ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱, جمعه

با احترام زیاد به پرزیدنت اوباما برای کمکش به ایران، و با استقبال گرم از پرزیدنت ترامپ با کمکی که انتظار داریم!

Image result for president trump

تا ساعاتی دیگر دورۀ ریاست جمهوری باراک حسین اوباما به پایان خواهد رسید و دورۀ تازه ای از سیاست توسط پرزیدنت دونالد ترامپ آغاز خواهد شد در امریکا. قصد دارم که در شروع این چرخش قدرت در امریکا مطالبی را بنویسم در مورد تأثیر و پی آمدهای بقدرت رسیدن دونالد ترامپ نسبت به کشورمان ایران . اما قبل از رفتن بسراغ ترامپ تمایل دارم که از پرزیدنت اوباما بخاطر کمک بسیار ارزشمندی که به آیندۀ ایران کرد سپاسگزاری ویژه بکنم؛ و اعتراف بکنم که دیدن روزهای آخر پرزیدنت اوباما در کاخ سفید بویژه با آن بیانات و اقدامات عاطفی که اشک شوق خودش و دوستدارانش را سرازیر می کرد؛ خیلی رومانتیک بود و من هم به این همه لطف و انسان دوستی او رشک می بردم و دوستدارش بودم. اوباما و خانم کلینتون با تحریم بی رحمانه و هوشمند و موفق در مورد جمهوری اسلامی ایران و واداشتن خامنه ای برای آمدن بپای میز مذاکره و برچیدن جاه طلبی هسته ای ویرانگرش یکی از بزرگترین خدمات مصلحانۀ ممکن را به آزادی ایران کرد؛ و من مطمئنم که تاریخ ایرانِ فردا قطعاً از اوباما بعنوان یک انسان و یک سیاستمدار خادم ایرانیان به نیکی یاد خواهد کرد. زیرا مطمئنم که جمهوری اسلامی پس از برجام دیگر نخواهد توانست به مدار ایدئولوژی انقلابی و متحجرش باقی بماند و خیلی زود برف های سرمای زمستان جانکاه و طولانی "دوری ایران از زیست مشترک جهانی" آب خواهد شد.

2- اما همچنین قبل از سلام و خوش آمد به پرزیدنت ترامپ در جایگاه رییس جمهور جدید ایالات متحده بنا دارم که مقدمه ای موجز و شفاف بنویسم از فهمم از سیاست های ایالات متحده در جهان و نوع نگاه و تفاوت های فلسفی دموکرات ها و جمهوری خواهان امریکایی در بعد از ورود تمام قد کشور امریکا بمعادلات جهانی - بویژه در فردای جنگ دوم جهانی - که مبتنی است بر رصد خیلی ساده و همه فهم و مستند به تاریخ 70 سال اخیراز رفتار و عملکرد دو حزب دموکرات و جمهوری خواه امریکا. و امیدوارم که از فرط خلاصه نویسی اینقدر پیچیده نشود که عمق مطلب را منتقل نکند.

الف- امریکا بعد از پایان جنگ جهانی دوم خودش را بعنوان سمبل فلسفۀ لیبرالیسم (تقدم تفرد به جمعیت) و تبدیل کنندۀ آن به هژمون برتر جهانی و محافظت از آن تعریف کرد و شناساند. که کامل ترین صورت بندی سیاسی و روش اعمال آن را نیز "دموکراسی نمایندگی" می دانست و در داخل امریکاعمل می کرد. تا اینجای کار هیچگونه اختلاف و تضادی بین دموکرات ها و جمهوری خواهان نبود و نیست. و همۀ سیاستمداران امریکایی به فلسفۀ لیبرال با استفاده از روش دموکراسی باور و یقین داشتند و دارند. 

ب- اختلاف دیدگاه دموکرات ها و جمهوری خواهان راجع به چگونگی رفتار با کشورهای دیگر - بویژه کشورهای پیرامونی - از اینجا برجسته شد که جمهوری خواهان اهمیت و تقدم لیبرالیسم (ماهیت تفکر) بر دموکراسی (روش اعمال تفکر لیبرال برای جوامع) را برجسته کردند و دنبالش رفتند. اما دموکرات ها دموکراسی را جزیی جدایی ناپذیر از لیبرالیسم فلسفی قلمداد کرده و پذیرش لیبرالیسم از سوی حاکمان جهان سوم را با پذیرش دموکراسی محک رد و قبول زدند. در نتیجه جمهوری خواهان فارغ از اینکه حکومت های جهان سوم دیکتاتوری است یا دموکراتیک به صرف پایبندی کشورهای جهان سوم به فلسفۀ لیبرالیسم در ابعاد غیر سیاسی؛ آنان را جزو متحدان خویش منظور کردند. اما دموکرات ها چون با دیکتاتوری حاکمان هم مشکل داشتند؛ همواره سعی کردند که دیکتاتورهای لیبرال جهان سوم را وادار به رفتار دموکراتیک تر در داخل کشورهایشان بکنند. من چون خودم هم معتقدم که لیبرالیسم مقدم است بر دموکراسی و دموکراسی را امری پروسه ای و درون ملتی و فرهنگی و مستلزم نوعی پیش افتادگی اقتصادی و گسترش رفاه عامه می دانم؛ نوع نگاه جمهوری خواهان را درست تر از طرز تلقی دموکرات ها می دانم. در عمل نیز ما شاهد بوده ایم که دموکراسی خواهی دولت های دموکرات امریکایی، از حاکمان کشورهایی که مردمانش آمادگی های لازم برای پذیرش مدیریت دموکراتیک را نداشته اند؛ باعث هرج و مرج و آشوب و بی ثباتی و انقلاب و عقب افتادگی بازهم بیشتر کشورهای جهان سوم شده است. اما سیاست "گیر سه پیچ ندادن به حاکمان لیبرال - دیکتاتور جهان سوم" از سوی جمهوری خواهان باعث ثبات و پیشرفت بهتر کشورهای جهان سوم شده است. مثال ها زیاد است و برای پرهیز از تطویل می گذرم.

پ- اختلاف ذکر شده در نحوۀ نگاه دموکرات ها و جمهوری خواهان دو استثناء داشته است که یکی مربوط است به دو رییس جمهوری جرج بوش پسر و بیل کلینتون اولی که سنت جمهوری خواهان را رعایت نکرد و با دستاویز دموکراتیک کردن حکومت صدام حسین به عراق حمله کرد و دومی بیل کلینتون که با سنت شکنی اسلافش مثل کندی و کارتر در مورد عدم حمایت از دیکتاتورهای جهان سوم؛ راهی کم و بیش نزدیک به سیاست جمهوری خواهان را پیش گرفت. استثناء دوم اما مربوط بود به دشمنی خونی بودن جمهوری خواهان امریکا با حکومت های توتالیتر و ایدئولوژیک. به این معنا که هرچقدر جمهوری خواهان حکومت های دیکتاتوری فردی با مشخصات لیبرال را تحمل می کردند و آنان را دوست و شریک می گرفتند. اما حکومت های ایدئولوژیک، توتالیتر و غیر معتقد به لیبرلیسم فلسفی را بشدت پس می زدند و با آنان دشمنی آشتی ناپذیری داشتند. مثل مقابله شان با اقمار و خود اتحاد جماهیر شوروی تا قبل از فروپاشی بلوک شرق. البته این بحث خیلی طولانی است و می شود تا آنجا پیش رفت که رغبت جمهوری خواهان به کار نزدیک با حکومت های دیکتاتوری نظامی یا غیر نظامی معتقد به فلسفۀ لیبرالیسم - هژمون مسلط به ریاست امریکا - در جهان سوم را به حوزۀ اقتصاد کشاند و ثابت کرد که از نظر جمهوری خواهان هرکشوری تن بمقررات بازار بدهد و مصرف را آزاد بگذارد می تواند دوست امریکا تلقی شود مشروط به اینکه تابع هیچ ایدئولوژی جمع گرا نباشد. که در چنین حالتی ناگزیر مشتری تولیدات اقتصاد امریکا هم خواهد شد. اما من نمی خواهم بحث نظری بکنم.

3- حالا برگردم به پرزیدنت ترامپ. دونالد ترامپ اگر برگردد به سنت جمهوری خواهان؛ برای ایران مفید خواهد بود. زیرا همانطور که گفتم جمهوری خواهان - بویژه تندروان شان - تا جایی ضد ایدئولوژیک هستند که می شود گفت خودشان در کمین نوعی "ایدئولوژی ضد ایدئولوژی" افتاده اند. و بسیار بدیهی است که چنین سیاستمدارانی دشمن شماره یک جمهوری اسلامی خامنه ای باشند و در وهلۀ دوم دشمن ملایم تر جمهوری خلق چین و نوبت روسیه به این زودی ها نرسد. نمی دانم ترامپ در عمل چه خواهد کرد اما حرف هایی که می زند بار بزرگی از حقیقت را هم دارد. مثلاً در مورد پیمان ناتو گفته است که پیمانی کهنه است و تازه خرجش را هم ما می دهیم. این حرف حرف قشنگی است زیرا پیمان ناتو در مقابل پیمان ورشو معنا پیدا می کرد و نه حالا که خود روسیه لیبرالیسم فلسفی را پذیرفته و بر مبنای شایستگی های " مقدار دموکراسی قابل هضم ملتش در داخل" حکومت می کند. و از همین جاست که حرف ترامپ در مورد روسیه و پوتین را هم درست می دانم. زیرا روس های امروز تضاد ایدئولوژیک با غرب ندارند و اختلاف و رقابتی اگر هست فقط بر سر منافع هر کدام از سهم بازار است. بدیهی است که در این مورد هم چین باید اولویت اصلی سیاست امریکا باشد که هم سهم نابرابرتری از بازار را مال خود کرده است و هم هنوز تضاد های ایدئولوژیک خود با فلسفۀ لیبرالیسم (تقدم فرد بجمع) امریکایی را نزدوده است.

4- البته که باید در عمل آزمود که دونالد ترامپ چه مقدار از سنت جمهوری خواهان پیروی خواهد کرد و چه مقدار تک مضراب های شخصی و باورهای ترسناکش را وارد سیاست های غیر قابل پیش بینی اش خواهد کرد. تا اینجا که تیم دولتش را چیده خیلی غیر متعارف و خارج از چهارچوب های سنت جمهوری خواهی پیش نرفته اند و تمام عوامل درجه یک دولتش پالس های عاقلانه و قابل پذیرشی را صادر کرده اند. مثل پایبندی به برجام و مبارزه با تروریسم با تأکید بر ضدیت با ایدئولوژی های جمع گرا - اسلام سیاسی - و حاملان آن مثل داعش و القاعده و ... و طرفه اینکه در همین مبارزه با تروریسم مشخصاً اعلام کرده اند که این مبارزه شامل عناصری از حکومت ایران - و نه موجودیت ایران و حتی کل حکومت ایران - نیز خواهد شد. این نامه نگاری های سوته دلانۀ هموطنان تندخوی مان هم البته ابداً مهم نیست و حتی نامۀ جان بولتون و جولیانی و شرکایشان در پروپاگاندا برای مجاهدین خلق هم از سر همینجوری و نوعی بده بستان مناسبات مالی سال های گذشته است و مطلقاً نمی توان آن را مؤثر در خط و مشی دولت ترامپ محاسبه کرد. بدلایل زیاد و از جمله اینکه محتمل قطعی است که یکی از دلایل اصلی بیرون ماندن بولتون و جولیانی و امثال اینها از دولت ترامپ انتساب و لاس زدن ها و پول گرفتن های آن ها از سازمان مجاهدین خلق بوده باشد و ترامپ که خودش می گوید از لابی کن ها متنفر است. با احتیاط به دولت ترامپ خوشبینم و با توجه به تمام شدن سوخت خامنه ای در منطقه بعد از برجام و فوت هاشمی و کمی تخلیه شدن نفرت و تحقیر شخصی از شخصیت خامنه ای و پیری و تنهایی خودش و رو به قبله بودن اغلب فسیل های بازمانده از سال های انقلاب و ده ها عامل بدیهی دیگر مطمئنم که ایران تنفس های بهتر و راحت تری را در پیش رو خواهد داشت.

5- با اینکه طولانی شد اما نمی توانم از تشکر ویژه از ترامپ بگذرم؛ نه بخاطر کارهایی که انشاء الله بنفع ایران هم خواهد کرد؛ بلکه بخاطر کاری که از بعد از انتخابش تا کنون کرده است و بسیار زیاد با ارزش بوده است. دونالد ترامپ از روز انتخابش در 8 نوامبر باعث بکما رفتن بوق رجزخوان خامنه ای شده و عره گوزهای ناشتای موشک پران و هرمز بند و ... من آنم که رستم بود پهلوان سپاهیان را نیز نقطه پایان گذاشته است. دقیقاً در مدت هفتاد و چند روز گذشته ما دیگر شاهد هیچ نوع عربده کشی از سوی خامنه ای و اقمارش نبودیم و این آلودگی صوتی زدایی را مدیون پرزیدنت ترامپ هستیم و جای تشکر ویژه دارد. یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

ساختمان پلاسکو نماد ارتفاع و پیشتازی مدرنیتۀ ایرانی در منطقه فروریخت. و ما؛ نسلی که دفن شدیم و تمام!

Image result for ‫پلاسکو‬‎


حادثۀ فروریزی و تخریب کامل ساختمان پلاسکو در تهران - که امیدواریم به فاجعه تبدیل نشده باشد - از جوانب مختلفی قابل گزارش و بررسی است. من سعی می کنم به سه مورد آن اشاره ای کوتاه بکنم:

1- از جنبۀ فنی من صلاحیت اظهار نظر ندارم. ضمن اینکه گزارش های منتشر شده ضد و نقیض است و تا روشن شدن ابعاد ماجرا از سویی و نوع واکنش مسئولان ذیربط باید صبر کرد. من فقط یک احتمال را می نویسم و آن هم مربوط است به عدم پوشش حادثه از راه هوا بوده است که گویا نه هلیکوپتر آتش نشان و نه هر نوع پرندۀ راهنما و پایش حادثه بکمک نیامده و آتش نشانان در نوعی سردرگمی اطلاعاتی از ابعاد حادثه غافلگیر شده و نتوانسته اند تخریب ساختمان را پیش بینی درست بکنند. من البته بسیار بعید می دانم که شهرداری تهران و سازمان آتش نشانی اش فاقد هرنوع پرنده ای - چه آتش نشان و چه پایش و اطلاع رسان - بوده باشد. اما علت این کوتاهی در اعزام بموقع پرنده های مزبور را در این می دانم که مسئولان ذیربط نتوانسته اند بموقع و در اسرع وقت اجازۀ پرواز امداد رسان را اخذ کنند که دلیل آن به این هم برمیگردد که منطقۀ حادثه جزو مناطق امنیتی ویژه و پرواز ممنوع بوده و ظهور برنامه ریزی شدۀ پرنده های ناشناس در آسمان تهران - در یک ماه دو بار اتفاق افتاده و قطعاً امنیتی و جاسوسی بوده اند و نه تیزر ساز تبلیغاتی مسخره - چنان مؤثر بوده که نتوانسته اند بهنگام مجوزهای لازم - برای پرنده های آتش نشانان - را اخذ کنند.

2- اما گذشته از خود سانحه که بسیار ناراحت کننده بوده و امیدواریم که خسارات جانی اش حداقل بشود؛ ساختمان مرتفع پلاسکو در تهران نماد ارتفاع مدرنیتۀ ایرانی در منطقۀ خاورمیانه - چه بسا در جهان پیرامونی آنروز جهان هم - بود و فروپاشی کامل آن از جنبۀ فلسفۀ سیاسی بسیار معنا دار است. به این معنا که این برج بلندمرتبۀ 55 ساله هنگامی به پایان عمر خود رسید که تمام نسل های بالنده و مدرن ایرانی همزاد این ساختمان - کلیۀ ایرانیان متولد قبل از 1330 خورشیدی - نیز یا از دنیا رفته اند و یا در حال سپری کردن آخرین سال های پیری و کوری خویش هستند. من که خودم یکی از این نسل های دفن شده هستم با شنیدن خبر حادثه یکبار دیگر متوجه این واقعیت شدم که تمام سال های جوانی و آرزوهای دور ودرازم برای ایرانی بلندمرتبه درجهان از پا در آمده و در دستان بی کفایت تحجر مذهبی با خاک یکسان شده است. البته مردن پلاسکو و ما دلیلی بر ناامیدی شما و برج ها و مال ها و ارتفاع های جدید تهران و ایران نیست. فقط کافی است فرهنگ تان را با برج های تان هم ارتفاع کنید و اخوندها را با ما دفن کنید!

3- حادثۀ پلاسکو از جهت  فرهنگی که من آنرا "علت تامه"ی همۀ حوادث با منشاء خطای انسانی بوقوع پیوسته - بسیار بالاتر از نرم های جهانی چنین حوادثی در دیگر کشورهای جهان - می دانم اما بسیار زیاد مهم است و نشان می دهد که چطور تحجر مذهبی و چیرگی فرهنگ قضا و قدری مورد تبلیغ و آموزش حکومت روحانیان خبیث و عقب مانده باعث تشدید تصاعدی این قبیل خطاهای انسانی در ایران بعد از انقلاب شده است. من شش سال پیش در جریان انفجار در پالایشگاه آبادان به این علت تامه پرداخته ام که نوشته ای کامل و راهنمای اوضاع ما تا پایان حکومت جمهوری اسلامی ایدئولوژیک است و همان را در زیر بازنشر می کنم و خودم را آماده می کنم که دو مطلب سیاسی راجع به سرگیجۀ خامنه ای و شروع ریاست جمهوری پرزیدنت ترامپ  در امریکا است آماده کنم. تا بیش از این شما را در انتظار نوشتۀ بعدی نگذارم. یا...هو



فرهنگ الهی به امید تو؛ وانفجار تراژیک پالایشگاه آبادان!



1- پالایشگاه آبادان در حضورافتتاح سوم خرداد پرافتخار رییس جمهور کشور ترکیده و زندگی ده ها انسان را از چند درصد تا صد درصد نابود کرده است. و احمدی نژاد در سراشیبی مشایی گیرافتاده دردست رقبا که همه می دانستیم و گفته بودیم و او اعتنا نکرد. بنابراین یادتان باشد که در روزهای پیش روا گردر همان پیچ انحراف منافع الیگارشی و ریزه خواران مشق کند بحسابش خواهیم گذاشت و نفسش را خواهیم گرفت. مگراینکه مثل بچۀ آدم مشق کند بخواست زعیم ما تا ما نیز مثل همۀ شش سال گذشته بگوییم که تقصیرنیروی انسانی بود و تمام. کما اینکه سوابق ما نشان می دهد که همیشه همین را گفته ایم راجع به  1- هواپیمای کوچک یاک روسی با خلبان ارمنستانی وزیر راه خاتمی بنام دادمان بعلاوۀ نمایندگان استان گلستان را کوبید به کوه و هرگز در فرودگاه دشت نازساری بزمین ننشست. 2- تریلی تانکر سوخت عظیم الجثه ترمز برید و چندین خودرو خصوصی و عمومی را درهم کوبید و همۀ سرنشینانش را در آتش بنزین تانکر سوختش جزغاله کرد. 3- قطاری که در نزدیک نیشابوربا قطار باری دیگری که بارش مواد سمی خطرناک بود تصادم کرد و خرد شد و انبوهی زندگی های انسانی را به نابودی کشاند. 4- ایران رتبۀ اول تصادفات و مرگ و میر جاده ای را دارد. 5- ایران پرخطرترین خطوط هوایی جهان را صاحب است. 6- و 7- و ... n 

2- همۀ حوادثی که درکشورما رخ می دهد فقط از نطرسیاسی است که کاربرد دارد و دیگرهیچ. یعنی اگر از حوادث پیش آمده نخواهیم علیه رقیب سیاسی خود استفاده کنیم. نفس حادثه و خسارت هایی که ببارمی آورد کمترین اهمیتی ندارد. و فقط چند روز لقلقۀ زبان می شود برای عربده کشی های مهوع و پرونده اش بسته می شود برای همیشه. کما اینکه بعنوان نمونه نمی توان کسی نشانی بدهد و بگوید که این حادثۀ مشخص را پی گیری کردیم وعلتش این است و مقصرش هم این است. همۀ چس ناله های وکیل و وزیر و روشنفکر و روزنامه نگار و مسئول و غیرمسئول هم فقط دربارۀ باز هم سیاست است. که یکی می گوید توپولوف های روسی مقصر است و دیگری معتقد است که جاده های ما استاندارد نیست و سومی پایین بودن کیفیت خودروها را مقصر می داند و چهارمی تحریم های غرب رامهم می داند و یا مثل این حادثه درپالایشگاه که عجلۀ باند انحرافی در افتتاح پروژه را فریاد می کنند.

3- و نهایتاً که بده بستان های زیرمیزی سیاسی و مالی انجام شد به نهایت مقصر که همان عامل انسانی است که معمولاً هم خودش در همان حادثه مرده ختم بخیرمی شود. و جان کلام اینجاست که رسیدن به تقصیرعامل انسانی دقیق ترین ومشخص ترین ومهم ترین و درست ترین نتیجه گیری هم است. اما - واین اما جان کلام مشکلات ما هم است - ضمیراین "تقصیرعامل انسانی" نباید برگردد به خلبان یا راننده یا مهندس پالایشگاه یا رییس جمهوریا وزیر یاهرشخص حقیقی و حقوقی دیگر. بلکه آن ضمیر "انسان مقصر"باید برگردد به فرهنگ. به فرهنگ مدرن در  برابرفرهنگ سنتی. بعبارت دیگرتقصیر عامل انسانی درست است ولی نه بعنوان اسم خاص و مربوط به یک حادثه. بلکه درست است بعنوان انسان عام تربیت شده در جمهوری اسلامی.


4- چطور؟ فرهنگ عمومی و تربیتی ما فرهنگ خر و اسب سواری است. وما هر چقدر هم تلاش کنیم که بچه هایمان را با فرهنگ طیاره و پالایشگاه و خودرو و کامپیوتر بزرگ کنیم. بدلیل سلطۀ حاکمیت سنتی متحجربه همۀ شئونات ما از رسانه ها گرفته تا مدارس و دانشگاه و حوزه و فرهنگ رفتاری در کوچه و خیابان؛ موفق به تغییر پارادایم فرهنگی نخواهیم شد. فرهنگ خرسواری و اسب سواری و شترسواری یک فرهنگ با دامنۀ خطرکم است چون اگرخروشتررم کنند و ما را بزمین بزنند حد اکثرچندخراش برمی داریم و یکی دونفر بیشتر هم آسیب نمی بیند. وتازه خر و شترچون روح وغریزه دارند و توانشان محدود است، خودشان هم خطاهای مارا تصحیح می کنند. مثلاً اگر خسته باشند راه نمی روند وما مجبورمی شویم پیاده بشویم وحیوان را تیمارکنیم تا آمادگی مجدد بارکشی را پیدا کند. و این فرهنگ بر مبنای بنیان "الهی به امید تو" ، "انشاءالله طوری نمی شود" ، "توکل بخدا" و "قضا وقدری" پایه و اساس گرفته است.


5- در جریان سقوط طیارۀ یاک مرحوم دادمان نوشتم که: خلبان ارمنستانی هواپیما با زبان فارسی شیرین با لهجۀ ارمنی خودش به سرنشینان عالی مقام خودش گفته: "بابا جان هاوا خاراب است چکار کنیم" و دوستان ما که اغلب جبهه دیده وحماسه آفرین بودند با رفتن به خلسۀ جنگ ومیادین مین و بسیجی ها و رفتن روی مین "الهی به امید تو" فرو رفته اند و به خلبان بی زبان گفته اند فقط 5 دقیقه تا فرودگاه دشت ناز ساری فاصله داریم پس بزن بریم توکل بخدا. و دانش فنی و علم که این شوخی ها سرش نمی شود. لذا چرخیدن همان و خوردن به کوه و جنگل و تمام. تحریم امریکا درست. مهندسان آلمانی راه انداز پالایشگاه نیامدند درست. خرابی ترمز تریلی 18 چرخ حامل بنزین درست. هواپیمای توپولوف درست. خرابی جاده ها درست. پایین بودن کیفیت خودروها درست. و... اما؛ این مشکل فقط مشکل ما نیست درجهان وبسیاری کشور های فقیرتر وعقب مانده تر و... از ما هم هستند که به اندازۀ ما حوادث این چنینی را تجربه نمی کنند. چرا؟ فقط به همین دلیل ساده که آن ها اگرهم مدرن نیستند حداقل زیستن در فرهنگ مدرن را قبول کرده اند به یمن هیئت حاکمه ای که دانش را و علم را همراه با تکنولوژی مهم می شمارند. و از اکسیر الهی به امید تو برای گشودن همۀ کاستی هایشان استفاده نمی کنند.

6- این کافی نیست که انسان بزرگ شده در فرهنگ قضا و قدری را ببریم دانشگاه و یک دانشنامۀ مهندسی به او بدهیم و خیال کنیم که می تواند خارج از مناسبات فرهنگ عمومی متحجرمورد وثوق و تبلیغ آخوند ها عمل کند. اوراننده ای می شود که کاستی ترمز ماشینش را با توکل. دستگاه های ناوبری هواپیمایش را با الهی به امید تو. و مخزن سوخت پالایشگاهش را با قضا و قدر و...تعمیرفنی وتست نکرده بکار می گیرد. 

7- واین جاست جان کلام که اصرار می کنم به اینکه جزپذیرش نرم افزار مدرنیته که پایۀ اصلی اش بر حرمت دانش و علم روز و هنر و موسیقی و سینما و فوتبال و مد و بازی و تفریح و لذت انسان محوراست هرراهی راه به هیچ دهی نخواهد برد و آدرس عوضی نشان دادن است. مدرنیته یعنی دانش مقدس درهنگام کار با تکنولوژی. نه که فکر کنید که ما چک لیست های علمی و تعمیرات و تعویضات را نداریم. خوبش را هم داریم. ولی مهندس پرواز و تکنیسین پالایشگاه و دربان درب کارخانه هم در هنگام مراجعه به چک لیست هایشان خیلی ازموارد را با الهی به امید توعلامت می زنند. این یک فرهنگ است که درجان انسان کهنۀ ایرانی رسوب کرده است. وتحصیلکرده  و عامی و توده و روشنفکر و وزیر و وکیل و رییس جمهورنمی شناسد. ما انسان قضا و قدری تربیت می کنیم و از او انتظار رفتار دانش محورداریم. و این نشدنی است مطلقاً.

8- و این جاست که من با قساوت تمام حادثۀ دلخراش پالایشگاه را فراموش کرده بودم و دنبال یک آخوندی می گشتم که رفته باشد سینما. ودنبال کراوات حلالی می گشتم که برگردن مردی بسته شده باشد. ودنبال یک مسئولی می گشتم که بگوید: "ای خفتگان دراعماق تاریخ بیدارشوید که نمی شود تکنولوژی ودانش قرن 21 میلادی را داد به انسان قضا و قدری بیابان های حجاز و منتظرمعجزۀ جامعۀ سالم بود." ما باخته ایم رفقا سرنا را از سر گشادش فوت نکنیم. تا فرهنگمان خرسواری است همۀ آمارهای بدترین دردنیایمان هم پابرجاست. حتی اگرهمۀ درهای بهترین تکنولوژی های روز بروی مان گشوده باشد. ما خطای انسانی داریم در فرهنگ عامه! و فرهنگ عامه جز با آموزش و پرورش از کودکی و به همت حکومت مدرن و بروز تصحیح نمی شود! یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۱, سه‌شنبه

مرگ با شکوه اکبر هاشمی رفسنجانی: ترسناک یا راهگشا؟ مسئله این است!


1- از بین همۀ صفات "نابهنگام" و "ترسناک" و "شوکه کننده" و "شادی آور" و "تاسف بار" و "خوب شد" و "بدرک واصل شد" و غیره؛ من صفت "با شکوه" را مناسب تر دیدم برای توصیف درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی. زیرا پیرمردی 83 ساله و سیاست پیشه و سیاستمدار و برخوردار و دارای فرّ و شکوه حکومتی و باده ها خیانت و خدمت و جاه و مقام و تندی و کندی و اشتباه و توبه و تغییرات فکری و عملی و ... و در حالیکه ناهارش را خندان خورده و آخرین جلسۀ کاری اش را بپایان رسانده در کمتر از یکساعت مرده است؛ بی نیازی به جراح و پزشک و سی سی یو و مراقبت و ترحم و دعا و ذلت و مشقت و ... و آیا مرگی از این باشکوه تر قابل تصور است! اگر نوع مرگ انسان ها یک تصادف از انواع مختلف تصادفی است و ربطی به چگونه زیست اجتماعی مرده ندارد؛ خوش بحال هاشمی بخاطر بهترین نوع تصادفی مرگ. و اگر ارتباطی متافیزیکی بین نوع مرگ و چگونه زیست اجتماعی انسان باید قائل شد - طبق باورهای اسطوره ای سنتی - که بازهم خوش بحال هاشمی که لابد خوبی رفتارهایش به بدیهای منتسبه اش می چربید که چنین آسان مرد.

2- مرگ هاشمی اما از جنبۀ سیاسی نیز باشکوه است. زیرا او قهرمانانه مرد و موجی از شوک و دریغ و یأس دردآور بجای نهاد در بین مخالفان قسم خورده اش و جبهۀ تحجر و شریعت به سرکردگی آیت الله خامنه ای. مرگ بدلیل ایست قلبی معمولاً در بین پیران میانسال - 55 تا 70 سال - شیوع زیاد دارد و اگر هم در سنین جوانتر یا پیرسال تر اتفاق بیفتد معمولاً در سنین جوانی و میانسالی شایع تر است و کمترین مرگ از نوع ایست قلبی یکباره و ناگهانی مربوط به سنین بالای 70 سال است. و کهن سالانی که سن عمر طبیعی جوامع خود - در ایران برای مردان 70 سال بیشتر نیست - را رد کرده باشند معمولاً با عارضه های بیماری های دیگری اعم از سکته های ناقص قلبی و مغزی یا ذات الریه و سرطان و از این قبیل می میرند و اغلب مرگ هایی ذلیل و منجر به بستری شدن ها و جراحی ها و مراقبت های ویژه - حتی در حد چند روز هم باشد - را تجربه می کنند. حالا اگر فرض کنیم که مرگ هاشمی بجای "در کمتر از یک ساعت" در "چندین روز و هفته و ماه" اتفاق می افتاد. بدیهی بود که چنین مرگی به خامنه ای این فرصت را می داد که با حاضر شدن بر بالین مریض و در بستر افتادۀ هاشمی و مانورهای تبلیغاتی بتواند اولاً هاشمی را در مظان ذلت و قابل ترحم و نیاز به بخشودگی قرار بدهد و ثانیاً او را وادار به پشیمانی از مواضع سیاسی مخالف با ایدئولوژی خودش بکند. و این با توجه به شخصیت انسانی و احساسی و آشتی جوی هاشمی دور از دسترس نبود که اگر در بستر مرگ بود و خامنه ای بسراغش می رفت گریه امانش ندهد و طلب حلالیت و بخشش بکند. اما مرگ هاشمی داغ همۀ این سناریوها را بر دل متحجران گذاشت و رفت. تا جائیکه خامنه ای روز قبل از مرگ هاشمی و در سخنانش خطاب به مستمعینش در ملاقات با او بازهم از واژۀ معروف "شیطان اکبر" - جایگزین شیطان بزرگ خمینی - استفاده کرده بود در زنهار به پیروانش که مراقب خطر هاشمی باشند.

3- اما اینک مهم این است که ببینیم تبعات سیاسی مرگ هاشمی چه خواهد بود. هر چند که پیش بینی این تبعات نیاز به گذشت - هر چند اندک - زمان دارد اما می توان با توجه به واقعیات ایران و جهان بعد از مرگ هاشمی سناریوهایی را اتود زد. در این که مرگ هاشمی تعادل جمهوری اسلامی معتدل (هرج و مرج منظم) را بهم خواهد زد شکی وجود ندارد. زیرا هم همۀ تحلیلگران و کارشناسان و هم مردمان عادی به این "بهم خوردن تعادل جمهوری اسلامی در اثر مرگ هاشمی" اذعان کرده و می کنند. اختلاف بر سر این است که این بهم خوردگی تعادل بکدام سمت متوجه خواهد بود. دیدم در بسیاری از واکنش های جوانان و مردم عادی که مرگ هاشمی را قبل از هر مشخصۀ مثبت و منفیی "ترسناک" خوانده بودند. اینان معتقدند که دوقطبی "عرفی گرایان" - اعم از اصلاح طلبان و معتدلان و تحولخواهان و براندازان - و "شرعی گرایان" - اعم از اصولگرایان و انقلابیون و ضد امپریالیست ها و ایدئولوژیک ها - موجود در جمهوری اسلامی قطب عرفی گرایش را که هاشمی رفسنجانی نماد و راهبر آن بود از دست داده و این باعث خواهد شد که شرعی گرایان و خامنه ای بدون وجود رقیب همیشگی خود تمام قدرت را قبضه کنند و ایران را بسوی کرۀ شمالی اسلامی هدایت کنند.

4- من با متن این تحلیل ترسناک موافقم. اما با نتیجه گیری آن موافق نیستم و معتقدم که این بهم خوردگی تعادل جمهوری اسلامی 27 ساله - بعد از مرگ خمینی - نه تنها به ترسناکی سناریوی کرۀ شمالی شدن منجر نخواهد شد. بلکه به تضعیف و فروپاشی بیشتر ایدئولوژی و شریعت خواهان نیز ختم خواهد شد و از این منظر مرگ هاشمی باشکوه و قهرمانانه و بموقع و مبارک است. اما دلایل این خوش بینی چیست:

الف- مرگ هاشمی بعنوان مرجع اعتدال و عرفی گرایی در جمهوری اسلامی غیرقابل جایگزین است و لذا هم بازیگران داخلی و هم بازیگران بین المللی را تحت تأثیر "حالا دیگر یا با خامنه ای و یا با هیچکس" قرار خواهد داد. به این معنا که نه در داخل کشور کسی منتظر و امیدوار به "هاشمی هنوز هست و بالاخره کاری خواهد کرد" خواهد ماند و نه در روابط بین الدولی کسی بهوای "صدای متفاوت هاشمی" به سرمایه گذاری جهت تغییرات بسوی عرفی شدن حکومت در ایران دل خواهد بست. زیرا هاشمی قطب تعادل بخش مقابل خامنه ای محسوب می شد و با مرگ او هیچکدام از رجال حاضر - حتی محصوران - چنین پتانسیلی را ندارند.

ب- در ساختار حقیقی قدرت تا کنون خامنه ای هرجا کم می آورد متوسل به لولوخورخورۀ "هاشمی مانع است" می شد و بندبازی هایی مثل نرمش قهرمانانه و مذاکره و تسلیم را با توجیه "من نمی خواهم اما هاشمی را نمی توانم نادیده بگیرم" انجام می داد که سودش بخودش برسد و زیانش را تقصیر هاشمی تبلیغ کند. البته هاشمی هم قطعاً مانع بود و اصرار و شجاعت ایستادگی بر مواضع عقلانی اش بخش مهمی از جنون عظمت خواهی ایدئولوژیک خامنه ای را او جلو می گرفت.

پ- آنچه که در بند ب راجع به تأثیر هاشمی در ساختار حقیقی قدرت گفتم در مورد تأثیرش در پیاده نظام هوادار خامنه ای هم جاری و ساری بود؛ و هرموقع فشار هواداران برای مواضع سیاسی و مصلحتی خامنه ای زیاد می شد و اعتراض آن ها را برمی انگیخت؛ پاسخ "تقصیر هاشمی است" می گرفت و خامنه ای را از موضع اتهام سازشکاری نجات می داد. بعبارت دقیق تر می توانم اینطور جمع بندی کنم که خامنه ای از نام هاشمی برای توجیه عقب نشینی های عملی از ایدئولوژی و استراتژی دشمنانه اش هم برای جلوبردن منافع سیاسی قدرتش استفاده می کرد و هم برای قانع کردن و وفادار نگاه داشتن هواداران پیاده نظام خودش.

ت- اتفاق مرگ هاشمی به این دلیل مثبت است که این هردو حربه در ساختار قدرت و در نزد هواداران را از خامنه ای می گیرد و او بعد از این یا نباید تن به سازش های سیاسی و منفعت طلبانه بدهد و یا اگر بدهد باید شخصاً تبعات جام های زهر نوشیده اش را بعهده بگیرد و دیگر نمی تواند فرافکنی بکند. زیرا نه در ساختار حقیقی قدرت و نه نزد هواداران هیچکدام از عناصر طیف عرفی گرا - اعم از روحانی و ناطق و خاتمی و امثالهم - وزن لازم برای بهانۀ توجیه ساختن در نزد خامنه ای را ندارند. و کسی قبول نمی کند که خامنه ای حریف روحانی و امثال او نمی شود.

ث- نتیجه اینکه نبودن هاشمی رفسنجانی منجر به تحولات زیر خواهد شد:

1- خامنه ای از دو جانب شرکای داخلی ایدئولوژیک تحجر گرا و ضد غربش در ساختار حقیقی قدرت و بدنۀ هوادارنش تحت فشار قرار خواهد گرفت که "حالا که مانع هاشمی رفسنجانی" از صحنه رفته است به منویات اعلامی همیشه رادیکالش جامۀ عمل عملی - و نه فقط رجزخوانی های پوچ - بپوشاند. از سوی دیگر مرگ اعتماد ستیز هاشمی رفسنجانی در جامعۀ بین المللی - البته در بین همسایگان و اعراب - بر موضع رادیکال و ضد جمهوری اسلامی دولت ترامپ پیوند خواهد خورد. و غرب و اعراب حاضر نخواهند شد که بهمین روند بسیار کند فعلی "پذیرش جمهوری اسلامی" در بازگشت به جامعۀ جهانی - چه در زمینه های غیر اقتصادی و مهمتر از همه در زمینه های اقتصادی - ناشی از برجام ادامه دهند و شرایط سخت تری را در مقابل ایران بدون هاشمی قرار خواهند داد. بدیهی است که خامنه ای خودش هم تمایل دارد و خواهد داشت که مواضع رادیکالش را عملیاتی و به عناصر هوادار و وفادارش هم امتیاز بدهد. اما - این اما مهم است - بدلیل شرایط سخت اقتصادی در داخل و هراس از شورش های مردمی و همینطورانزوای منطقه ای در میان مسلمانان سنی عملاً قدرت رادیکالیزه کردن سیاست ها و پیش بردن استراتژی دخالت های منطقه ای را نخواهد داشت. اتفاقی که خواهد افتاد ناگزیر شدن خامنه ای برای تعدیل سیاست هایش خواهد بود. اما اینبار با محوریت و مسئولیت تام و تمام خودش بدون توان فرافکنی به دوش هاشمی رفسنجانی. لذا بطور مشخص پیش بینی می کنم که خامنه ای مجبور خواهد شد حداکثر در شش ماه تا یک سال آینده عناصر رادیکال اطراف خودش را بویژه در نیروهای مسلح و مشخصاً سپاه پاسداران با گزینه های عرفی تر و حرفه ای تری جایگزین و تعویض کند.

2- مرگ هاشمی در جامعۀ مدنی هم تفاوت هایی را باعث خواهد شد. مردمی که از مرگ هاشمی با واژۀ "ترسناک" یاد کرده اند کسانی هستند که یا با باور و تحلیل علمی و یا فرافکنانه چنین باور داشتند که هاشمی در ساختار قدرت تفکر آنان را نمایندگی می کند و باید به او اعتماد کرد و از هرگونه رادیکالیسم جلو گرفت تا او بتواند با گام های کند اما مطمئن تغییرات در هستۀ سخت قدرت متحجر را پیش ببرد و محقق سازد. اینان با ترسی که از مرگ هاشمی به آنان وارد شده مدت محدودی دچار نوعی یأس و سرخوردگی مضاعف خواهند شد. اما بعد از پذیرش واقعیت بی پناهی و رهاشدگی خود برخواهند گشت و اینبار بدون هیچ توهم و امید واهی به ناجی؛ خودشان فعال خواهند شد جهت هم درخواست و هم پیش برد خواسته های مدنی خود. نتیجۀ محتمل یکی این خواهد بود که دیگر خیلی به صندوق رأی اعتماد نخواهند کرد و اعتراضات و خواسته هایشان را از طرق دیگر - از جمله رأی ندادن - پی خواهند گرفت. و دو دیگر دست آورد مرگ هاشمی این خواهد بود که صفوف سیاسی از این بهم ریختگی درهم جوش بیرون خواهد آمد و مخالفان رادیکال رهبری خامنه ای و وضع موجود خودشان را از رانت خواران و ابن الوقت ها و زالو صفتان جدا خواهند کرد و با صراحت بیشتری تحولات بنیادین را مطرح خواهند کرد.

3- و این آخرین نکته که یکی دیگر از تبعات مثبت مرگ آقای هاشمی خواهد بود میراث خاطراتی و نوشتاری ایشان خواهد بود که محتمل - و در صورت ادامۀ چنگ زدن خامنه ای و متحجران به صورت خاندان هاشمی و خمینی - از سوی خانوادۀ هاشمی چه بصورت موردی و چه در قالب کتاب منتشر خواهد شد و حس خودم چنین باور دارد که دختر کوچک هاشمی خانم فائزۀ لاهوتی! سردمدار اصلی این میراث پدر خواهد شد و چه بسا ما خیلی زود صاحب یک رهبر اصلاحی رادیکال خانم خواهیم شد بنام فائزۀ هاشمی رفسنجانی. فائزه اراده و شجاعت و توانایی میراث بر اصلی هاشمی شدن را و جنم رهبر شدن را دارد. بدیهی است که من هم مثل همه منتظر اتفاقات عملی خواهم ماند و امیدوارم که تحلیلم درصد بالایی محقق بشود. یا...هو

بعد از تحریر:
هروقت موردی پیدا شود و حرفی برای گفتن داشته باشم خواهم آمد و نظرم را خواهم نوشت و قصدی برای تداوم وبلاگ نویسی مستمر را ندارم. با سپاس و به احترام همۀ عزیزانی که با کلیلک های هر روزه شان دنبال سیرک بی دلقک راه می افتادند!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۷, چهارشنبه

شاید در جایی دیگر همدیگر را دیدیم. خدا را چه دیدی!

Image result for Suspension modern art

برای همۀ لحظه های هفت سالی که با هم بودیم دلم تنگ می شود و از شما سپاسگزارم. آیا بازگشتم از بعد از معرفی خودم اشتباه بود! نمی دانم. فقط کمی از تنبلی خسته شده ام و خودم را دوست ندارم. وقتی هم که کسی خودش را دوست ندارد چطور می تواند دیگری را دوست داشته باشد. ازتعلیق حکومت به تعلیق خودم رسیده ام و تا مجدداً بخودخواهی جدیدی ارتقاء پیدا کنم باید کمی بیشتر تلاش بکنم. آیا این ریکاوری خیلی طول خواهد  کشید؟ امیدوارم. اما مطمئن نیستم. پنجرۀ ارتباط متقابل را می بندم که نه مهری و نه قهری در میان نیاید. روزهای خوبی برای همه تان آرزو می کنم. یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

فروش زندانیان خارجی به دلار و اخذ وثیقه های میلیاردی از زندانیان داخلی؛ شگرد کاسبی صادق لاریجانی!

Image result for ‫محمود صادقی‬‎

1- اول اینکه محمود صادقی نمایندۀ محترم تهران اصل در آمده - تا اینجا - بین سی نفر تهران بعلاوۀ مطهری و باید ایشان را عزیز داشت و 28 نفر بقیه را به تأسی از این دونماینده تشویق و تنبه داد. کار صادقی نشان می دهد که چه ظرفیت های بالقوه ای نمایندگان ملی دارند در چهارچوب همین جمهوری اسلامی موجود و اگر بخواهند به مسئولیت ملی و وظیفۀ نمایندگی خود عمل کنند نیازی به کارهای خطرناک و فوق العاده و سیاسی و ضدانقلابی ندارند. کاری که محمود صادقی کرده فقط و فقط طرح یک سؤال یک خطی بوده است که با احترام و حفظ شئونات جاری در مورد مقامات کشور بیان کرده است. صادقی نه به کسی اتهام زده است و نه کسی را مورد توهین و تهدید قرار داده است. او فقط پرسیده است که: "طبق اخبار رسیده قوۀ قضائیه چندین حساب بانکی شخصی بنام رییس آن دارد که وجوه بودجه ای و سایر درآمدهای دادگستری اعم از وثیقه و جریمه و دیه و ... در آن ها نگهداری و هزینه می شود. او پرسیده است که اولاً محمل قانونی افتتاح چنین حساب هایی چیست و عملکرد این حساب ها و صورت وضعیت هزینۀ وجوه سپرده گذاری شده در 5 سال اخیر چگونه بوده است.

2- در حالیکه احتمالاً خود محمود صادقی هم به عمق سونامی که یک پرسش ساده ایجاد خواهد کرد وقوف بالایی نداشته است؛ اما واکنش بسیار هیستریک و خارج از قواعد بازی - حتی همین جمهوری اسلامی درگذشته - صادق لاریجانی رییس قوۀ قضائیه و دارندۀ این حساب های متعدد سپرده گذاری؛ موضوع را ابعاد وحشتناکی داده است که اگر هم بزودی ساکت و ساقط شود؛ در ذهن هواداران و پیاده نظام حزب اللهی حکومت سیاهچاله هایی عمیق از تردید و بدگمانی و سرخوردگی و ریزش بیشتر ایجاد خواهد کرد. بنظرم صادق لاریجانی اشتباه نکرده و ابعاد این ماجرا چنان گیج کننده و سنگین است که او ناچار از دست زدن بقمار حداکثری تا دستور صدور حکم جلب محمود صادقی پیش رفته است. صادق لاریجانی در سه حوزۀ قانونی، شرعی و سیاسی هراسان شده است که سعی می کنم خیلی خیلی مختصر علت اصلی هرکدام را بنویسم:

الف- در حوزۀ قانونی:

برخلاف شایعات اولیه که وجود این حساب ها را تا زمان حیات آیت الله خمینی بعقب می برد. آنچه که تا کنون مورد تأیید اجماعی و اعترافی خود مسئولان قرار گرفته است؛ سابقۀ 20 سالۀ این حساب هاست و این تاریخ منطبق است با روی کارآمدن محمد خاتمی و دولت اصلاحات. بنابراین پروسۀ این بی قانونی صد در صد مسلم - چه از نگاه قانون اساسی و چه با استناد به قوانین موضوعه - با تأیید آیت الله خامنه ای و نه آیت الله خمینی بوده است. حالا اگر حتی تفسیر برأی غیرقانونی "اختیارات ولی فقیه فراتر از قانون - حتی قانون اساسی - است" را بپذیریم؛ معنایش این نخواهد بود که کشور هردمبیلی اداره شود. بلکه حکم حکومتی ولی فقیه فقط از دو روش زیر قابل صدور و اجراست. یک روش تشخیص خود شخص ولی فقیه است که می تواند ابتدا بساکن وارد موضوعی شده و حکم به توقف یا اجرای امری را صادر کند. مثل آنچه که در مجلس ششم راجع به لایحۀ مطبوعات اتفاق افتاد؛ یا نامه های مکتوب ایشان به احمدی نژاد در مورد مشایی و مصلحی و از این قبیل. روش دوم این است که قوه ای یا سازمانی مستقل مشکلی را تشخیص می دهد، و حل آن را در صدور حکم حکومتی ولی فقیه می فهمد. در چنین حالتی مشکل پیش آمده و چرایی آن بصورت کتبی گردشکار شده و به عرض ولی فقیه می رسد و او یا در ذیل گردشکار و یا بصورت نامۀ رسمی مستقلی درخواست مقام زیر دست را تأیید یا رد می کند. بنابراین فقط گفتن اینکه خامنه ای در جریان بوده است یا دستور حضرت آقا بوده است قوز بالای قوز است و از منظر قانونی و حتی روشی قانع کننده نیست. و تازه اگر قانع کننده هم باشد ضربۀ حیثیتی بسیار سنگینی به جمهوری اسلامی و ولی فقیه خواهد بود.

ب- در حوزۀ شرعی:

ب1- اول اینکه تا کنون مبنای اصلی انتخاب رؤسای قوۀ قضائیه از سوی آیت الله خامنه ای افقه و اعلم بودن آنان در حوزۀ مذهب و شریعت بوده است و نه حقوقدانی و تجربۀ قضایی و کارآمدی مدیریتی و از این قبیل فاکتورهای فرعی. و بهمین خاطر هم بود که صادق لاریجانی بدون یکروز تجربۀ اجرایی و قضایی و مدیریتی و تنها به استناد تأیید فقاهت او از سوی حوزۀ قم و روحانیان ارشد - و البته خود خامنه ای - به ریاست قوۀ قضائیه منصوب شد. دوم اینکه مراجع و روحانیان ارشد حوزۀ علمیۀ قم با هر مشرب سیاسی و غیر سیاسی در یک امر متفق القولند و آن حرمت رباست. تا جائیکه حتی به بهای قفل شدن نظام بانکی حاضر نشده اند جریمۀ دیرکرد پرداخت وام های ده ها و صدها میلیاردی به خواص و سرمایه داران را تأیید کنند و آنان نیز از پرداخت اصل بدهی و سود آن هم استنکاف کرده اند و می کنند. و خیلی زیاد نمونه داریم که هر از چند وقتی حتی روحانیان سیاسی تر مثل سبحانی و مکارم شیرازی بارها به وجود ربا و بهره در نظام بانکی ایران تاخته اند. و به این دو پیش فرض اضافه کنیم که صادق لاریجانی همۀ آیندۀ جاه طلبی و قدرت طلبی اش را در مرجع مذهبی شدن و صعود به قلۀ ولایت فقیهی بعد از خامنه ای هم برنامه ریزی کرده است. دیگر از این جزییات خانوادگی می گذرم که آیت الله وحید خراسانی یکی از معتبرترین مراجع حال حاضر قم و منتقد نرم سیاست ها و روش های خامنه ای هم که یکی از سرسخت ترین مخالفان ربا و نزولخواری است پدر همسر همین صادق لاریجانی است. حالا این اطلاعات داده شده ام را بگذارید در متن برملا شدن ادارۀ قضات دادگستری با ربا و نزول و بهره؛ تا مشخص شود که عمق زیان صادق لاریجانی از این رسوایی چقدر عمیق و آینده بربادده است.

ب2- در پست قبلی مختصر اشاره کردم که توجیه نگهداری وجوه قوۀ قضائیه در حساب های شخصی رییس آن به این برمی گردد که اولاً قوۀ قضائیه بودجه کم دارد. ثانیاً در آمدهای قوۀ قضائیه در چرخۀ قانونی - رفتن بخزانه و بازگشت نیمی از آن به قوۀ قضائیه - در بهترین حالت نصف می شود. ثالثاً تازه این هنگامی است که دولت منتخب همسوی سیاسی قوۀ قضائیه باشد. زیرا اگر دولت منتخب همسو نباشد هم در دادن بودجه در قالب بودجه های سالیانه و هم در بازگرداندن نصف وجوه در آمدی قوۀ قضائیه از خزانه سنگ اندازی خواهد کرد. نتیجه اینکه پس بهتر است دخل و خرج قوۀ قضائیه در مورد درآمدهای خودش را از دولت و خزانه منفک بکنیم. اما هنوز کار تمام نیست. زیرا اگر حساب یا حساب های واریزی قوۀ قضائیه بنام شخصیت حقوقی قوۀ قضائیه باشد حساب جاری و دولتی محسوب و سودی به آن تعلق نمی گیرد. نتیجه اینکه چاره ای نداریم جز اینکه وجوه دولتی را در حساب های شخصی سپرده گذاری کنیم تا سود بانکی تعلق بگیرد. سود بانکی هم از این جهت مهم و موجه است که قوۀ قضائیه بوجوه سرّی و بدون حسابرسی کلانی نیاز دارد که بتواند با دست باز هزینه کند چه در بذل و بخشش به هرکه تشخیص داد و چه پرداخت های زیر میزی و روی میزی به قضاتی که جز دریافت کارانه و بشمار نقد؛ حاضر به گذشتن از سوگند و شرافت قضایی خود - در پرونده های مهم - نیستند.

ب3- در حقیقت مشکل نهایی صادق لاریجانی نه در بی قانونی است و نه در سوء استفادۀ قابل ردیابی در مبالغ واریزی و هزینه شدۀ حساب های مورد بحث. گیر اصلی لاریجانی در همین حوزۀ نزولخواری و رباست. زیرا مراجع و روحانیان کمترین اهمیتی به رعایت قانون یا عدم رعایت آن نمی دهند و اگر امری و اتفاقی شرعاً مجاز بوده باشد اهمیتی به وجوه دیگر قضیه نمی دهند. صادق لاریجانی آگاهانه پول دولت را در حساب های شخصی نگهداری و به ازای آن مبالغ سود بانکی - ربا - دریافت کرده و هزینه کرده است. از نظر شرعی چگونه هزینه کرده است هم مطلقاً جای شک و سؤال نیست زیرا خود روحانیان مرجع؛ وجوه مأخوذه از مقلدان شان را فقط با صلاحدید خود و دفترشان خرج می کنند. اما اینکه منشاء این پول - هزینه به اختیار - ربای محرز باشد و عامل مستقیم آن هم یک مجتهد مذهب! قطعاً مورد پذیرش قرار نمی گیرد و حداقل صادق لاریجانی باید با رؤیای مرجع و رهبر شدن فاصله بگیرد با همین رسوایی. و این ته قضیۀ نگرانی شرعی صادق لاریجانی است.

پ- در حوزۀ سیاسی:

پ1- هزینه های حوزۀ سیاسی فقط به خود قوۀ قضائیه و داخل کشور محدود نخواهند بود. بلکه یک سونامی حقوقی بین المللی به کل جمهوری اسلامی تحمیل خواهند کرد. گفتم که چرخۀ عملکرد حساب های صادق لاریجانی در خوشبینانه ترین حالت به این شکل ساده است که اول وجوه درآمدی قوۀ قضائیه را در حساب های سپرده گذاری بنام شخص حقیقی رییس قوه می گذارند. دوم وجوه اصلی این حساب های غیرقانونی را با حداقل تبعیت از قوانین و حسابرسی های مرسوم هزینه می کنند. و سوم سود کلان تعلق گرفته به این وجوه نجومی را خارج از هرنوع حسابرسی و طبق میل رییس قوۀ قضائیه هزینه می کنند. حالا از آخر به اول برگردیم: سود بانکی وجوه حساب ها بعنوان بودجۀ سری به صادق لاریجانی داده می شود. او مثل هر کاسب دیگری مایل است که این مبالغ سود هرچه بیشتر بشود. چاره در این است که اصل وجوه سپرده گذاری شده در حساب ها زیاد شود تا سود متعلقه نیز افزایش یابد. اصل وجوه از کجا باید اضافه شود: از وثیقه ها و از جریمه ها و از دیه ها و قس علیهذا. پس باید به قضات دستور داده شود که مبالغ وثیقه ها و جریمه ها و سایر تنبیهات نقد متهمان را بحد اکثر ممکن ارتقاء بدهند. البته که نیازی هم بدستور مستقیم نیست زیرا خود قضات پرونده های خاص بیشترین دریافتی شان از سود همین سپرده هاست که توسط رییس قوه دریافت و بین آنان بعنوان کارانه و تشویق و پاداش و خوش خدمتی و امثالهم توزیع می شود. لذا خود قضات خاص می دانند که هر ریال اضافه دریافتی از متهمان؛ مستقیماً در اضافه دریافتی خودشان اثر خواهد گذاشت و خودکار دست به صدور احکام شاذ وثیقه و جریمه می زنند.

پ2- خب تا اینجا مشکل ریالی رییس قوۀ قضائیه حل شده است. اما صادق لاریجانی مخارج و هزینه های ارزی هم دارد که باید برای آن هم فکری کرد. اینجاست که فکر مشعشع فروش زندانیان خارجی - عمدتاً غربی - جلو می آید. هر خارجی یا ایرانی دو تابعیتی و با کمترین شک ممکن - و البته یا پولدار از نظر خانوادگی و یا مهم از نظر دول غربی - بازداشت و با اتهام های سنگین مثل جاسوسی و خیانت و وطن فروشی و امثالهم زندانی کنیم و منتظر یک بزنگاه سیاسی باشیم که آزادی آنان را بدلار معامله کنیم و بودجۀ ارزی مورد نیاز را هم از این طریق تأمین کنیم. اینکه برای خود من و بسیاری از شما هم همواره این پرسش مطرح بود که اگر واقعاً فلان متهم خارجی جاسوس بوده چطور با مبلغی دلار قابل آزاد کردن شده است؛ پاسخ خودش را می گیرد که تمام یا اکثر این زندانیان خارجی در گذشته و هم اکنون و در آینده با حساب کتاب کاسبی و باج خواهی بازداشت و زندانی شده اند و می شوند و ما چه ساده و غافلیم که حرص می خوریم برای آزادی راحت جاسوسان بوطن.

پ3- این مورد فروش زندانیان دو تابعیتی در چرخۀ کاسبی صادق لاریجانی از این نظر یک خطای استراتژیک و نعل وارونه زدن جهانی است که از این به بعد همۀ دولت ها و آدم های در گیر با سیستم قضایی جمهوری اسلامی - درست یا نادرست و بحق یا بناحق - با استناد به شخصی بودن حساب های درآمدی قوۀ قضائیه و مستدل به منفعت شخصی داشتن قضات صادر کنندۀ احکام از این حساب ها؛ دعاوی خود در مجامع حقوق بین المللی را بیش از گذشته مطرح خواهند کرد و حکومت ایران را به بازپرداخت جرایم سنگینی محکوم خواهند کرد؛ که دریافتی های صادق لاریجانی از راه فروش آنان رقم های اعشاری جلوه خواهد کرد. این بخش قضیه با هیچ توجیه و کوششی قابل رفع نخواهد بود و این تبدیل به یک وحدت رویۀ قضایی مورد استناد قضات بین المللی در تمام دعاوی له یا علیه جمهوری اسلامی خواهد شد. یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

علی خامنه ای در راه فیدل کاسترو: نیمی بلاهت فلسفی؛ نیمی رذالت سیاسی. از خدابیامرزی تا گوربگور شدگی!

Image result for fidel castro

1- دوستی از من درخواست تحلیل مرگ فیدل کسترو رهبر انقلاب مارکسیستی کوبا را پرسیده است. من اما چه تفسیری می توانم بنویسم در مورد مردی که اینقدر نمرد که که کوبا را قبل از مرگش کشت! و امروز دیگر چه بهره ای دارد مرگش برای میلیون ها کوبایی که برای چند نسل آواره شدند و فروپاشیدند و هنوز که هنوز است زخم های کهنۀ هویت باختگی ملی خویش را پیدا نکرده اند. و آن اکثریتی که ماندند و در همان وطن اشغال شده از سوی فرمانده کاسترو زخم تشک های وحشتناک گرفتند و با چشمان حسرت بارشان عقب ماندگی کشورشان را شهادت دادند.

2- بنظر من فیدل کاسترو که 50 سال بطور مستقیم و 8 سال هم بطور غیرمستقیم - از طریق بردارش - کوبا را رهبری انقلابی کرد؛ دارای دو کارنامه است. از زمان رهبری پیروز انقلاب کوبا علیه باتیستا در 1959 میلادی تا اواخر دهۀ 1980 میلادی قابل تبرئه - با احتیاط - و خدابیامرز گویی و از اواخر دهۀ 80 میلادی تا دهۀ 2010 میلادی مستحق لعنت و گوربگور شدگی. زیرا:

الف- فیدل کاستروی جوان و پرشروشور هنگامی علیه حکومت باتیستا برخاست که قبل از او تقریباً نیمی از جمعیت کرۀ زمین شامل بزرگترین سرزمین ها در اتحاد جماهیر شوروی و بیشترین جمعیت ها در جمهوری خلق چین چنین راهی را پیموده بودند و تقریباً کمتر جوان آگاهی در دنیا را می شد سراغ کرد که تحت تأثیر بلاهت فلسفی عدالت اجتماعی کارل مارکس قرار نگرفته باشد و آرزوی تأسیس نهضت برابری و برادری در سرزمین خودش و کشورش را نداشته بوده باشد. لذا کمی غیر منصفانه است اگر داشتن چنین آرزویی برای فرمانده فیدل را محکوم و او را مورد طعن ولعن قرار دادن. بنابراین تا اینجای تاریخ که برابر با اواخر دهۀ 80 میلادی است فیدل کاسترو تعمدی از رذالت شخصی را نصیب نمی برد. و می توان او را قربانی شرایط زمانه و انحراف مشرب یک فیلسوف (کارل مارکس) دانست.

ب- اما وقتی به اواخر دهۀ 1980 میلادی می رسیم و مرگ مائو در چین و روی کار آمدن دنگ شیائو پینک و در پی آن مرگ لئونید برژنف در اتحاد جماهیر شوروی و روی کار آمدن میخائیل گورباچف و تغییر خط مشی هر دو غول می شویم - در چین منجر به سیاست درهای باز اقتصادی و رفتن بسوی دولت متعارف و در شوروی فروپاشی کامل ایدئولوژی - اصرار فیدل کاسترو برای ادامۀ حکومت انقلابی و ایدئولوژیک در کوبا؛ دیگر نمی تواند انصاف حتی "تاریخ قضاوت خواهد کرد" - برگرفته از واکنش پرزیدنت اوباما در مرگ کاسترو- را موجه جلوه بدهد. زیرا رذالت سیاسی فیدل کاسترو  در ادامۀ راه دولت پرولتاریا - حتی - همان "بهره برداری از مراودات و کمک های ارباب سوسیالیسم رادیکال اتحاد شوروی را هم از سفرۀ کوبایی های فلک زده برداشت. و 30 سال دوم لجاجت رذل فرمانده فیدل خسران کوبای نگون بخت را صدچندان کرد. در اینجاست که باید بصراحت یک ابراز خوشحالی بلندبالایی کرد بخاطر مردم کوبا و با شجاعت از "چه خوب اما دیر که کاسترو گوربگور شد" گفت!

3- در سویه ای دیگر اما راجع به انقلاب ایران و رهبری خامنه ای هم - بدون اینهمانی دیدن کامل - می توان همان انصاف بلاهت فلسفی را در خدا بیامرز به خمینی و لعن و نفرین و آرزوی مرگ و گوربگورشدگی را برای رذالت خامنه ای بکار برد.

الف- آیت الله خمینی نیازی به کار سترگ مارکس فیلسوف را نداشت که بخواهد دین جدیدی از راه فلسفه تأسیس کند و عدالت اجتماعی - آرزوی همیشگی بشر در طول تاریخ - را ممکن بنمایاند. زیرا او دین قدیم را داشت و آن را نمایندگی می کرد و می توانست  حاضری خوری کند اگر قادر به جرقه زدن به خیزش اولیه می بود. خمینی خیلی خوش شانس بود که روشنفکران (دانشگاهیان مدرن) با پیروی از آموزه های تئوریک بلاهت فلسفی مارکس و عملی لنین و مائو و فیدل کاسترو و ... دین قدیم محمد را پیوند زده بودند با دین جدید مارکس و خمینی خوش شانس تر هم شد وقتی خطیب پرشور و سطحی و بازیگوشی مثل  علی شریعتی پیدا شد که آتش تهیۀ جرقۀ خیزش اولیۀ "اسلام سیاسی و حکومتی" را به حداکثر حرارت مورد نیاز رساند. و اینطور شد که خمینی سوار بر تئوری مارکس جدید در چهرۀ محمد قدیم شد و بدون اینکه خودش هم خبر داشته باشد که بازی خوردۀ کمونیست های مارکسیست است وعدۀ عدالت اجتماعی از راه بازگشت به اسلام ناب محمدی را سرانداخت.

ب- نمی خواهم تاریخ را بازبگویم. منظورم از پاراگراف الف رسیدن به این نکته بود که می توان فرض گرفت که خمینی به نجات و سعادت (عدالت اجتماعی) از راه اسلام با مانیفست مارکسیستی؛ بلاهت و توهم داشت و آن را مثل فیدل کاستروی بخش اول مستحق خدابیامرز حداقلی دانست. اما خامنه ای چه؟ اول اینکه خامنه ای بهتر و بیشتر و عمیق تر از خمینی به نقش انقلابی مارکس و آموزه ها و پیروانش در خیزش ابتدایی انقلاب ایران وقوف داشت. چون هم جوانتر بود و هم داخل کشور بود و هم با محافل روشنفکری رفت و آمد و بده بستان داشت و هم تاریخ و ادبیات و شعر و رمان خوانده بود و هم زندان سیاسی را تجربه کرده بود و هم از علی شریعتی و نفوذ ادبیات کمونیستی در او و تأثیر این ادبیات اسلامی کرده شده بر روی جوانان دانشگاهی خبر داشت. و در یک کلام قطعی: یکی از معدود روحانیانی بود که قطعاً می دانست انقلاب ایران خارج از کانتکست همۀ انقلاب های مرسوم جهان سوم آنروز نیست و اعتراف کرده یا نکرده بر روی امهات روشی مارکسیسم لنینیسم شروع شده و رشد یافته و پیروی کرده؛ هم قبل و هم بعد از پیروزی.

پ- اما خامنه ای با اینکه بچشم خود دید که بلافاصله بعد از خمینی اتحاد شوروی سوسیالیستی و ایدئولوژی مادر همۀ انقلاب های معاصر فروپاشیدند و شکست خوردند؛ نه تنها عبرت نگرفت و انقلاب را تعدیل نکرد. بلکه به مقابلۀ مستقیم و پرزور با بخش چپ انقلابی - پشیمان شده - و حتی بایکوت کردن و به شکست کشاندن رویۀ اصلاحی هاشمی رفسنجانی برخاست. و مثل فیدل کاسترو حاضر به شنیدن صدای زمانه نشد. اوج این رذالت سیاسی خامنه ای وقتی است که مردم ایران با رویکرد غالب و حداکثری سید محمد خاتمی را رییس جمهور انتخاب کردند در سال 76 و خامنه ای حاضر به قبول شکست نشد و بر ادامۀ راه انقلابی شکست خورده در چهرۀ ناطق نوری بعنوان منتخب و مورد پشتیبان خود لجاجت رذل و پستی را شروع کرد.

ت- کاملاً و بسادگی قابل اثبات است که اگر خامنه ای بذائقۀ "انقلاب را تمام کنیم" مردم در سال 76 تمکین می کرد؛ هیچکدام - با تأکید بر هیچکدام - از فجایع جهانی کشت و کشتار و جنگ فرقه ای راه نمی افتاد، و امروز ما علاوه بر ایرانی آباد و مرفه؛ جهانی امن و در صلح و سلم هم داشتیم. زیرا نگاهی به حوادث بعد از سال های اولیۀ دهۀ 80 خورشیدی در جهان بما ثابت می کند که اهل سنت مسلمانان و جریانات تکفیری و کشت و کشتارهای سبوعانۀ مذهبی از 15 سال پیش اوج گرفت و آن زمانی بود که مسلمانان سنی و رهبران شان از فروکش کردن زیاده خواهی ها و گسترش طلبی های شیعه نا امید شدند و دست به اقدامات متقابل زدند. 

5- از آن تاریخ تا کنون خامنه ای با یک سیاست امنیتی پلیسی حداکثری امنیت فیزیکی ایران را کنترل کرده و باعث حداکثر انتقام گیری سنی ها از شیعیان خارج از مرزهای ایران شده است. شیعیان پاکستان و نیجریه و عراق و افغانستان فوج فوج قربانی حملات انتقامجویانۀ گروه های سنی و انتحاری شده اند و می شوند و البته مورد آزار حکومت های اغلب سنی کشورهای خودشان هم هستند. در حالیکه خود این شیعیان کمترین نقشی در نه برپایی و نه بهره برداری از حکومت شیعی در ایران نداشته اند. و بیچاره ها هیزم آتش پلوپزان روحانیان شیعۀ حاکم بر ایران شده اند. حالا که ایرانیان شیعه هم طعم مرگ خارج از ایران را نصیب برده اند و می برند. طرفه اینکه بالای نود و پنج درصد کشته شدگان در عملیات انتحاری حلۀ عراق ایرانی بوده اند - مگر چند نفر پراکنده که خارج از اتوبوس های زایران ایرانی تصادفی مرده باشند - اما حکومت کثیف خامنه ای بخاطر کم کردن موج نفرت ایرانیان سعی در تفکیک آنان به افغانی و پاکستانی می کنند. در حالیکه هر آنکس که در داخل اتوبوس های زوار هدف بوده اند از ایران بزیارت رفته بودند اعم از اینکه افغانی تبار یا چند نفر هم پاکستانی بوده باشند. افغان ها به جنگ سوریه که می روند ایرانی اند اما وقتی به کشته شدن در راه لجاجت خامنه ای با بمب انتحاری می رسند شناسنامۀ افغانی شان را تبلیغ می کنند. خدا بیامرزد همۀ شیعیانی را که قربانی رذالت سیاسی خامنه ای در خارج از مرزها می شوند و ایرانیان هموطنی که به ناکارآمدی حکومت اسلامی در حوادث متعدد و متواتری چون تصادف قطارها از بین می روند. 

6- فیدل کاسترو گوربگور شد در حالیکه می توانست تا جایگاه ماندلای امریکای جنوبی ارتقاء مقام یابد. و خامنه ای گوربگورخواهد شد مگر اینکه - هنوز هم می تواند - به جایگاه مردی که هرچند دیر و خسارت بار اما بالاخره تسلیم بواقعیت ناکارآمدی و غیر مفید بودن حکومت بر مبنای شریعت شود و صعود کند. اما صد حیف و هزاران افسوس که ترکیب ایدئولوژی و قدرت سیاسی جز فرزندانی رذل و لجوج مثل فرمانده فیدل و آخوند سید علی ببار نیاورده تا کنون و نخواهد آورد بعد از این. یا...هو

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

سیاست اوباما: هویج برای روحانی؛ خورنده خامنه ای. سیاست ترامپ: چماق برای خامنه ای؛ خوراک روحانی. آخ سَرَم!

Image result for trump as a artist
Image result for ‫برادران لاریجانی‬‎

1- آن دسته از تحلیلگرانی که اعتقاد دارند ترامپ و جناح رادیکال حزب جمهوریخواه امریکای همراه او جمهوری اسلامی را یک کل بدون شکاف و شر مطلق می دانند حرف شان غلط نیست اما کاملاً هم درست نیست. غلط نیست به این دلیل که رییس جمهور منتخب امریکا و تیم در حال معرفی اش جمهوری اسلامی را به جناح های مختلف تقسیم نمی کنند و هرگاه راجع به حکومت ایران حرف می زنند مواضع آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی را تنها صدای مؤثر می دانند و با حرف ها و رجزهای او و افراد نزدیک به اوست که جمهوری اسلامی را ارزیابی و معرفی می کنند . اما درست نیست به این دلیل که آنان عملاً وجود شکاف در هیئت حاکمۀ ایران را تشخیص می دهند ولی معتقدند که هرگونه سرمایه گذاری روی این بخش فرعی منتج به تغییر و نتیجه نخواهد شد و بهتر است حتی حرفش را هم نزنیم.

2- در یک ساده سازی با ادبیات معروف چماق و هویج می توان اینطور جمع بندی کرد که اوباما و دولتش معتقد بودند که از راه دادن هویج به دولت روحانی باید جبهۀ او را تقویت بکنیم تا بتوانند بتدریج بر جبهۀ خامنه ای اثر گذاشته و با برگرداندن توازن قوای جامعه بنفع عرفی ترها خامنه ای را مجبور به عقب نشینی بکنیم. ترامپ و دولتش اما اعتقاد دارند که این روش جواب نداده و نمی دهد. و امریکا باید بجای هویج برای روحانی چماق برای خامنه ای را اولویت سیاست خودش قرار بدهد. تا اگر روحانی و بخش عرفی صداقت دارند بتوانند از عقب نشینی های مقطعی خامنه ای در ترس از چماق امریکا پیشروی کرده و مواضع رها شده از سوی تندروان را اشغال و از ضد حمله های خامنه ای جلو بگیرند. بعبارت دقیق تر جمهوری خواهان امریکا معتقدند که بهترین هویج برای روحانی همانا زدن چماق به سر خامنه ای است تا دولت و نیروهای عرفی تر و منتخب بتوانند از گیجی ضربه های امریکا استفاده و حکومت را عرفی تر بکنند. و بدرستی مدعیند که هرنوع هویج به روحانی بلافاصله توسط خامنه ای از دستش قاپیده می شود و بنفع ایدئولوژی او از تسهیلات هویج اهدایی استفاده می شود.

3- بنظرم می رسد این سیاست درستی است و کار خواهد کرد. نمونه های زیر نشان می دهد که حکومت کاملاً گیج است و در روزها و ماه های آینده مجبور از تمرکز بر روی تهدیدات خارجی اعم از سیاسی و اقتصادی و نظامی خواهد شدو و این فرصتی هم ایجاد خواهد کرد که صحنۀ اجتماعی و فرهنگی از اولویت متحجران - هم بدلیل کمبود نیرو و هم بعلت عصبی تر نکردن جوانان غیر سیاسی - خارج شده و نیروهای مدنی و دنبال زندگی معمولی قدرت مانور بیشتری در عرصۀ عمومی و آزادی های شخصی مثل حجاب و سبک زندگی پیدا بکنند و البته باید آگاهانه تشدید هم بکنند:

الف- موضوع لغو سخنرانی علی مطهری در مشهد اصالتاً کاری بنفع مدرنیته بود و باید از آن استقبال کرد. زیرا گر چنین سخنرانی - حتی سخنرانی زیباکلام در قزوین - برگزار می شد هیچ بهره ای برای تحولخواهان نداشت. چون نه سخنرانان حرفی جدید برای گفتن داشتند و نه مخاطبان حرف جدید برای یادگرفتن. گفته های مطهری و زیبا کلام همان تکرار مکرراتی می بود که بارها گفته اند و مخاطبان شان حتی بهتر از خود سخنرانان به این گفته ها اشراف دارند. اما بروز مشکل در مقابل سخنرانی چند مورد را برملا کرد که مفید است:

الف1- مهمترین وجه لغو سخنرانی از طرف دادستانی این است که یا نیروهای خودسر دیگر قادر یا حاضر به برهم زدن تجمعات منتقدان نیستند و یا حکومت نمی خواهد از این نیروی خودسر زیاد استفاده کند. در نتیجه یک هماهنگی جدید بین سپاه و قوۀ قضائیه تعریف کرده است که دادستان ها را بطور مطلق تحت امر اطلاعات سپاه قرار داده و آنان را موظف کرده است که بنابدستور سپاه وارد شده و از قانون برای بی قانونی استفاده کنند. این عمل بزودی دادستان ها و قضات بیشتری را در تقابل با این "دستور از سپاه و اجرا از سوی دادستان ها" قرار خواهد داد. قبلاً این موضوع فقط در رابطه با قضات محدودی در دادگاه انقلاب و محدود به جرایم سیاسی مصداق داشت در حالیکه اینک کل دادگستری را زیر امر اطلاعات سپاه رسمیت می بخشد.

ب- افشاگری در مورد حساب های صادق لاریجانی یکی دیگر از خبرهای خوب بود که توضیحش هم مشکل است و هم نیروهای حزب اللهی را قانع نخواهد کرد. اصل ماجرا - ربطی هم به دورۀ لاریجانی ندارد و از اول انقلاب بوده است - چنین است که چون به حساب های دولتی سود بانکی تعلق نمی گیرد لذا رؤسای قوۀ قضائیه مجاز شده اند که پول های قوۀ قضائیه را در حساب های شخصی رییس قوۀ قضائیه نگهداری کنند که حساب شخصی و خصوصی محسوب و سود بانکی تعلق بگیرد. سوء استفاده از این بی قانونی در موجودی خود حساب ها که پول قوۀ قضائیه است اعمال نمی شود. بلکه منظور از ین کلک بازگذاشتن دست رییس قوۀ قضائیه در سودهای کلان ناشی از این حساب ها بوده است. با این توجیه که قوۀ قضائیه هم بودجه کم دارد و هم هزینه های بالاسری کلانی دارد که باید محرمانه انجام و بدون حسابرسی باشد. صادق لاریجانی به این دلیل در سیبل مضاعف این دزدی قرار گرفته است که پروندۀ زمین خواری برادر بزرگش جواد لاریجانی در زمین های ورامین و مهمتر از آن باج گیری برادر کوچکترش فاضل لاریجانی از مرتضوی و بابک زنجانی این خانواده را بدنام کرده در بین نیروهای حزب اللهی و تا کنون هم کمترین نتیجه ای از رسیدگی قضایی اعلام نشده است.

پ- موضع گیری - بسیار دیر هنگام اما شدید - انصار حزب الله و فرمانده آن الله کرم در مورد پروندۀ فساد اخلاقی قاری سعید طوسی یکی دیگر از بهترین خبرهای روزهای اخیر بوده است. دیر هنگام بودن این موضع گیری نشان بارزی از آن دارد که بدنۀ حزب اللهی به تلاش های ماستمالی این ماجرا از سوی مقامات و فرماندهان بالادستشان تمکین نکرده و راضی نشده اند در ماه های گذشته؛ تا اینکه فرماندهان مجبور شده اند چنین دیر و تحت فشار پیاده نظام خود موضوع را محکوم و خواستار برخورد و تنبیه شدید سعید طوسی شوند و شده اند. این خبر و اطلاعیه نشان دیگر و محکمتری از مسئله دار شدن هواداران تیفوسی است و بدیهی است که به ریزش هرچه بیشتری از نیروهای سازمان یافتۀ خودسر ختم می شود. و مهمتر آنکه قوۀ قضائیه را بازهم بیش از پیش در نزد هواداران خامنه ای بی اعتبار می کند. ورود امروز قاسم سلیمانی در دفاع صریح و محکم از قوۀ قضائیه - در حالیکه ربطی هم نداشت موضوع بسیج و روز بسیج با این قوه - را باید در این متن دید و بیشباد گفت.

ت- فروپاشی ایدئولوژیک جناح اصولگرا که حتی یک آدم نصفه نیمه هم پیدا نمی کنند برای کاندیدایی ریاست جمهوری که مورد تأیید حداقلی هوادارن حزب اللهی هم باشد؛ یکی دیگر از خبرهای خیلی خوب است که هرچه به انتخابات سال آینده نزدیک می شویم شکاف ها را بیشتر و بیشتر خواهد کرد و نتیجه اش جز به ریزش بازهم بیشتر هواداران عقیدتی و ایدئولوژیک منجر نخواهد شد. زیرا کسانی که حداقل کارآمدی و اقبال جامعه را داشته باشند مورد تأیید مکتبیون نیستند و کسانی که مورد قبول مکتبیون هستند کمترین کارآمدی و اقبال عمومی را هم ندارند. و طرفه اینکه تقریباً همۀ ژنرال های پیر وپاتال جبهۀ اصولگرایان در مظان و باور سازشکار و غیر انقلابی نیروهای بدنۀ حزب اللهی هم هستند.

4- نتیجه اینکه چماق ترامپ هنوز بالا نرفته و فرود نیامده بر سر خامنه ای هم اینقدر ترسناک بوده است که تحقیقاً همۀ متحجران را دچار گیجی کامل کرده و نمی دانند چگونه و با چه ترفندی باید از بن بست پیش رو عبور کنند و جان هم بسلامت ببرند. نمونه ها زیاد است از احتیاط بسیار شدید خود خامنه ای در حمله به امریکا تا نمازهای جمعه و احزاب سیاسی و حوزۀ علمیه و ... که نشان دادن مصداق را منتفی می کند. فقط بعنوان یک نمونۀ بسیار خنده دار و مسخره به اظهارات آخوند موحدی کرمانی - که هم امام جمعۀ تهران است و هم رییس قطب اصلی سیاست اصولگرایی جامعۀ روحانیت مبارز - در رابطه با ماجرای علی مطهری اشاره می کنم. او با گفتن اینکه مطهری باید حرف هایش را با مقام معظم رهبری هماهنگ می کرد - که به اندازۀ کافی گاف و مسخره است از نظر تخریب خامنه ای - این را هم در ادامه گفته است که ما باید دهان ها را ببندیم. که بلافاصله تیتر اصلی مخالفان و منتقدان در فضای مجازی و رسانه ای شده از حیث وقاحت آشکار. اما واقعیت قضیه این نبوده که - از گیجی منجر به لغزش زبانی و ادبیاتی او ناشی شده - برداشت شده است. در حالیکه منظور او از این گفته بستن دهان دیگران و منتقدان بمفهوم عام نبود. بلکه منظورش بستن داوطلبانه و مصلحت اندیش دهان خودشان بود. و چون علی مطهری را خودی حساب کرده می خواسته بگوید که ما - جمع استفاده کننده از مزایای حکومت گری و سیاستمداری در جمهوری اسلامی اعم از امام جمعه و نماینده و وزیر و سپاهی و ... - باید دهان مان را ببندیم و زبانمان را کنترل کنیم و علیه منافع خودمان سخنی نگوییم. می خواهم گیجی طرف را نشان بدهم که اوضاع چنان رو بوخامت ایدئولوژی می رود که طرف حرف یومیه اش را نمی تواند طوری بگوید که باعث تمسخر و آتو گرفتن ضدانقلاب! نشود. یا...هو

بعد از تحریر:
از بعد از برجام گفته ام که روحانی صادق نیست و کند است و دارد فرصت ها را می سوزاند. بویژه بعد از انتخابات اسفند مجلس تدقیق کرده ام که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی توازن قوای حقیقی جامعه بنفع نیروهای لیبرال و عرفی متحول شده و اینک وقت فشار آوردن به جبهۀ تحجر است تا هر چه در توان دارند رو بکنند و شکست بخورند. اما نه دولت روحانی و نه خود روحانی و نه شرکای سیاسی روحانی بهای لازم را نداده اند. و با اینکه هر روز هم خطر در کمین را حس کرده اند اما از افزایشش جلو نگرفته اند. اینک مجدداً یادآوری می کنم که صحنۀ جدید سیاسی فعلی در ایران یک بهره بردار زیرک و صادق و ملی می خواهد که در قدرت هم پایی - هرچند لرزان - داشته باشد. و هاشمی و روحانی و خاتمی قادر به این کار هستند اگر در میهن خواهی و مردم خواهی شان صادق و راست گفتار باشند. اما عدم توجه به واقعیاتی که گفتم به فاجعه منجر خواهد شد و حکومت ایران بجای مقابله با مصباح و علم الهدی و دادستان مشهد و انصار حزب الله؛ با نابودی "آش با جاش" روبرو خواهد شد. و خیانت به ایران بنام روحانی و دولتش هم ثبت خواهد شد.