سه‌شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ظریف بدون نامی از خامنه ای دست بقلم شد: خطر بیخ گوش توافق هسته ای! یاری کنید.


1- محمد جواد ظریف مقالۀ مفصلی نوشته و در نشریۀ روابط خارجی امریکا منتشر کرده است (ترجمه اینجا). این مقاله که از نظر علمی و واقعیت های جهانی نوشتۀ بسیار خوب و پرو پیمانی است خطاب به غرب و بویژه امریکا نوشته شده است و علت آن هم ناشی از جدی شدن بروز نشانه های شکست مذاکرات هسته ایست تا جائیکه ظریف مقاله اش را اینطور به پایان برده است:
ضروری است با مدیریت شجاعانه از این فرصت تاریخی – که ممکن است دوباره فراهم نشود –بهره برداری شود. این فرصت نباید از دست برود.
2- مقالۀ ظریف هرچند به انگلیسی و خطاب به امریکا نوشته شده و بفارسی برگردانده شده است؛ اما اگر همین متن بفارسی و خطاب به جناح ایدئولوژیک حکومت ایران - خامنه ای و مراجع مذهبی و سردار جعفری - هم نوشته می شد و به انگلیسی برگردانده می شد، غیر طبیعی جلوه نمی کرد. زیرا ظریف بسیاری از حرف هایی را که باید خطاب به خامنه ای بنویسد را هم در متن طولانی مقاله اش آورده و خواسته است هم امریکایی ها بدشواری های او در داخل توجه کنند و هم جناح ایدئولوژیک حکومت ایران بطور غیرمستقیم مخاطب حرف هایش باشند. 

3- از آنجائیکه معتقدم رویکرد دولت روحانی در "ازکنار ایدئولوژی متحجر مذهب شرعی منجر به استراتژی ستیزه جو و هل من مبارز طلبیدن خامنه ای" گذشتن؛ و نه تلاش تئوریک و عملی برای بعقب راندن و جایگزین مذهب عرفی بجای آن؛ کمترین امکانی برای حل مشکلات انباشته و پیچیدۀ داخلی و خارجی ایران نداشته و ندارد و نخواهد داشت. لذا ضمن انتقاد از مقالۀ ظریف آن را تلاشی ابتر دانسته و بیشتر از اینکه قاتق نان ایرانیان (آشتی با دنیای مدرن) ارزیابی کنم قاتل جانشان (زمان دادن به بلاتکلیفی 35 ساله و استمرار توهم ایدئولوژیک خامنه ای) می فهمم. نه اینکه انتظارم این است که ظریف بصورت خامنه ای تف بیاندازد بلکه منظورم این است که حرف های لیبرال دولت های مدرن نازنین - فارغ از صورت بندی - را در دهان جمهوری اسلامی ایدئولوژیک متشرع بلاتکلیف و بلاتصمیم روحانیان متحجر نگذارد.

4- در یک ساده سازی تاریخی و اگر زمان را گم کنیم؛ نامۀ ظریف تداعی گر این است که گویا رژیم شاه سابق ایران با امریکا دچار مشکلی بنام ساختن بمب شده است و مقالۀ ظریف ترجمان حرف های شاه خطاب به امریکا از زبان و قلم مرحوم خلعتبری وزیر خارجه اش است. البته نامۀ ظریف حاوی نکات شکلی مثبتی هم است - که بلای جانش خواهند شد از فردا - مثل نام نبردن مطلق از نام منحوس خامنه ای. چه آنجا که از عدم باور و اعتقاد ایران به بمب و سلاح هسته ای می گوید بدون اینکه حتی اشاره ای گذرا به فتوای خامنه ای در زمینۀ حرام بودن شرعی آن بکند. در حالیکه رقبای پرزور و قدرتمند روحانی تنها مستمسک شان در قطعی تلقی کردن "بمب نخواستن ایران" به اعتبار و ارزش این فتواست و نه مسایلی که ظریف (عقل و سیاست) می گوید. همینطور ظریف در جائیکه از تحولات چند سال گذشتۀ کشورهای عربی صحبت می کند بدون اینکه نامی از مقام معظم رهبری بیاورد می نویسد که :
خیزش‏های سیاسی در دنیای عرب از اوائل سال 2011 و وضعیت‏های عموماً خونبار بعد از آن -- که در مراحل ابتدائی توسط برخی «بهار عربی» خوانده شد و دیگران آنرا «بیداری اسلامی» خوانده ‏اند -- عنصر بی‏ ثبات کننده دیگری را به منطقه افزوده است. 
درحالیکه کسانی نبوده اند که آن را بیداری اسلامی خوانده اند که حالا بشوند دیگران در مقابل برخی. بلکه مشخصاً آن را یکنفر ابداع واظهار و بجریان انداخته که نامش مقام معظم رهبری جمهوری اسلامی ایران و رهبر بالقوۀ جهان اسلام حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای دامت برکاته است. و این هم باز جزو افتخارات جمهوری اسلامی خامنه ایست و کسی - آن هم وزیر خارجۀ دولت بی اختیارش - حق ندارد نادیده گرفته و با واژۀ غریبه ای مثل "دیگران" جایگزین کند. و بدتر اینکه ظریف حتی از سید محمد خاتمی نام می برد در مقاله اش؛ و به بهانۀ گفتگوی تمدن ها کسی را جزوی از سیاست ایران معرفی می کند که خودش ممنوع الخروج و ممنوع الفعالیت است و یارانش در حبس و حصر.

4- همانطور که گفتم محتوای نامۀ ظریف حرف های خوبی است بغیر از برخی بصحرای کربلا زدن های اجباری مثل "انتخابات بشدت رقابتی" یا الگوی جدیدی از حکومت مردمسالار بومی (دینی)" و از این قبیل. اما در مجموع حرف ها پخته و بر مبنای واقعیت جهان امروزی است. منتها - این منتها مادر همۀ مشکلاتی است که به ظریف امکان نباید بدهد چنین نامۀ انتزاعی را بنویسد - هرگاه ظریف بتواند در مقالۀ حال حاضرش، تمام اسامی "حسن روحانی" را به "علی خامنه ای"؛ و همۀ کلمات "ریاست جمهوری ایران" را به "رهبر جمهوری اسلامی"؛ و همۀ واژه های "دولت ایران" را با "حکومت جمهوری اسلامی" تعویض و جایگزین کند. تا خواسته ها و آرزوها و امیدهای بر شمرده اش در مقاله را خواست و تمایل و سیاست خامنه ای قدر قدرت هم معرفی کند. زیرا خود ظریف بهتر از همه می داند که غرب و امریکا مشکلی با روحانی و احمدی نژاد و خاتمی و دولت های تحت ریاست اسمی آنان ندارد و بن بست های فی مابین - از جمله خطری که مذاکرات هسته ای را تهدید جدی می کند - را در حکومت ایران برهبری خامنه ای و استراتژی تهاجم تخریب سه طرفۀ - هم برای ایران و هم برای منطقه و  هم جهان - او می داند و به نتیجه رسیده است. پس گفتن اینکه به پر طاووس حسن روحانی نگاه کنید و به خرامیدن کبکی چون من! مشکلی را حل نخواهد کرد؛ و امریکا و غرب حواسشان به پاهای زشت شریعت خامنه ای بر روی خاک منطقه و جهان است و باید باشد. یا...هو

یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ناله های مقطعی هاشمی و روحانی در مقابل جبروت متحجر پایدار خامنه ای؛ فریب مردم است!


1- من از تقابل حرفی هاشمی و اصلاح طلبان در قالب "به در بگو که دیوار بشنود" حمایت می کردم و همه را تشویق می کردم که پشتیبانی کنیم تا تفکر اینان به داخل قدرت صعود کند و جامعه را کمک کنند تا جامعه هم به آن ها کمک کند که ملاک های عرفی تر و مدرن تر را در اجتماع  حمایت کنند و از تحجر خامنه ای و مراجع سنتی و روحانیان ارشد جلو بگیرند.

2- حالا اما اوضاع متفاوت شده و ملت توانسته مرحلۀ مسئولیت و وظیفۀ خود را انجام داده و تفکر عرفی تر روحانی و هاشمی از مذهب را بداخل سیاست عملی صعود بدهد و داده است. لذا دیگر آن ادبیات هنگام در حاشیه بودن در موقعیت در متن قرار گرفتن نه تنها کافی نیست بلکه مخرب و آدرس عوضی دادن است. زیرا هنوز هم عده ای از ملت بهمین چسناله های هاشمی و روحانی و خاتمی با ذوق "دیدی هاشمی یا روحانی یا خاتمی چگونه با خامنه ای مقابله می کنند" به بَه بَه و چَه چَه می نشینند و گمان دارند که آقایان چه شاخ غولی شکسته اند در گفتن و انتشار چند سخن عرفی تر و بدون عمل.

3- آخرین نمونه از این چسناله ها انتشار برخی حرف های گذشته و حال هاشمی در مورد فرهنگ و زنان و حجاب است و بویژه  حرف های نیمه مدرن امروز روحانی در مقابل حرف های بشدت متحجر و زن ستیز دیروز خامنه ای. من ایرادی به مردم ناچار و گیرافتاده و در جستجوی تخته پاره های امید ندارم و نمی گیرم در برخی استقبال ها از این تقابل غیرمستقیم و کلامی. اما بشدت به روحانی و هاشمی معترضم که اگر قرار بر همان مشی "غرزدن" باشد که وقتی در قدرت نبودید اعمال می کردید پس چرا دیگر مردم بشما رأی دادند و گفتمان شما را بقدرت رساندند. ما که شیفتۀ حرف های هزاربار جویده شده در همۀ جوامع دنیای شما نیستیم. به به گذشتۀ ما و رأی ملت بشما برای انتظار عمل امروز شما بوده است و شما تا کنون اقدامی نکرده اید.

4- لذا بنظرم می رسد که هاشمی مسئولیت دارد بحث های نظری را به عرصۀ افکار عمومی بیاورد و مستقیم و چشم در چشم روحانیان متحجر به بحث عمومی تبدیل کند چون خامنه ای دارد کلون مدرنیته را می اندازد سخت تر و قفل شده تر. و روحانی وظیفه و مسئولیت دارد که اینقدر با کلمات بازی نکند و بجای رفتن بیهوده به این استان و آن استان هر سه روز یکبار به قم و بیت رهبر متحجر با جبروت و مهاجم برود و با فریاد و با صلابت روحانیان مسئول ایدئولوژی را بچالش در مراء و نگاه مردم بکشاند. و در صحنۀ قدرت ریاست جمهوری هم بحالت تهاجمی از قدرتش استفاده کند. اگر هم نمی توانند یا نمی خواهند لطف کنند و از خراشیدن روح مدرن جامعه دست بکشند و چسناله نکنند. گذاشتن دو نفر زن بعنوان شهردار و فرماندار زن در فلان ده و بخش زابل و سراوان - بعد از 35 سال - را هم پز ندهند که حالت تهوع به نخبگان می دهد. یا...هو

جنگ ریحانه و جراح زیبایی! جنگ خدای شرافت با خدای بکارت بود و است.


1- خیلی زیاد خوشحالم که وارد بحث ریحانۀ جباری شدم. واقعیت این است که تا قبل از نوشتن مطلب قبلی حتی نیم نگاهی هم به موضوع نداشتم و با این تصور که این هم یکی از قتل های ناموسی بسیار بسیار زیاد در جامعۀ بشدت سقوط کردۀ ایران روحانیان است از کنارش گذشته بودم. زیرا تقریباً هر روز خبرهای زیادی از کشته شدن مردان بدست زنان و بتحریک فاسقانشان منتشر می شود و تقریباً به قاعدۀ جامعۀ مذهبی ایران فلک زده تبدیل شده است. اما وقتی بطور اتفاقی وارد ماجرای ریحانه شدم خیلی زود دستگیرم شد که این موضوع متفاوتی است و گویی دختر خودم مرتکب این قتل شده است. زیرا دختران من در سن نزدیک یا برابر با ریحانه درست در همین جو و مود هنر و مدرنیته ای که ریحانه رشد یافته است بزرگ شده اند و من می دانم که چه نگاهی به مسایل جنسی و روابط اجتماعی مردان و زنان دارند. این قبیل بچه ها چنان راحتند با مردان و پسران که از نگاه بیرونی و سنتی در دسترس و هرزه ارزیابی می شوند - همان برداشتی که از جوامع غربی هم می شود - در حالیکه از نگاه درونی و مدرنی که خودشان - اعم از دختر و پسر - در آن زندگی می کنند این راحتی و بی تکلفی در رابطه کمترین بار معنای جنسی و تمایل شهوانی ندارد و فقط در چهارچوب رابطۀ دو انسان - فارغ از جنسیت - تعریف و فهمیده می شود. این فرهنگ بیشترین نمود خودش در جامعۀ ما را در دانشکده های هنر و بین بچه هایی که در مراکز هنری تحصیل یا کار می کنند دارد.

2- اما خوشحالی ام از ورود به پروندۀ ریحانه به این دلیل هم است که در روز زن جمهوری اسلامی هستیم و آیت الله خامنه ای هم هجوم تازه - قرار است سازمان یافته تر هم باشد با تأسیس یک نهاد فراقوه ای دیگر تحت نظر خودش - و سنگینی را آغاز کرده بسمت زنان مدرن و زندگی خواه و برابری حقوقی - و نه جنسیتی - طلب. لذا می توانم با بهانه قرار دادن موردی ماجرای ریحانه تقابل سنت و مدرنیته و نگاه بکارتی با نگاه شرافتی بموضوع زن را بطور عینی مطرح کنم که اتفاقاً با ورود کامنت گذار مذهبی - سنتی بنام "علی" در وبلاگ هم همپوشانی مبارکی دارد. 

3- بنابراین رفتم و کلیۀ اطلاعات منتشر شده در بارۀ این پرونده را مطالعه کردم. و اولین شاخی که در آوردم راجع به قلت اطلاعات منتشر شده و ناقص و قطره چکانی بودن آن در این باره بود. در حالیکه انتظار می رفت پرونده ای به این مهمی انبوهی از گفتگوها و بررسی ها و اظهار نظرهای حقوقی و اجتماعی و جامعه شناختی و روانشناختی را دامن زده باشد. البته علت این کمبود منابع مربوط است به ترس قوۀ قضائیه از درز دادن اطلاعات جزیی تر در مورد بازجویی ها و حرف ها و بررسی های میدانی و غیره! زیرا وقتی اطلاع دست اول انتشار نیابد جامعۀ نخبگان هم نمی تواند وارد تحلیل و تفسیر علمی و حقوقی بشود. و هر آنچه هم گفته شود بر مبنای حدس و گمان و سناریو سازی خواهد بود. و این خواست خود حکومت بوده است و نه تقصیر سناریو سازان.

4- از اطلاعات قطره چکانی موجود در بارۀ این پرونده به نتایج قطعی زیر رسیدم:

الف- مقتول قطعاً قصد اغفال ریحانه را داشته است و الا بدروغ - در سن نزدیک 50 - خودش را جراح زیبایی معرفی نمی کرد. سربندی با این تفکر سنتی که دختران متجدد ظاهربین و زیبایی پسند و مقهور عناوین دهان پر کن - بویژه در رابطه با زیبایی زنان - هستند خواسته است ریحانه را تحت تأثیر عنوان تقلبی خودش قرار بدهد. این نشانۀ پررنگ فقط برای شروع کار بوده و الا اماره های دیگر مثل خرید کاندوم و داروی رخوت انگیز و موارد دیگر کماکان تقویت کننده و ثابت کننده است.

ب- از چند حرف مختصری که از قاضی پرونده منتشر شده مشخص است که او تحت تأثیر شخصیت مذهبی مقتول بوده و اذعان می کند که سجادۀ نماز در صحنۀ قتل و سوابق نمازخوان بودن مقتول سند محکمی است که چنین شخصی نمی توانسته متجاوز به عنف باشد. این حرف نشان می دهد که علم قاضی از شخصیت قاتل و مقتول تبعیت کرده و نه از عقلانیت ادله و براهین عینی و موجود در پرونده مثل خرید کاندم و دارو و اظهارات متهم. زیرا اگر قاضی به اقرار متهم در مورد قتل - علیه خودش - استناد می کند تا جائیکه حکم اعدام می دهد؛ باید سایر اقاریر او بنفع خودش را هم معتبر بداند و نمی تواند بخشی از اقرار را قبول و بخش دیگری را مردود بداند.

پ- اما موضوع بسیار بسیار مهم این است که ما در این پرونده با تقابل دو ادبیات و دو زبان و دو نوع مواجهه و دو نوع نگاه روبرو هستیم و همۀ بده بستان ها و سؤال و جواب ها و رفتار و گفتار قاتل و مقتول و قاضی و متهم و ... در این کانتکست است که طرح می شود و بدلیل عدم درک و دریافت قاضی (قانون) سنتی - مذهبی از مدرنیته و نوع مواجهۀ دختر مدرن با مسایل اتفاق افتاده؛ اظهارت ریحانه وارونه خوانی می شود. آن ادبیاتی که قانون و قاضی به آن مجهز است و استفاده می کند را اسمش را می گذارم ادبیات بکارت . آن ادبیاتی که ریحانه به آن مجهز است و استفاده کرده است اسمش را می گذارم "ادبیات شرافت". و توضیح می دهم.

1)- ریحانه دوست پسر دارد و حالا قاضی آن را می داند. از فهوای کلام وکیل ریحانه که گفته دوست پسر ریحانه نامزد او بوده و قصد ازدواج داشتند معلوم می شود که احتمالاً ریحانه باکره هم نباشد. یا اگر هم باکره است باکرگی برایش مهم نباشد. قاضی با ادبیات باکرگی از این نقطه وارد می شود که ادعای ریحانه در مورد قصد تجاوز مسموع نیست به این دلیل بدیهی - از جنبۀ مذهبی - که او یا بکارت ندارد و یا اگر دارد برایش مهم نیست چون دوست پسر دارد. قاضی از جنبۀ ادبیات باکرگی و مذهبی درست می گوید که دختری به این بی حیایی و ولنگاری که باکرگی هم برایش مهم نبوده اصولاً نمی تواند متقاضی جدید سکسش (مقتول) را بکشد. زیرا او که حاضر بوده تنش را بدیگری - در اینجا دوست پسرش - بدهد براحتی می توانست - و باید - به سربندی هم می داد چون مانعی بنام فرمودۀ خداوند برایش ارزش نداشت.

2)- ریحانه اما با ادبیات دیگری توضیح می دهد. او می گوید تن من مال من است و شرافت من در گرو مالکیت مطلق بر اندام خودم است. من مقتول را زدم نه به این دلیل که باکرگی ام را حفظ کنم. بلکه او را زدم به این دلیل که از شرافت مالکیت خودم بر تنم دفاع بکنم. من همآغوشی با دربندی را نمی خواستم چون او می خواست بزور حق مالکیتم بر تنم (شرافتم) را مورد تجاوز قرار بدهد. خب معلوم است که محال قطعی است که آیت الله خامنه ای و قانون مذهبی متکی بر باکرگی بتواند حرف متکی بر شرافت "حق مالکیت به تن خود مدرن" ریحانه را بفهمد و قبول کند. لذا قاضی اصلاً گزارۀ تجاوز به عنف را از پرونده بیرون نگه می دارد و حتی در جزییات ثابت کنندۀ قصد و نیت مقتول هم تحقیق میدانی و مؤثر نمی کند. برای سنت و مذهب؛ منهای باکرگی و ازدواج رسمی - خطبه ای عربی از زبان یک روحانی - دیگر مانع سومی جهت امتناع از همخوابگی با دیگران قابل تصور و فهم نیست. بویژه در زمانی که شرایط فورس ماژور هم پیش آمده باشد.

3)- یک نکته را هم راجع به آن پیامک فرستاده شده توسط ریحانه بگویم که خیلی ها به آن استناد می کنند. گفتم که روحیۀ تیپ جوانان دختر و پسر مثل ریحانه را خوب می شناسم. لذا احتمال یقینی می دهم که موضوع آشنایی ریحانه با دکتر نقل حرف های ریحانه با همۀ دوستانش و از جمله دوست پسرش بوده است. طبق عرف این بحث ها قطعاً کسانی از دوستان ریحانه و از جمله دوست پسرش بشوخی و جدی ریحانه را در دام جنسی دکتر بحث کرده اند. این بحث شوخی و جدی تا آنجا جدی شده است که ریحانه بعد از صحبت های - در حد اخطار جدی - دوست پسرش و رفتن بسوی جر وبحث از طریق تلفن یا حضوری و پایان ناراحت کنندۀ مکالمه؛ نگران و عصبی می شود و برای نشان دادن اراده و عزم خود در حفاظت از شرافتش و دلجویی از یارش بر می دارد و آن اس ام اس را مخابره می کند. به این معنا که خیالت راحت باشد و من برای حفاظت از شرافت خودم تا کشتن طرف آمادگی دارم. البته قاضی همۀ این ها را بررسی کرده و معلوم شده که یک شوخی - گفتم که مباحثات جمع های این تیپ جوانان همیشه در فضایی از شوخی و جدی می گذرد - بوده است و منجر به هیچ تصمیم قضایی نشده است. یا...هو

پی نوشت تاریخ چهارشنبه سوم اردیبهشت:
امروز مصاحبۀ قاضی اولیه پرونده ریحانه با روزنامۀ قانون منتشر شده است (اینجا). واقعاً متأسفم برای دستگاه قضا و کشورم و باید خاک بریزم روی شصت خودم که هر آنچه در این پست نوشته بودم و فقط یک تحلیل شهودی بود عین موبموی واقعیتی است که در عمل اتفاق افتاده و قاضی کثافت ریحانه را بخاطر شخصیت غیر مذهبی و مدرنش هرزه داوری کرده و محکوم کرده است. ای وای عزیزم ریحانه!

شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جنگ خدایان بر سر زندگی ریحانه: خدای زیبایی و مهربانی ملت با خدای متفرعن و زشت حکومت!


1- ریحانه دختر نوجوان و شیطان و معتمد بنفس تصمیم می گیرد زندگی بهتری داشته باشد در جامعه ای که می داند اگر زرنگ و ریسک پذیر و شجاع نباشد؛ امثال او را له می کند. پس اصرار مرد خبیث ظاهرالصلاح را که از راه استراق سمع شغل ریحانه در بستنی فروشی به ریحانه نزدیک شده است را می پذیرد و سوار ماشین او - بسن پدر ریحانه - می شود. مرد متمول و عیاش و سوء استفاده گر که از موقعیت شغل اطلاعاتی خود برای ثروت اندوزی استفاده کرده و پس از فربه شدن چند میلیاردی برکنار یا استعفاء داده است؛ وقتی با طعمه اش برای اولین بار روبرو می شود در می یابد که ریحانه اینکاره نیست و براحتی که فکر می کرده سهل الوصول نخواهد بود. بنابراین نقشه ای مدت دار و شیطانی می ریزد تا ابتدا ریحانۀ 19 ساله را جلب و در فرصتی دیگر او را تصاحب کند. مرد تاجر دکتر پیشنهاد کاری در ارتباط با تغییر دکوراسیون - کار شرکتی که ریحانه در آنجا کار می کرده - داخلی یک مکان را می دهد، و چون می بیند ریحانه خیلی پاک و بی غش است برای فریب هرچه بیشتر او حتی خودش به ریحانه توصیه می کند که وسیلۀ دفاع شخصی با خودش حمل کند که خطرات احتمالی را دفع کند. مرد عیاش مطمئن است که ریحانه توان بدنی و جسارت لازم برای استفاده از وسیلۀ دفاعی سفارش خود مقتول را در برابر او نخواهد داشت. زیرا هم جثۀ تنومند خودش با ریحانۀ شکننده خیلی تفاوت دارد و هم او یک اطلاعاتی آموزش دیده و کارکشته است و به ریحانه فرصت عرض اندام نخواهد داد.

2- روز واقعه ریحانه را سوار ماشین می کند و سرراه داروی رخوت آلود و کاندوم می خرد و دختر جوان را می برد خانۀ خالی عمه اش تا کام کثیفش را بدامن پاک ریحانه شیرین کند. اما "دوشیزه - قدیس" داستان ما تسلیم نمی شود و با بالاترین شجاعتی که در چنین موقعیت های خطیری به سراغ انسان سالم می آید از همان چاقویی که بنا به توصیۀ مقتول تهیه کرده است استفاده می کند و فقط یک ضربه در شانۀ راست مرد مقتول فرود می آورد. و شیطان داستان شوربختی ریحانه خانم در اثر تقلای منجر به خونریزی زیاد می میرد. من در صدد نوشتن جزء به جزء ماجرا نیستم که وکیل مصطفایی عزیز آن را نوشته است (اینجا). من فقط می خواهم ادای دینی کرده باشم به این دختر دردانه ام و بنویسم که علاوه بر ظلم نهادینه و ناشی از قرون وسطایی بودن دادگستری ایران چه دلایل مکملی باعث صدور حکم اعدام برای دفاع مشروع ریحانه شده است. زیرا مطمئنم - با خواندن مصاحبۀ پسر مقتول با روزنامۀ اعتماد مطمئن تر هم شدم - که رضایت خانوادۀ مقتول برای دختر بی گناه و معصوم تحصیل نخواهد شد. زیرا مصاحبه کننده ضمن متناقض گویی در آخر اشاره می کند که اگر ریحانه اقرارهای - همه یک حرف از ابتدا تا انتها: زدمش تا بمن تجاوز نکند. و او مرد - قبلی اش را پس بگیرد و بگوید که دوست پسرش محرک قتل بوده و او بوده که پدرش را بدام انداخته و به قربانگاه برده او را خواهند بخشید. در حالیکه این فرد احمق نمی داند که اگر ریحانه شخص دومی را قاتل معرفی کند بطور بدیهی (قانونی) بخشیده می شود و لزومی به بخشش خانوادۀ مقتول ندارد. 

3- اما دلایل اصلی که این دختر را به اعدام محکوم کرده اند:

الف- زن ستیزی عام اسلام و مدرن بودن ریحانه بطور خاص. زیرا همانطور که در ادبیات مذهبیون در مورد نگاه به غرب مشخص است آنان همۀ زنان مدرن را فاحشۀ بالقوه می دانند و می شناسند. و به احتمال زیاد تصویب نهایی اعدام ریحانه از سوی صادق لاریجانی هم به این گزاره مربوط است.

ب- فشار سازمان ها و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی برای اینکه عضو سابق خود را - در افواه عمومی منتسب شناخته می شود - از اتهام هرزگی جنسی اولاً و ثروت اندوزی از راه سوء استفاده از موقعیت شغلی و تجارت سیاه ثانیاً تبرئه کنند و او را فردی موجه و مؤمن معرفی کنند.

پ- خانوادۀ مقتول که با هزینه های کلان و محتمل دادن رشوه به دادگستری عمیقاً فاسد در صدد هستند که پدر هرزه و خائن به خانواده را مردی نیک رفتار و خانواده دوست و پدری چشم و دل پاک نجات بدهند. زیرا این پرونده دو حالت بیشتر ندارد: اگر ریحانه اعدام شود مقتول از همۀ اتهامات اظهر من الشمس از جمله هرزگی جنسی از منظر قانونی - و نه عرفی - تبرئۀ می شود. و اگر ریحانه اعدام نشود یعنی قتل غیرعمد او دفاع مشروع بوده و خانوادۀ مقتول با جسد پدری که هرزه مرده تا قیامت دست بگریبان خواهند بود.

ت- انگیزۀ خود نظام و دستگاه قضایی هم بسوی کشتن ریحانه است. زیرا مقتول هم سوابقش در کار و هم معروفیتش در جامعه به بچه مسلمان و حزب اللهی و خودی بودن او را جزو فرزندان انقلابی حضرت آقا می شناساند؛ و تبرئۀ ریحانۀ جباری بی گناه یک رسوایی ثابت شدۀ ایدئولوژیک خواهد بود برای نظام.

لذا پیشنهاد می کنم که هر کسی با خدای ( "مهربان، بی نیاز، یاریگر، خیرخواه، زیبا، متواضع، بی منت، بی تهدید، بی تطمیع") خودش تماس بگیرد و از او بخواهد که نیروی برتر ذخیره شده در معصومیت این دختر جوان را آزاد و بر این توطئۀ شوم غلبه دهد و ریحانه سالم بماند. من ایمان دارم که خدای - پیش معرفی کرده  ام - ما کمک می کند و بر خدای ("انسانواره، متفرعن، طلبکار، تهدیدگر، تحقیر کننده، مَن مَن کنان، زشت، ترسناک، زاری خواه و ...") آخوندها چیره می شود؛ اگر او را با صداقت و لذت فرابخوانیم. یا...هو

بعد از تحریر: اما بهترین تصمیم برای خانوادۀ سربندی این است که این پرونده را در همینجا ببندند. زیرا اگر ریحانه با بخشش آن ها از اعدام رها شود پدرشان هم بدنام نمی شود. اما اگر خدای ناکرده ریحانه اعدام شود هر تلاشی برای تبرئۀ پدرشان از هرزگی جنسی وجدان جامعه را قانع نخواهد کرد. ضمن اینکه خون یک بی گناه هم روی دستشان خواهد ماند تا آخر عمر.

وطنم آی وطنم! مقاله ای از جنس طلا؛ از نویسنده ای ازجنس الماس: اقتصاد و دکتر رنانی !



بیشتر ازجهت محافظت از مقاله هم است که به وبلاگ منتقل می کنم. هر چند که باعث افتخار و مباهاتم هم است روشنفکر درد شناس و مسئول. فاجعه در همین پاراگراف اول را من بولد کرده ام. لینک اصلی

انصراف از یارانه ها شکست بخورد، نبرد تمام عیار بازارها با نقدینگی آغاز می شود


محسن رنانی: پس از آن که سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور در تیر ماه ۱۳۸۶ به دستور رئیس دولت دهم منحل شد من در نوشته ها و سخنرانی های خود آن را نکوهیدم و هنوز هم نکوهش می کنم. اما در عین حال به این اعتقاد رسیده بودم که با ساختار سیاسی کنونی، ما به مرحله «امتناع برنامه» رسیده ایم یعنی با این نظام تدبیر و اجرایی، برنامه ریزی در ایران جواب نمی دهد. سرانجام هم در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در مراسم نکوداشت مرحوم دکتر عظیمی رسما «نظریه امتناع برنامه در ایران» را مطرح کردم. سپس در سال ۸۸ در مقاله ای با عنوان «افول سیستمی و امتناع توسعه در ایران» این نظریه را مطرح کردم که اصولا نظام سیاسی ـ اقتصادی ایران چنان دچار کهولت و فرسودگی شده است و چنان سطح آنتروپی در آن رو به افزایش است که اصولا انتظار تولید توسعه از درون چنین ساختاری بیهوده است. ما به جای برنامه ریزی برای توسعه باید دنبال تهیه مقدمات توسعه باشیم و در واقع چنان سیاست گذاری کنیم که مثلا در ده سال آینده به نقطه ای برسیم که به آن «سال صفر توسعه» می گوییم. یعنی مقدمات ضروری و پیش شرط های الزامی افتادن در مسیر توسعه مهیا شده باشد - این که پس از آن چقدر طول می کشد تا توسعه بیابیم بحث دیگری است (مقاله یاد شده نخست به سفارش مجله مهرنامه تدوین شد که پس از آن که آن مجله از چاپ آن منصرف شد، با برخی اصلاحات و با عنوان «توسعه ملی در کمند سیاست» در خرداد ۱۳۸۹ در شماره شماره ۲۸ و ۲۹ مجله آیین منتشر شد).
  اکنون بر این باورم که برنامه ملی «انصراف از دریافت یارانه» بهترین آزمون عملی است که می تواند این نظریه را به بوته آزمایش بسپارد. این که چه سهمی از جمعیت از دریافت یارانه ها انصراف خواهند داد،‌ مشخص خواهد کرد که نسبت جامعه ما با توسعه چیست و ما کجای مسیر توسعه ایستاده ایم. و البته نتیجه این برنامه، پیامهای مهمی برای دولت و نظام سیاسی نیز دارد. من می دانم که برخی از گروههای مخالف دولت تمایل دارند و منتظرند که درصد اندکی از مردم از یارانه ها انصراف داده باشند تا آن را نشانه عدم همراهی مردم با دولت یازدهم بینگارند. اما اگر نتیجه چنین باشد، پیامش و تبعاتش بیش از آن که برای دولت باشد برای کل نظام سیاسی از یک سو و برای گروههای مرجع اجتماعی (روشنفکران، فعالین سیاسی، اندیشمندان و نخبگان) از سوی دیگر است. آزمون واقعی مشارکت مردم این جا نمایان می شود نه در حضور در راهپیمایی ها و آیین هایی نظایر آن که هیچ هزینه مالی برای مردم ندارد بلکه منافع غیرمستقیمی هم در بر دارد.
ایده محوری
در دنیای مدرن، توسعه بدون شکل گیری و حضور قوی یک طبقه متوسط اقتصادی و اجتماعی در هیچ کشوری نه آغاز می شود و نه دوام می آورد. در واقع باید گفت موتور توسعه، طبقه متوسط است. آنچه برای توسعه لازم است (مانند وجود ذخایر فکری و سرمایه انسانی کافی، نوآوری های فن شناختی، مشارکت و مسئولیت پذیری اجتماعی، پیگیری مستمر آزادیهای اقتصادی و سیاسی، نظارت بر قدرت، رقابت، مصرف انبوه، توسعه بازارها و ....) همه و همه از طریق و بوسیله طبقه متوسط تولید می شود. بنابراین طبقه متوسط هم مولد، هم حامل و هم حافظ فرایند توسعه است. اگر کشوری به طبقه متوسط گسترده ای دست یابد و برای چند دهه آن را حفظ کند در مسیر بی بازگشت توسعه قرار خواهد گرفت. اما اگر نتواند چنین طبقه ای را هم تولید کند و هم برای چند دهه آن را حفظ کند، توسعه شکل نخواهد گرفت.
ما کشوری بودیم که طبقه متوسط جدیدمان از سالهای پس از اصلاحات ارضی شروع به شکل گیری کرد. در دوره پس از جنگ تحمیلی هم البته با گسترش دانشگاهها و سرمایه گذاریهای عظیم اقتصادی این طبقه با سرعت بیشتری گسترش یافت. اما با شکست های پی در پی برنامه های اقتصادی بزرگ دولت‌ها، با تولید تورم های مستمر و عظیم و نهایتا با اجرای طرحهای بزرگ بی پشتوانه در دولت دهم و اجرای فاز نخست هدفمندسازی که تورم عظیمی در پی داشت، به نظر می رسد نه تنها روند رو به رشد طبقه متوسط متوقف شده است بلکه این طبقه تا حدود زیادی تخریب و تضعیف هم شده است. ما تنها کشوری در دنیا هستیم که چهل سال مداوم (جز یک سال) تورم دو رقمی داشته ایم و در چنین هنگامه ای چند جهش تورمی چند ده درصدی کافی بود که پیکره طبقه متوسط را رو به نابودی ببرد. اگر چنین شده باشد ما برای چند دهه با «امتناع توسعه» رو به رو خواهیم بود تا دوباره این روندهای مخرب متوقف شوند و طبقه متوسط بازسازی شود.
               اکنون سخن من این است که نتیجه برنامه انصراف از یارانه ها به عنوان یک برنامه داوطلبانه، می تواند حاوی پیام مهمی برای ما باشد: با بی ثباتی‌های اقتصادی سالهای اخیر، صرف نظر از این که عاملش چه بوده باشد، آیا اصولا طبقه متوسطی برای ما کشور باقی مانده است؟
تحلیل
یک - هنوز معیار مشخص آماری برای تفکیک طبقات اجتماعی از یکدیگر مورد اجماع واقع نشده است. اما انتظار می رود در یک جامعه متعادل بیش از ۲۰ درصد جمعیت فقیر نباشند و حدود۲۰ درصد جمعیت هم ثروتمند باشند و بقیه ۶۰ درصد جامعه را طبقه متوسط تشکیل دهد که شامل دو بخش طبقه متوسط پایین (۳۰ درصد) و طبقه متوسط بالا (۳۰ درصد) باشد. مثلا آمریکا که در این زمینه آمارهای دقیقی دارد طبقه متوسطش در آغاز قرن بیست ویکم حدود ۶۰ درصد جمعیت را تشکیل می داده است و اکنون به حدود ۵۰ درصد رسیده است. بر این اساس می توان گفت که به طور طبیعی باید دو دهک بالا و دو دهک پایین جمعیت را به عنوان طبقات غنی و فقیر دسته بندی کرد و بقیه شش دهک میانی (دهک سوم تا هشتم) را طبقه متوسط نامید. اما خود شش دهک میانی را هم باید تفکیک کرد. نخست «طبقه متوسط پایین» که دهک های سوم تا پنجم را تشکیل می دهد. طبقه متوسط پایین، رفتار و سبک زندگی و نمودها و نمادهای اقتصادی و فرهنگی اش از طبقات فقیر متمایز است اما شباهت زیادی هم به طبقات غنی ندارد.  دوم،‌ «طبقه متوسط بالا» که دهک های ششم تا هشتم را تشکیل می دهد که گرچه توان اقتصادی طبقات غنی را ندارد اما در الگوی رفتاری و سبک زندگی و نمودها و نمادهایش، به طبقات بالا همانندی می جوید.
دو - اما به نظر می رسد در ایران این ساختار وجود نداشته باشد، یعنی شاهد توازن طبقات نباشیم. بر اساس اظهارات مقامات رسمی، که معمولا محافظه کارانه است، ۱۵ میلیون نفر (حدود ۲۰ درصد) جمعیت زیر خط فقر هستند. برآوردهای اقتصاد دانان (مثل برآوردهای دکتر حسین راغفر) بین ۳۵ تا ۵۰ درصد از جمعیت را فقیر می دانند. اگر برآورد پایین مقامات و دامنه بالای برآورد دکتر راغفر را کنار بگذاریم و دامنه پایین برآورد دکتر راغفر یعنی ۳۵ درصد را ملاک قرار دهیم (که همزمان برابر متوسط دو رقم ۲۰ و ۵۰ درصد هم می شود) یعنی حدود ۲۷ میلیون از جمعیت ۷۷ میلیون نفری کشور فقیر محسوب می شوند (بر اساس سرشماری ۱۳۹۰ جمعیت کشور بالغ بر ۷۵ میلیون نفر بوده است که با نرخ رشد سالیانه ۳/۱ درصد اکنون به ۷۷ میلیون نفر رسیده است). از طرف دیگر در اجرای فاز اول، سخنگوی ستاد هدفمندی یارانه ها، جمعیت متمول کشور که نباید یارانه را بگیرند را ۸ میلیون نفر اعلام کرده بود که این تقریبا معادل ده درصد جمعیت کشور (دهک دهم) است. بر این اساس می توانیم با کسر مجموع جمعیت فقیر و غنی (۳۵ میلیون نفر) از کل جمعیت، به جمعیت ۴۲ میلیون نفری (یا سهم ۵۵ درصدی) برای طبقه متوسط برسیم که از میانه دهک چهارم تا انتهای دهک نهم را به خود اختصاص می دهد.
سه - بیایید فرض کنیم نیمی از این جمعیت طبقه متوسط (۲۱ میلیون) جزء «طبقه متوسط پایین» باشند. یعنی گرچه از طبقات فقیر متمایزند و توان لازم برای تامین یک معاش قابل قبول را دارند اما همچنان برای تامین نیازهای متعالی خود (نیازهای فرهنگی) دچار کسری درآمد هستند. بنابراین به آنها حق می دهیم که یارانه دریافت کنند. بر این اساس می ماند طبقه متوسط بالا که ۲۱ میلیون نفر هم برای آن در نظر می گیریم. اگر این جمعیت را با جمعیت اغنیا (۸ میلیون نفر) جمع کنیم به رقم ۲۹ میلیون نفر می رسیم. یعنی انتظار می رود ۲۹ میلیون نفر از جامعه جزء طبقات متوسط بالا و اغنیا باشند. یعنی انتظار داریم اینان نیازی به دریافت یارانه نداشته باشند.
چهار - اگر در یک جامعه متعادل از نظر روانی و متوازن از نظر اخلاقی و دارای سرمایه اجتماعی بالا و دارای تعهد به منافع ملی و درک سیاسی و اجتماعی روشن از مصالح خویش زندگی کنیم، انتظار داریم کل این افراد (۲۹ میلیون نفر عضو طبقات متوسط بالا و اغنیا) به طور داوطلبانه از دریافت یارانه انصراف دهند. البته طبیعی است که کل این افراد دارای ویژگی هایی که گفتیم نخواهند بود. پس برای آن که انگیزه انصراف بالا برود، قانونگذار جریمه ای نیز برای ثبت نام کنندگان غیرنیازمند در نظر گرفته است. پس انتظار می رود بخشی از این افراد بر اساس تعهد اجتماعی و اخلاقی و بخشی نیز بر اساس ترس از آشکار شدن خلاف گویی شان و بنابراین ترس از جریمه یا آبروریزی، از دریافت یارانه انصراف دهند. بنابراین هر مقداری که از این تعداد (۲۹ میلیون نفر) کمتر انصراف دهند یکی از پیامهای زیر را در خود نهفته دارد:
1.   برآوردهای دولتی، رسمی و غیر رسمی از وضع فقرا اشتباه بوده است و طبقه متوسط در سالیان اخیر، با وجود تورم های بالا و رکود و بیکاری شدید و دیگر بی ثباتی های اقتصادی، شدیدا از نظر اقتصادی تخریب شده است و خیلی ضعیف تر از آن است که تا کنون گمانه زده یا برآورد کرده ایم.
2.   طبقه متوسط اقتصادی وجود دارد اما در این سالها از نظر فرهنگی بسیار تخریب شده است یعنی سرمایه اجتماعی و احساس همبستگی عمومی و تعهد به منافع و مصالح ملی در آن به شدت تضعیف شده است به گونه ای که حاضر به هیچ گونه مشارکت در فرایندهای اصلاحگرانه و توسعه خواهانه کشور نیست. یعنی با آن که می داند افزایش یارانه بگیران منجر به اعمال سیاست هایی از سوی دولت می شود که تورم می آفریند و نهایتا منافع همین طبقه متوسط است که نابود می شود اما باز بر گرفتن یارانه پای می فشارد و حاضر به هیچ گونه گذشت برای عبور جامعه از بحرانهای محتمل نیست.
3.      طبقه متوسط نه به لحاظ اقتصادی و نه به لحاظ فرهنگی تخریب نشده است، بلکه اعتقادش را به انتخابی که در خرداد ۹۲ انجام داده از دست داده است و از بهبود اوضاع کاملا ناامید شده و تصمیم گرفته است با عدم همکاری با دولت یازدهم دست به نوعی مقاومت مدنی بزند تا این دولت را به سرعت تضعیف و ناتوان کند . یعنی مردم ایران گرچه برای گریز از انتخاب گزینه ای که به زعم آنها خطرناک بود، در انتخابات خرداد ۹۲ به سوی صندوق‌ها هجوم بردند و آقای روحانی را انتخاب کردند، اما آنان - با بازگشت به عادات و باورهای فرهنگی تاریخی ایرانیان هر گونه مشارکت در فرایندهای اصلاحی کشور را رها کرده اند و تصمیم به شکست اقتدار دولت گرفته اند. پس آنان نه به مثابه یک عمل غیر اخلاقی بلکه به مثابه یک عمل سیاسی، از دریافت یارانه انصراف نداده اند.
پنج - اگر انصراف دهندگان از دریافت یارانه ها بین ۲۰ تا ۲۹ میلیون نفر باشند می توان امیدوار بود که هنوز یک طبقه متوسط اقتصادی و فرهنگی گسترده در کشور وجود دارد و هم هنوز بخش اعظم طبقه متوسط بالا و اغنیا دارای تعهد اخلاقی و اجتماعی و احساس همبستگی ملی هستند و کشور را از آن خود می دانند و حاضرند در فرایندهای اصلاحی آن مشارکت کنند و هزینه بدهند. در این صورت به آینده توسعه در این کشور بسیار امیدوار خواهیم شد. یعنی هنوز یک موتور پر انرژی (طبقه متوسط توانمند از نظر اقتصادی و منسجم از نظر اجتماعی) برای به تحرک درآوردن فرایند توسعه این کشور، وجود دارد و ما همین که بتوانیم از بحرانهای جاری عبور کنیم به سرعت روی ریل توسعه قرار خواهیم گرفت.
شش - اگر انصراف دهندگان بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون نفر باشند می توان گفت طبقه متوسط - چه از نظر اقتصادی و چه از نظر فرهنگی ـ تضعیف یا تخریب شده (هر چه به سمت ۱۰ میلیون برویم نشانه تخریب است) اما هنوز نابود نشده است و هنوز رمقی برای آن باقی است و در میانْ مدت (ده سال آینده) امکان بازسازی آن وجود دارد. فرض کنید ۱۵ میلیون نفر انصراف بدهند، اگر ۵ میلیون آن را متعلق به اغنیا بدانیم ۱۰ میلیون را هم می توان به طبقه متوسط بالا اسناد داد. بر این اساس می شود گفت هنوز یک جمعیت قابل توجهی به عنوان «ذخیره اجتماعی توسعه» برای آینده کشور وجود دارد.
هفت - اگر انصراف دهندگان بین پنج تا ده میلیون نفر باشند، چون بخشی از این انصراف ها متعلق به اغنیا خواهد بود، باید گفت یا اصولا طبقه متوسط از نظر اقتصادی شدیدا تخریب شده است و تمام برآوردهای موجود اشتباه بوده است و یا این که این طبقه از نظر فرهنگی و اخلاقی، تخریب شده و سرمایه اجتماعی و احساس همبستگی خود را به منافع کشور از دست داده است (و یا احتمالا هر دو حالت رخ داده است). در این صورت باید  اندیشمندان و همه گروههای مرجع اجتماعی زنگ ها را به صدا درآورند و اعلام خطر کنند و نهضتی برای چاره جویی به راه بیندازند. و نظام سیاسی باید طرحی نو دراندازد با ایجاد نهضتی برای همبستگی ملی و اجرای برخی سیاست ها که آشتی ملی و امید و همبستگی اجتماعی را در پی دارد، و با کمک گسترده اقتصادی به دولت برای بهبود اوضاع اقتصادی، دست به بازسازی این طبقه بزند.
هشت - اگر انصراف ها زیر پنج میلیون نفر باشد، به منزله آن است که تشت توسعه از بام اوفتاده است و فقط هنوز صدایش شنیده نشده است. به منزله آن است که جنگ طبقاتی آغاز شده است، به منزله آن است که یک جامعه مترصد و گسیخته از نظر اقتصادی وفرهنگی و آماده برای «هجوم به همه چیز» داریم. به منزله آن است که یک موج تورمی دیگر کافی است تا همه آنچه از نظر اقتصادی یا فرهنگی در بخش ناچیزی از طبقه متوسط باقی مانده است و سرمایه (اقتصادی یا اجتماعی) محسوب می شود را از بین ببرد. به منزله آن است که اکنون جامعه ما هم، به نقطه «امتناع توسعه» رسیده است. اگر پیش از این، نظام تدبیر کشور به مرحله امتناع توسعه رسیده بود و ساختاری یافته بود که از آن توسعه بیرون نمی آمد، اکنون آن خرابی ها به جامعه هم رسیده است و دیگر جامعه نیز بنیادهای اخلاقی و اقتصادی لازم برای توسعه را در خویش ندارد. یعنی ما کاملا به دوران «پیشا توسعه» بازگشته ایم. و اگر چنین باشد یا باید دست به جراحی های اساسی در نظام تدبیر و ساختار سیاسی و هدفگذاریهای بلندمدت کشور بزنیم .
نتیجه گیری
اگر تعداد انصراف دهندگان از یارانه ها کمتر از ده میلیون نفر باشد، اجرای فاز دوم هدفمندی - که به طور طبیعی با نوعی درهم ریزی تازه اقتصادی و بویژه رکود تورمی تازه ای همراه خواهد بود - می تواند آن بخش ناچیزی که از طبقه متوسط باقی مانده است را نیز نابود کند و بازگشت ما به «سال صفر توسعه» را در آینده با دشواری جدی روبّه‌رو کند. اگر انصراف دهندگان کمتر از پنج میلیون نفر باشند، به هر یک از سه معنی که باشد (اشتباه در برآوردها از طبقه متوسط اقتصادی، تخریب هنجاری و فرهنگی طبقه متوسط، ناامیدی کامل جامعه از بهبود و تصمیم به مقاومت مدنی) اجرای هدفمندی می تواند با موجی از تلاطم های اقتصادی شروع شود .
بنابراین اگر انصراف دهندگان اندک باشند، یا ناشی از تخریب شدگی حقیقی طبقه متوسط اقتصادی است و یا ناشی از گسیختگی فرهنگی است. اگر ناشی از تخریب شدگی اقتصادی طبقه متوسط است، روشن است نباید با یک شوک تورمی دیگر این طبقه را کاملا نابود کنیم. اما اگر ناشی از گسست فرهنگی این طبقه از هنجارها و تعهد اخلاقی و حس مشارکت ملی است باز به این معنی است که با آغاز فاز دوم، این طبقه که دیگر هیچ حس مشترک اجتماعی و همبستگی ملی ندارد سلاح خود را که همان نقدینگی است از مخفی گاههایش بیرون می کشد و دست به کار می شود و آن را در بازارهای مختلف جا به جا می کند و با انتقال نقدینگی اش از یک بازار به بازار دیگر، یک تلاطم و ویرانی اقتصادی تازه می آفریند. بنابراین چنین طبقه گسیخته ای که دیگر به هیچ چیز اعتماد ندارد و از آینده هراسناک است با هجوم دادن نقدینگی اش به بازارهای مختلف یک جنگ تمام عیار را بر علیه دولت و سیاست هدفمندی اش به راه می اندازد و با بی ثبات کردن اقتصاد، آن سیاست را به شکست می کشاند.
بر این اساس به نظر می رسد اگر تعداد انصراف دهندگان کمتر از ده میلیون نفر باشند درست‌ترین انتخاب، توقف اجرای فاز دوم هدفمندی و وارد نکردن جامعه در دوره تازه ای از تلاطم و بی ثباتی است؛ که اگر چنین شود، نتیجه آن از اکنون قابل پیش بینی نیست و احتمالا قابل کنترل هم نباشد. در این صورت دولت باید، با به تعویق انداختن اجرای فاز دوم، اتاق بحران تشکیل دهد و تمام قوای نظام سیاسی را برای مشارکت در فرایند تصمیم سازی برای عبور منطقی و کم هزینه از بحران، فرا بخواند.
نظام سیاسی باید متوجه باشد که چنین وضعیتی در ساختار طبقه متوسط محصول عملکرد یک یا چند دولت نیست بلکه نتیجه ساختار نظام سیاسی و عملکرد فرایندهای معیوب در کل نظام تدبیر است. بنابراین اگر طبقه متوسط تخریب شده (از نظر فرهنگی و اقتصادی) تهدید عمده ای است - که هست - این تهدید در اصل و بیش از هر چیز متوجه نظام سیاسی است، گرچه ممکن است در گام اول دولت روحانی را هدف تخریب خود قرار دهد. بنابراین اگر انصراف دهندگان اندک بودند و معلوم شد که طبقه متوسط سرمایه های اقتصادی و اجتماعی اش را از دست داده است و می تواند نیروی مخرب خود را در یک بحران اقتصادی یا اجتماعی آزاد کند و همه چیز را در خود ببلعد، راه حل خردمندانه آن خواهد بود که نظام سیاسی کلیه امکانات اقتصادی و نهادی خود را بسیج کند و به کمک دولت بیاید و منابع مورد نیاز یارانه ها را از محل دیگری - مانند سرمایه های نهادهای عمومی و انقلابی  که البته متعلق به خود ملت ایران است - تامین کند؛ تا دولت مجبور نباشد از طریق افزایش قیمت سوخت، کسری منابع یارانه‌ها را تامین کند. که اگر چنین کند با ایجاد یک شوک قیمتی تازه، اقتصاد در خود فروریخته ایران را وارد یک موج رکود تورمی تازه خواهد کرد و طبقه متوسط بیش از پیش تخریب خواهد شد و در عین حال این طبقه به لحاظ روانی تحریک خواهد شد که به میدان بیاید و با تصمیمات احساسی و تکانشی خود و جابه جایی شتابزده نقدینگی اش اقتصاد را به بحران بکشاند.
هم اکنون زمان زیادی است که اقتصاد ما در بحران به سر می برد و مقامات کشور همواره کوشیده اند بر آن سرپوش بگذارند. حسن اجرای برنامه انصراف از یارانه ها این است که اگر این بحران حقیقی است و به تغییر اساسی در ساختار طبقاتی و هنجارهای فرهنگی جامعه ما مربوط می شود، این بحران و این تغییر بنیادین را آشکار می کند.
از هنگام توزیع سبد کالا نیز  جامعه ایران با رفتار خود علایمی را ارسال می کرد که نشان می داد زیر پوست این جامعه تحولاتی رخ داده است، اما کسی نکوشید پیامهای آن را بشوند. موافقان دولت سکوت کردند و مخالفان، آن را به بی تدبیری دولت اسناد دادند. اما واقعیت چیز دیگری است. یا جامعه ما قحطی زده بود که مردم چنان هجوم بردند، که وای برما. یا جامعه ما هنجارهایش و سرمایه اجتماعی اش فرو ریخته بود که چنان رفتار کرد، که وای بر ما. یا جامعه ما دیگر هیچ اعتمادی به آینده ندارد که حتی به سخن مقامات ارشد دولت هم که گفتند نگران نباشید توزیع سبد کالا ادامه می یابد و به همه کس خواهد رسید، اعتمادی نداشتند، که باز هم وای بر ما.
اگر انصراف دهندگان از دریافت یارانه بسیار اندک باشند، علت آن هر کدام از وضعیت های اشاره شده که باشد، اجرای فاز دوم هدفمندی یک بار دیگر اقتدار دولت (حاکمیت) را شدیدا تضعیف می کند.
فراموش نکنیم که از انتخابات ۷۶ به بعد مردم ایران در تمام انتخابات های ریاست جمهوری، رفتار «رویدادگی»‌ از خود بروز داده اند. یعنی تا دقایق آخر جوری عمل کرده اند که کسی نمی توانست رفتار آنها را به درستی پیش بینی کند. این ویژگی روانشناختی روز به روز در مردم ایران تقویت شده است که آخرین مورد آن هم در انتخابات خرداد ۹۲ رخ داد. در تصمیمات خود از این ویژگی رفتاری مردم ایران غافل نشویم.
اکنون برنامه انصراف از یارانه ها، تجربه بزرگ دیگری است که پیامهای مهمی در خود دارد. آیا کسی به این پیامها گوش فرا خواهد داد؟
* اقتصاددان

پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

حکومت مرگ می آفریند؛ ملت زندگی می بخشد. آفرین به نهضت بخشش!

arash khamooshi-30.JPG

1- خب من هم خیلی زیاد خوشحالم از بخشش قاتل نوری در پای چوبۀ دار؛ و می دانم که چه رنجی برده اند خانوادۀ مقتول و چه کار خارق العاده ای کرده اند در بخشیدن قاتل فرزندشان. اما این همۀ ماجرا نیست. بلکه مهمترین بخش قضیه برمی گردد به فریاد "یاحسین، یاحسین" مردمان گردآمده در پای چوبۀ دار و درخواست و آرزوی بخشش جوان قاتل. نه نه این هم عامل اصلی این همه شوق من نیست از این بخشش. بلکه عمق شادیم به این برمی گردد که بخشش بلال در نور در پی زنجیرۀ بخشش های دومینویی صورت گرفته که در 9 ماه گذشته اتفاق افتاده و ما حداقل هر 15 روز با یک خبر بخشش قاتل از سوی اولیای دم در استان های مختلف کشور نوازش شده ایم. 

2- این بخشش های زنجیره ای - صحت زنجیره ای بودنش را می توانید در بازبینی اخبار حوادث سال 92 به یقین برسید - حاصل کوشش های همه است. از خیران گرفته تا هنرمندان و از ورزشکاران گرفته تا روشنفکران و از جامعۀ مدنی گرفته تا رقابت های شهرها و استان های مختلف در کار خیر که هم بسیار مبارک است و هم جای تشکر دارد و هم جای بالیدن دارد و غرور؛ اما واقعیت این است که مهمترین نقش را توده های مردمی داشته اند که اتهام "مرگ خواهی" را از چهرۀ خویش زدوده اند. همان مرگ خواهیی که "پیران و جوانان بی مسئولیت و خوشباش و ناآگاه خودمحور کیبورد بدست" به تماشاگران اعدام ها و توده های مردم انگ مرگ خواهی و بی رحمی می زده اند. 

3- زیرا بدون اینکه متوجه باشند که تک تک مردم گرد آمده در پای چوبه های دار با چه انگیزه ای در مراسم اعدام در ملاء عام ظاهر می شوند؛ همه را محکوم می کردند و از راه گزارۀ سخیف "ازماست که برماست" چهرۀ توده ها را می خراشیدند و ناخواسته - در قالب برهان خلف - حاکمان را تبرئه می کردند با گزاره ای سخیف تر بنام "خلایق هرچه لایق". در حالیکه آدم ها با انگیزه های متفاوت در مراسم های خوب و بد شرکت می کنند اولاً و هر مراسمی از هر نوعی در میدان های شهر - حتی در قلب تمدن جدید امریکا و اروپا هم - می تواند و حتماً مورد کنجکاوی و استقبال تعداد زیادی از مردم قرار می گیرد.

4- خب من بارها اعتراف کرده ام که یک توده هستم و بسیار حساس هستم نسبت به محکوم کردن کسانی (توده) که خود قربانیان خط مقدم حاکمان ماقبل تاریخ خود هستند. حتی اخیراً دیده ام که ورزشکاران و قهرمانان ملی را هم که در جمهوری اسلامی افتخار می آفرینند از نیش قلم این خام اندیشان دنیای مجازی در امان نمانده اند و آنان را مزدوران رژیم و یا فاقد ارزش قهرمان ملی جوامع دموکراتیک تبلیغ کرده اند. در حالیکه زندگی جریان دارد و مردمان گیرافتاده در هر سیستم سیاسی ناچار از استحصال زندگی طبیعی از لابلای محدودیت های سیاسی و حاکمیتی هستند و همه نمی توانند همواره در حال مبارزۀ سیاسی و مدنی باشند.

5- لذا این موج تازه راه افتاده را بسیار مغتنم می دانم و امیدوارم که این دنیای مجازی ولنگار (هر کس هرچه به ذهنش می رسد می نویسد) مراقبت کنند که اولاً وارد هر موضوع مربوط به توده های مردم با هدف سرزنش آنان نشوند؛ و ثانیاً مراقبت کنند که از فرط نفرت از حاکمان به تبرئۀ قاتلان - بویژه در مورد مقتولان مذهبی یا همسوی سیاسی با حکومت - که در نهایت به تبرئۀ حاکمان منجر می شود نپردازند؛ تا خانوادۀ مقتول بجای مظلوم در جای ظالم نشان داده نشوند تا رنجی برنج های بی پایان آنان افزوده نشود. و امید داشته باشیم که با تداوم این نهضت خودجوش بخشندگی، دنیا را بهتر متوجه روسفیدی ملت در مقابل روسیاهی آیت الله ها بکنیم. روسیاهیی که برای حاکمان مذهبی - سیاسی ایران مظلوم ثبت شده است و دنیا آمادگی دارد که "زندگی بخشی" ملت را در مقابل "مرگ اندیشی" رژیم به تحسین بنشیند. چنین باد. یا...هو

چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

با تسلیت به شخص حقیقی بادامچیان اما؛ امید جوانان مرگ خُداتون است و نه مادرتان!



1- مادر اسدالله بادامچیان نفر اول مؤتلفه بعد از حبیب الله عسگر اولادی مرحوم در گذشته است. برسم انسانیت منی که مادری نداشتم از نوزادی به ایشان بعنوان شخصیت حقیقی اسدالله خان تسلیت می گویم. اما ما از منظر شخصیت حقوقی بادامچیان حرف دیگری داریم.

2- واقعیت ماجرا این است که ما ایرانیان زندگی خواه ضمن ادامه به تقلای سی و پنج ساله برای امید آفرینی جهت زدوده شدن کابوس انقلاب اسلامی؛ که سوغاتی جز بدبختی و آوارگی و مرگ و عقب ماندگی برای خودمان و کشورمان نداشته؛ پررنگ ترین امیدمان مرگ عنقریب همۀ پدید آورندگان اصلی و بنیانگذار این فاجعه است که همۀ آنان از معمم تا مکلا در سنین نزدیک 80 تا 100 هستند. زیرا اختاپوسی که توانسته در کمتر از نیم قرن استیلای خود بر سرنوشت کشور ایران همۀ عناصر اربعۀ - آب، باد، خاک، آتش - سرزمین کهن را به نابودی ترسناک برساند با ناله ها و نفرین ها و دشنام ها و تحلیل ها و تفسیرهای ما قابل زدوده شدن نیست. لذا ضمن دلمشغولی به بدبختی تقلای ناچار خود؛ بیشترین امیدمان به مردن پیرمردهای فسیل انقلابی و برآمدن سوسوی زندگی از لابلای مرگ این سوغات آوران مرگ است.

3- لذا شنیدن اینکه بادامچیان پیر سال مادری داشته زنده و قبراق؛ خودش به اندازۀ کافی شوک آور است - در سرزمین سوخته - و نیازی به عزاداری مضاعف جهت این مادر محترم نیست. پس بیخود نیست که بالاخره وحدت الیگارشی با رئوس دوگانۀ "خامنه ای - هاشمی" توانست با پیشی گرفتن از همدیگر برای صدور اطلاعیۀ تسلیت به این عنصر متحجر و خطرناک مؤتلفه (بادامچیان) تشکل تازه ای بگیرد و چهره اش را بزکی تازه و عبرت انگیز بکند. 

4- بنابراین به همۀ جوانان پیر زندگی خواه؛ تسلیت می گویم تا منتظر مرگ پسران 90 ساله مرگ آفرین نباشند. زیرا فعلاً فقط مادران 100 ساله در لیست عزرائیل عزرائیلیان هستند. و تمام کسانی که تیترهای "بعد از مرگ خامنه ای به به"، "جنتی کی میمیرد چه چه"، "مکارم نود ساله شهوت جنسی و قدرت و ثروت ندارد له له" و از این قبیل تولید می کنند سفارش می کنم که خیلی جوگیر نشوند تا 30 سال آینده! و چه وحشتناک. یا...هو