگام شروع کاری بسم الله و بنام خدا می گوییم و معتقدیم که رعایت این موارد به اتفاق خوش آیند تر و بهتری منجر می شود. از سوی دیگر می دانیم که رأی بسیار پرشور و شاداب و حساب شدۀ مردم ما بنمایندگان مجلس دهم و بویژه به لیست تهران و کاپیتان عارف سوخته تا کنون. و نه تنها مجلس و نمایندگان خیلی دور از انتظار و خنثی و بی عرضه و نمک نشناس عمل کرده اند. بلکه حتی از تشکیل یک فراکسیون منسجم و یک خط اعلامیه در مقابل امامان جمعه و شلتاق های متحجران در ضدیت با زندگی و شادی جوانان نیز عاجز بوده اند؛ چاره ای برایم نماند که متوسل به آن عرف شوم و باور کنم که علت این همه پفیوزی از سوی منتخبان مردم رابطه داشته با قاری افتتاح کنندۀ مجلس سعید آقای طوسی. به این معنا که قرآن برکت بخش بهر محفلی که در آن قرائت شود واکنش سختی نشان داده به سعید لواط کار و خواسته بی حرمتی و سازش لاریجانی ها - حداقل علی لاریجانی برادر رییس قوۀ قضائیه و رییس مجلس قبلی اطلاع دقیق داشته از پرونده و کارهای سعید طوسی - برای کردیت دادن به طوسی بچه باز را انتقام بگیرد و نماینده های مجلس را طلسم کرده! لذا بنظرم رسید که اگر مجلس را دوباره با قاری سالمی افتتاح کنند؛ محتمل است که قرآن هم کوتاه بیاید و طلسم از ذهن و زبان نمایندگان "امید" - زرشک - باز کند! یا...هو

۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

نامۀ سرگشاده به دکتر صادق زیبا کلام در رابطه با محمد باقر قالیباف شهردار تهران!

Image result for ‫صادق زیباکلام و قالیباف‬‎

استاد ارجمند جناب آقای دکتر صادق زیبا کلام!
1- دیشب که کاری نداشتم مثل هر شب پای تلویزیون من و تو نشسته بودم به کند وکاو ایران؛ که دیدم فیلمی پخش کرد از یکی از شهروند خبرنگارانش در تهران که برعکس فیلم های بخش گزارشگر این تلویزیون بسیار حرفه ای و با رعایت اصول تصویربرداری های سینمایی و تلویزیونی تهیه شده بود (اینجا از دقیقۀ 44 تا 46) تا جائیکه خود مجری تلویزیون من و تو نیز شگفت زده شده بود و با خوشحالی از فرستندۀ گزارش تعریف و تمجید کرد. این فیلم کمتر از دو دقیقه ای تلفیقی بود از دو گزارش سیمای جمهوری اسلامی ایران و برداشتی تکمیلی از سوی شهروند گزارشگر که طبق ادعای او از منطقۀ دروازه دولت تهران تهیه شده بود و تعطیلی مغازه ها و وضعیت اسفبار محل! چیزی که خیلی نمود داشت این بود که گزارشگر ضمن تقبیح شدید شخص قالیباف بعنوان شهردار تهران نریشنی را هم روی فیلم گذاشته بود که می پرسید محبوبیت قالیباف بخاطر این خرابکاری هاست یا استخدام اراذل و اوباش برای زدن دستفروشان و زیر پا گذاشتن قانون و توهین به قوۀ قضائیه و قول شدید می داد که تازه این از نتایج سحر است و بما بیننده ها مژده می داد که باش تا صبح دولتت بدمد و منتظر سریالی از این نوع گزارش ها باشیم که در دست تهیه است و بزودی ارسال و به سمع و نظر ما ملت شریف! ایران خواهد رسید.

استاد ارجمند؛ من وقتی این فیلم را دیدم ضمن اینکه تعجب کردم که کار بجایی رسیده که شبکۀ من و تو هم به صف دراز "دراز کردن قالیباف" پیوسته و بلافاصله باز هم یاد حضرتعالی افتادم. عرض می کنم باز هم به این خاطر است که در دوماه اخیر بارها و بارها یاد شما افتاده ام ولی جرأت نکرده ام مصدع اوقات بشوم. پس اجازه بدهید یادی از روزهای پیش بکنم.

1- هنگامی که سایتی گمنام بنام معماری نیوز نامۀ مربوط به املاک نجومی را منتشر کرد می دانستم که اولین نشریۀ کاغذی و معتبر که با شعف و شادی و پیاز داغ بسیار از این خبر استقبال و کار خواهد کرد روزنامۀ شرق رحمانیان است. و خوشبختانه چنین هم بود. اما از قلم شما خبری نبود.

2- دعوا بالاگرفت و تأیید و تکذیب از اطراف و اکناف شروع شد تا جائیکه به مسعود بهنود دیدبان بی بی سی فارسی رسید که بگوید نشریات اصولگرا بشدت طرف قالیباف را گرفتند در املاک نجومی که البته هم اصل ادعا غلط بود و هم بشدتِ مسعودخان بهنود. زیرا سلسلۀ جنبان نشریات اصولگرا کیهان شریعتمداری است که فقط خبر را کار کرده و تأکید کرده بود که باید شهرداری و قالیباف جوابگو باشند و فرقی نمی کند حقوق نجومی باشد یا املاک نجومی و هر نجومی دیگری. لذا مسعود بهنود هفتۀ بعد اقرار کرد که گز نکرده پاره کرده و رسانه های اصولگرا نه تنها از قالیباف حمایت نکرده اند بلکه شدیداً هم حرف دل و سخن اختراعی یا توافقی با مرکز خودش بوده و از روزنامۀ جوان که معترض شده بود عذرخواهی کرد. بازهم خبری از قلم شما نبود.

3- بازهم دعوا ارتفاع بیشتر گرفت و این بار یاشار سلطانی مدیر سایت معماری نیوز بازداشت شد. و دنبالش حتی صدرا محقق دبیر اجتماعی شرق هم چند روزی را در بازداشت گذراند. همه همه چیز گفتند و نوشتند؛ البته برای زدن قالیباف. اما بازهم خبری از قلم شما نبود.

4- کار تا آنجا جلورفت که غلامحسین کرباسچی و سلیمی نمین بهم پیچیدند و مناظره ای مکتوب راه انداختند و بازهم خبری از قلم شما نبود.

5- حتی سیاستمدار چرکی مثل محمدرضا باهنر هم نان سوخته ای بتنور این ماجرا چسباند که "کسانی که قبلاً نامزد ریاست جمهوری شده و رأی نیاورده اند وارد انتخابات مجدد نشوند". اما بازهم قلم شما در غیبت کبری بود.

6- خلاصه هر کس و هرچیز به شهردار تهرن گیر داد سر این ماجرا و هر کسی در وسع و توان خودش در تخریب ایشان کوشید. اما خبری از قلم شما نبود.

7- تا اینکه احمد حکیمی پور رییس حزب ارادۀ ملت از احزاب 18 گانۀ اصلاح طلب اعتراف کرد که بعنوان یک شهروند که هیچگونه سابقۀ و علاقۀ سیاسی هم ندارد نامۀ بازرسی کل را به یاشار سلطانی داده و تأکید کرد که آنرا امانت داده و برای تحقیقات! - زرشک معذرت می خواهم استاد دست خودم نبود - و نه برای انتشار و افشاگری؛ و الیاس حضرتی گل سر سبد نمایندگان عزیزمان در تهران و مدیر و صاحب و سرمایه دار روزنامۀ اعتماد مثل یک عدد! اصلاح طلب تحولخواه پاک سرشت و پاک طینت چاپید! که: این است حکیمی پور راستگفتار. بی پرسشی و بی ان قلتی به این همه بی حیایی لاکردار! اما هنوز هم قلم شما غایب بود.

8- و آخر الامر استاد یادتان است با چه شور و شوق و امید و آرزویی بسیج شدیم از داخل و خارج که لیست امید تهران را کمپلت به مجلس بفرستیم و فرستادیم به سرکردگی کاپیتان عارف. و چه زحمتی طفلی ها کشیدند تا بعد از سه ماه فراکسیونی خنثی درست کنند بنام امید! پریروز در اوج شاهکار چهار ماه نمایندگی شان شهردار تهران را احضار کردند که از او توبه نامه بگیرند که روزنامۀ همشهری را وادار کند که نه تنها کمترین انتقادی به دولت نکند. بلکه حتی موظف باشد به تعریف و تمجید در تیتر و سوتیتر و لید و هرم وارونه از دولت و حسن روحانی! و البته شهردار را استیضاح بکنند که چرا بدون اجازۀ آن ها دست به تغییر مدیرانش زده در زیرمجموعۀ مدیریتی اش. البته این گفتۀ قالیباف را که "والله بالله همشهری هم یک روزنامه است و کادر گرداننده ای دارد و هر روز اتاق تیترش در دفتر من تشکیل نمی شود و ممکن است خود من هم با خیلی از مطالب و تیترهایش حال نکنم. کما اینکه راجع به تیتر مورد اعتراض شما خودم قبلاً زنگ زده امم و به مسئولانش گفته ام که انصاف را رعایت بکنند همواره؛ و رابطۀ شهرداری و دولت رابطۀ سالم و خوبی است و من نگاه سیاسی ندارم در کار اجرایی شهرداری و..." را با تیتر "قالیباف گفت از تیترهای همشهری متنفرم" به روز-ی- نامه های اصلاح طلب! بدهند و نشان بدهند که چه نماینده های پرقدرتی هستند در وادار مطبوعات به سانسور و شدن مدیحه نامه برای دولت. - جملۀ معترضه: آخر دولت چه ربطی بشما دارد و شما که خود باید ناظر دولت باشید و نه تمهید کنندۀ تبلیغات برای دولت - اما امروز هم روزنامه های مهم را چک کردم و ردی از قلم شما پیدا نکردم.

9- می خواهم این را عرض کنم که در تمام این موارد که من از هر ده تا یکی را جویده گفتم یاد شما و قلم شما و چرایی غیبت شما با من بود و وقتی به تسخیر دژ ضدانقلاب من و تو در لندن رسید دیگر شک برم داشت که نکند واقعاً قالیباف اینقدر خطرناک باشد که چنین اتحادی را بوجود آورده. طرفه اینکه سعید برادر محترم شما هم بدنبال حسن عباسی با برادران بسیج سینه هایی چسبانده اند به تنور مظلومیت آزادی بیان یاشار سلطانی. حالا از شما استاد عزیزم خواهش می کنم که سکوتتان را بشکنید و بفرمائید چرا قلم شما از این فقره از ماجراهای تن تن و نیلو غیبت کبری کرده است. علت خواهشم هم مشخص است. اولاً شما یکی از روشنفکران محبوب من هستید بدلیل فروتنی تان در همکلام شدن با احدی از مردم عادی تا بالاترین مقامات کشوری و برج عاج نشین نیستید که مصالح کشور بسراغ شما بیاید. و هرجا مصلحت کشور بوده شما هم جانفشان و قلم زنان حضور یافته اید. کما اینکه یکبار هم در تعریف از این خصلت نیک شما مطلبی نوشتم و یکی از خواننده ها بصورت کامنت در فیسبوکتان منتشر کرد و شما با نام من آشنا شدید. و ثانیاً بگواهی مطبوعات در مورد سوژه ای بنام قالیباف اگر شما اولین قلم نبودید؛ قطعاً جزو اولین قلم هایی بودید که مقاله و سرمقاله می نوشتید برای روزنامه ها با اولویت اصلی روزنامۀ شرق آنتی قالیباف. عدم نوشتن و اظهار نظرتان در مورد فقرۀ مهمی مثل املاک نجومی! و شهرداری و قالیباف می تواند دلایل زیادی داشته باشد بغیر از اینکه مدعی شوید علاقه ای برای ورود به این قبیل مسایل را ندارید. من خودم خیلی خوشحال می شوم که علت عدم ورود شما به این پروندۀ جنجالی ناشی از عصبانیت و پشیمانی شما باشد از روزنامۀ شرق که حداقل در دو مورد در یک سال گذشته از قلم شما سوء استفاده کرده برای کوبیدن سیاسی قالیباف. اما این فقط آرزو و حدس من است و اگر هم درست باشد شما را چنان آزاد اندیش می شناسم که حاضر باشید حتی همین مغبون شدنتان را هم بنویسید. بنابراین از شما خواهش می کنم نه در جواب مستقیم بمن - که در شأن شما نیست مرا مخاطب قرار بدهید - بلکه در نوشته های مستقل دیگری و یا بمناسبت مصاحبه و هر ژانر مطبوعاتی دیگری نظرتان را راجع به این پروندۀ املاک نجومی و بویژه رفتار اصلاح طلبان و روزنامه های مدعی را با موضوع و همینطور شخص شهردار بسیار عزیز تهران بنویسید تا استفاده کنم.

10-  راستی تا یادم نرفته سلام کنم و بگویم که من سرتیپ دوم بازنشستۀ نیروی هوایی ایران سیامک مرندی هستم که 8 سال است زیر بیرق کوئین آواره و سرگردان و دور از شهری هستم که اینقدر شهردارش را دوست دارم و دختران دلبندم ساکنش هستند. و بیاد شما هم بیاورم که شما یک بدهکاری مهم هم به قالیباف دارید و هم به ایران. و آن زمانی بود که در سال 84 شما بخش مهمی از پروژۀ آقای هاشمی رفسنجانی شدید برای نامزد شدن در ریاست جمهوری و مطلب سردار تنهایتان در شرق - روزنامۀ خوبی بود حیف - هنوز مقابل چشمم است. بدهکار اصلی البته خود رفسنجانی شد که گفته بود اگر نامزدی بیاید که کارآمد باشد و خیالم راحت شود نخواهم آمد. اما وقتی که قالیباف آمد که بیشتر از هر کسی به هاشمی ماننده بود. اما جوان و پر از ایده های نو  و توان مدیریتی و اجرایی؛ هاشمی هم آمد و شد آنچه نباید می شد. معین شکست خورد و مشارکت و مجاهدین انقلاب برای جلوگیری از پیروزی کروبی مجبور از یک دستکاری کوچولو - چند هزار رأی - در آرا شدند که احمدی نژاد را با هاشمی بدور دوم بفرستند و کروبی بسوزد که هم آبروی اصلاح طلبان نرود که بجای معین مردم به کروبی رأی داده بودند.  و هم احمدی نژاد پاپتی عددی نبود که مقابل هاشمی دوام بیاورد با پشتیبانی اصلاح طلبان متفرعن. زیرا اگر کروبی چرت نمی زد و بدور دوم می رفت علاوه برآبروی مخالفان حزبی و باندیش در مشارکت و مجاهدین این ضرر را هم داشت که اصلاح طلبان نمی توانستند متحد بروند توی کمپین هاشمی و عده ای می رفتند سراغ کروبی. و البته غلط کرده بودند و بازی را از بیخ باختند و مجبور شدند در سال 88 خودکشی کنند. حیف شد استاد؛ فکرش را بکنید که 750 میلیارد دلار نفت احمدی نژاد به دستان با کفایت و مدیر قالیباف می رسید الان ایران کجا بود. البته که من مخالف ساختار حقوقی جمهوری اسلامی هستم و معتقدم که با این ساختار امکان توسعۀ متوازن و پایدار  وجود ندارد. اما برای شما که می دانم جمهوری اسلامی را قبول دارید عرض می کنم که محمد باقر قالیباف قطعاً همتا ندارد در ساختار حقوقی و حقیقی فعلی. یا...هو