دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آیت الله خامنه ای 13 روز پیش جام زهر را کامل نوشید و اینک مأمور مهار تیفوسی ها شده است!


1- فردا قرار است بیانیۀ سیاسی توافق جامع هسته ای امضاء شود. از یک سال پیش که توافق اقدام مشترک امضاء شد من در همۀ نوشته های مربوط به برنامۀ هسته ای خودم تأکید کرده ام که توافق نهایی حاصل خواهد شد و امکان بازگشت به شرایط قبل از مذاکرات یکساله نیست و دلایلش را هم گفته ام که مهمترین آن ها ورشکستگی کشور از سویی و گشاده دستی ایران در نابودی تمام دست آوردهای اورانیوم غنی شدۀ ده سال اخیر و قبول بازدیدها و عقب نشینی های مستمر از تمام سوراخ سنبه های سایت های هسته ای - و احتمالاً موشکی هم - بوده است. و در آخرین مطلب هم قبل از همه نوشتم که مشکل باقی مانده دیگر در مورد عقب نشینی ایران نیست بلکه مشکل بر سر مقدار تعلیق و لغو تحریم هاست. که منطبق بر واقعیت بود. تنها شک من در مورد مواضع دوپهلو و گاهی به نعل و گاهی به میخ رهبر جمهوری اسلامی بود که نمی توانستم با قاطعیت بگویم که آیا خامنه ای قافیه را به میانه روترهای الیگارشی باخته است یا نه!

2- اما وقتی محل مذاکرات هسته ای به مسقط عمان رسید این گره هم باز شد و من مطمئن شدم که خامنه ای کاملاً تسلیم شده و اجازۀ هرگونه توافقی را داده است. دلیل آن هم از مطلبی می آمد که همزمان با شروع مذاکرات در مسقط در توئیتر منسوب به خامنه ای منتشر شد و سایت تابناک هم بازتاب داد (اینجا). در این مطلب نُه دلیل برای موافقت خامنه ای با مذاکرات هسته ای مطرح شده بود که همه نیز از لابلای سخنان خود او استناد نقلی داشت. من وفتی با این مطلب برخورد کردم و کلیۀ گزینه های مطرح شده را هم در راستای "ما چاره ای جز توافق نداریم" دیدم متوجه شدم که موضوع خیلی جدی تر از جدی است و خامنه ای اجازۀ هرنوع مانور و عقب نشینی را به روحانی و ظریف داده است. البته این به آن معنا نیست که ایران هیچگونه چانه زنی و تعدیل مواضع غرب را دنبال نمی کند بلکه به این مفهوم است که جمهوری اسلامی مطلقاً قصد ترک مذاکرات و شکست مذاکرات را در برنامه اش ندارد و با رویکرد ضرب المثل "کندن یک مو از خرس هم غنیمت است" مذاکره می کند و خط قرمزی بغیر از باقی ماندن دانش غنی سازی و آبرومند کردن کلمات بکار رفته در توافق که حاوی تحقیر آشکار نباشد را ندارد. و تمام چانه هایش هم در هرچه بیشتر آزاد سازی تحریم های نفتی و بانکی و معاملات اقتصادی صرف شده و خواهد شد.

3- طول دادن مذاکرات علاوه بر همۀ مشکلات توافق در جزییات اما یک علت تامه هم دارد از سوی ایران و آن جا انداختن تدریجی این جام زهر نوشی رهبر در بین نیروهای خودی است. درست است که توافق هسته ای هم در امریکا و هم در ایران مخالفان سرسخت و منسجمی دارد. اما جنس این مخالفت ها با همدیگر یکی نیست. به این معنا که اگر در امریکا مخالفت با توافق با ایران بیشتر با تکیه و استدلال بر منافع ملی است؛ در ایران اما بار اصلی مخالفت با توافق هسته ای جنبۀ ایدئولوژیک و مصالح ایدئولوژی دارد. خب کاملاً قابل فهم است که مخالفان اوباما در طرف قوی مذاکرات بیشتر کشتن حریف (جمهوری اسلامی) را دنبال می کنند و از نفس انداختن کامل آن را هم سود حداکثری نمی دانند. اما این به آن معنا نیست که کشتن حریف برای آنان حیاتی باشد بلکه می خواهند هرچه ممکن است خامنه ای و رژیمش را عقب برانند. در حالیکه مخالفان ایدئولوژیک توافق هسته ای در طرف ضعیف (ایران) توافق را بدرستی یک خودکشی ایدئولوژیک می دانند و نابودی تدریجی خودشان.

4- چنین بنظر می رسد که خامنه ای با غیض تمام و از روی استیصال و ناخواسته قبول کرده است که هواداران خودش را که مخالف توافق هستند مهار کند و اجازه بدهد که توافق نهایی بدست بیاید. خامنه ای اما در مهار نهادهای رسمی مخالف توافق (همۀ نهادهای انتصابی و تا حدودی مجلس) موفقیت نسبی حاصل کرده و کمتر شنیده می شود که نهادهای مذکور بویژه سپاهیان و نظامیان پرقدرت مخالفت علنی ابراز کنند. اما این کافی نیست زیرا جمهوری اسلامی و شریعتمداری آن بشدت وابسته و مدیون توده های اجتماعی حاملان ایدئولوژی مذهبی است و اگر این توده ها فرو بریزند ایدئولوژی، حامیان تیفوسی - هرچند کم ولی پرقدرت - اش را از دست خواهد داد. این بدنۀ اجتماعی که عناصر رسانه ایشان با حسین شریعتمداری شناخته می شود و بدنۀ اجرایی شان با اسید پاشان و بسیج دانشجویی و کله خراب های نزدیک به بالای هرم قدرت سردار نقدی هنوز کاملاً مهار نشده اند و خامنه ای نمی خواهد با وارد کردن شوک به آنان ایدئولوژیش را بشکست بکشاند. چون شکست ایدئولوژی یعنی بی اعتبار شدن ولی فقیه و ریزش تدریجی نیروهای باقی ماندۀ مذهبی بسمت سکولاریزم.

5- آیت الله خامنه ای برای مهار این بخش از پیاده نظام ایدئولوژی تاکتیک عادی سازی و تخلیۀ انرژی و روش گام بگام و تدریجی را بر گزیده است. و بهمین خاطر است که می خواهد مذاکرات در مدت زمان بیشتری به توافق برسد که بتواند با روی میز نگه داشتن آن در صحنۀ سیاسی و رسانه ای؛ حزب اللهی ها را فریب از راه عادت بدهد. چون هرچقدر راجع به توافق و عدم توافق بحث و فحص بشود یک نتیجۀ طبیعی اش این خواهد بود که حساسیت های حزب اللهی ها کمتر و کمتر خواهد شد تا در نهایت وقتی توافق نهایی با باخت عمدۀ خامنه ای بیرون آمد شوکه نشوند. به این خاطر است که معتقدم که مقامات ایران سعی دارند که عقب نشینی آخر را اول نکنند و اجازه بدهند زمان، تندوران داخلی را در خود حل کند. تا اعلان توافق نهایی بسرخوردگی سریع و یکبارۀ پیاده نظام باقی ماندۀ حکومت منجر نشود. البته اگر این پیاده نظام عده و عدۀ کافی داشت مثل زمان جنگ و آتش بس؛ خامنه ای مثل خمینی نمی توانست آنان را مهار کند و اینها از خامنه ای هم عبور می کردند. اما چون عده و عده شان بسیار کم شده و توان عبور از خامنه ای را ندارند فعلاً به خط قرمز واهی مقام رهبری چسبیده اند و جلوتر از او نرفته اند. در حالیکه خودشان هم می دانند که رهبر منطق "هر توافقی بهتر از عدم توافق است" ظریف و روحانی را پذیرفته و در حال نقش آفرینی - ناچار - برای تحقق آن است. یا...هو

شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مردم در سوگ پاشایی: جوانی و شادی و موسیقی بمیرند؛ زندگی خواهد مرد. کمک!


1- در تئاتر "افرا"ی دردانه استاد تئاتر ایران بهرام بیضایی دیالوگی است بین مساح (نماد روشنفکری) و سرکار استوار خادمی (نماد پلیس و قانون) که مساح به خادمی می گوید: "بهش می گم سرکار خادمی؛ درست است که ما سی سال خدمت کردیم اما خودمانیم در این مدت سی سال کار بدرد بخوری هم نکردیم". از اینجاست که استوار خادمی که در آخرین ساعات قبل از امضای حکم بازنشستگی اش است شروع به تقلا می کند برای نجات خانم معملمی که مورد بهتان و افترا قرار گرفته و متهم است. سرکار خادمی موفق می شود درست در آخرین دقایق امضای حکم بازنشستگی اش خانم معلم را تبرئه و نجات بدهد و آنوقت با خیال راحت که "بالاخره من هم کاری کردم" بازنشسته شود. نقل به مضمون است از اجرای افرا در تالار رودکی بسال 1385 یا 6.

2- روزی که ایران را بقصد غربت ترک کردم یک علت مهمش شرمندگی از بچه هایم بود که نتوانسته بودم پدری در خور استحقاق شان و تربیت شان باشم. اما یک علت اصلی اش این هم بود که می خواستم کاری بکنم برای رهایی از بیهودگی رنجی که برده بودم و کار درخوری هم نکرده بودم. اسمش را هم گذاشته بودم که "من خدا را به ایران برمی گردانم". خب این یک رؤیای طول و دراز بود و بارها در اوایل تأسیس سیرک قولش را می دادم اما میسر نمی شد. البته وقوع جنبش سبز بسیار مؤثر بود از پرت شدنم از حوزۀ شادی و جماعت به حوزۀ عبوسی و سیاست. ضمن اینکه همراهی که به اندازۀ خودم دیوانه باشد نمی یافتم برای شروع کاری در قوارۀ جنبش فلسفی برای اعلان "ایران راهی ندارد جز بازگرداندن دلخوشی و شادی و زیبایی به ایران" و هرگونه کوشش سیاسی عقیم خواهد ماند اگر ایرانیان نتوانند با هم بخندند - و نه مثل اکنون بهم - در خیابان و کوچه و برزن و بیابان.

3- چند روز دیگر پنج سال تمام از وبلاگ نویسی ام خواهد گذشت و من چه دیر پائیدم در عرصه ای که رضایت نداشتم و آلوده به سیاست شدم. زیرا می دانم که تا موضوع زن و شادی و هنر و موسیقی و ... تا فلسفۀ زندگی و ماده و دنیا حل نشود صرفاً بکوشش سیاسی تغییرات ممکن نخواهد بود و اگر هم ممکن بشود - در غیر سرنگونی حکومت شریعت - حاصلی ببار نخواهد آورد. بنابراین مدت هاست دوباره به این می اندیشم که از دنیای مجازی به روی زمین و دنیای واقعی هبوط کنم و بروم دنبال رؤیایی که با آن رؤیا غربت نشین شدم. رؤیای من البته بسیار شبیه آن دوغ درست کردن از اقیانوس با یک پیاله ماست است و هیچ دیوانه ای جز خودم نه آن را باور می کند و نه می تواند اجرا کند. اما چون برای من شکست هم پیروزی است عزمم را جزم کرده ام که آخرین رمقم را بکار بگیرم در محقق کردن اقیانوس دوغ با آن پیالۀ ماست. مدتی زمان می خواهم برای ریکاوری و افزودن برخی کاستی های اجرایی که دارم. پس منتظر روزی باشید که مرا پیالۀ شادی در دست در اقیانوس ایران عبوس ظاهر ببینید اگر زنده بودم و به اندازۀ اکنونم روان پریش!

4- خوانندۀ کم نامی بنام مرتضی پاشایی جوان و به سرطان درگذشته است. خواننده ای عزیز و وبلاگ نویس برای مان نوشته که واکنش مردم به مرگ این جوان یک حرکت جهان سومی و تحت تأثیر پروپاگاندای دولتی است و نشانه آورده از عدم تحرک همین مردم در حمایت از ریحانۀ جباری و اعدام ها و زندانی های سیاسی. البته که قبول دارم تخریب فرهنگی مردم را در عمر نکبت جمهوری اسلامی. اما سویۀ دیگر این واکنش خبر از ترجیح غریزی و حسی مردم دارد به نفرت از سیاست و اقبال به شادی. آنان می دانند که اگر شادی و جوانی - بهر علت - بمیرد فاتحۀ هر نوع اصلاح و گشایش سیاسی و اقتصادی را باید خواند. لذا منتظر بهانه ای غیر سیاسی و کم هزینه هستند که مرگ جوانی و شادی و موسیقی را بسوگ بنشینند و فریاد "اگر جوانی و شادی بمیرد ایران و ایرانی خواهد مرد" بر بیاورند بسکوت و بغض و ترانه و هر بهانه - در اینجا مرگ پاشایی که نمادی از موسیقی و جوانی و شادی است - من هم دقیقاً مثل آنان می اندیشم و معتقدم که جز با زنده نگه داشتن جوانی و شادی مفری برای عقب راندن مرگ و شریعت و سیاست نخواهد بود.

5- خداحافظی نمی کنم و وبلاگ و سیرک را هم از دسترس خارج نخواهم کرد. گاهی سر بزنید و دعا کنید که من کماکان دیوانه بمانم برای روزی که "خدا را به ایران برگردانم". یا...هو

یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شواهدی قوی بر دستور آیت الله خامنه ای: اسیدپاشان اصفهان معرفی نشوند!


1- آنچه که مسلم است این است که اسیدپاشان در اصفهان نیروهای خودجوش حزب اللهی بوده اند که تحت تأثیر و فتوای امامان جمعۀ اصفهان اقدام به اسیدپاشی کرده اند و از همان بدو شروع تهدید و عملی کردن آن شناخته شده و سازمان تصمیم گیرنده و فتوا دهنده و اجرا کنندۀ آن مشخص بوده اند. تنها احتمال ممکن این بوده است که دولت و عوامل وزارت اطلاعات روحانی ووزیر کشورش در جریان اسید پاشی نبوده اند. و الا نگاهبانان اصلی ایدئولوژی (اطلاعات و ضد اطلاعات سپاه) و روحانیان تندرو و قوۀ قضائیه در جریان چگونگی اسید پاشی قرار داشتند و ابهامی در قضیۀ "غیرت دینی آمران بمعروف و ناهیان از منکر باعث این واقعه شده" نداشتند. اعزام سراسیمۀ رییس قوۀ قضائیه (محسنی اژه ای) به اصفهان نیز نه از بابت یافتن اسیدپاشان شناخته شده بلکه برای پیدا کردن و رایزنی در بارۀ بهترین سناریوی اعلام مجرمان اسید پاشی به افکار عمومی بوده است که به نتیجۀ مثبت نرسید؛ و محسنی اژه ای بدون حصول توافق در بارۀ "زنگوله را به گردن کدام گربه بیاندازند" به تهران بازگشت.

2- این روزها مصادف است با سالگرد قتل های زنجیره ای در دولت محمد خاتمی و بی احتیاطی و خام اندیشی حکومت در اعلان عوامل آن قتل ها (نیروهای خودسر وزارت اطلاعات) که هزینۀ بسیار سنگینی را متوجه حکومت کرد. هرچند که حکومت توانست با استفاده از ضعف خاتمی و عدم پایبندی او به دنبال کردن ماجرا قضیه را بسختی جمع کند؛ اما پرواضح است که دیگر چنین اشتباه خطرناکی را مرتکب نخواهد شد. ضمن اینکه حسن روحانی هم درس آموخته تر و سیاستمدارتر از خاتمی سال 77 است و حاضر به ریسک اعلان عوامل اسید پاشی نخواهد بود. حتی اگر فراموش نکرده باشد که به سه وزیر بلند پایۀ اطلاعات و کشور و دادگستری مأموریت شدید و غلاظی داده بود که اسید پاشان را تا جلسۀ بعدی دولت در چهارشنبۀ گذشته را پیدا و معرفی کنند و نه تنها خبری نشد بلکه دیگر روحانی هم پیگیر نشد.

3- اینک اما بنظر می رسد که از بین سناریوهای الف- "پیدا کردن یک یا چند عنصر غریبه از زندانیان ناشناس و دارای محکومیت های سنگین برای قبول اسید پاشی و انجام مصاحبه.ب- دستگیری عناصری از نیروهای برانداز اپوزیسیون در اصفهان و پ- سکوت و عدم اعلام اسامی اسیدپاشان و کنترل فضای رسانه ای در جهت سرد کردن خشم عمومی و فرسایشی کردن دستگیری مجرمان از راه وعده وعیدهای داریم تلاش می کنیم" بر سر راه سوم پ به توافق رسیده اند. و طبق دستور آیت الله خامنه ای قرار بر کش دادن عملیات دستگیری و دچار مرور زمان کردن این عملیات و در نهایت لوث کردن موضوع و گم کردن صورت مسئله شده اند. تا در آیندۀ نامعلوم و طولانی و در دستکیری های سیاسی بعدی بتوانند اسید پاشی را هم در جوف اتهامات سیاسی دستگیر شدگان در آینده مطرح و پرونده را با همان گزینۀ طراحی شده شان (منافقین و صهیونیست های اسرائیل اسید پاشیده اند) ببندند.

4- بنظر من هم دستور خامنه ای در این مورد دقیق و بصلاح حکومت است. زیرا هر نوع شفاف سازی در این قضیه بشدت به حیثیت رژیم لطمه می زند؛ و مهمتر اینکه نیروهای خودی و وفادار و روحانیان ارشد و سنتی را خشمگین و سرخورده می کند. زیرا برخلاف سیاسی کاری های مزورانۀ روحانیان در محکوم کردن اسید پاشان؛ آنان همه خوشحال از این ارعاب هستند و بر غیرت دینی مقلدان و رهروان خود افتخار می کنند. تا جائیکه مرجع تقلیدی مثل مکارم شیرازی هنگام انتقاد اجباری از اسید پاشی برای نهی از منکر؛ از کلمۀ عرفی "ممنوعیت" استفاده می کند و نه از کلمۀ شرعی "حرام". و ما می دانیم که بین ممنوعیت عرفی با حرام شرعی چه تفاوت معنایی و مفهومی عمیقی است و مقلدان و دستور گیرندگان حاج آقا جز به حرام قطعی بهیچ ممنوعیتی وقعی نمی گذارد. اما بلاتکلیف گذاشتن معرفی اسید پاشان به بهانۀ "هنوز دستگیر نشده اند" تنها نقطه ضعفش کمی غرغر شفاهی و زیر لبی است در بی عرضگی نیروهای پلیس و اطلاعات و امنیت و سپاه و ... الاماشاءالله. که آن هم اولاً در برابر دست آورد مالاندن موضوع به این خطرناکی بی اهمیت است، و ثانیاً اینقدر تعداد عوامل موظف در زمینه های دستگیری این وآن زیاد است و موازی؛ که نهایتاً معلوم نمی شود که این ضعف از کی و کدام دستگاه و سازمان بوده است. نیروی انتظامی وزارت اطلاعات را مسئول معرفی می کند. وزارت اطلاعات سپاه را و سپاه حفاظت اطلاعات را و .... البته اگر قرار بر پاسخ و توجیه باشد؛ و الا به چه کسی مربوط است که چرا یک وبلاگ نویس و یک تهدید کننده اسید پاشی در تهران و هر شهروند نق زن دیگری ایکی ثانیه دستگیر می شود ولی اسید پاشان اصفهانی بعد از 20 روز نه! خواستم به خود خوشبینم تذکر بدهم که منتظر نباشم و خامنه ای تصمیم نهایی را ابلاغ کرده است. یا...هو

شواهد قوی بر تصمیم نهایی آیت الله خامنه ای: اسید پاشان اصفهان معرفی نشوند!


1- آنچه که مسلم است این است که اسیدپاشان در اصفهان نیروهای خودجوش حزب اللهی بوده اند که تحت تأثیر و فتوای امامان جمعۀ اصفهان اقدام به اسیدپاشی کرده اند و از همان بدو شروع تهدید و عملی کردن آن شناخته شده و سازمان تصمیم گیرنده و فتوا دهنده و اجرا کنندۀ آن مشخص بوده اند. تنها احتمال ممکن این بوده است که دولت و عوامل وزارت اطلاعات روحانی ووزیر کشورش در جریان اسید پاشی نبوده اند. و الا نگاهبانان اصلی ایدئولوژی (اطلاعات و ضد اطلاعات سپاه) و روحانیان تندرو و قوۀ قضائیه در جریان چگونگی اسید پاشی قرار داشتند و ابهامی در قضیۀ "غیرت دینی آمران بمعروف و ناهیان از منکر باعث این واقعه شده" نداشتند. اعزام سراسیمۀ رییس قوۀ قضائیه (محسنی اژه ای) به اصفهان نیز نه از بابت یافتن اسیدپاشان شناخته شده بلکه برای پیدا کردن و رایزنی در بارۀ بهترین سناریوی اعلام مجرمان اسید پاشی به افکار عمومی بوده است که به نتیجۀ مثبت نرسید؛ و محسنی اژه ای بدون حصول توافق در بارۀ "زنگوله را به گردن کدام گربه بیاندازند" به تهران بازگشت.

2- این روزها مصادف است با سالگرد قتل های زنجیره ای در دولت محمد خاتمی و بی احتیاطی و خام اندیشی حکومت در اعلان عوامل آن قتل ها (نیروهای خودسر وزارت اطلاعات) که هزینۀ بسیار سنگینی را متوجه حکومت کرد. هرچند که حکومت توانست با استفاده از ضعف خاتمی و عدم پایبندی او به دنبال کردن ماجرا قضیه را بسختی جمع کند؛ اما پرواضح است که دیگر چنین اشتباه خطرناکی را مرتکب نخواهد شد. ضمن اینکه حسن روحانی هم درس آموخته تر و سیاستمدارتر از خاتمی سال 77 است و حاضر به ریسک اعلان عوامل اسید پاشی نخواهد بود. حتی اگر فراموش نکرده باشد که به سه وزیر بلند پایۀ اطلاعات و کشور و دادگستری مأموریت شدید و غلاظی داده بود که اسید پاشان را تا جلسۀ بعدی دولت در چهارشنبۀ گذشته را پیدا و معرفی کنند و نه تنها خبری نشد بلکه دیگر روحانی هم پیگیر نشد.

3- اینک اما بنظر می رسد که از بین سناریوهای الف- "پیدا کردن یک یا چند عنصر غریبه از زندانیان ناشناس و دارای محکومیت های سنگین برای قبول اسید پاشی و انجام مصاحبه.ب- دستگیری عناصری از نیروهای برانداز اپوزیسیون در اصفهان و پ- سکوت و عدم اعلام اسامی اسیدپاشان و کنترل فضای رسانه ای در جهت سرد کردن خشم عمومی و فرسایشی کردن دستگیری مجرمان از راه وعده وعیدهای داریم تلاش می کنیم" بر سر راه سوم پ به توافق رسیده اند. و طبق دستور آیت الله خامنه ای قرار بر کش دادن عملیات دستگیری و دچار مرور زمان کردن این عملیات و در نهایت لوث کردن موضوع و گم کردن صورت مسئله شده اند. تا در آیندۀ نامعلوم و طولانی و در دستکیری های سیاسی بعدی بتوانند اسید پاشی را هم در جوف اتهامات سیاسی دستگیر شدگان در آینده مطرح و پرونده را با همان گزینۀ طراحی شده شان (منافقین و صهیونیست های اسرائیل اسید پاشیده اند) ببندند.

4- بنظر من هم دستور خامنه ای در این مورد دقیق و بصلاح حکومت است. زیرا هر نوع شفاف سازی در این قضیه بشدت به حیثیت رژیم لطمه می زند؛ و مهمتر اینکه نیروهای خودی و وفادار و روحانیان ارشد و سنتی را خشمگین و سرخورده می کند. زیرا برخلاف سیاسی کاری های مزورانۀ روحانیان در محکوم کردن اسید پاشان؛ آنان همه خوشحال از این ارعاب هستند و بر غیرت دینی مقلدان و رهروان خود افتخار می کنند. تا جائیکه مرجع تقلیدی مثل مکارم شیرازی هنگام انتقاد اجباری از اسید پاشی برای نهی از منکر؛ از کلمۀ عرفی "ممنوعیت" استفاده می کند و نه از کلمۀ شرعی "حرام". و ما می دانیم که بین ممنوعیت عرفی با حرام شرعی چه تفاوت معنایی و مفهومی عمیقی است و مقلدان و دستور گیرندگان حاج آقا جز به حرام قطعی بهیچ ممنوعیتی وقعی نمی گذارد. اما بلاتکلیف گذاشتن معرفی اسید پاشان به بهانۀ "هنوز دستگیر نشده اند" تنها نقطه ضعفش کمی غرغر شفاهی و زیر لبی است در بی عرضگی نیروهای پلیس و اطلاعات و امنیت و سپاه و ... الاماشاءالله. که آن هم اولاً در برابر دست آورد مالاندن موضوع به این خطرناکی بی اهمیت است، و ثانیاً اینقدر تعداد عوامل موظف در زمینه های دستگیری این وآن زیاد است و موازی؛ که نهایتاً معلوم نمی شود که این ضعف از کی و کدام دستگاه و سازمان بوده است. نیروی انتظامی وزارت اطلاعات را مسئول معرفی می کند. وزارت اطلاعات سپاه را و سپاه حفاظت اطلاعات را و .... البته اگر قرار بر پاسخ و توجیه باشد؛ و الا به چه کسی مربوط است که چرا یک وبلاگ نویس و یک تهدید کننده اسید پاشی در تهران و هر شهروند نق زن دیگری ایکی ثانیه دستگیر می شود ولی اسید پاشان اصفهانی بعد از 20 روز نه! خواستم به خود خوشبینم تذکر بدهم که منتظر نباشم و خامنه ای تصمیم نهایی را ابلاغ کرده است.

جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نگاهی به نقش وکیل عبدالصمد خرمشاهی در محکومیت و اعدام ریحانۀ جباری و چند نکته!


1- ریحانه چه با گناه و چه بی گناه اعدام شد. من مطالب متنوعی برای ریحانه نوشتم که محتمل است برخی از آن ها از احساس پدریم و تحت تأثیر هوش و نادره بودن ریحانۀ عزیزبوده باشد و اعتراف می کنم که بخشی از آن هم تحت تأثیر یک تجربۀ تلخ زیسته ام در ایران بود. این را از این جهت می گویم که بالاخره قوۀ قضائیۀ ایران تن به انتشار جزییات قابل انتشار پروندۀ ریحانه نداد و پژوهشگر بیرونی نتوانست به تصمیم قطعی ناعادلانه بودن یا منصفانه بودن حکم ریحانه - ذیل قوانین موجود جمهوری اسلامی - پی ببرد. بعنوان مهمترین مثال هم اینکه هیچ مقام و قاضی و دست اندرکاری حرفی از انگیزۀ ریحانه از قتل عمد سربندی بمیان نیاورد. و چون انگیزه در حقوق جزا عنصر معنوی جرم بحساب می آید نمی توان بصرف اثبات صوری عنصر مادی (اقدام فیزیکی) حکم به اشد مجازات - آن هم اعدام - داد و معلوم نبودن عنصر معنوی جرم بازدارندۀ قضات از صدور حکم قتل عمد باید می بود. برکسی معلوم نیست که آیا انگیزۀ ریحانه در کشتن سربندی مشخص شده و به ملاحظات عفت عمومی یا هر ملاحظۀ دیگری منتشر نشده است یا اصولاً قضات نتوانسته اند انگیزۀ ریحانه را کشف کنند.

2- مورد دوم قابل ذکر در مورد مرگ جانسوز ریحانه مرگ شوالیه وار این دختر مدرن است که بشدت مرا تحت تأثیر عظمت خود قرار داد. می دانیم که جلال سربندی پسر مرتضی مدعی بود که ریحانه قاتل اصلی پدرش نیست و او به دلیل کتمان حقیقت قاتل معرفی و به اعدام محکوم شده است. لذا جلال همیشه درخواستش این بود که ریحانه واقعیت را بگوید تا مورد بخشش قرار بگیرد. دلیل اصلی ندادن رضایت برای بخشش ریحانه از سوی جلال سربندی هم این بود که بالاخره ریحانه پای چوبۀ دار و هنگامی که دید مرگ عنقریب است و شوخی نبوده اعتراف خواهد کرد و آقا جلال قهرمان تراژدی مرگ ریحانه خواهد فریاد برآورد که "دیدید راست می گفتم" و ریحانه را از پای چوبۀ دار به تجدید محاکمه بازخواهد بخشید. اما ریحانه مثل شوالیه های با شرف خدنگ و سرفراز به طناب مرگ آویخت بدون اینکه کمترین حرف و حدیثی غیر از آنچه که در طول 7 سال گفته بود (می خواست بمن تجاوز کند مجبور شدم یک ضربه بزنم و او مرد. من فقط یک ضربه در کتف غیر حساس او زدم و اگر قصد کشتنش را داشتم باید ضربات را مکرر می کردم برای اطمینان از مرگ) را بر زبان نیاورد باعث شوکه شدن جلال سربندی شد و او در قربانگاه اعدام فقط بقصد انتقام باخت خودش در مقابل یک زن جوان اهرم اعدام را بناچار و با حداکثر استیصال و درماندگی کشید. این مرگ شوالیه وار ریحانه تسکینی شد بر قلب مایی که اکثریت قریب به اتفاق مردان بظاهر قوی هم در آن نقطه (لحظۀ اعدام) زرد می کنند و به التماس می افتند.

3- یک مورد دروغ دیگر که بسیار راجع به آن تبلیغات شده و می شود و کمتر مورد مداقه قرار گرفته است سناریویی است که می گوید حکومت بمعنای عام اعم از امنیت و اطلاعات و قضا و اجرا و تقنین همه متفق و ساعی در جلب رضایت خانوادۀ مقتول بودند؛ و پروسه ای طولانی را صرف اینکار کردند. اما نهایتاً این اولیای دم بودند که حاضر به گذشت و بخشش نشدند. این دیگر از آن دروغ های شاخداری است که حتی خود سازندگانش هم به صوری بودن و غیرواقعی بودن آن می خندند. زیرا اگر حکومت در پی جلب رضایت اولیای دم برای بخشش ریحانه بودند فقط کافی بود که این تصمیم و مصلحت را به خانوادۀ مقتول ابلاغ می کردند. زیرا مگر نه این است که خانوادۀ سربندی متشرع و مؤمن واقعی و تسلیم امر خدا و رسول و اولی الامر معرفی شده اند و هنوز ادامه دارد. پس چنین خانواده ای در مقابل مصلحت جویی نظام (بخشش ریحانه) مقاومت نمی کردند و همانطور که ایمان تعبدی داشتند و دارند حکم حاکم اسلامی (همان درخواست بخشش) را بر هر خواستۀ فردی و شخصی خویش مقدم می داشتند و تسلیم می شدند. مضافاً به اینکه ثروت نجومی تجارت رانتی و حرام سربندی در نقش وارد کنندۀ انحصاری لوازم پزشکی (او حتی یک بیمار را هم مداوا نکرده و از عنوان جعلی جراح زیبایی هم برای جلب و جذب دختران جوان از جمله ریحانه بهره برده بود) هم در خطر آینده نگری ناشی از تمرد از دستور حکومت قرار می گرفت. پس هر آنچه راجع بمیانجیگری حکومت برای اخذ رضایت از خانوادۀ سربندی تبلیغ شده و می شود یک حقۀ کثیف و یک توجیه فریب افکار عمومی بود و است.

4- تمام شد؟ نه تمام که نشده بلکه تازه شروع شده است. زیرا اگر می خواستم فقط مطالب بالا را بنویسم این مطلب را نمی نوشتم. چون نوشتن - حالا دیگر بی فایده در حالیکه ریحانه مرده - از ریحانه عذابی الیم است برای من که حسی بشدت پدرانه حس می کنم برای این دختر اعدام شده. منظور اصلی ام از نوشتن این مطلب اما پرداختن به نقش یک وکیل است در سرانجامی چنین تلخ برای ریحانه. تا کنون هر آنچه گفته شده از وکیل شعبانی بوده و از قاضی تردست بوده و از بازپرس شاملو بوده و مأموران اطلاعات و امنیت و خلاصه هر آنکس که در مقابل ریحانه بودند و مدعی او. اما ریحانه وکلایی هم داشت که باید در جبهۀ او بودند و از او دفاع می کردند و در مقابل آن نام ها می ایستادند که اولینش محمد مصطفایی بود که ناچار بخارج از کشور گریخت. و دومین نام وکیلی بنام عبدالصمد خرمشاهی. جناب وکیل خرمشاهی در مدتی نسبتاً طولانی از دادرسی منجر به محکومیت ریحانه وکیل او بود. تا اینکه بنا بدلایل ناگفته - قطعاً نارضایتی ریحانه - اوایل امسال خانوادۀ ریحانه او را از وکالت فرزندشان عزل کردند. این آقای وکیل بمحض مرگ ریحانه زبان باز کرد و هم در مصاحبه با بی بی سی فارسی و هم سایت ها و مطبوعات داخلی تبدیل به کرکس زشت الحانی شد که اولاً حکم اعدام ریحانه را قانونی و ثانیاً عدم رضایت اولیای دم را بر عهدۀ مدافعان حقوق بشر و راه اندازان کمپین های حمایت از ریحانه و خلاصه روزنامه نگاران انداخت.

5- من وکیل خرمشاهی را نمی شناسم. لذا داوریم را قطعی و نعل بالنعل مطابق واقعیت معرفی نمی کنم. اما حسی بمن می گوید که این جناب وکیل - حالا سرشناس هم - یکی از مقصران قطعی حکم اعدام ریحانه بوده و نتوانسته و نخواسته بر مبنای سوگند وکالتش از موکلش دفاع کند. مضافاً به اینکه پروندۀ ریحانه ارتباطی هم با مقامات امنیتی و قدرت حاکم داشت و وکالت در مقابل آنان دارای هزینه های زیادی بود و است. حسم را اما از مصاحبۀ کوتاه مطبوعاتی می گیرم که چندی پیش خواندم و آن مربوط بود به خبرنگاری خارجی که در تهران و در دفتر کار عبدالصمد خرمشاهی به دیدن او رفته بود. لید مصاحبۀ خبرنگار با این جملۀ متعجب شروع شده بود که نوشته بود: "وقتی وارد فضای دفتر کوچک وکیل خرمشاهی شدم در کمال تعجب با گالری از عکس ها و یادگاری های موکلان معروف خرمشاهی - از جمله شهلا جاهد و دل آرا دارابی - مواجه شدم که گویا آقای وکیل خیلی تمایل دارد که این پرونده های معروف وکالت کرده اش را نوعی پز "من آنم که رستم بود پهلوان" زنده نگه دارد" نقل به مضمون و تنظیم ادبی از من است. خبرنگار آنوقت از خرمشاهی راجع به چرایی این شواف می پرسد و خرمشاهی با خنده پاسخی می دهد که مضمونش یادم نمانده ولی حس آنموقع یادم است که نوعی سرگرمی و هوبی را تداعی می کرد پاسخ.

6- می خواهم با احتیاط نتیجه بگیرم که گویا این وکیل ناموفق - اگر نگوییم نفوذی - علاقۀ عجیبی به پرونده های قضایی با مضمون سکس و متهمان زن دارد و تقریباً در هیچکدام از پرونده های این چنینی هم که وکالتش را بدست آورده کمترین موفقیتی در رهایی متهمان نداشته است. گفتم حرفم را بزنم تا اگر واقعاً چنین است کانون وکلا یک نیم نگاهی برفتار این وکیل بکند و اگر او دارای بیماری دماغی است در پروانۀ او تجدید نظر بکنند. و الا چطور ممکن است که وکیلی وکالت زنان متهم مشهور را فقط از جهت آرایش دکوراسیون دفترش قبول می کند و در عمل بجای دفاع از موکلین خود ستون پنجم و توجیه گر حکم قاضی رو در رویش می شود. مگر می شود قبول کرد که آدم سالمی - نه حتی وکیل پرونده - عکس مرحومه شهلا جاهد را زیب دفتر کارش کند و همواره در دید یادآورانه اش آن را تماشا کند. یا...هو

چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

درود خداوند بر 160 نمایندۀ مسلمان ناب که ننگ وزارت بر پیشانی یک "آدم حسابی" را اجازه ندادند!


1- به تنها عکس پرسنلی منتشر شده از محمود نیلی احمد آبادی که نگاه کردم. با خودم گفتم یا حضرت عباس! اگر مجلس شورای اسلامی به این آدم حسابی بدون کمترین گره و عقده در قیافۀ ظاهریش رأی مثبت بدهد برای وزارت علوم؛ ایران یک گام به عقب خواهد نشست در رهایی از نکبت جمهوری اسلامی خامنه ای به این نزدیکی. زیرا که او خواهد توانست با دانشگاهی نیمه آزاد و در مسیر حداقل وظایف علمی اولاً زهر نفرت انباشتۀ دانشجویان از هیئت حاکمۀ خامنه ای را تعدیل کند و هم این توهم روحانی و هاشمی را قوت خواهد بخشید که می توانند جمهوری اسلامی را از نقطۀ حضیض کنونی یک قدم جلو ببرند برای جلوگیری از سقوط اجباری. اما در سوی دیگر دلم قرص شد که آدمی به صافی و بی غل و غشی صاحب عکس (نیلی احمد آبادی) امکان ندارد از پیچیدگی گره های چهره های کریه اکثریت کرسی نشینان مجلس شورا عبور کند و داغ ننگ وزارت در جمهوری اسلامی را بر پیشانی صاف و صادق خویش حک شده ببیند.

2- اینک اما در پوست خود نمی گنجم از غیرت دینی و تصمیم متحد و "ایران بسوی خلافت اسلامی" 160 نمایندۀ عرب با لهجۀ فارسی که چون سد سکندر بر سر راه فرزند دانشگاه ایستادند و اجازه ندادند نیلی احمدآبادی با وزیری علوم دست به انتحار بزند. می دانم که خوشحالترین فرد امروز نیلی احمد آبادی است که طی چه پروسۀ سخت و التماس درخواست های بزرگان حاضر به نامزد وزیر شدن شده بود. و به دانشگاه تبریک می گویم و مطمئنم که جز در تشدید اختلافات درون الیگارشی تا فروپاشی از درون هیئت حاکمه مطلقاً و مطلقاً راه اصلاح و برون رفتی از مشکلات نیست. و به تأسی از خودشان و ذات چند پارگی ایدئولوژی ناقص شیعه؛ همۀ ما هم باید تلاش کنیم که جنگ زرگری روحانیان را هرچه بیشتر به یک جنگ واقعی ارتقاء  بدهیم. و اتفاق امروز بسیار زیاد کمک به پروژۀ "پکیدن رژیم از درون" بود و باید از نمایندگان فارس با لهجۀ عربی تشکر ویژه بکنیم و به آنان خداقوت بگوییم.

3- مشکل ما ایرانیان اما در جبهۀ مسلمانان ناب داعشی نیست که نشان داده اند همواره آمادۀ جنگ و رویارویی اند به برکت باروتی که با برند خامنه ای در زبان ها و قلم ها و قدم هایشان ذخیره دارند. بلکه مشکل ما هر آنچه و هر آنکه است که نام خودش را اصلاح طلب و اعتدال گرا و از این قبیل مفاهیم عرفی گذاشته است و 150 سال است می خواهد شریعت را بر مدنیت منطبق بکند و نمی تواند و نمی شود چون ذات مدنیت با بدویت شریعت متنافر و نامتجانس است. اینان هستند که بزرگترین مشکل نظری ایستاده بر سر راه رهایی ایرانیان کمین کرده اند و نه اهل مبارزه هستند و نه اهل مداخله و در همیشۀ طول تاریخ معاصر نیز باروت های با برند قدرت ملی و بسیج توده ای را خیسانده اند به آب دهان های کف آلودشان که باید صبر کرد و باید مدارا کرد و باید اسلام رحمانی را به اسلام خشونت و نفرت غلبه داد. روحانی ضعیف شده ترین ورژن این ویروس اعتدال و رحمت و مداراست که خودش هم سرگیجه دارد هنوز از چگونه پرتاب شدنش وسط معرکه ای که میدان بازی مردان صدر اسلام است و خونریزان نبرد اسیران بنی قریظه؛ و نه میدان آخوندهای بلاتکلیفی که الف اسلام را چسبانده اند به ته "مَدُن" و بخیال خویش یک "مَدُنا*" ساخته اند که هر روز باید قسمتی از هیکلش را جراحی کنند تا سکسی بنظر بیاید و جوانان را فریب بدهد به امید شهوت زندگی!

4- از نمایندگان متحجر و چرک و با نیت های مرگ اندیش تشکر مجدد می کنم و امیدوارم فشارهایشان را چه در حوزۀ اجتماعی و اسید پاشی و نهی از زندگی و شادی و آزادگی و چه در حوزۀ سیاسی با جلوگیری از اهن و تلپ های الکی و بی بار و پشتوانۀ حسن روحانی؛ ایران تخریب شده را به نقطۀ بی بازگشت برسانند تا هم تکلیف خودشان و هم تکلیف ایرانیان را روشن کنند و رقم بزنند در یا مرگ یا زندگی! و مطمئن هستند و مطمئن باشند که از حسن روحانی بخاری بلند نخواهد شد در بریدن دستۀ خودش و نه استعفاء خواهد داد و نه ریاست را رها خواهد کرد و نه واکنش تندی بروز خواهد داد و نه گلایه و شکایتی عمومی و رودرو. حداکثر کاری که او خواهد کرد قربانی کردن شخصیت علمی و دانشگاهی بعدی است در معرفی به نمایندگان محترم! و ادامۀ مسیر بلاتکلیفی زندگی سوز 35 سالۀ جمهوری نکبت و البته فریاد الکی زدن در جمعی نامتجانس از تودۀ مردم بیچاره  در سفری استانی که "آی مردم ما باید یکی را دوتا بکنیم و دوتا را چهارتا" و بازخواهد گشت به لانۀ فساد هیئت حاکمه تا: زانو بزانوی نادران و آقاتهرانی و مصباح و ... پلو نذری امام حسین بخورند و کاسۀ تریت افطار رمضان به اشتراک بگذارند و غش غش بریش ملت زندگی باخته بخندند. یا...هو 

* مَدُنا کنایه از خوانندۀ خوش صدا و معروف پرسالی است که هر از چندی خبرهای جراحی یا بوتاکس موضعی اش منتشر می شود. و البته مدنا به تشدید نون بعربی معنی شهرما را هم می دهد.

شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آقای رییس جمهور؛ لطفاً کمی صبور باشید. عنقریب است که با این قاطعیت خین و خینریزی راه بیاندازی!


1- دیدم کاربر اصلاح طلب و معتدلی - منظور تعلق سیاسی او بر مبنای تقسیم بندی داخل ایران است و نه معتدل و اصلاح طلب مفهوم عام - موضوع داغ زده در بالاترین با عنوان "سخنان شدیداللحن روحانی علیه شیوۀ امر به معروف، دستور تحقیق در بارۀ اسید پاشی و واکنش تند کیهان". لذا علاقه مند شدم که ببینم این تیتر تبلیغاتی را چگونه استحصال کرده ایشان از سخنان روحانی. بنابراین رفتم و بخش اصلی حرف های روحانی را گوش کردم. و کاشکی گوش نکرده بودم. زیرا حرف های روحانی در زنجان نه تنها نا امید کننده و مزخرف و احمقانه بود بلکه نوعی خیانت آشکار به مستمعین و رأی دهندگانش را هم حامل و شامل بود. روحانی یک روضۀ بی سر و ته از قیام امام حسین در عاشورا را شروع کرد نعل بالنعل مطابق با هر آنچه از روضه خوان های 5 تومانی زمان شاه بیاد دارم. و آنوقت گوز تحجر را به شقیقۀ مدنیت سنجاق کرد و شروع کرد به حرف هایی که خواست مردم است و هزاران بار گفته اند و نوشته اند و فریاد زده اند و روحانی را انتخاب کرده اند که پاسخگوی همین موارد و موضوعات باشد و نه بازگوکنندۀ آن خطاب بخود مردم.

2- همۀ حرف های تعمداً تحمیق کنندۀ او به تودۀ مردم زنجان این بود که امر به معروف نباید به حجاب خلاصه شود. کسی نباید خودش را خیر مطلق و دیگران را شر مطلق بداند. بزرگترین معروف این است که دنبال توسعه و کار آفرینی و زدودن فقر از جامعه و توسعۀ کشور و تعامل با دنیا و جلوگیری از افراط و تند روی و وحدت آفرینی در جامعه و دوری از تفرقه و بدنام نکردن اسلام و مزخرف و مزخرف و مزخرف و مزخرف الا ماشاءالله باشد. خب جناب حسن خان رییس جمهور این حرف های صد تا یک غاز که 35 سال حرف مردم و روشنفکران ومدرن ها و زندگی خواهادن و تبعیدیان و اعدام شدگان و غربت مردگان و زندگی باختگان و با اسید سوختگان و ... بوده است نسبت بشما و یارانت در پاستور و بهارستان و قم و مشهد و دخمه ها و حوزه ها و ... است و شما حالا با چه رو و منطق و قصدی آمده ای پژواک حرف های 35 سالۀ تمام عقول بشریت به تمام جهول حکومت ایران شده ای در زنجان که چی.

3- این ما بایدی که هی مرتب فریاد می کشی که باید انجام شود کجایش به کشاورز زنجانی و به کاسب همدانی و به دانشجوی اصفهانی به کارگر کرمانی و به صنعت گر تبریزی و به مالیات دهندۀ بوشهری و به استاد شیرازی و به قالیباف کاشانی و ... ارتباط پیدا می کند و این مستمعین متکلم وحدگی تو بعد از پایان فرمایش شما باید چه کاری انجام بدهند که این ما باید 35 سال تکرار کرده تان عملی شود. نامرد حسابی تو رفته ای زنجان که درد مردم را دوا کنی نه اینکه اختلافات و چپاول از هر طرف الیگارشی روحانیت طفیلی را بر سر آن ها فریاد بکشی. اگر نیم زرع صداقت در رفتار و گفتارت بود و است آن سخنرانی غرا را باید با رفقای خودت و با رییسان خودت و با شریکان خودت و با همپیاله های خودت در بیت رهبرت و در حوزۀ مرجعیت اعلایت و در مجلس نمایندگان محترمت و در سمینار امامان جمعه مفتخورت و در جمع خبرگان مردگان متحرکت می گفتی و می گفتی و وادارشان به پاسخگویی می کردی. آنگاه می رفتی زنجان و عوض قصه های حسین کرد شبستری می فرمودی که:
"مردم عزیز زنجان خوشحالم که به اطلاع تان برسانم که بهر سماجت و تلاش و زحمت و کدورتی هم بود توانستم از همه مراجع عظام و روحانیان مؤثر و ارشد کتباً فتوا و تعهد بگیرم که دیگر از اسید پاشان به روی دختران شما حمایت نکنند. مهم قضیه این است که رهبری را هم وادار کردم که امضای نهایی را او بکند. و لذا شما یقین بدانید که دیگر فاجعۀ اسید پاشی تکرار نخواهد شد و می توانید نفسی براحتی بکشید". تمام. و یک هزار آفرین هم از دلقک بچه های معصوم می گرفتی.

4- والله که با گوسفندان هم اینطور رفتار نمی کنند که بجای ریختن علوفه در آخورهایشان و پنهان کردن چاقوهای سلاخان بیایند بگویند که ما باید سلاخی را کنترل کنیم و ما باید راجع به علوفه فکر کنیم ما باید ... خب گوسفند که خودش سلاخ نیست و نمی شود و هنگامی که بستی به آخور و همۀ مراتع آزادش را هم مصادره کردی یا آتش زدی یا ویلا ساختی برای راحت ... کردن پسر حاجی علوفه ای نمی تواند فراهم کند برای آخورش. تو آمده ای به همشهری زنجانی می گویی که خامنه ای و مکارم و جوادی آملی و حسینیان و مصباح و نیم میلیون آخوند طفیلی و متحجر را سد سکندر یک لقمه زندگی تان گذاشته ام در تهران و قم و بهارستان و پاستور و مثل آن کاشی ترسو آمده ام در پشت بام خانه و نفس کش می طلبم. والله صد رحمت به احمدی نژاد که حداقل هر چه می گفت این "ما باید" کثافت لقلقۀ زبان اصلاح طلبان و اعتدالیون را تکرار نمی کرد و یک راست می گفت تند تند بگائید و جمعیت شماره کنید تا بخشتان را شهرستان و شهرتان را استان بکنم و می کرد.

5- آقای روحانی شمایی که حرف دل مردم را پژواک می دهی بخودشان قطعاً در حال تحمیق مردم هستید و اگر عامدانه باشد خیانت قطعی است که انجام می دهید و ملت بیچاره را می پیچانید. کسی به حرف های مستقیم و چشم در چشم تو در و با شرکای حکومتیت تره هم خرد نمی کند آنوقت منتظری در زنجان با هزار ترفند و سانسور و کثافتکاری بدر بگویی که دیوار بشنود. شرم نمی کنی از سوگندی که خورده ای و قولی که داده ای و رأیی که گرفته ای. فاعتبرو یا اولی الالباب!