شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تیتر یک جوان: پورشه و لایف استایل آیت الله زاده نمی خواهم. شغلی و کمی اکسیژن هم بمن بدهید لطفاً!


1- خواننده ای برایم ایمیل فرستاده و از من خواسته است زیر تیتر فوق که خودش در نامه اش نوشته مطلبی مناسب بنویسم و بغض جوانان تحصیلکرده را منعکس کنم. این اولین بار نیست که نامه های حاوی تقاضای برخی خوانندگان را می گیرم برای انعکاس. اما اعتراف می کنم که هیچکدام از درخواست های قبلی اینقدر مظلومانه و هنرمندانه نبود. بدیهی می دانم که با توجه به تیتری که خوانندۀ جوان برایم نوشته کنایۀ او به تصادف اتومبیل پورشۀ پسر امیر قلعه نوعی - نماد لمپنیسم - در خیابان شریعتی تهران است که متأسفانه به مرگ هر دو جوان راننده و سرنشین انجامیده است. اما ماجرا آنجا مهم شده و در شبکه های اجتماعی گسترش یافته که مرد سرنشین پورشه نوۀ آیت الله ربانی شیرازی یکی از نامی ترین روحانیان انقلابی که او نیز در سال 60 و در تصادفی جاده ای در گذشت مربوط بوده است.

2- واقعیت دوم این است که تیتر هوشمند انتخابی خوانندۀ فرستندۀ ایمیل به اندازۀ کافی توضیح دهنده است و جایی برای شرح و بسط اضافه نمی گذارد. اما بگذارید به این بهانه به یک نکتۀ مهم و آموزشی و مبارزات اجتماعی - بشدت مورد علاقۀ و تبلیغ خودم - بپردازم که بنظرم می تواند مفید و روشنگر باشد: حتماً دیده اید و شنیده اید و  در جریان واکنش نسبتاً وسیع جامعه به این تصادف و مرگ جوانان داخل آن قرار گرفته اید. من نمی خواهم بکل این واکنش ها که طیف وسیعی از عکس العمل های شخصی و عاطفی و اجتماعی و سیاسی و بغض و غیض و ... در قالب های کامنت و مسخره و جوک و نفرین و امثال آن را در بر می گیرد بپردازم. زیرا این در حوزۀ تخصص جامعه شناسان اکادمیک است و تا کنون نیز آن را از ابعاد گوناگون تجزیه و تحلیل کرده اند. من می خواهم فقط به واکنش طیف خاصی از جامعه بپردازم که تحت تأثیر حقوق بشر و دموکراسی و لیبرالیسم و ... نقش ناصح کل و پیرفرزانه بخود می گیرند و سایر واکنش های طبیعی جامعه را بباد انتقاد و مخالفت می گیرند. حرف کلیشه ای ایندسته از الترا متجددها عبارت است از:
"آقا خانم لطفاً حریم شخصی افراد را محترم بشمارید و وارد زندگی شخصی و چگونه بودش و ثروت و پدر و مادر و لایف استایلش نشوید. زیرا این مسایل در حوزۀ شخصی و خصوصی خود افراد است و نباید دستاویز تسویه حساب سیاسی قرار بگیرد." 
3- من با این جملۀ سوپر مدرن و فراحقوق بشری مشکل بنیادی دارم. چرا؟ می دانیم که در همه جا - از جمله  دنیای غرب و کعبۀ آمال حقوق بشر و دموکراسی و لیبرالیسم و آزادی - یک لایف استایل هنجار داریم که دولت ها بعنوان نماینده و پاسدار عرف و خواست عمومی هم مروج و هم نگاهبان این لایف استایل هستند. از لایف استایلی که صحبت می کنم رفتار روزمرۀ حکومت ها با شهروندان نیست که ممکن است قبض و بسط های خواسته و ناخواسته ای را شامل شود. منظورم از سبک زندگی رسمی آن "سبک زندگی" است که اگر خانواده و فامیل و وابستگان مقامات ارشد حکومتی مرتکب خلاف آن بشوند بلافاصله با واکنش رسانه و مدیا و مردم روبرو می شوند و منتقدان تا رسوایی کامل سوژه - در خیلی از موارد با هزینه های زیاد سیاسی برای مقام مربوطه - آن را دنبال می کنند. بعبارت دیگر حوزۀ خصوصی حاملان فرهنگ رسمی و هنجار تبلیغی حکومت بسیار تنگ تر از حوزۀ خصوصی شهروندان یک لاقبا و رعیت! است. و هیچکس در غرب مدعی نیست که رفتار دختر یا پسر یا زن و فامیل نزدیک حاکمیت در حیطۀ شخصی است و نمی توان به آن ورود و ناهنجاری را برخ کشید.

4- لذا برای من ابداً مفهوم نیست که وابستگان روحانیان متحجر حاکم بر ایران نباید سیبل توجه و کنجکاوی جامعه باشند از نظر تطبیق لایف استایل شان با سبک زندگی قرون وسطایی ابلاغ شده و تحمیل شده از منابر و تریبون و گشت ارشاد و قس علیهذا به مردم. چرا باید گفتن از دختر و پسر و زن و نوه و عروس و ... هنجار شکن روحانیان متحجر تجاوز به حقوق فردی آنان تلقی شود ولی به شیشه کردن خون جوانان از سوی پدر و پدر بزرگ و جد این جوانان هنجار شکن، هنجار دین و خدا و لازم الرعایه برای دیگران تلقی شود. نه تنها نباید چنین آزادی مزخرفی را برسمیت شناخت و رعایت کرد. بلکه باید با قویترین ذره بین ها و فنی ترین جاسوسی ها رفتار و ثروت و لایف استایل خانواده های حاکمان جهل و عصبیت و خرافات را کشف و با بزرگنمایی معرفی کرد. این موضوع از این جهت بسیار حیاتی است که روحانیت فقط از این طریق است که آسیب جدی می بیند در بین محرومان و توده و مؤمنان. و تحت فشار افکار عمومی مریدان خود می رود و مشروعیتش فرومی ریزد. البته من با کسانی هم که این سوژه های بسیار جدی و عبوس را با سخره و جوک از سویی و با توهین و دشنام و عقده گشایی از جانب دیگر از مسیر تأثیر گذار و جدی؛ به حوزۀ "عدم حساسیت توده" منحرف می کنند؛ بشدت مخالف و شاکی ام. و معتقدم که این قبیل دوگانگی های رفتاری و هنجاری آخوند زادگان در تقابل با تبلیغات و سخت گیری های رسمی باید از سوی روشنفکران در قالب مطالب بسیار تلخ و جدی پرورده شده و به صحن افکار عمومی عرضه شود. تا این خوانندۀ جوان ناچار نباشد فقط برای کمی اکسیژن و یک کار بخور و نمیر به التماس بیفتد. با پوزش از فرستندۀ تیتر بخاطر واژۀ التماس. از لطفاً خودت استنباط کردم. یا...هو

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

غرب از کمک به سقوط شاه در ایران پشیمان شده و در حال احیای نقش ایران عرفی در منطقه است!



پنجرۀ ورود: خب حالا که موضع گیری ها در مورد آشتی ایران و غرب بیرون آمده می توانم یک تحلیل مادر و همه جانبه و بسیار امید بخش بدهم. و تأکید کنم که این تحلیل علاوه بر بخش های مستند به سیاست روز در جامعۀ بین المللی به بخش شهودی ناشی از شناخت عمیق خودم از وقایع سی سال گذشتۀ ایران و جهان و علی الخصوص نگاه فلسفی به "چرا دنیا به این روز افتاد" است و با ضریب خطای کمتر از ده درصد از آینده خبر می دهد.

الف- صورت مسئله چیست:

1- صورت مسئله این است که بدلایل بسیار گوناگون و از جمله موضوع نفت؛ غرب اواخر دهۀ 70 میلادی قرن بیستم از بلندپروازی های شاه ایران در تجدید قدرت امپراطوری ایرانی در خاورمیانه دچار نا دلشادی بود و شد. و هنگامی که بهردلیل حکومت شاه در ایران دچار تنش و اعتراض قرار گرفت؛ به سقوط شاه چراغ سبز نشان داد و نه تنها به او و رژیمش کمک نکرد بلکه در جهت پیروز شدن انقلاب ایران هم با انقلابیون همراه شد: یا مثل بریتانیا علنی و تبلیغاتی و یا مثل کارتر در امریکا متزلزل و با بی عملی. قبلاً راجع به تأثیر انقلاب ایران در بیداری اسلامی (بخوان فرقه گرایی و جنگ های مذهبی) در منطقه نوشته ام و گفته ام که جز از راه عرفی شدن حکومت ایران تهدید از منطقه بیرون نخواهد رفت. اما حالا می گویم که غرب از بی تفاوتی تا همراهی با انقلاب ایران نه تنها بهیچ سود و دست آوردی در هیچ - با تأکید برهیچ - زمینه ای نرسید؛ بلکه متحمل خسارت ها و هزینه های مادی و معنوی بیشماری نیز شده است. - این بخش از گفته ام از نظر خودم پرواضح و از نگاه دیگری چالش برانگیز است اما بدلیل رعایت اختصار نمی توانم دلایل پرواضح خودم را در اینجا احصاء کنم ولی حاضرم پاسخگو باشم -

2- غرب که از مواضع جدید و استقلال ملی شاه  یکه خورده بود بدون شناخت درست از منطقه و نقش غیرقابل جایگزین ایران - بعنوان لنگرگاه ثبات منطقه - توسط کشور دیگری؛ بعد از اینکه متوجه جمهوری اسلامی بنیادگرای مذهبی در حال رویش از رؤیای "ایران تو دهانی خوردۀ ذهنی اش" - منظورم تصویر و تصور غرب از انقلاب ایران است - شد تلاش کرد که یک لنگر ثبات دیگری در منطقه بوجود بیاورد. اما تلاشش نافرجام ماند چون کشورهای عرب منطقه هیچکدام از جهت جمعیت و سطح مدرنیزاسیون و ریشه دار بودن تمدنی و البته از جنبۀ مهمتر ژئوپولیتیک و ژئواستراتژیک هم قابل تبدیل شدن به محور منطقه نبودند؛ و ترکیه هم بدلیل جغرافیای سیاسی و جغرافیای طبیعی (معلق بودن بین آسیا و اروپا) و مصر بدلیل خارج بودن از قلب خاورمیانۀ نفتی شایستگی و شرایط جایگزین شدن بجای ایران شاه را نداشتند. خب در چنین اوضاع بی ثباتی خاورمیانه؛ غرب در همان فرمول "هیچ چیز بدست نیاورد و هزینه های بسیاری داد" گرفتار شد و با رهبری آیت الله خامنه ای چشم اندازی هم برای نفوذ و روی آوری مجدد به ایران را پیدا نکرد.

3- اینک و در لحظۀ تاریخی که ایستاده ایم اولین فرصت بسیار مهم تاریخی از جهت آیندۀ ایران و منطقه و جهان و بعد از سی و شش سال بوجود آمده است و ایران و غرب (بخوان امریکا) در حال نزدیک شدن بهم هستند - دلایل هرچند مهم اصلاً اهمیتی ندارند و نفع و ضرر و اجبار کی و اختیار کی و چه کسی تسلیم شد و چه کسی فاتح شد مطلقاً ارزش درنگ ندارند - نزدیکی ایران و غرب آن نقطۀ امید واقعی برای غرب است که مجدداً با کمک به محور منطقه شدن ایران ثبات لازم به خاورمیانه را برگرداند و نقطه امید واقعی برای ایران است که در راه تبدیل شدن مجدد بمحور منطقه به تشویق و کمک غرب عرفی تر و سکولاریزه شود. مطمئن نیستم که آیا استراتژیست های غربی به این تحلیل و راه کار رسیده اند از جهت استراتژی بین المللی شان و دارند در پازل درست اوباما پیش می روند یا نه. اما امیدوارم که چنین بوده باشد. زیرا غیر از این راه هیچ راه دومی برای ناآرامی های خاورمیانه وجود ندارد. من می خواهم جرأت بکنم و بشما نوید بدهم که حتی اگر استراتژیست های غربی اینقدر کودن باشند که براه حل درستی که گفتم نرسیده باشند هم؛ باز روند شروع شده در همان قالبی که گفتم (ایران بسمت سکولاریزم - جهان بسمت ایران) پیش خواهد رفت. در ادامۀ نگاهی مجمل خواهم انداخت بموافقان و مخالفان این روند مبارک شروع شده:

ب-  اسرائیل کجا ایستاده است:

1-  اسرائیل از چه می ترسد؟ قبلاً بارها گفته ام که اسرائیل و ایران در منطقه و امریکا در فرامنطقه بیشترین همپوشانی منافع مشترک و پتانسیل نزدیکی بهم و اتحاد با هم را دارند. اسراییل اما دو جناح عمده دارد. جناح لیبرال و سکولارتر در اسرائیل خواهان قدرت گرفتن ایران همزمان با سکولاریزه شدن است و چون اهداف توسعه طلبانه ندارد موافق ثبات در خاورمیانه و همزیستی امن با مسلمانان منطقه است. اما جناح مذهبی و تندرو اسرائیل که اهداف توسعه طلبانه دارد بشدت از وضع موجود در منطقه خشنود است و می خواهد هرچقدر ممکن است منطقه را در این حالت فریز کند و تنش بین مسلمانان حفظ شود تا علاوه بر تأمین اتوماتیک امنیت اسرائیل فعلی بتواند با تضعیف مسلمانان در جنگ های فرقه ای و مذهبی نقشۀ اسرائیل بزرگ در آینده را قابل تحقق ببیند و از هر گونه فشاری در اکنون برای سازش با فلسطینی ها در قالب "طرح دو دولت اسرائیلی و فلسطینی" جلوبگیرد.  بنابراین نتانیاهو کمترین بیمی از اتمی شدن ایران ندارد - چون مطمئن است که دوستان فرامنطقه اش در غرب چنین اجازه ای را به ایران نخواهند داد - و تنها نگرانی اسرائیل از نزدیک شدن ایران با غرب فروکش کردن جنگ های حیدری نعمتی در منطقه است و شروع شدن مجدد بازخواست از اسرائیل هم از سوی غرب و مهمتر از آن "هم از سوی اعرابی که فعلاً مشغول مسلمان کشی های بی پایان هستند در بین خودشان". بعبارت دقیقتر آیت الله خامنه ای همراه دولتی مثل احمدی نژاد ایده آل ترین نیاز اسراییل نتانیاهو در ایران هستند.  اینکه اسرائیل نتانیاهو قبل از هرگونه توجهی به مفاد توافق پیش روی ایران و غرب بشدت هیستریکی از آن انتقاد کرده و خواهان شرایطی غیرقابل دستیابی (برچیدن همۀ تأسیسات هسته ای تا پیچ آخر) و یا مسخره تر از آن گنجاندن یک خط مشی سیاسی (ایران متعهد شود که اسرائیل را تهدید زبانی نکند) بعنوان شرط در یک توافق امنیتی - فنی  از غرب و اوباماست؛ فقط بخاطر اطمینان از ناممکن بودن آن است. و الا اگر نتانیاهو بداند  خواسته اش دست یافتنی است آن را اصلاً مطرح نمی کند. چون مشکل او با عدم ثبات در خاورمیانه حل می شود و هر گونه ثبات در خاورمیانه بضرر امنیت ارضی فعلی و بلندپروازی های استراتژیک آینده اش که صهیون های مؤسس اسرائیل آن را مانیفست کرده اند است.

پ- اعراب چه می گویند:

1- کشورهای عربی - بدون الزام به تسری به افراد عربی. بویژه جوانان مدرن - مطلقاً با موجودیت ایران در کنار و منطقه شان مشکل دارند گاهی حتی بیشتر و مقدم بر موجودیت اسراییل. زیرا اولاً کشورهای عربی با ذهنیت تاریخی رسوب کرده از امپراطوری عثمانی و ثانیاً بدلیل موقعیت ژئوپولیتیک ایران و ثالثاً بعلت عدم سلطه پذیری ایرانیان و استعداد بالقوه و همیشگی "بزرگ منطقه شدن" ایران و دلایل فرعی بیشمار؛ ایران را تهدیدی همیشگی بر موجودیت خود می دانند. ضمن اینکه باید اعتراف کنم که در طرف ایرانی (باستانگرا) هم این ذهنیت ضد عرب وجود دارد اما ذهنیت ایرانی فقط مخلوطی از سروری طلبی و "ترس از تهدید موجودیت است چون ایران در منطقه هم از جهت تمدن و فرهنگ و زبان و هم از جهت مذهب شیعه یگانه و برتر اما در اقلیت است؛ و ترس اقلیت از اکثریت موجه. در یک نگاه کمی ریزتز اعراب چون نتوانستند بعد از غلبۀ فیزیکی به ایران و گستردن اسلام در ایران زبان و فرهنگ و تمدن پیشروتر ایران نسبت بخودشان را تحت تأثیر قرار داده و عوض کنند؛ و در همان زمینۀ اسلامی شدن هم ایران با گرایش به مذهب شیعه خودش را با اعراب متمایز کرد؛ لذا اعراب ایران را نه جزیی از عربیت خود و نه پاره ای از اسلامیت خود نمی دانند و از قدرت ایران همواره بیمناکند. بعبارت ساده تر و در نتیجه گیری: کشورهای عربی همانقدر از ایران باستان گرای پهلوی ها وحشت داشتند که اینک از ایران اسلامگرای شیعۀ فقها. کشورهای عربی با سقوط شاه موافق بودند به این دلیل که شاه را بدنبال امپراطوری منقرض کورش متصور بودند وبا حکومت شیعه به این دلیل مخالفند که ایران را بدنبال امپراطوری شیعۀ صفوی متصورند. در یک گزارۀ نمادین اعراب هم با ایران شاه بدلیل تهدید هویت عربی شان و هم با جمهوری فقیه بدلیل تهدید هویت مذهبی شان مخالفند.

2- بنابراین کشورهای عربی هم از بمب اتم ایران نمی ترسند همانطور که از بمب پاکستان نترسیدند. زیرا اگر هم ایران سلاح اتمی داشته باشد بازدارندگی اش شامل امنیت کل مسلمانان خواهد شد و نه تهدیدگر کشوری از مسلمانان. دلیلش هم واضح است که ایران شیعه می خواهد ریاست مسلمانان را در مواجهه با دنیای مسیحیت سفید - از جمله اسرائیل یهودی - بدست بیاورد و با بمب نمی شود ریاست بدست آورد و ابزار ریاست مهربانی و جلب ایمان مشترک در هدف است و رفتار حاتم بخش جمهوری اسلامی در 36 سال گذشته در مقابل خسارت های جنگ و کمک به فلسطینیان و عدم تقابل با تهدیدهای عربی از این استراتژی سرچشمه می گیرد و جنبۀ کشورگشایی و مسلط کردن هژمون مذهبی ندارد بلکه حاکمان ایران طبق دکترین امام خمینی دنبال برتری دادن دین اسلام بر مسیحیت غرب - اخراج نماد تمدن غرب اسرائیل از منطقه - هستند و متوجه هستند که با تکیه بر مذهب شیعه - اقلیت - چنین هژمونی قابل گسترش و دست یافتن نیست. بنابراین تأکید می کنم که جمهوری اسلامی مطلقاً دنبال تجدید مجد و عظمت ایران چه بهویت تمدنی قبل از اسلام - مثل شاه - و چه بهویت تمدنی شیعه بعد از اسلام نیستند. نه اینکه نخواهند بلکه به این دلیل که رسالت شان را برتری دادن دین انتخاب کرده اند که شدنی باشد. و این در قالب فقط شیعه شدنی نیست.

ت- محافظه کاران امریکایی و متحدان شان در فراقاره چه می گویند: بنظرم می رسد که مخالفان نزدیکی امریکا به ایران سه گروه درهم تنیده هستند:

1- دستۀ اول و بزرگی از آنان همان تحلیلی را دارند که نتانیاهو دارد و بخاطر منافع امنیتی و جاه طلبانۀ اسراییل هر نوع آرامشی در خاورمیانه - بین مسلمانان - را سرباز کردن دمل 70 سالۀ تشکیل دولت یهود ارزیابی می کنند و تحت فشار قرار گرفتن اسرائیل برای صلح در سرزمین های موجود.

2- بخش دومی از محافظه کاران حافظ منافع کمپانی های تسلیحاتی هستند و تنش در خاورمیانه را بنفع تجارت اسلحه می دانند و تعقیب می کنند - چه در قالب خرید و انباشت از سوی کشورهای نفتی و ثروتمند منطقه و چه از راه خرید آن از سوی خود ارتش امریکا و مصرف آن  در دخالت های منطقه ای -

3- اما بخش دیگری در محافظه کاران امریکایی هستند که به خاورمیانه نگاه نوعی جنگ صلیبی هم دارند. به این معنا که این دسته از محافظه کاران که می توان آنان را بنیاد گرای مسیحی هم نام داد به مسلمانان در هیبت جانوران مزاحم نگاه می کنند و خیلی بدشان نمی آید که تحت هر عنوانی از این حشرات کم شود. البته این خط خیلی رو بازی نمی کند. اما جان و روح فلسفه اش را در قالب های متفاوت و ممکن جاسازی و جلو می برد.

ث- ایران در چه وضعیتی است:

1- از استراتژی صدور انقلاب امام خمینی اگر شروع کنم. بنظرم می رسد که استراتژی کاملاً درستی بود و حکومت های ایدئولوژیک جز از راه گسترش فرامرزی خود و جلب اقمار هم  ایدئولوژی توان ماندگاری ندارند. به این معنا که ایدئولوژی جز در گسترش و تکثر حاملان خود و ماندن در داخل مرزهای یک کشور مثل گنداب می میرد و حداکثر می شود کشوری مثل کرۀ شمالی فعلی که حتی از تأمین معیشت و نیازهای اولیۀ مردم خودش هم عاجز می ماند. این استراتژی صدور انقلاب که در زمان رهبری آیت الله خامنه ای با حدت و شدت پرهزینه ای هم دنبال شد نتوانست به موفقیت برسد. زیرا آیت الله خامنه ای نه وسعت و جمعیت و زیرساخت های شوروی جنگ جهانی دوم را داشت و نه مهمتر از آن در یک جنگ مشترک با غرب (دشمن) به پیروزی رسیده بود که اقمارش را بعنوان جایزۀ پیروزی مشترک از رقبای دیگر سهم بگیرد. لذا صدور انقلاب ایران برای ایجاد اقمار همسو خلاصه شد در ایجاد - برنامه ریزی شده عمدی یا استفاده از سلول های ایجاد شدۀ تصادفی ناشی از اوضاع منطقه - سلول های تروریستی در کشورهای مقصد (اسلامی).

2- این پروژۀ اقمار سازی ایدئولوژیک از راه صدور انقلاب شکست خورد. البته بهزار دلیل معلوم بود شکست می خورد اما خامنه ای چاره ای نداشت جز اصرار بر پروژۀ ناهمخوان با عصر "پایان ایدئولوژی". زیرا در صورت قبول شکست باید می توانست پاسخگوی عقب ماندگی ها و پسروی ایرانیان بشود و چون قادر به پاسخگویی ناکارآمدی ذاتی حکومت شرعی نبود ناچار بود حکومت اسلامی را در ایران نیز دفن شده بیابد. لذا خامنه ای سماجت احمقانه اش را ادامه داد و منتظر ماند که سلول های ایجاد کرده اش و یا "ایجاد شدۀ شرایطی" در کشورهای اسلامی مثل انواع انصارها و القاعده و شاخه های تندرو اخوان المسلمین و فلسطینیان تندرو و غیره سمت و سوی ضد غربی بگیرند و تلاش اصلی شان را بسمت دشمن اصلی (تمدن غرب) متوجه کنند. هنگامی که دنیا وارد قرن بیست و یکم میلادی بود نشانه هایی از موفقیت رؤیای - اسلام علیه غرب - جمهوری اسلامی را بروز داد. القاعده مستقیماً غرب و نماد آن شیطان بزرگ را نشانه می رفت، حملۀ غرب به افغانستان و عراق علاوه بر تشدید ضدیت با غرب خودش نیز در از بین بردن رقبای منطقه ای جمهوری اسلامی و گسترش حوزۀ نفوذ حکومت اسلامی ایران مؤثر واقع می شد و شد و خامنه ای از اوضاع بوجود آمده راضی بود و این همه را الطاف خفیه خداوند می دانست و به گسترش هژمونی دینی بر ضد غرب امیدوارتر می شد. اوج این مقطع تاریخی زمانی بود که دومینوی سقوط رژیم های "استبدادی - سکولار" کشورهای عربی شروع شد و علایم اولیه از برتری هژمون اسلام سیاسی و تشکیل دولت های ایدئولوژیک دینی را نشان داد. این مقطع روز عروسی خامنه ای هم شد و او با چه حرارتی از بثمر رسیدن پروژۀ صدور انقلاب خبر می داد و مطمئن شده بود که بزودی یک اتحاد جماهیر اسلامی ایجاد خواهند کرد علیه اسرائیل و غرب.

3- داستان را همه از حفظید و من قصد تاریخ نگاری ندارم. اما داستان به آنجا رسید که وقایع طبق پیش بینی و رؤیای خامنه ای و ایدئولوژیست های ایرانی پیش که نرفت هیچ؛ بلکه شمشیر تیز بنیاد گرایی اسلامی برگشت بسوی ایران و خامنه ای. به این ترتیب که ظهور و بروز داعش در سوریه و بویژه آن شوک بزرگش در پیشروی برق آسا در عراق خامنه ای را از خواب که پراند هیچ بلکه کابوس وحشتناک مذهب علیه مذهب را هم توی مغز متحجران داخلی قطعی و هولناک کرد. حالا نه تنها سلول های تروریستی در کشورهای منطقه بنفع جمهوری اسلامی و بضرر غرب توسعه نیافته بود بلکه گسترده ترین و بی رحم ترین و مصمم ترین گروه اعلان موجودیت کرده در سی سال گذشته و در خاورمیانه؛ هدف اصلی اش را جنگ با حکومت ایران و نابودی شیعیان اعلام کرده بود. خامنه ای و حکومتش که در اثر تحریم های فلج کنندۀ غرب و از دست رفتن "دلارهای نفتی ستارالعیوب ناکارآمدی حکومت ایران" بشدت در تنگنا قرار گرفته و تضعیف شده بود، و مجبور شده بود بمذاکره با غرب تن بدهد؛ در مقابل شوک ایدئولوژیک داعش - نمایندۀ اسلام سیاسی سنی - و حجم تهدیدهای هرروز گسترنده و بی سابقه اش؛ قالب تهی کرد و مذاکره با غرب را از گاهی به نعل و گاهی به میخ بسمت تسلیم جاه طلبی های ایدئولوژیک و نجات روزمرگی حکومت تغییر داد. و دست دولت روحانی را باز گذاشت.

4- اینکه چرا ظهور داعش میخ نهایی پایان اسلام سیاسی در منطقه است و خواهد بود من در همۀ چهار سال گذشته راجع به افول اسلام رادیکال نوشته ام. و هنگام بروز و ظهور داعش در عراق هم این را گفته ام. منطق استدلالی هم از همان ضرب المثل فواره چون اوج گیرد سرنگون شود است و ایدئولوژی هم چون خاصیت بی بنیاد و ناپایدار آب در فواره و جهیدن به بالا را دارد لذا اوج گرفتن نهایی اش نقطه عطف سقوط نهایی اش هم است. اما فارغ از این بحث افول ایدئولوژی شریعت دلایل متعدد سیاسی بسیاری هم کمک کرد و می کند - از جمله تغییرات شگرف جامعۀ ایران از سنت به مدرنیته و از دست رفتن پایگاه وسیع بالای 80 درصدی سال 57 به کمتر از 20 درصد در سال 92، البته ناکارآمدی ذاتی حکومت شرعی و شکاف های عمیق اختلافی بین روحانیان عملگرا با حکومت شرعی از سویی و شکاف های روحانیت سنتی و مراجع "مذهب برای مذهب و نه حکومت" با بخش روحانیت ایدئولوژیک از جانب دیگر - که حکومت در ایران مجبور از عقب نشینی از شریعت بسوی عرفیت بشود و حالا که نتوانسته "حکومت مکتبی" را بثمر برساند؛ حداقل از سقوط یکباره و زیانبار "حکومت روحانیان بدون اسلام شرعی" جلو گرفته و آنرا تداوم بدهد. و اینک در این مقطع تاریخی هستیم.

ج- نتیجه و آینده:

1- مقاله مدعی است که نظم خاورمیانه جز با همان فرمول "نظم سال 1357 خورشیدی" و قبل از سقوط شاه ایران قابل تنظیم نبوده و نخواهد بود. این را یا غرب فهمیده و یا نفهمیده فهمیده که ثبات در خاورمیانه جز با تکیه دادن گرانیگاه خاورمیانه بر شانه های ستبر ایران ژئو استراتژیک ممکن نخواهد شد.

2- موضوع تغییر استراتژی امریکا از توجه به خاورمیانه بسمت آسیای جنوب شرقی و حوزۀ نژاد زرد اگر چه حرف مزخرفی نیست اما اهمیت پروپاگاندایی که بر این پایه تحلیل و خاورمیانه را بی اهمیت می کند را هم ندارد و خاورمیانه تا نفت دارد و گاز؛ و غرب (شامل کل دنیای صنعتی و پیشرو) نیازمند انرژی خاورمیانه است از اهمیت بالا و همیشگی و استراتژیکش برخوردار خواهد ماند.

3- خاورمیانۀ بی ثبات و پر آشوب بغیر از اسرائیل و حامیان جهانی یا ایدئولوژیکش؛ برای غرب کمترین فایده ای نداشته و نخواهد داشت. لذا تحلیل کسانی که بر مبنای تئوری توطئه آشوب در خاورمیانه را خواست و ساخت غرب می دانند را بی اعتبار می داند.  نه فقط برای ارجحیت انرژی امن برای غرب بلکه بخاطر سرایت ناامنی خاورمیانه به امنیت داخلی غرب هم.

4- مقاله مدعی است که ایران نیز ناچار از پذیرش مرگ ایدئولوژی شده و نشانه های پررنگی برای قبول نقش اصلی اش در مناسبات منطقه ای - کپی نقشش در قبل از 1979 میلادی - را بروز داده که اوج آن در مذاکرات اتمی و همسانی ادبیات اوباما و روحانی با هم است.

5- بعد از امضای نهایی توافق هسته ای بین ایران و غرب. خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته، برنامه ریزی شده یا برنامه ریزی نشده؛  سمت و سوی حرکت های سیاسی در خاورمیانه از فورمول "غرب بسوی ایران، ایران بسمت غرب. حالا برعکس" تبعیت خواهد کرد به این معنا که:

هرچقدر حکومت ایران عرفی تر و سکولارتر بشود؛ غرب حمایت خودش از نقش و نفوذ هژمونیک ایران در منطقه را تأیید و تقویت خواهد کرد. در مقابل هرچقدر غرب نقش و نفوذ هژمونیک - نه شرعی و مذهبی - ایران در منطقه را تأیید و تقویت کند حکومت در ایران سکولاریزه و عرفی تر خواهد شد. وقوع این بده بستان "مرغ و تخم مرغی" بین ایران و غرب قطعی است. سرعتش اما بستگی به تحرک جامعۀ مدنی در ایران و تقویت عرفی گراها و تحت فشار قرار دادن تندروها و ایدئولوژیک ها خواهد داشت و توانایی هوشمند غرب در تقویت جامعۀ مدنی ایران. اعتقاد شخصی ام این است که شروع این پروسه با کمی درد و تأخیر و کندی و انکار مواجه خواهد شد از سوی آخوندهای سیاسی متحجر و توابع؛ اما وقتی شروع شود پیشروی بعدیش از تصاعد هندسی پیروی خواهد کرد و هر تغییری دومینو وار با عث دو برابر شدن تغییر قبلی در تغییر بعدی خواهد شد. می توانم پیش بینی کنم که اگر روحانی درست عمل کند - کابینه اش را جوان و مبتکر کند - و دوره اش 8 ساله شود در نیمۀ دوم دهۀ 90 خورشیدی نظم جدید قابل رؤیت با چشمان معمولی شهروندان خواهد بود. به امید آنروز! یا...هو

بعد از تحریر: این مقاله را تکه تکه نوشته ام اما بر مبنای ذهنیت تحلیلی اولین روز شروع. بنابراین توجهی به تحلیل ها و اتفاقات 20 روز گذشته نداشته ام. اما حالا می توانید نشانه هایی از درستی تحلیلم را در رسانه ها و مطبوعات ببینید یا دیده اید. که مهمترین آن یادداشت ظریف در نیویرک تایمز است و پیام اصلی اش دقیقاً منطبق بر تحلیل در دسترس حاضر شماست. و آن این است:

"ما می توانیم ایران را پیشرو و خاورمیانه را امن کنیم اگر شما لجبازی نکنید و بما عرفی گراها کمک کنید."

یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

"زنده باد سگ": نماد مهربانی ما و نماد شرارت آن ها! مرسی ایران.



1- فوق العاده است موضوع "تظاهرات ضد سگ کشی در ایران" برای منی که اصرار دارم شما را متقاعد کنم که در اصلاح و مبارزه با حکومت های ضد مدرن و متحجر "امر اجتماعی" بر "امر سیاسی" هم ارجحیت دارد و هم مورد استقبال است و هم کم هزینه است و هم بسیار مؤثر است. 

2- ترا خدا کمی دقت بیشتر بکنید: من نمی گویم که کسانی که در شیراز و در تهران و در هرجا؛ و این چند روزه به کشتن با زجر سگ های ولگرد اعتراض کرده و تظاهرات کرده اند و می کنند؛ کمترین انگیزۀ سیاسی یا مبارزاتی یا دهان کجی یا ضرب شصت به حکومت و از این قبیل مفاهیم را در نظر داشته اند؛ و رفته اند که حکومت روحانیان را براندازند. من می گویم این عزیز ترین عزیزانی که به سگ کشی های اخیر شیراز واکنش نشان داده و اعتراض کرده اند و می کنند؛ آگاه یا ناآگاه - البته همه با حس شهودی آگاه - بمبارزه با تحجر و سنت های غلط مورد پشتیبانی حکومت و حوزۀ مذهب پرداخته اند. و این شاخۀ مبارزات اجتماعی یکی از مهمترین حوزه های مبارزاتی قابل سرمایه گذاری و مفید است در عقب بردن شریعت از حکومت و زندگی عمومی.

3- و از نظر من این حادثه اگر در مورد حیوانی غیر از سگ اتفاق می افتاد این واکنش اعتراضی خشمگین و گسترده را بوجود نمی آورد. چون سگ تنها حیوانی است که پتانسیل بازنمایی دقیق و پررنگ بین سنت و مدرنیته، تحجر و تمدن، و قدیم و جدید و این قبیل ابتلائات دوگانه های متضاد جامعۀ امروز ایران را دارد. و بجز سگ هیچ حیوان دیگری نیست که بتواند چنین درشتنما مشکل ما با حاکمان شرعی را نشان بدهد. سگ نماد شرارت و نجاست در فرهنگ سنت اسلامی - سگ نگهبان باقی مانده از سنت قبل از اسلام ماست - و نماد مهربانی و پاکی در سنت جامعۀ مدرن است. تا جائیکه انسان دینی و مذهبی حتی درهنگام تماس ناخواستۀ موی خشک یک سگ با دست و لباسش؛ آن را ده بار کُر می دهد و آخرسر هم چون بدلش نمی چسبد آن را یا می سوزاند یا بکناری می اندازد. در حالیکه بسیاری از انسان های رشد یافته در تمدن مدرن - فارغ از عقیده و مشی زیست شخصی - سگ را هم رختخواب و هم غذا و هم بوسۀ خودشان می کنند. پس نمی توان این اعتراض را فقط به دفاع عمومی از حقوق حیوانات فروکاست - البته که این هم است - اما فراتر از آن نوعی اعتراض غلیظ تر به ایدئولوژی تحجر و ضد تجدد و ضد زیبایی و بی رحم و شفقت هم است. و این مهم است.

4- اما سؤال می تواند این باشد که چنین تظاهراتی که نه شعار سیاسی دارد و نه - بقول نویسنده - آگاهانه و بقصد مبارزه بوده است و نه هیچ علامت قابل تحلیل و تفسیر دیگری که بتوان با چشم غیر مسلح دید و نشان داد چگونه خواهد توانست و می تواند پیام "ما تغییر کرده ایم و تغییر می خواهیم" مورد ادعای تو (نویسنده) را به حاکمان منتقل و باعث عقب نشینی آنان خواهد شد. پاسخ من این است که همان ارتباط بدون کلام و حسی که ما با فرزندان مان داریم و از یک حرکت ساده و نامربوط شان می توانیم خواسته و حرف اصلی شان را متوجه بشویم و بفهمیم. همین مناسبات هم در جامعه و حرکات و پیام های اجتماعی صادق است و کار می کند. و روحانی متحجری که شاهد چنین تظاهرات پرشوری برای دفاع از مظهر شرارت (سگ در مذهب) است مو بر اندامش راست می شود از وحشت؛ و احساس خطرنا امنی دایمی بجانش می افتد. ضمن اینکه حرکت های این چنینی در آگاهی بخشی به بخش عقب نگه داشته شدۀ جامعه - اسمش را بگذاریم آنتی سگ ها - و آشتی آنان با مظاهر و نوع نگاه مدرن بسیار مؤثر و پیش برنده است. و می ماند ادای احترامم با درود بر سازمان دهندگان این تظاهرات بسیار مبارک خودجوش. یا...هو

پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

قم در حال عبور از خامنه ای؟ یا تقسیم کار جدید خشکه مقدس ها! هشدار به روحانی.


1- آنچه که مسلم است با تقریب نزدیک به اجماع؛ همۀ ناظران بیرونی و داخلی موافق آشتی ایران و غرب به این جمع بندی رسیده اند که توافق ایران و غرب فارغ از بحث چه داده و چه گرفته شده است؛ یک موفقیت تاکتیکی برای رهایی نسبی مردم ایران از تنگناهای معیشتی و اقتصادی است؛ و مهمتر از آن یک کامیابی استراتژیک در جهت ایدئولوژی زدایی از مذهب و تسریع عرفی شدن حکومت در ایران. این کارشناسان و تحلیلگران - از جمله خودم - ضعف و عقب نشینی خامنه ای از مواضع مخرب تاکنونش در سیاست خارجی را قبول دارند و از این روست که توافق با غرب را دست بالا پیدا کردن جناح عرفی تر جمهوری اسلامی (اصلاح طلبان و اعتدال گرایان) در سیاست ایران و شکست ایدئولوژی محوری 30 سال گذشته ارزیابی می کنند.

2- بدیهی است که چنین تحلیلی متکی بر واقعیت های جامعۀ ایران از سویی و داده های روش شناختی "چگونه یک ایدئولوژی استحاله می یابد" است؛ با تکیه بر دانش و تجربۀ زیستۀ بشر در قرن 20 میلادی و فروپاشی ایدئولوژی مارکسیسم لنینیسم اتحاد جماهیر شوروی و اقمار گستردۀ آن. بنابراین بسیار بدیهی است که این خطر را قبل از همه بخش ایدئولوژیک جمهوری اسلامی - جناح معروف به اصولگرا و کلیۀ مراکز انتصابی و حوزوی در اختیار ولایت فقیه - حس می کند و می فهمد و فهمیده است. لذا تحرک جدید و پررنگ حوزۀ قم با سردمداری "جامعۀ مدرسین" پالس "یا عبور از خامنه ای عاجز" را می دهد و یا "تقسیم بندی جدید جبهۀ تحجر در دادن نقش بیشتر به قم" برای دخالت مستقیم تر در امور سیاسی.

3- جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم از جواد ظریف دعوت کرده بود که برود به قم و گزارش مشروح "مذاکرات لوزان" را بدهد. ظریف با ظرافت از این دعوت شانه خالی کرد و علی اکبر صالحی را فرستاد به جلسۀ بازجویی مرکز مهم ایدئولوژی. اینک خبر داده اند که پاسخ های صالحی قانع کننده نبوده و حوزۀ قم مجدداً شخص ظریف را فراخوانده است با "تأکید بر احضار ظریف  و نه دعوت از ظریف" - و چه کسی نمی داند که احضار در مقابل دعوت چه کلمۀ خشن و خصمانه ای است - اگر این را هم اضافه کنم که سایت خامنه ای هم تیتر و سوتیترهای انتخابی اش از حرف های هسته ای اخیر خامنه ای در جمع مداحان را از "لغو تحریم ها باید یکجا و کامل انجام شود" -تیتر قبلی - به تیتر "به مسئولین گفته ام مردم و نخبگان را از جزییات مذاکرات هسته ای مطلع کنید" - تیتر جدید بجای تیتر قبلی - تغییر داده است؛ شکی نمی ماند که خبر از نوعی هماهنگی و تقسیم کار است بین خامنه ای و حوزۀ قم. به این معنا که یا خامنه ای به حوزۀ معترض به نرمش قهرمانانه و قبول تسلیم ضمنی در مقابل غرب گفته است که حریف دولت منتخب نیستم و باید مدارا کنم. لذا بهتر است خود حوزه تحرکش را زیاد کند و دولت را تحت فشار قرار بدهد". و یا نه "خود حوزه به این جمع بندی رسیده است که خامنه ای از ایدئولوژی کوتاه آمده ولذا باید بی اعتنا به او از ایدئولوژی تحجر و انزوای جهانی رأساً دفاع بکند". چون هر دو گزینه نتیجه اش پررنگ شدن نقش قم و روحانیان متحجراست؛ پس من در مورد نفس "کدام یک از دو علت فوق" باعث این نتیجه شده درنگ نمی کنم. و فقط خطرناک بودن این بازی جدید حوزۀ قم را به دولت و ملت هشدار می دهم.

4- واقعیت ماجرا این است که اگر تخریب سخت افزار کشور توسط احمدی نژاد در حوزۀ مدیریت های مدرن و مبتنی بر کارشناسی و دانش ابلهانه و ناخواسته و از منظر کیش شخصیت خود شیفتۀ احمدی نژاد سرچشمه گرفت و وقت و ثروت مملکت را اتلاف نمود؛ تخریب نرم افزار احمدی نژاد در حوزۀ ایدئولوژی - حداقل در دو سال پایانی دولتش - ارادی و آگاهانه و با تصمیم قبلی خودش و مشایی انجام گرفت. به این معنا که احمدی نژاد با تزریق حداکثر پول به جیب روحانیت در دولت اولش آنان را فاسد و با تمسخر و هیچ انگاری روحانیان در دولت دومش - بویژه بعد از نزاعش با خامنه ای در فروردین سال 90 خورشیدی - آنان را تحقیر کرد. تا جائیکه در سال آخر دولت احمدی نژاد رابطۀ دولت و قم بطور مطلق قطع شد و روحانیان احساس باخت و غبن عجیبی می کردند. این سرخوردگی و سرگردانی قم تا انتخابات 92 هم ادامه داشت و حتی جامعۀ مدرسین نتوانست بر روی هیچکدام از کاندیداها به اجماع حمایتی برسد.

5- اما روحانی که سکاندار دولت شد دو رویۀ متفاوت اما با یک هدف را در دستور کارش قرار داد: 1- بازسازی بخش های کاملاً فروپاشیدۀ دولت مدرن توسط احمدی نژاد با حداکثر خشونت و تبلیغات منفی علیه او. 2- بازسازی رابطۀ قطع شدۀ قم با دولت با حداکثر احتیاط و در سکوت و مهربان. البته این استراتژی روحانی قابل انتقاد نیست. زیرا قم در دورۀ احمدی نژاد به کمای مصنوعی کشانده شده بود و جراحی در کار نبود برای از کار انداختن "غدۀ پیش فعال هرمون ساز تحجر و خشکه مقدسی". لذا روحانی یا باید با یک آمپول کشنده به قم در حال کما بقدرت ایدئولوژی پایان می داد که نشدنی بود. و یا بر سر بیمار بکما رفته حاضر می شد و با بهوش آوردن او در انتظار رحمت و رأفت قدرشناس قم می ماند. روحانی راه دوم را انتخاب کرد و از جنبۀ عینی چاره ای هم نداشت. و شروع کرد به سعی بین قم و تهران از سوی وزرا و مدیرانش که هم به قم گزارش کار بدهد و اهمیت شان را رسمیت ببخشد و هم اشکالات و دغدغه های مردم از ناکارآمدی فقه سنتی و اره گوزهای قم را به تکرار یادآوری کند در خلوت بیوت علما! با نیت نرم کردن ایدئولوژی و کمک به خواسته های ملت.

6- اینک قم بکما رفته؛ بدست حکیم روحانی بهوش آمده و قصد راه بستن بر حکیم خوشخیال و ناگزیر را دارد. با این پالس اضافه خطاب به جامعه و احیاناً خامنه ای عاجز که "نه خانی آمده است و نه خانی رفته است. قم قم است و کارخانۀ مادر تولید ایدئولوژی تحجر قبراق و سرحال. پس یابو برتان ندارد که می توانید بی اذن ما هر غلط و هر عقب و جلویی بکنید. می دانم که یکی از دلایل فرعی موضع "سازش با قم" روحانی جنبۀ پراگماتیک دارد و بخاطر بثمر رساندن توافق هسته ایست. اما فراموش نمی کنم که روحانی خودش هم جزوی از الیگارشی سیاه و سفید روحانیت است اولاً و جمهوری اسلامی یک حکومت مکتبی اسلامی است ثانیاً؛ و لذا هم خواست خود روحانی و هم دیکتۀ قدرت حوزۀ قم دلایل اصلی تر این استراتژی سازش با قم است توسط روحانی.

7- در خاتمه اما یک تذکری می دهم به روحانی:
آقای رییس جمهور؛ استراتژی "سازش با قم"ت پذیرفته و درست است در کانتکست جمهوری اسلامی که تو رییس جمهورش هستی. اما این سازش - همانطور که خودت هم حتماً منظور داشتی - برای تسکیت ایدئولوژی در جهت همراهی بیشتر با خواست ملت است و نه جسور و وقیح کردن قم برای هجوم بیشتر به دولت مدرن. لذا ادامۀ سازشت تا به نتیجه رساندن توافق هسته ای "استخوان در گلو" قابل تحمل و همراهی است از سوی بخش مدرن جامعه ای که بتو حداکثر رأی را داده اند. اما یادت نرود که هر نوع عقب نشینی در مقابل آخوند سنتی متحجر و سیاسی - خطرناکترین عنصر زندگی سوز کل تاریخ بشریت. چنانکه افتد و دانی - به دست برداشتن او از مواضع ضد مدرنیته اش و عرفی کردن مذهب سیاسی منتهی نمی شود. بلکه او را جری و گستاخ برای هجمۀ بیشتر جهت فتح مواضع از دست رفته اش هم می کند. لذا از فردای توافق اتمی با غرب مجبور و ناگزیری که این تاکتیک محافظه کارانه و تدافعی ات را تغییر بدهی و با فشار افکار عمومی قم را اولاً ساکت و ثانیاً عقب ببری. و الا صرف توافق با غرب - درست از فردای امضای نهایی - پاسخگوی انتظارات بخش زندگی خواه و عرفی مردم و جوانان پشتیبانت نخواهد بود و آنان بیش از اینکه به نواله ای از قِبَل توافق اهمیت بدهند؛ به زندگی راحت تر اجتماعی ناشی از آزادی های مدنی خود منتظرند. پس هشیار باش که اگر بعد از توافق نیز با همین دست فرمان محتاطت در مقابل قم مشق کنی بی برو برگرد خواهی باخت. یا...هو

کارلوس کیروش موزامبیکی - پرتقالی: رهبر نمونه و معلم مبارزات مدنی در ایران!


1- اگر مبارزۀ مدنی را مثل من تعریف کنید. و اگر امکان مبارزه مدنی مؤثر در ایران امروز را منفرد و در جزییات فلسفۀ زندگی بدانید. از این تیتر و این حرف من تعجب نمی کنید که این کیروش پرتغالی - خوداگاه یا ناخوداگاه -  درحال هم مبارزه برای حقوق مدنی ایرانیان و هم آموزش مبارزۀ مدنی به ایرانیان است. و البته کارلوس کیروش یک ایرانی بدون شناسنامۀ و تابعیت ایرانی است - اشاره خواهم کرد به این ایرانیت -

2- مبارزۀ مدنی بهتر است و مؤثرتر است؛ اگر از راه تشکل های مدنی و احزاب و گروه های صنفی و سیاسی و ان جی او ها و هر نوع امکان همیاری و هم اندیشی پیشینی و تصمیم جمعی انجام شود. اما هنگامی که حکومت استبدادی و نیمه ایدئولوژیک مثل جمهوری اسلامی همۀ ابزارهای تشکل ها و همفکری های جمعی را سرکوب یا اجازه نمی دهد. چاره ای نمی ماند غیر از این که - بدون غلطیدن به نا امیدی - مبارزه ای مثل مدل کیروش را برگزینیم. و البته اعتقاد دارم که چون مبارزه در ایران قبل از اینکه از دو گانۀ "دیکتاتوری - دموکراسی" نشأت گرفته باشد از دوگانۀ "ایدئولوژیک - لیبرال" سرچشمه دارد؛ بنابراین مبارزۀ مدنی منفرد بسیار کارآمد و نتیجه بخش هم است.

3- قبلاً چندین بار نظرم را نسبت به کارلوس کیروش گفته ام که مهمترین گزارۀ مورد تأکیدم مدرن بودن او بوده است. و حالا تأکید می کنم که مرد پرتغالی ترکیبی است از نفع شخصی، نفع اجتماعی، احساس مسئولیت، مسئولیت پذیری؛ جاه طلبی، راست گفتاری و درست عملی، شفافیت، سماجت بر منطق، روحیۀ مبارزه، سازش ناپذیری، مهربانی و... که همۀ این صفات عالی را ریخته در یک شخصیت کاریزماتیک و دارد مفت و مجانی! در ایران درس روشنفکری و مبارزۀ مدنی و حتی میهن پرستی می دهد.

4- او یک مشت بازیکن معمولی - حتی می شود گفت بی کیفیت ترین مجموعه بازیکنان در میان همۀ تیم های طول تاریخ فوتبال ایران از 1970 تا کنون. با پوزش از بازیکنان - را از یک جامعۀ افسرده و نا امید و گسیخته - که حتی دلخوشی رفتن به استادیوم ها را هم ندارند - بیرون کشیده و معلوم نیست با چه معجونی از مدیریت و صداقت مدرن و چگونه از این بازیکنان تیمی چنان یک تکه و متحد و خوش روحیه و فداکار تا آخرین رمق ساخته که آدم وقتی بازی تیم او را می بیند گمان می کند تیمی از کشوری با حداکثر ملی گرایی و جامعه ای متحد و رژیمی مدرن را تماشا می کند. من فوتبال ملی بسیار شاداب زمان شاه را هم دیده ام. اما تیمی چنین متحد و مصمم و گوش بفرمان و فداکار در آنموقع هم ندیده ام. و این آن شاهکاری است که کارلوس کیروش در بعد فوتبالی انجام داده است.

5- برای پیدا کردن آن معجزۀ کیروش ناچار شدم رفتار بیرونی او را رصد کنم و ببینم می توانم راز "چه در رختکن ها و تمرین های او می گذرد" را کشف کنم یا نه! بنظرم رسید که فرمول کیروش خیلی خیلی ساده است. اولین خصیصه در کیروش ایرانی شدن از ته جان اوست. دیده و شنیده نشده است که او از تیمش با عنوان تیم شما یا تیم ایران و از این اصطلاحات معمول در بین مربیان خارجی - با کمال تأسف مربیان داخلی هم - استفاده کند. او پیوسته و با سماجت و تأکید از تیم ما و مجموعۀ ما استفاده می کند و به ناظر بیرونی هم حتی ایران دوستی و مسئولیت پذیری اش را منتقل می کند تا چه رسد بخود مجموعه و پسرانش. دومین خصیصۀ کیروش شناخت خوب از جامعۀ ایران و تشخیص فاصلۀ لیاقت های ایرانیان با مدیران حاکم بر آنان - در اینجا مدیران فوتبال - است. و او در این نقطه نوعی احساس مسئولیت مدنی هم می کند در مبارزه برای لیاقت شاگردانش در برابر بی لیاقتی مدیران شان. اینکه او فقط در محدودۀ فوتبالی خودش چنین می اندیشد و عمل می کند یا عمل خودش را نوعی آموزش مدنی هم برای کل جامعۀ ایران می داند؟ پاسخی نمی دهم و نمی خواهم بضرس قاطع بگویم که او قصد مبارزه در سطحی بالاتر را دارد. زیرا نمی خواهم برای او پروندۀ سیاسی درست کنم. اما چون او یک پروفسور جامعه شناس هم است من مطمئنم که نتیجۀ کارش بیشتر از فقط فوتبال را در بر می گیرد.

6- چالش های پی در پی او با مجموعۀ ورزش ایران و کوتاه نیامدن حتی یکقدم در تصحیح مدیریت اعمالی بر فوتبال ملی شکی برایم باقی نمی گذارد که او قصد آموزش غیر مستقیم مدیریت مدرن به مدیران باری بهر جهت و سوء استفاده کن و نابودگر هر پروژۀ بهبودی بخشی را هدف دارد. با سماجتی که او عقب نشینی نمی کند و مرتب و مرتب بارها و بارها نقطه ضعف های مدیران ورزش را برخ آنان و جامعه می کشد ممکن است حتی کسانی را که من نامشان را می گذارم آدم های مهمل به این گزاره سوق دهد که او از بالا نگاه می کند و قصد تحقیر کسی را دارد. اما رفتار او با مجموعۀ بچه هایش و عشقی که فوتبالیست ها به او دارند تردیدی باقی نمی گذارد که او جز به نفع جامعه و مجموعۀ بزرگتر جامعۀ ایران - بشدت ایران را دوست دارد بخاطر همان لیاقت هایی که در مردم تشخیص داده - هیچ عامل دومی و از جمله خودخواهی و منافع شخصی را وارد داوری و اعتراضات پی در پی اش نمی کند.

7- و همۀ اینهایی که گفتم و کم گفتم از این شوالیۀ موزامبیکی - پرتغالی برای همین چند سطر باقی مانده بود. که رفتار کیروش الگوی بسیار کاملی است برای مدیران مدرنی که در جامعۀ ایران کار می کنند. اما از مدیریت های بخشی و فرابخشی سازمان و اداره و وزارتخانۀ خود - بدلیل مدیریت های غیر علمی و هیئتی و رفاقتی - ناراحتند و دلشان می خواهد آن را اصلاح و کارآمدتر کنند. زیرا روش کیروش بسیار مؤثر است و نه تنها باعث تصحیح مدیریت های بخش مربوطه می شود. بلکه ایجاد موج کرده و به مدیران ارشد تر و فرابخشی هم اثر می گذارد. البته منظورم این نیست که همه قدرت کیروش را دارند و خواهند داشت. یا قصدم این نیست که مدیر جوانی را شیر کنم که بضرر شخصی خودش با مدیرانش گلاویز شود. منظورم این است که هر آدم مدرن میهن دوستی می تواند تا مرز نشکستن خودش را خم و راست کند و بایستد و مدیریت ها را اصلاح کند. تجربۀ شخصی خودم در ارتش که بر همین استراتژی "تسلیم نشو" و تاکتیک های سماجت و تکرار و گاهی یک قدم عقب و بلافاصله دو قدم بجلوی کارلوس کیروش مبتنی بوده؛ خاطرات خوب و نتایج ملموسی یادم است و یادم نمانده که در مقابل ندانم کاری های پرقدرت ترین نهادهای انقلابی ارتش واداده باشم و اجازۀ تخریب مدیریتم را داده باشم. البته این را هم ناگفته نگذارم که تبار موزامبیکی کیروش در گرایش عاطفی او به یکی از مدرن ترین جوامع جهان سوم اسلامی (ایرانیان) - اما گیرافتاده - تأثیر ناخودآگاه، و روی کار آمدن دولت حسن روحانی و مذاکره باغرب تأثیر خودآگاه؛ و البته رفتار کفاشیان تأثیر جسور شدنش را فراهم کرده است. یادمان باشد کیروش قرار بود قبل از تظاهرات 25 بهمن 89 سرمربی ایران شود که با دیدن آنروز عقب نشست و بعداً دوباره حاضر به آمدن شد. منظورم از یادآوری این نکته تأکیدم بر پرفسوری او در جامعه شناسی بود و فاکتورهایی که در نظر می گیرد در رفتارش. یا...هو

بعد از تحریر: برای راستی آزمایی از تشخیص و شناختم از کارلوس کیروش می توانید مفهوم کلی حرفم را برای او ترجمه کنید اگر دسترسی دارید. و نظر خودش را بپرسید. البته منتظر پاسخ "دلقک درست می گوید. من در حال نوعی مبارزۀ مدنی هستم" نباید باشید بهزار دلیل. اما اگر کیروش چشمانش برق زد و گفت: "WOW" مطمئن بشوید که شناختم دقیق بوده است.

چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

فتوا دهندۀ اسید پاشی اصفهان عرب ها را سوسمار خور خواند و حالا به غلط کردن افتاده!



1- محمد تقی رهبر که در مجلس هشتم نمایندۀ اصفهان بود و چون سنش از 75 گذشت دیگر نتوانست به مجلس برود و توسط خامنه ای به امامت جمعۀ اصفهان منصوب شد؛ از آن دسته آخوندهای پنج تومانی قبل از انقلاب است که در همۀ این 36 سال هم در همان ظرفیت پنج تومانی اش ماند و فقط قیمت روضه هایش را یک میلیون برابر (هر چس ناله به بهای حداقل 5 میلیون تومان) کرد. او که در مجلس وظیفه ای جز رصد کردن تنکۀ همپالکی های زنش را نداشت و همواره جزو بلندترین صداهای واعفتا و وا عصمتا بر ضد جوانان و زنان بود؛ بمحض رسیدن به پست ریاست جمهوری اصفهان در جایگاه امام جمعه و قدرت اجرایی بسیج و سپاه و استانداری را در دست گرفتن - مثل همۀ امامان جمعه - یکی از اولین فتواهایی که - سالها آرزویش را داشت و قدرت اجرایش را نداشت - صادر کرد مبارزۀ اسیدی با بدحجابی زنان بود. نتیجه همانی شد که در حدود یک سال پیش چند بانوی جوان اصفهانی را با اسید سوزاندند و حداقل یکنفر از آنان بنام سهیلا جورکش تمام زیبایی و بیشتر بینایی اش را از دست داد. اما نه تنها این آخوند متحجر و معاونش مورد مؤاخذه و تعویض قرار نگرفتند بلکه توانستند با تهدید و ارعاب و اعمال نفوذ پشت پرده از معرفی بسیجیان و حزب اللهی های مباشر و مجری فتوای اسید پاشی هم جلو گیری کنند. و تا امروز هم کسی از اسیدپاشان معلوم اصفهان معرفی نشده اند.

2- آخوند رهبر که بعد از اسید پاشی های اصفهان بشدت ترسیده بود و همۀ تلاشش را بکار می برد که دم خروس فتوای - "توصیه حلال و ثواب به هر جنایتی در مورد خانم های آزاده" - جنایتکارانه اش را بپوشاند و از ترس و خشم افکار عمومی رهایی یابد؛ بهترین موقعیت سوء استفاده را در ماجرای فرودگاه جده تشخیص داد و بلافاصله مصاحبه کرد و در آن مصاحبه یکی از تندترین تعابیر پان ایرانیست های باستان گرا و خشن را بکار برد در بارۀ اعراب؛ و آنان را "یک مشت سوسمار خور" معرفی کرد. تا بلکه بتواند با گره زدن جنایت "بی حجابان را اسیدی کنید" خودش با احساسات شوونیستی ملی گرایان باستان پرست، چشمان نگران و پرسشگر ملت در مورد پروندۀ جنایت اصفهان را از دوش خودش کنار بزند. اما او خودش هم می دانست که این تعبیرش در مورد اعراب اعتراض آخوندهای دیگر را بدنبال خواهد داشت. زیرا اولاً پیامبری که روحانیان نان بنام او می خورند و سکه شان به دین او ضرب خورده عرب بود و زبان علمی - بخوان خرافات تاریخی - خود روحانیان عربی محض است. و بنوعی روحانیان ایران اعرابی هستند که فارسی حرف می زنند و نه ایرانیانی که عربی بلدند. لذا رهبر اصفهانی چند روز صبر کرد که مقصود اولیه اش (امام جمعۀ اصفهان با تعبیر تند از عربستان انتقاد کرد) تیتر شود تا بیاید و گه خوردن "توهین به اعراب"ش را با غلط کردم گفتن دیگری پس بگیرد.

3- او امروز اینکار را کرده و گفته است که منظورش از "یک مشت اعراب سوسمارخور" حاکمان عربستان بوده اند و قصد توهین به اعراب را نداشته است. در حالیکه جملۀ او در حمله به اعراب خیلی واضح و بدون پیچ و خم است و او از واژۀ ترکیبی "اعراب سوسمارخور" استفاده کرده که علاوه بر جملۀ معروف نژاد پرستان ایرانی بودن؛ اطلاقش هم به عام بوده و نه خاص. اتفاقاً توهین او اعراب فقیر و بدوی و صحرانشین را که مردم عادی هستند مخاطب داشت و نه حکامی را که اعقاب اشرافیت جدید زاده شده در قالب دین جدید محمد هستند و به یمن نفت فراوان نه تنها سوسمار خور و بدوی نیستند؛ بلکه ثروتمند و تحصیلکرده و امروزی تر از آخوندهای مانده در یثرب محمد امین سال های  اول هجرت هستند . البته که موضع آخوند متحجر رهبر نه از بابت ملی گرایی و پس گرفتن آن از بابت منافع ملی و حقوق انسانی؛ بلکه این باز و بسته شدن های افراط و تفریطی  فقط برای نجات خودش از فتوای اسید پاشی و جلوگیری بعدی اش برای اجتناب از وهن پیامبر عرب اسلام توسط یک روحانی شیعه بوده است.

4- ریل خوبی است این خودزنی ناخواستۀ عرب ستایی دیروز (جهان اسلام) و عرب ستیزی امروز در داخل روحانیان و باید دامن زد به این انکار هویتی خودشان. اما بدیهی است که عرب ستیزی بعنوان یک زبان و نژاد متفاوت با نژاد و زبان فارس یک دگماتیسم ناسیونالیستی و قرون وسطایی است و نباید در دامش افتاد. بعبارت دیگر هر چقدر روحانیان به اعراب حمله کنند چون انکار خودشان است خوب است. اما هر چقدر ما به اعراب حمله کنیم نوعی نژاد پرستی مذموم است و نباید. من با سیاست عربستان در منطقه مخالفم و هم آنرا شکست خورده می دانم و هم حاضرم برای شکستش در کنار جمهوری اسلامی قرار بگیرم. اما این مخالفت من هیچ ربطی به خانۀ خدا و حرمین شریفین و اخلاق اسلامی و جنگ فرقه ای ندارد و عربستان را به دلیل توهم خودبزرگ بینی - ضد منافع ایران - قابل تنبیه می دانم. می ماند این خوشحالی که امروز لاریجانی قضا هم به صف مخالفان حرف های هاشمی پیوسته و مجدداً او را تهدید به افشای پشت پرده ها کرده. خوبی درگیری جدید این است که مخالفان هاشمی اینبار دست پرقدرت و غیب خامنه ای را پررنگ ندارند و اگر خامنه ای حمایت شان نکند هاشمی همۀ آن ها را قورت می دهد. نگاه کنید به صدای بسیار بلند ظریف که گفته "نفس کسی را که با نقل قول از خامنه ای به مخالفت با من برخیزد را می گیرم." و البته حرفش را تمام نکرده با گفتن "... نفسش را می گیرم؛ چون آن ممه را لولو برد و اینبار رهبر باماست".  یا...هو

دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اسکار سه ساله 56 ساله شد یتیم! و چه حیف شد که بابام گونتر گراس مرد.


1- تا سال 82 خورشیدی که سروش حبیبی نازنین را دیدم و طبل حلبی اش را قرض گرفتم که یک تنبکی هم من بزنم؛ همیشه فکر می کردم که من دوریان گری اسکاروایلد - نابغۀ ایرلندی - هستم. تازه در آن سال بود که متوجه شدم من خود اسکار گونتر گراس - نابغۀ آلمانی - هستم. البته بالاخره خودم را در دستۀ دلقک های لویی فردینان سلین - نابغۀ فرانسوی - یافتم در سرزمین هری پاتر جی کی رولینگ - جادوگر انگلیسی - با این امید که در لجن زدایی از سیاست مولود و مولد فاشیسم در میهنم نقش آفرینی کنم. شخصیت من بتبعیت از نویسندگانی که نام بردم و نویسندگانی - اعم از ایرانی و خارجی - که نام نبردم شکل امروزش را پیدا کرده است. اما اسکار وایلد در جوانی ام و گونتر گراس در انتهای میانسالی ام و فردینان سلین در شروع پیرانه سریم محبوب ترین کاراکترهای "همذات پندارم" را به بلوغ رسانده اند. جوان که بودم گمان می کردم که پیر نمی شوم و مثل دوریان گری شاهکار آقای وایلد این تصویر من است که پیر می شود و اوست که هرگاه بمیرد من هم تمام خواهم شد - البته یک علت بیرونی هم داشت که همواره جوانتر از سنم بنظر می رسیدم - هنگامی که به اسکار طبل حلبی گونترگراس رسیدم شک نکردم که من همان کودک فریز شده در سه سالگیم که دنیای بزرگان را دست می اندازم در حالی که خودم یک مسخرۀ کامل هستم از نگاه متعارف زمانه. اما دلقک های سلین بیادم آورد که من هم مثل دکتر سلین یک تکه تکه شده ام که باید تلاش کنم تکه پارگی خودم را تصویر کنم برای عبرت گرفتن از من و تکه تکه نشدن هموطنانم. بارها و بارها بخاطر قهرمانان این رمان ها - در حقیقت برای نویسندگان نابغه شان - از جا بلند شده ام و فریاد شوق کشیده ام و دست افشانی کرده ام در اتاقی تنها و خانواده ام را از زوال عقلم مطمئن کرده ام با: لبخند متعجب و مهربان "وا دیوونه شده ای؟!" و این فقط یک ادای احترام بود به گونتر گراس 87 سالۀ آلمانی که امروز در گذشت و مرا از شوق صحنه های معصومانه و اروتیک طبل حلبی اش به بزرگداشتش واداشت. روانش شاد که شادی بی نظیری بما داد. خانم رولینگ را هم بقرینه آورده ام. زیرا بغیر از یکی از کتاب های سری هری پاترش را نخوانده ام و بجز دو فقره از فیلم هایش بقیه را ندیده ام. اما او را بخاطر خلق آثار "رؤیا شدنی است" برای بچه ها و نوجوانان ستایش می کنم.

2- و اما بعد:
در صحنۀ لجنزار سیاست میهن خبرها هنوز سبز هر چند کمرنگ است بعد از عمرها زردی و پژمردگی. دکتر صالحی مصاحبه کرده و جزییات دقیقی از توافق با غرب را مطرح کرده که با روایت های امریکایی و ایرانی هردو هماهنگ است. و فاکت هایی که ریز کرده غیر از همان خلاصه ای که من برایتان نوشتم قبلاً چیز بیشتری نیست: 

"گروه مذاکراتی ما بمب نمی خواهیم رهبری را جدی گرفتیم. و همچنین خواست توسعۀ اقتصادی رییس جمهوری را هم جدی گرفتیم. و بهمین خاطر هر چه آن ها محدودیت تحمیل کردند برای راستی آزمایی از بی بمبی ما پذیرفتیم: ده ساله و 15 ساله و بیست ساله و عمری. و هر چه تحریم ضد توسعه بود را پاداش گرفتیم از تحریم شورای امنیت بگیر تا تحریم های اقتصادی اروپا و امریکا. والسلام".

دکتر صالحی این گزاره را در یک مصاحبه پخش کرده. اما صراحت لهجه اش و قابل فهم بودنش برای مخاطب ستودنی است. او چگونگی رفع تحریم ها را تیرگی زدایی کرده و گفته است که حرفش یکباره  خواهد بود و اجرایش گام بگام: هم برای ایران در اقدام به از کار انداختن تاسیسات و مواد غیر مجاز. و هم برای غرب مرحله بمرحله خواهد بود در رفع موانع حقوقی و قانونی و فنی و اجرایی تحریم ها. در مورد بازرسی ها عین واقعه را گفته که قرار نیست از هر سایت نظامی بازدید کنند. اما پذیرفته ایم که اگر به سایتی مشکوک شدند اجازۀ نمونه برداری از لوکیشن سایت را خواهند داشت. و حرف هایش صریح و ساده و مثل خودش راحت و لیبرال بوده و خودتان می توانید در یکی از سایت های داخلی یا خارجی منتشر کننده مطالعه کنید. اما یک نتیجه گیری از حرف هایش قطعی است که می نویسم: "توافق با غرب حتی در جزییات کلی یا کلیات جزیی اتفاق افتاده و فقط دیپلمات ها فرصت نوشتنش را پیدا نکرده اند. که قرار است در شروع دور جدید اینکار (نوشتن) انجام شود. و الا توافق برگشت ناپذیر است.

3- موضع گیری و دعوای سردار جعفری با هاشمی رفسنجانی هم بر سر خشکه مقدس ها نوعی تلاش عزیز جعفری برای ترمیم فاصله اش با تندروان است که بعد از پیام تبریکش راجع به تفاهم لوزان بدجوری گرا بسته بودند بسمتش که "سردار تو هم زرد کردی"! لذا خیلی عمق ندارد این جنگ های تازه و چون صحنۀ سیاسی ایران در حال پوست اندازی است بازیگران مختلف باید هم دچار تلاطم هایی شوند. تا مجدداً خودشان را بازتعریف کرده و جایگاه بگیرند. لذا از این جور برخورد ها و واگرایی ها و همگرایی ها در سه ماه آینده بسیار خواهیم دید و شنید. البته هاشمی رفسنجانی هم زیادی خودش را لوس می کند این روزها و مرتب متلک و تحقیر و تخفیف است که به شرکای سی ساله اش بار می کند آن هم با مدارک قلابی از مردگان فانی. دوست ندارم نامردی را اگر حامل الماس برای خودم هم باشد. پس من در اینجا حق را می دهم به شریعتمداری! یا...هو