جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ظریف تماشاچی؛ روحانی توی رینگ؛ حریف خامنه ای: راند آخر!


وقایع سیاسی اتفاق افتاده در هفتۀ گذشته :

1- مرگ ملک عبدالله پادشاه عربستان و جایگزینی ایشان با ملک سلمان که فردی تندروتر از جهت مذهبی و بسته تر از جنبۀ سیاسی است. ضمن اینکه از نظر دودمانی هم معتبرتر از برادر ناتنی درگذشته اش در دربار عربستان است. و مهره چینی همکاران و مقامات مهم اش نشانه های آشکاری از ضد ایران بودنش را هم برملا کرده و می کند. و ایران دیگر کارت برادری هاشمی با عبدالله را هم سوزانده و راهی به دربار سلمان نخواهد داشت.

2- رفتن شتابناک اوباما به عربستان - جهت تسلیت مرگ عبدالله و تبریک پادشاهی سلمان - با بلند پایه ترین هیئت ممکن که شامل وزرای خارجه و مقامات امنیتی دولت های پیشین و شخصیت رادیکالی مثل سناتور مک کین هم بوده است. و این نشانه ای از اهمیت مواضع عربستان در مناسبات آیندۀ ایران هم است.

3- استقبال گسترده و با شکوه هندیان از اوباما در هیبت یک رییس جمهور پوپولیست خارج از دایرۀ "ارباب - رعیتی" مرسوم در استقبال از رؤسای جمهور سابق امریکا. این مورد از آن جهت مهم است که تندروان و برتری طلبان امریکایی را بازهم خشمگین تر و رادیکال تر کرده و می کند علیه اوباما. زیرا آنان نمی خواهند رییس جمهور ایالات متحده در موضع برابر و متواضع با سایررؤسای کشورها - در اینجا هند - دیده شده و ارزیابی شود. زیرا معتقدند که سقوط نمادین و شکلی ایالات متحده از چایگاه اربابی دنیا؛ نفوذ ثانوی و معنوی امریکا را تضعیف خواهد کرد و این برضد منافع ملی امریکا و نظم جهانی است.

4- تصویب نمادین و هشدار اولیۀ طرح تشدید تحریم های ایران در کمیتۀ بانکی سنای امریکا با رأی قاطع 16 رأی از 20 رأی ممکن. این تصویب نمادین نشان می دهد که اوباما فقط تا ماه آوریل فرصت دارد که ایران را وادار به قبول طرح نهایی امریکا در موضوع هسته ای بکند. و از آن تاریخ به بعد حتی نمی تواند روی حق وتوی خود حساب باز کند. زیرا طرح تشدید در قوارۀ یک طرح ملی آرای قاطع و غیرقابل وتویی دارد و خواهد داشت.

5- نا امیدی نزدیک به مطلق دولت روحانی از عقب نشینی بیشتر امریکا و غرب در مذاکرات هسته ای. تا جائیکه کاملاً واضح است که همۀ مذاکرات انجام شده بعد از تمدید مهلت در سوم آذر ماه گذشته؛ فقط در قالب عدم قطع تماس و "مذاکره برای مذاکره" انجام شده و می شود؛ و عملاً حتی یک سانتی متر هم در مواضع طرف غربی تغییر ایجاد نکرده است. این تاکتیک عدم قطع تماس از سوی ظریف و همکارانش بیشتر با این امید انجام می شود که روحانی فرصت داشته باشد تا با چانه زنی های بیشتری با خامنه ای؛ او و هواداران تندروش را متقاعد کند که بدون توافق با غرب جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد و کشور بکام ناآرامی و نابودی سوق داده خواهد شد. بروز و ظهور این چالش بسیار سخت بین دولت و حکومت را می توان در این جملۀ روحانی بر سر مزار خمینی هم به قطعیت رسید که او مجدداً تأکید کرد که "امام در روزهای سخت و سرنوشت ساز تصمیمات متناقض می گرفت و بر نظر اولیه اش جهل مرکب نشان نمی داد".

6- تندتر شدن مواضع مخالفان دولت روحانی در روزهای اخیر و ایرادهای شکلی به حرف ها و رفتار ها و مسافرت های ظریف گرفتن، حالا که از محتوای مذاکرات نمی توانند اطلاعات مستند و دقیقی کسب کنند. بنظر می رسد که این تشدید مواضع تندروان علاوه بر اینکه دولت روحانی را نشانه گرفته یک هدف مهمترش هم خود خامنه ای است. به این معنا که اولاً با داد و فریاد بلندتر خودشان را زیاد و مؤثر و پشتیبان ایستادگی خامنه ای بنمایانند برای تشویق خامنه ای در ننوشیدن تمام جام زهر و تسلیم هاشمی شدن. و از سوی دیگر می خواهند یک ارزیابی بهتر و تازه تری هم از قدرت خامنه ای بدست بیاورند تا بتوانند "تا کجا باید ولایی بمانند" خودشان را مشخص کرده و غافلگیر نشوند. زیرا آنان از مدت ها پیش - حداقل از انتخابات ریاست جمهوری سال 92 که با عدم موضع گیری خامنه ای و گفتن حق الناس آنان را نا امید و نامزدشان را ناکام گذاشت - هر روز بیش از روز قبل شاهد ضعف خامنه ای و بی خاصیت شدنش هستند. و بیم دارند که اگر خامنه ای مغلوب چانه زنی با روحانی شود موجودیت سیاسی و منافع اقتصادی تندروان را با خطر بی گفتگویی روبرو کند. بنابراین می خواهند بدانند که خامنه ای سال 37 جمهوری اسلامی چه طعم و رنگی دارد و تا کجا می شود به او تکیه کرد و نقشه های سیاسی آینده شان را روزآمد کنند.

7- می شود به این شش مورد موارد دیگری را هم علاوه کرد چه در اتفاقات صحنۀ بین المللی و چه در صحنۀ منطقه ای و داخلی. اما همین شش مورد مهم هم قادر به بردن ما به وضعیت بسیار محتمل پیش رو است:

نتیجه اینکه ظاهر قضیه نشان می دهد که همۀ فاکتورهای فعال در صحنه بضرر موجودیت جمهوری اسلامی خامنه ای در حال کار هستند. زیرا مواضع غرب و امریکا تقریباً به نقطۀ نهایی رسیده در مورد سه بند مهم مذاکرات (حد نهایی تعداد و نوع سانتریفیوژ مجاز برای ایران، حد نهایی مقدار اورانیوم غنی شدۀ قابل انبار در داخل کشور، صورت نهایی مدالیتۀ رفع تدریجی تحریم ها در مدت زمان اجرای توافق جامع که غرب به کمتر از ده سال رضایت نمی دهد). و در سوی ایران هم تندروان و مخالفان با هیچکدام از مفاد طرح غرب موافق نیستند و فشارشان را کماکان حفظ و تقویت خواهند کرد. و این عدم عقب نشینی دو طرف ماجرا باعث فشار حداکثر به حسن روحانی و دولتش خواهد شد و او را مجبور از اتخاذ مواضع رادیکالتری خواهد کرد - در حالت عادی او قادر به مواضع هجومی نیست - که یکطرفش در افتادن علنی تر با خامنه ایست و اختلافات را علنی کردن؛ و طرف دیگرش استعفاء و سقوط دولتش. این هر دو اتفاق نیز به نفع مردم تمام خواهد شد. اگر روحانی خامنه ای را وادار به نوشیدن تمام جام زهر بکند قدرتش را تثبیت کرده و تندروان را از صحنۀ سیاسی منزوی خواهد کرد (بهترین حالت در حال حاضر) و اگر هم به استعفایش منجر شود - بعید است خامنه ای چنین ریسکی را بکند - در آنصورت هیچ آیندۀ قابل پیش بینی در چشم انداز حکومت روحانیان نخواهد بود. حتی محتمل است که سرداری از سپاه در نقش سرلشکر زاهدی ظاهر و بنام خامنه ای و روحانیان بر اوضاع مسلط شود. اما تغییر اساسی تا پایان بهار 94 غیر قابل تغییر است. یا...هو 

پی نوشت: اینک و با پیوستن رسمی و علنی خامنه ای به مخالفان پیاده روی ظریف با کری و انتشار آن پست زهردار نسبت به دولت در سایت رهبر جمهوری اسلامی؛ بهترین کار و راه این است که ظریف استعفاء بدهد. و یک شوک بجامعه و کل سیستم وارد کند. البته این یک تصمیم فوق العاده هوشمندی است که صداقت دولت روحانی را هم تثبیت خواهد کرد؛ اما کار آدم های درجه دوم نیست. 

جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مغز حرف ظریف به کری: جان عزیز؛ مقایسۀ مخالفانمان منصفانه نیست؛ ما با یک آدم عاقل طرف نیستیم!


1- برای اینکه خواننده های "تحلیل پیش بین خواه" هم راضی بشوند. در همین ابتدا می گویم که جمهوری خواهان امریکا تحریم های جدیدی برای ایران وضع نخواهند کرد. و نتانیاهو هم در سخنرانی برای کنگرۀ امریکا با وضع تحریم های جدید موافقت نخواهد کرد. حالا بگذار برگردم به عقب و مهمترین موضوع مورد انتظارتان (سرنوشت مذاکرات هسته ای چه خواهد شد) را از نزدیک تعقیب کنم. چنین می فهمم که ظریف در حرف های خصوصی آن پیاده روی معروف - یا در جایی دور از گوش مأموران جاسوس خامنه ای در هیئت مذاکره کننده - حرف هایی زده به جان کری عجول که شکل کلماتش هر چه بوده و هرچه زیاد و کم بوده اما ترجمۀ محتوایی اش این است: 

"جان عزیز؛ من می فهمم تو چه می گویی و چرا عجله داری برای پذیرش طرح نهایی شما از سوی ما. تو می گویی که محافظه کاران کنگره سخت دنبال زمین زدن دولت اوباما هستند با ده ها دلیل، و اگر ما کش بدهیم ماجرا را؛ چه بسا رشته را از دست شما در بیاورند و کل پروسۀ تا اینجا آمده را با بن بست مواجه کنند. اما شما گوش نمی کنی به حرف من که می گویم: اگر مخالفان نئوکان شما تندرو و حداکثر خواه و "حریف را زمین زدی لهش کن و نگذار دیگر بلند شود! و چه بد" هستند. اما هرچه باشد عاقل و منفعت ملی طلب و امریکایی هستند. و می توان با آن ها دو کلمه حرف زد و حرف شنید؛ اما مخالفان من و روحانی در ایران نه عقل دارند و نه اگر دارند از آن استفاده می کنند و نه منفعت ملی می دانند چیست و نه حرف حالیشان می شود و نه حاضر به شنیدن و گفتن هستند و حتی وحشت و خرابی جنگ را هم نمی فهمند چون هیچوقت خودشان نمی جنگند. عزیز من آن ها ایدئولوژیک هستند و شما که خوب می دانی ایدئولوژی چه توهم مخربی است. ضمن اینکه ما نه ساز وکار تعریف شده داریم برای تصمیماتمان، و نه حق وتو داریم، و نه توان لابی داریم، و نه هیچ چیز و هیچ چیز از این نوع سیاست ورزی متکی به دانش و تجربه. و شوربختانه 80 درصد قدرت تصمیم گیری هم دست این زبان نفهم هاست در کشور ما. من دارم بشما می گویم و قول می دهم که ما قطعاً با شما موافقت خواهیم کرد در نهایت - چون برای ما حکم مرگ و زندگی دارد - و داریم بشدت پشت صحنه کار می کنیم از طرف رییس جمهور روحانی". خب جان عزیز همین صداقت مرا به نمایندگان کنگره بگو، حتی به اسرائیل؛ و من مطمئنم که آنان متقاعد خواهند شد. و بما فرصت عبور از بی کله های قدرتمند داخل ایران را خواهند داد. هر چند که ما همیشه انتظار داریم که امریکا هم یک چشمک مهربانتر هم شده به این طرح "حرف نهایی" اش سنجاق کند برای زودتر نتیجه گرفتن ما".

نتیجه اینکه موضوع حرف منتج از مذاکرات مسقط با صورت بندی"آرمان های ما با سانتریفیوژ گره نخورده"ی چندی پیش روحانی فعلاً دارد در بیت و شورای امنیت ملی و جایگاه های مؤثر دیگر چانه زنی های پی در پی می شود؛ و روحانی آمارها و شاخص های بسیار خطرناک اقتصادی را توی چشم رهبر می کند تا متوجهشان بکند که مطلقاً در جایگاه چانه زنی با غرب نیستند و باید متوجه اوضاع باشند که در غیر اینصورت نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!

2- اما چرا نتانیاهو با تصویب تحریم های جدید موافق نخواهد بود:

الف- اول بهمین دلیل که او تاریخ 11 فوریه را که درست با سالگرد انقلاب ایران برابر است را قبول نکرده برای سخنرانی و آن را به 12 اسفند به تعویق انداخته است. نتاینیاهو به چند دلیل مهم اینکار را کرده است: اول به این خاطر که سخنرانی اش در نزدیک ترین زمان به انتخابات اسرائیل انجام شود تا بیشترین و بهترین بهره برداری تبلیغاتی را از آن بکند بنفع خودش. و ثانیاً حتماً به این دلیل بدیهی وتیز هوش که او نخواسته با سخنرانی علیه ایران در سالگرد انقلاب 57 تقابل آشکاری را بنمایش بگذارد با نفس انقلاب در ایران و ایرانیانی را هم که گذشته از نتیجۀ فعلی، به انقلاب 57 باور دارند و آن را دوست دارند را آزرده کند. ثالثاً همین تأخیر 20 روزه خودش هم اعلان عجله نداشتن خود نتانیاهوست؛ و هم آب سردی است به تب تند جمهوری خواهان مخالف اوباما با پیام عجله کار شیطان است در تصویب تحریم ها؛ و البته مطالعۀ بازهم بیشتر در مورد روند مذاکرات در مدت باقی مانده تا 12 اسفند از سوی نخست وزیر اسرائیل.

ب- دلیل دوم این است که نتانیاهو در آستانۀ انتخابات اسرائیل خواهد بود و دوست نخواهد داشت که با موضعی بشدت رادیکال آرای خاموش لیبرال های اسرائیلی را نه تنها از دست بدهد بلکه آنان را بترساند و چنان تحریک کند که برضد او بشدت فعال بشوند و در نتیجۀ انتخابات تعیین کننده بشوند. ضمن اینکه نتانیاهو هنوز دو سال دیگر با اوباما کار خواهد کرد اگر برنده بشود و او نمی خواهد حالا که بطور غیر متعارف و دور زدن اوباما به امریکا می رود چنان او را از خود خشمگین کند که اولاً روابطش با امریکا بیش از این تیره شود و مهمتر اینکه دموکرات های پایگاه اصلی یهودیان در امریکا را چنان به نارضایتی دچار کند که حتی اگر هیلاری کلینتون رییس جمهور بعدی امریکا شد روزگار اسرائیل همچنان در بحران روابط بماند با بزرگترین حامی همیشگی اش یعنی امریکا. اینکه خبر درز می دهند که موساد موافق وضع تحریم های جدید نیست بعد تکذیب می کنند هم در قالب همین سناریو سازی است.

پ- دلیل آخر اما یکی از آن دلایل "نگاه دلقک"ی است و شما در جای دیگری آن را نخواهید یافت: و آن این دلیل روانی است که نتانیاهو در هفته های اخیر پیروزی هایی بدست آورده است و از نظر روانی کمی تخلیه شده و از فشار روحی بعد از جنگ های غزه خلاص شده و آدم آرامتری است. و بهمین خاطر هم با طمأنینۀ بیشتری فکر کرده و خواهد کرد و موضع معتدل تری خواهد گرفت. شاهکار این پیروزی های اخیر نتانیاهو هم برمی گردد به زدن کاروان بسیار بسیار مهم و کیفی حزب الله در بلندی های جولان و کشتن چندین و چند فرمانده رده بالای حزب الله و از جمله پسر مغنیه و سردار الله دادی ایرانی. این پیروزی اسرائیل خیلی زیاد مهمتر از همۀ جنگ هایش با حزب الله از سویی و فلسطینیان از سوی دیگر است. زیرا حزب الله لبنان همین چند وقت اخیر بود که تعدادی از رده های بالای اطلاعاتی و امنیتی خود را در خدمت جاسوسی برای اسرائیل کشف کرد و تسویه کرد. حالا درست در پایان یک تصفیۀ وحشتناک با لو رفتن بالاترین ردۀ امنیتی و اطلاعاتی اش در حفاظت از کاروان پیش گفته روبرو شده است. اما چرا این کاروان بالاترین حفاظت ممکن را از حزب الله دریافت کرده بود هم فقط به دلیل بودن نزدیک ده نفر از فرماندهان و عوامل رده بالای خودش و از جمله پاسدار الله دادی سپاه ایران نبود و نیست در این کاروان پودر شده. بلکه این حفاظت وحشتناک از این کاروان بخاطر وجود پسر عماد مغنیه در این کاروان بود. می دانیم که خود عماد مغنیه یکی از محبوب ترین - حتی می شود گفت محبوب ترین بعد از حسن نصرالله - عوامل حزب الله در نزد خامنه ای بود. بعد از کشته شدن مغنیه در سوریه توسط اسرائیل پسر مغنیه بعنوان یادگار فرزند محبوب خامنه ای رسماً در شأن نوۀ خود آیت الله جایگاه یافت و بشدت مورد توجه و سفارش خامنه ای بود - تا جائیکه من فکر می کنم اصولاً سردار الله دادی هم فقط محافظ پسر مغنیه بوده و مسئولیت عملیاتی نداشته در لبنان - و همینطور فکر می کنم که به احتمال قریب بیقین خانوادۀ مغنیه و همین پسر دردانه اش ساکن ایران بودند و باشند و در ناز و نعمت؛ یا حداکثر بین لبنان و ایران ییلاق قشلاق می کنند. حالا اسرائیل نوۀ عزیزتر از جان حضرت آقا را از بین برده و مطمئنم که کشته شدن این پسر جوان بالاترین رنج سال های اخیر آیت الله خامنه ای بوده است. البته با کمی دقت در نوع واکنش سپاه ایران به این عملیات اسرائیل کاملاً دم خروس را می توان دید. که میزان اهمیت کار اسرائیل را برملا می کند. تقریباً همه و همه بغیر از خود خامنه ای - مستقیم وارد نشد - این عملیات را با حداکثر رنج و خشونت پاسخ گفتند و همه صحبت از واکنش بسیار سخت و سنگین حزب الله خبر دادند. تا جائیکه فرمانده سپاه اسرائیل را به بارش صاعقه های مرگبار بزودی تهدید کرد. و جالب است بدانید که واژۀ "صاعقه" در ناخودآگاه سردار جعفری از صاعقه وار بودن همین عملیات اسرائیل سرچشمه گرفته بود. زیرا واقعاً عملیات اسرائیل کاملاً شبیه به صاعقه بود در غافلگیری و دقت و ابعاد هدف گیری دقیق. و الا کجا سپاه به کشته شدن سرداران خودش چنین سراسیمه و خشمگین واکنش نشان داده و می دهد. همین چند روز پیشتر بود که یکی دیگر از سرداران سپاه در سامرا کشته شد و بدون حرف و حدیث بخاک سپرده شد. چون اصولاً سپاه رده های عملیاتی خود را شهدای بالقوه می داند و گوشت قربانی دم توپ. که حداکثرش گفتن تبریک است به امام زمان و خامنه ای و تکرار اینکه یارو به آرزویش که شهادت بود رسید. البته طنز قضیه را هم روزنامۀ شریعتمداری نوشت بعد از این همه قمپز در کردن که بزودی دوتا را چهارتا می کنیم و اسرائیل را نابود می کنیم. کیهان از قول مقاله ای متعلق به شخصی بنام عطوان در روزنامۀ الحیات لندن مدعی شد که پاسخ ندادن حزب الله هزار بار رنج آورتر و هراس آورتر است برای اسرائیل. چون اگر حزب الله جواب بدهد اسرائیل خیالش راحت می شود که حزب الله جواب داد و تمام شد. اما حالا که حزب الله جواب نمی دهد اسرائیل در هراس همیشگی خواهد بود که ای وای خاک بر سرمان شد. پس حزب الله کی و چگونه و در چه شدتی واکنش نشان خواهد داد؟ و این هراس دایم اسرائیل را از پا درخواهد آورد! 

3- اکنون جان کری و اوباما را در حال گزارش حرف های محرمانۀ ظریف به کنگره تصور کنید و نتانیاهوی جدید را هم در سوی دیگر بنشانید تا مشخص شود که این هیاهوی سنگ بسیار بزرگ اخیر کنگره چرا زده نخواهد شد و مصداق درستی ضرب المثل فارسی خودمان از کار در خواهد آمد نهایتاً. یا...هو 

توئیت فکاهۀ خامنه ای: استیصال ایدئولوژی در دعوت از جوانان غربی: عضوگیری برای داعش!


قبل از پرداختن به موارد مهم هفته می خواهم نگاهی بکنیم به پیام توئیتری آیت الله خامنه ای خطاب به جوانان مسلمان کشورهای غربی. انشاء الله که فردا صبح بچه های کیروش بتوانند عراق را شکست بدهند و حال و روزی بگذارند برای نوشتن پست هفته. زیرا بنظر من بازی با عراق سخت ترین بازی ایران در این تورنمنت است و عراق بدلیل نوع سبک بازی و شباهت فیزیکی به تیم ایران همیشه مشکل ساز بوده و می تواند باشد کماکان.

الف- اما برویم به سراغ نامۀ رهبر جمهوری اسلامی به جوانان مسلمان کشورهای غربی و از همین ابتدا تیتر وار بشمارم نقاط ضعف کاملاً آشکار این نامه نگاری تاریخی را که در عمر 36 سالۀ جمهوری اسلامی برای نخستین بار است که اتفاق می افتد:

1- این نامه نه بعنوان نظر رسمی خامنه ای و در رسانه های رسمی حکومتی بلکه بعنوان درددل مجازی ایشان با مسلمانان مورد مخاطبش از ابزاری بهره جسته است که استفاده از آن و بدستور شخص آیت الله در ایران ممنوع بوده و فیلتر است.

2- نکتۀ بعدی این نامه گنگ و بی سر و ته بودن متن آن است که خواننده بعد از خواندن چندبارۀ آن بالاخره متوجه نمی شود که خواستۀ این رهبر مذهبی از مخاطبانش چیست؟! و جوانی که می خواهد به ندای ایشان لبیک بگوید؛ باید مشخصاً چه کاری را انجام بدهد: شروع کند به مطالعۀ تاریخ غرب. برود خودش مفسر و تحلیلگر قرآن بشود تا بتواند شخصاً اجتهاد کند و به آموزه های اصیل مورد توجه - آن هم مسکوت گذاشته شده در نامه - خامنه ای دسترسی پیدا کند؟ و چگونه؟ و آیا اینکه خامنه ای نوشته به تحلیلگران و مفسران قرآن و اسلام - حتی خود ایشان - و هیچ منبع دیگری اعتنا نکنند؛ شامل روحانیان شیعه هم می شود یا نه! و در اینصورت چرا ایشان بدون صلاحیت لازم - خودش گفته که به حرف او هم توجه نکنند - اصولاً بخودش اجازه داده تا چنین دستورالعملی را صادر کند و ... البته خوب است این را یادآوری کنم که مؤمنان ایدئولوژیک و اسلام سیاسی بشدت عاشق متونی هستند که بی سر و ته باشند و هیچکس نتواند از آن متن نوشته شده یا گفته شده سر در بیاورد.

3- فکاهی ترین بخش این نامه اما مربوط است به مخاطبان یقینی این نامه. به این نشانی که اگر فرض یقینی بگیریم که مخاطبان این نامه در وحلۀ نخست جوانان مسلمان شیعه باشند. زیرا که سنیان اصولاً مذهب آیت الله را قبول ندارند که بخواهند حرف او را بعنوان عالم دینی گوش کنند و مهمتر از آن بپذیرند. لذا با این پیش فرض حتمی از خنده روده بر می شویم که خامنه ای جوانانی را مخاطب قرار داده که یا خودشان را و یا پدر مادرهایشان را از ایران تحت حکومت خودش اخراج کرده است. زیرا 90 درصد جوانان شیعۀ ساکن غرب شیعه های ایرانی تبعید شده یا مهاجر بعد از انقلاب ایران هستند.

4- نکات دیگری هم در فکرم بود که بنویسم اما چون مطلب طولانی می شود و به بخش مهم دیگر مجال طرح نمی دهد لذا فقط به علت صدور این نامۀ غیر رسمی اشاره می کنم و می روم سراغ ادامۀ مطلب. آیت الله خامنه ای چه در مقام ولی فقیه حکومت اسلامی ایران و چه در مقام شماره یک سیاسی این حکومت؛ وظیفه و مسئولیت داشت و دارد که در مورد کلیۀ حوادث اتفاق افتاده در حوزۀ اسلام - بمثابه سیاست ما عین دیانت ماست - اظهار نظر شرعی و قطعی و راهگشا و تعیین کننده بکند. و بعبارت دیگر این تنها مسئولیت و وظیفۀ قانونی ایشان هم است. اما او ده روز گذشته از حادثۀ کشتار پاریس نه تنها نتوانسته بسرعت واکنش نشان داده و نظر مذهبی خودش را بیان کند. بلکه حالا هم که بعد از دو هفته لب گشوده رفته بسراغ یک روش کاملاً بی اثر و خنثی و همگانی - از بقال سرکوچه تا پروفسور غیر سیاسی فلان دانشگاه در هر جای جهان - که چنین کرده اند و می کنند. و البته این بی جهت نیست: زیرا اسلام سیاسی و ایدئولوژی حکومتی آن شکست خورده و حاصلی جز ویرانی ایران برای ما و کشت و کشتار و جنگ در همه جای جهان - با الویت مسلمان کشی بدست خود مسلمانان - برای سایر مسلمانان و سایر جوامع ببار نیاورده است. و واکنش مستأصل و بسیار دیر هنگام آیت الله به مهمترین موضوع روز جهان حاصل این نا امیدی و شکست محتوم است.

ب- اما چون فرض محال محال نیست؛ فرض کنیم که جوانان عموماً مسلمان سنی ساکن غرب به حرف مرجع رافضی ها گوش کنند. و بخواستۀ خامنه ای بروند بسراغ متن قرآن و زندگی و سلوک نبوی را از معتبرترین متن موجود (قرآن) استحصال کنند. پس بگذار من هم با آنان همراه بشوم ببینم کار این جوانان به کجا خواهد رسید با دعوت خامنه ای: اسلام از بدو بعثت تا جهانگیر شدن آن بعنوان دین جدید در آن روزگار چهار مرحله را پشت سرگذاشت که عبارت بودن از:

1- شروع بعثت و مرحلۀ تبشیر و تبلیغ در مکه بمدت 13 سال.

2- هجرت به مدینه (یثرب) در سال 13 بعثت و تلاش برای  تشکیل حکومت تا حدود 7-8  سال بعد.

3-  مستقر کردن و شدن حکومت بعد از سال هشتم هجری قمری در مدینه و اطراف آن.

4- توسعۀ حکومت به سایر بلاد عرب و سپس جهانگشایی های حکومت دینی.

پ- از این چهار مورد سه مورد اول آن در زمان حضرت رسول بود و وقایع آن در قرآن معکس است و مورد چهارم که بعد از رحلت پیامبر اسلام و بدست خلفای جانشین انجام گرفته در قرآن نیامده است. حالا سلوک پیامبر اسلام در آن سه دورۀ حضور فیزیکی شان را با استناد به مطالب قران نگاه بکنیم:

1- 13 سال دورۀ نبوت در مکه کمترین دست آوردی ندارد و بغیر از اسلام آوردن تعداد معدودی از خویشاوندان حضرت رسول و برخی محرومان و در حاشیه ماندگان کسی رسالت حضرت محمد را نپذیرفته و نه تنها نپذیرفتند که بلکه با دیوانه و ساحر خواندن ایشان به تمسخر و استهزاءش هم می پرداختند. بشهادت خود قرآن در این دورۀ 13 ساله جز حرف های اخلاق کلی و امهات مهربانی و ضعیف نوازی و آدم خوب بودن خبری از هیچ آموزۀ حکومتی و قتل و قتال و زور و کشمکش و از این قبیل نبوده است. تا جائیکه وقتی حضرت محمد با مخالفت جدی برخی مخاطبان وحی هایش قرار می گرفت خداوند آیه هایی را برای خلاصی حضرت از دست معترضان وحی می فرمود: مثل سوره ای که راجع به "من بدین خود شما بدین خود" که ما از آن ضرب المثل مداراگر "عیسی بدین خود و موسی بدین خویش" ساخته ایم و قبل از انقلاب بسیار کاربرد داشت. پس اینجا محمد نه قدرت دارد و نه یار و غمخوار و نه پیروانی جز انگشت شمار مثل حضرت علی و عمار و یاسر و بلال و چند اسم دیگر - بعداً به مهاجرین معروف می شوند - و لذا نه خشن است و نه جنگی دارد و نه زوری می گوید و ... و مهربان است مثل هر آدم بدون قدرت و بدون شوکت و جاه. این دوره از نبوت حضرت رسول را می توان با 15 سال از ظهور و بروز خمینی در سال 1342 اینهمانی دید تا 1357.

2- اما در حالیکه خود حضرت هم از پذیرفته شدنش بعنوان دین جدید در حال نا امیدی بود و می رفت به صف کسانی بپیوندد که در طول تاریخ ادعای نبوت کرده اند اما بدلیل عدم پذیرش جامعۀ میزبان شان موفق نشده و به پیامبران کاذب شهرت یافته اند؛ ناگهان یک حادثه در یثرب ورق را بر می گرداند و دو طایفۀ یهودی اوس و خزرج بدلیل نزاع با سایر قبایل یهودی بر سر منافع ملکی و مادی پیغام می فرستند برای حضرت محمد که اگر رهبری آنان در نزاع با رقبایشان را بپذیرد آنان نیز حاضرند پول و تجهیزات فراهم کنند و به دین اسلام محمد بگروند. حضرت قبول می کنند و با یاران معدود مکی شان می روند به مدینه و تقریباً شش سال بی وقفه می جنگند تا می توانند با سرکوب و نابود کردن قبایل معترض یا غیر مسلمان؛ حکومت اسلامی را در مدینه تأسیس و تا اندازه ای مستقر کنند. در این دورۀ شش ساله هر چه وحی و آیۀ قرآن است مربوط است بجنگاوری و قتال و خونریزی و هراساندن و ایجاد رعب از سویی در دل مخالفان و وعده های مادی و معنوی دنیوی و اخروی از اطعمه و اشربه و سکس و کنیز و برده و الاماشاء الله برای رزمندگان و جهادگران. در بین آیه های نازل شده در این شش سال مطلقاً از رحمت و رواداری و گذشت و از این قبیل کمترین اثری نیست و اگر غیر از کشتار و جنگ کلمه ای آمده مربوط است به دعوت به تسلیم. - این دوره قابل شبیه سازی با سال های 57 تا 67 جمهوری اسلامی است که خمینی بدعوت بازار و با زمینه سازی مارکسیست های اسلامی و در حالیکه خودش هم شوکه شده بود از این بختیاری؛ آمد به ایران و بقول خودش ملت ایران از امت محمد هم بهتر بودند که بدون خونریزی تسلیم شدند -

3- اما این وضعیت بعد از صلح حدیبیه با قریش مکه کمی تعدیل می شود و برخی آیه های رواداری مثل سخن نیکو را بشنوو از درست ترینش تبعیت کن یا مثل لااکراه فی الدین و ... که بیشتر از چند مورد نیست نازل و در سلوک حاکمیت حضرت نمایان می شود. چرا تعدیل می شود: به این دلیل که حالا حکومت اسلامی مستقر شده و دیگر ترسی از سقوط بدست ضدانقلاب ندارد. اما به ثروت و مدیریت و معرفت کفار یا یهودیان باقی مانده در قلمرواش نیاز دارد. لذا این آیه ها از جهت حفاظت این سرمایۀ کیفی از دست مسلمانان افراطی که خیلی جدی گرفته بودند قضیه را و از خود حضرت هم جلو افتاده بودند لازم می شود. و معنای دقیق آن این است که شما نیروهای کیفی که دین جدید را نپذیرفته اید؛ آزادید بر عقیدۀ خود بمانید مشروط بر اینکه اولاً حکومت اسلامی را سرویس بدهید و ثانیاً از تظاهر و تبلیغ دین و مذهب و عقیدۀ خود پرهیز کنید. این مورد هم اینهمان است با جمهوری اسلامی به ارث رسیده به خامنه ای رهبر قلابی بعد از فوت آیت الله خمینی.

ت- خیلی زیاد شد و مناقشه برانگیز و از حدود صلاحیت من هم خارج شد. اما می خواستم نتیجه بگیرم که رحمت اسلامی فقط به دو مرحلۀ بدون قدرت و در اقلیت بودن در مکه و مرحلۀ مصلحت سنجی در قدرت مستقر و بعد از اکثریت شدن در مدینه محدود بود و لاغیر. و در مرحلۀ وسط که مهمترین مرحله و تأسیس حکومت است حداکثر بی رحمی و سرکوب و سبوعیت و خونریزی و ایجاد رعب؛ سلوک مسلمانان صدر اسلام بوده در مقابل هر آنکس که اسلام نمی آورد و به نبوت حضرت محمد گردن نمی گذاشت به شهادت قرآن. لذا جوانان مسلمان اگر حرف خامنه ای را گوش کنند و به قرآن مراجعه کنند لاجرم باید از مکه (انگلیس و بلژیک . فرانسه و امریکا و ...) هجرت کنند به مدینه (سوریه و عراق و افغانستان و پاکستان و ...) تا با کمک پول و تجهیزات مسلمانان سنی که با شیعیان تضاد منافع پیدا کرده و نزاع می کنند؛ بتوانند ابوبکر بغدادی را به تأسیس و استقرار حکومت کمک کنند تا پس از استقرار در "مدینۀ روز"هم به "مکۀ روز" لشکر بکشند هم به ایران و هم به اندلس و هرجای دیگر دنیا. بعبارت دیگر مسلمانان مورد خطاب خامنه ای در مرحلۀ دوم بازسازی و نوزایی حکومت حضرت محمد در صدر اسلام هستند و هنوز بمرحلۀ سوم (تأسیس حکومت مستقر) که خامنه ای و رفقا در ایران رسیده اند و کیفش را می برند نرسیده اند تا برحمت از روی مصلحت قدرت بیندیشند. البته خامنه ای حرفی از رحمت نزده در نامه اش و او قطعاً دلش می خواست "کاشکی بغدادی شیعه بود." یا...هو

جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

طرح مسجد سنیان از سوی علی مطهری مهم اما نقش احمدی نژاد در حادثۀ شارلی ابدو مهمتر است!



1- در سیاست داخلی مهمترین حادثه در نطق میان دستور علی مطهری بود که اتفاق افتاد. گذشته از جنجال و کتک کاری نمایندگان با علی مطهری که امری کاملاً ذاتی و ناشی از ضعف شریعت در تطبیق با حقیقت است در جمهوری اسلامی و گریزی از آن نبود در گذشته و نیست در حال و نخواهد بود درآینده - بدلیل ناکارآمدی مطلق حکومت دینی در تمام حوزه های زیست مدرن - نطق مطهری نکتۀ بسیار بسیار مبارک تر از صحبت خوب و پی گیر اما تکراری او راجع به غیرقانونی بودن حصر رهبران سبز هم داشت بنظرم؛ و آن اشارۀ گذرا و یک کلمه ای او بود راجع به هفتۀ وحدت و اینکه: "در حالیکه جمهوری اسلامی بعد از سی و شش سال جرأت نکرده مجوز ساخت یک مسجد سنی در تهران را بدهد حرف زدن و شعار دادن راجع به وحدت اسلامی امری سخیف و بیهوده و تفرقه افکن است". زیرا مطهری بعنوان فرزند خلف معلم انقلاب شیعی در ایران از حقوق مذهبی - و نه سیاسی و حقوقی - اهل سنت دفاع کرده است. و این یعنی پیشرفت بسیار واضح و روشن بسوی عرفی گرایی مذهبی در جمهوری اسلامی. حتی من به ضرس قاطع  مدعیم که جنجال نمایندگان در خاموش کردن مطهری بیشتر از راجع به حصر بودن؛ راجع بود به همین دفاع او از اهل سنت. که نمایندگان شیعۀ غالی پیرو مصباح یزدی و امثالهم را بشدت ترسانده بود و است و آنان در حال مواجه شدن با تهدید شیعه در داخل مجلس حکومت شیعی شده اند و واکنش شان را به حصر بهانۀ این ترس مهم شان قرار داده اند. البته من در مورد شخص مطهری بارها اظهار نظر کرده ام و او را بشدت تأیید کرده و به پشتیبانی از او اصرار و تأکید کرده و می کنم. زیرا معتقدم که بدلیل ناکارآمدی جمهوری اسلامی در همۀ حوزه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و غیره؛ هرگونه اعتراض و اصلاح خواهی در هر حوزه ای از این شترگاوپلنگ و از سوی هر شخصیت حقیقی یا حقوقی بخودی خود موجب باز شدن فضا در سایر حوزه ها هم می شود و شریعت ناچار عقب نشینی خواهد کرد. بعبارت دیگر اگر گشایش در حوزه های اجتماعی و با نافرمانی مدنی غیر متمرکز و خودجوش لایه های مدرن جامعه اتفاق بیفتد لاجرم بصورت بطئی به گشایش در حوزۀ سیاسی و فرهنگی خواهد انجامید. و بر عکس هر گشایشی که در حوزۀ سیاسی - خواست مطهری - اتفاق بیفتد لاجرم به گشایش سریعتر در حوزه های اجتماعی و فرهنگی منجر خواهد شد بدون هیچگونه شک. لذا هنگام حمایت از فعالان معترض نسبت به هر وجهی از وجوه حکومت نباید تردید کرد و از اینکه اعتراض آنان در بخشی مثبت و در بخشی دیگر کمی منفی است ترسید و از رفتن به پشت معترض احتیاط بیش از اندازه کرد.

2- در قسمت سیاست بین الملل اما هنوز مهمترین موضوع مربوط به حوادث پاریس است و مجلۀ طنز شارلی ابدو. در این مورد من حرف آخر را در بدو ورودم به وبلاگ نویسی زده ام و هنوز کمترین تردیدی میدانی برای رد نظریه ام پیدا نشده است. آنجایی که تحت عنوان "ایران آزاد نشود؛ جهان نابود می شود" نوشتم به اختصار و بارها آن را بازنشر کردم که "جنگ مسلمانان" دست آورد "مذهب علیه مذهب" جمهوری اسلامی یک جنگ هویتی تمام عیار است و جز در "کور کردن چشم فتنۀ اسلام سیاسی در ایران" توقف آن محال قطعی است. اما اینجا می خواهم نکتۀ تازه تری را بشما بگویم که مطلقاً هیچ تحلیلگر و اندیشمندی به آن نپرداخته است. درست است که انقلاب شیعی در ایران از همان ابتدا تهدید گر سایر مذاهب اکثریت مسلمانان بود. اما تا سال 2005 میلادی که محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری اسلامی رسید؛ تمام دنیا گرفتار بدبینی مطلق به اسلام سیاسی از سویی و تلاش برای هویت یابی افراطی از سوی سنیان در سوی دیگر نشده بود. به این معنا که چون انقلاب ایران پس از جنگ و در ریاست جمهوری هاشمی و خاتمی داشت بسوی نوعی عرفی گرایی و حکومت مدرن پیش می رفت سنسورهای نه غربیان - حس منفی و نفرت - و نه مسلمانان سنی - حس مثبت و هویت یابی و خواهی - را در حد واکنش های هیستریک تحریک نکرده بود. احمدی نژاد که رییس جمهور شد و در تقویت تصاعد هندسی استراتژی نفرت خامنه ای؛ دنیا بتدریج با رویه ای از اسلام سیاسی رو در رو شد که چه در شعار و حرف - با حرف های احمدی نژاد - و چه در عمل و رفتار - رفتن چهارنعل خامنه ای برای ساخت سلاح هسته ای - تمدن غرب را تهدید عملی می کرد از سویی؛ و به مردم مسلمان تحت ستم تاریخی هم غرب و هم رهبران داخلی خودشان تحبیب عملی تزریق می کرد از جانب مقابل. بعبارت دیگر احمدی نژاد با کاریزمای غیرقابل تردید مثبتش برای مردمان عقب مانده و عقده ای قرون؛ و کاریزمای نفرتش برای دنیای متمدن و غرب؛ هر دو طرف جنگ امروزی جهان از افغانستان و پاکستان گرفته تا نیجریه و سوریه و عراق و تا پاریس و لندن و نیویورک را خشاب گذاری تازه و مضاعف می کرد و کرد. احمدی نژاد از سویی با استفاده از همۀ قدرت رسانه ای بین المللی و تریبون های جهانی تخم نفرت از اسلام را در ناخودآگاه غرب و تخم بیداری را در ناخودآگاه مردمان مسلمان و عرب کاشت و هرسال هم با استفاده از تریبون های گستردۀ غرب در نیویورک آن را آبیاری کرد. لذا چه اسلام سلفی جنگاور در قالب های مختلف داعش و القاعده و بوکوحرام و ده ها گروه ریز ودرشت دیگر قبول داشته باشند و معترف باشند یا نه؛ و چه شیعه ها را کافر و رافضی و زندیق و قابل نسل کشی بدانند یا نه؛ تردیدی در این وجود ندارد که بسیاری از جوانان مسلمان غربی و عربی - در سطح پیاده نظام بویژه - تحت تأثیر احمدی نژاد به این پیکار کشیده شده اند و وقت بررسی جزء به جزء اش در اینجا نیست. و در سوی دیگر هم چه غرب قبول داشته باشد یانه؛ در این واقعیت تردیدی نیست که آنان نیز بعد از مواجهه با احمدی نژاد بود که بعمق تهدید اسلام سیاسی واقف شدند و شروع به واکنش - بویژه در سطح جوامع مدنی خویش - کردند. تا قبل از اولین کاریکاتورهای پیامبر اسلام در نشریۀ دانمارکی ما شاهد کمترین اهانت سازمان یافته به حضرت محمد نیستیم. غیر از همان کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی که جلو بودن همیشگی انگلیسی ها در شناخت خطر را نشان می دهد و بار سیاسی مستقیمی را حمل نمی کرد. جالبی قضیه آنجاست که معدود کارتون های کار شده از چهره و اندام حضرت محمد در 8 و9 سال اخیر بوضوح نشان می دهد که کارتونیست های هنرمند نتوانسته اند از مدل ذهنیشان که همان احمدی نژاد خودمان است رها شوند و اغلب کارتون های پیامبر ته چهره ای از احمدی نژاد را تداعی می کند. خب محبوبیت ایشان در بین جوانان عرب نیز اظهر من الشمس بود در هنگامۀ توی بوق بودن بین المللی احمدی نژاد. تا جائیکه حتی بسیاری از روشنفکران سکولار و لائیک عرب نیز در نوشته هایشان آرزوی یک "احمدی نژاد داشتن" را می کردند در میان رهبران عرب. و حتی می خواهم بگویم که برخی گرایشات تند به احمدی نژاد در جوامع هم روشنفکری و هم توده ای غرب هم قابل نشان دادن بود در سال های طاعون علاوه بر وبا. این مطلب را از آن جهت مهم دانستم که بگویم اگر سهم احمدی نژاد در تخریب ایران فعلی قابل رؤیت کافی است؛ نقش اصلی او در اوضاع امروز جهان نیز نباید کتمان شود. برای دوستدارانش نوش و برای مخالفانش نیش!

3- در سیاست خارجی اما؛ مهم همان مهم یک سال و نیم اخیر است و پروندۀ هسته ای. در کل بعید می دانم که با اوضاع جدید پیش آمده در سطح جهان توافق ایران و غرب بزودی حاصل شود. اما چیزی که از نظر من مهم است - برعکس همۀ صاحب نظران - این است که این جان کری و اوباما هستند که به دنبال ظریف و خامنه ای افتاده اند برای هرچه زودتر به توافق رسیدن. اینکه می بینیم کری چشم از ظریف برنمی دارد چه در جلسه و چه در خیابان و چه در بیابان های پاریس مؤید این گزاره است که اوباما و کری و دموکرات های امریکایی سخت نیازمند یک توافق هسته ای پروپیمان هستند با جمهوری اسلامی و می خواهند حتی شده با التماس و درخواست از ایران هم شده زودتر این پرونده را به سرانجام دلخواه خود برسانند.اوباما از سویی می خواهد به توافق برسد و به چنین توافقی در حد آب حیات برای دولت خودش و برای آیندۀ حزب خودش شدیداً نیازمند است. اشکال کار اوباما این است که او فقط به آن توافقی نیازمند است که حداکثر امتیاز لازم و کافی را از جمهوری اسلامی بگیرد. و در این مسیر است که کری بدنبال ظریف افتاده و التماس زود باشید می کند. یعنی چه؟ یعنی اینکه اوباما هم توافق را می خواهد و هم آن توافقی را می خواهد که اولاً بنفع کشورش باشد و هم هم پیمانانش - در رأس همه اسرائیل - را راضی کند و هم حزب محافظه کار امریکا را در موضع دفاع و انفعال ببرد. بعبارت دیگر خط قرمزهای توافق مورد تأکید و التماس جان کری به ظریف چنان پررنگ و غیر قابل تغییر و اخرین حرف است از سوی امریکا که دیگر جای چانه زنی ندارد برای عقب نشینی. در این ورژن است که اوباما به کری مأموریت داده تا از نظر شکلی تا حد التماس محرمانه پیش برود. اما در محتوای توافق مورد درخواست کمترین جای مانوری باقی نیست و نباید عقبتر برود. جواد ظریف اما؛ ضمن اینکه در پوست شخصی اش نمی گنجد از این همه التماس و التجاء مهمترین وزیر خارجۀ دنیا در مقابل خودش؛ قطعاً به شکلی بودن این التماس ها وقوف کامل دارد و می داند که کری التماسش برای عقب نشینی سریعتر ایران است و نه تخفیف امریکا؛ اما وقتی جریان این جلسات و پیاده روی ها و لحن خواهش و درخواست های جان کری را به بیت رهبری منعکس می کند؛ آیت الله خامنه ای متوهم در پوست خود نمی گنجد و دنبال افتادن کری را محتوایی ارزیابی می کند و خوشحال و خندان به ظریف مقاومت بیشتر را توصیه و دستور می دهد. آن بدبینی من راجع به ثمر نرسیدن توافق نهایی اینجاست که شکل می گیرد: "خامنه ای التماس های اوباما را ضعف ملی طرف غربی تفسیر می کند بجای ضرورت دولتی و حزبی، و دستور ایستادگی و کش دادن می دهد به روحانی و ظریف تا حصول عقب نشینی امریکا. اما چون درخواست های سرعت دادن جان کری یک ضرورت دولتی و حزبی است و نه ضعف حکومت ملی؛ لذا وقت مرتب کشته می شود و مجدداً می رسد به روزهای آخر که نه امریکا عقب نشینی کرده است و نه خامنه ای. و وقتی هم نمانده برای عقب نشینی ایران و حصول توافق. در تعریف نمادین دیگری می توانم اینطور توضیح بدهم که: نیاز خامنه ای به توافق یک ضعف ملی و بود و نبود است و نه یک ضرورت دولتی و حزبی؛ در حالیکه نیاز امریکا به توافق یک ضعف دولتی و حزبی است و نه یک ضرورت ملی. اما چون خامنه ای قدرت درک این فرق عمده را ندارد و جای "ضعف" و "ضرورت" را در هر دو طرف اشتباهی و عوضی توهم می کند؛ محتمل یقینی است که اتلاف وفت خواهد شد و رسیدن به توافق در خوش خیالی خامنه ای و نوستالوژی اوباما در دسترس زود میسر نخواهد شد. مگر اینکه روحانی بتواند به خامنه ای حالی کند که اوباما نمی تواند بیش از این امتیاز بدهد حتی اگر بخواهد؛ و لازم است که بی خودی فریب التماس های جان کری را نخوریم که می گوید: "این حد نهایی مواضع امریکاست که روی میز است و به امید عقب نشینی بیشتر غرب فرصت را از دست ندهیم. التماس می کنم آقای ظریف!" یا...هو

بیانیه: با اینکه بشدت از دست خوانندگان سطحی سرخورده ام و امیدوارم که هر چه زودتر سیرک را ترک کنند. اما به احترام اعضایی که سیرک بوجود آنان قایم بوده در سال های وبا؛ هر جمعه یک پست در تحلیل مهمترین وقایع هفته خواهم نوشت.

دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خطرناکترین مطلبی که تا کنون نوشته ام: پدر خواندۀ مافیای ایران کیست؟ این مرد بی چهره!


او می تواند زمان را متوقف کند!

من رفته ام و شما را بی سر و سامان و یتیم! رها کرده ام. هر روز که می آیید و به سیرک سر می زنید دلم برای پذیرایی تان تنگ می شود. اما باید مقاومت کنیم تا مداومت کنیم و چاره ای نیست. خواستم در این هنگام ترک موقت صحنه ذهن شما را در گیر کنم با "دن کورلئونۀ ایران کیست"؟ زیرا خودم مدت هاست که با تقریب 95 درصد مطمئن شده ام که این مرد بی چهره کیست و چه نام دارد. اما چون این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و خطر جانی احساس می کنم هیچگاه بشما نگفتم او کیست و چرا؟


حالا هم قصد معرفی اش را ندارم و می خواهم چند تا آدرس کج و کوله بدهم که شما خودتان بروید پیدایش کنید و بهرنامی که رسیدید کامنت بدهید و باهم دیگر بحث کنید. بدیهی است که چه نام شخص در میان همان نام هایی باشد که شما حدس خواهید زد یا نه؛ من نفیاً و اثباتاً نظری نخواهم داد و خود شما به نتیجه گیری خواهید رسید. اما برای پیدا کردن کسی که چهره ندارد و یک هیچکس است این دو سر خط را دنبال کنید:

الف- همۀ قربانیان او امی هستند و از نظر سواد و مدرک یا دیپلمه هستند و یا زیر دیپلم. اگر هم ادعای مدرکی بکنند معتبر نیست و ممکن است بعد از وارد شدن در مافیا برای شان خریده شده باشد. از شهرام جزایری جلوتر نمی روم تا می رسیم به امیر خسروی و می آییم به بابک زنجانی و رضا ضراب و حالا صاحب پدیدۀ شاندیز. محتمل زنوزی و هدایتی و حسن رعیت و از این قبیل هم توی نوبت باشند.

ب- هیچکدام از قربانیان پدر خوانده عقبه ای ندارند نه از خانواده ها خبر خاصی است و نه در جامعه پشتوانه ای در بخش نخبگان و جامعۀ تحصیلکرده. لذا لو رفتن و دستگیری و محاکمه و مرگ اینان هیچ حساسیتی در جامعه ایجاد نمی کند. البته پدرخوانده تلاش می کند که افرادش دستگیر و اعدام نشوند مگر زمانی که دیگر قربانی بدرد هیچکاری نخورد و زنده بودنش دردسر تولید کند. البته یک علامت اصلی هم این است که هیچکدام از قربانیان او پای فرار ندارند از ترس دن کارلئونه!

پ- خب حالا بگردید دنبال مردی که خودش هیچکس است و در عین حال همه کس هم است؛ و قربانیان همکار و برگزیده اش همه فقط یک "هیچکس مطلق" هستند. این یک بازی سرگرمی است که شما باید حلش کنید و کمی گرم شوید در جستجوی ذهنی! یا...هو

چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلقکی که در لندن لخت و عریان شد! در جلو چشم حیرت زدۀ مخاطبانش.



1- معتقدم که سبک نوشتن من یک الگوست. نه از نظر شکلی و نثر بلکه بیشتر از نظر محتوایی و جهت گیری های سیال سیاسی. منظورم این است که اغلب مطالبی که می نویسم - گاهی در اردوی براندازان ارزیابی می شوم و هنگامی در صف مزدوران - بهترین نوع مبارزۀ قلمی موجود در دنیای وب است. زیرا در جائیکه جمهوری اسلامی نه مبارزۀ سیاسی پذیر است از نظر شکل و محتوا بدلیل بی سر و تهی و حالت شتر گاو پلنگی و یک شهر و چهل قلندری و هرج و مرج در نظم یا نظم در هرج و مرج مثل آنارشیسم در مرز دموکراسی و ... و هیچ سامان و سازمان و تشکل و توان اپوزیسیونی متحد و مؤثر هم در مقابلش وجود ندارد نه در خارج و نه در داخل که عرض اندام بکند؛ نوشتن سیال بین مخالف و منتقد و اپوزیسیون و پوزیسیون شیوۀ منحصر بفرد و مؤثری است. زیرا نه انسجام ونقشه ای در خارج است که ایراد بمن بگیرد که اگر توهم به "این سامانه و تشکل منسجم و برانداز" می پیوستی قدرت افزایی می کردی بما و زودتر قال جمهوری اسلامی را می کندیم. و نه در سوی تبلیغات رژیم شرایط طوری است که مخالف خوانی صرف گوش شنوایی پیدا کند در بین ملت. زیرا اوضاع  بدجوری اینجوری است: می دانیم که تعدادی از فعالان مخالف جمهوری اسلامی از دولت های میزبان یا غیر میزبان در غرب پول می گیرند برای فعالیت هایشان، که گاهی مستند قطعی هم است مثل همین مورد خاطرات هیلاری کلینتون که گفته در جریان و بعد از جنبش سبز امریکا میلون ها دلار صرف آموزش و تدارک نیروهای مخالف و اپوزیسیون کرده - و معلوم نیست که این همه دستگاه عریض و طویل جاسوسی و اطلاعاتی غرب چطور مرا پیدا نکرده اند در مرکز لندن و حتی یک تلفن هم نکردند برای همکاری. که محتمل پول خوب می دادند من هم رد نمی کردم - پایان طنز در حاشیه. حرفم این بود که جمهوری اسلامی با استناد به فرمول روانی "چون برخی براندازان از دول متخاصم پول می گیرند؛ پس همۀ مخالفان و منتقدان مزدور اجنبی و وطن فروش هستند" کم استفاده نکرده برای جا انداختن منفوریت آوارگان در قالب "خارج نشینان ضد انقلاب و وطن فروش و جاسوس" و تودۀ مردم هم کم باور نکرده اند این عملیات روانی پیچیده را تا جائیکه "خارج نشین" را به برندی از فحش های همیشگی خود تبدیل کرده اند. در چنین اوضاعی وقتی من از مخالفتم با جمهوری اسلامی می نویسم و می شوم در صف براندازان وطن فروش و جاسوس و هر چه؛ و بلافاصله فردایش در موافقت با بخشی از هیئت حاکمه می نویسم و این بار از سوی اینور آب به اتهام "آی مزدور رژیم را بگیرید" ملقب می شوم. و این رفت و آمد بین برانداز و مخالف و منتقد و مصلح و مزدور که چند بار تکرار شد و مخاطب در این راه رفت و برگشت سرگیجه گرفت چیزی که در مغز هم برانداز خارج و هم منتقد و حتی موافق داخل "ناخود اگاه" حک می شود مستقل بودن و منطبق بر منافع ملی نوشتن بدون تعصب به این و آن است و جلب اعتماد هر دو طرف، و نزدیک کردن "مزدوری خارج به دلسوزی داخل" است و این امر مبارکی است و لازم ترین تحت این شرایط. 


2- نکتۀ بعدی در نوشته های من اهمیت مدرسه ای بودن ان است. به این معنا که علاوه بر اینکه برخی مفاهیم مدرنیته و امهات فلسفی و تعریف های جامعه شناختی و غیره را در کوتاه ترین گزاره های ممکن یادآوری می کنم بسیاری از نکات عملی و رفتاری بهزیستی روزمرۀ انسانی را هم در قالب رفتار و گفتار خودم در کامنت ها می گنجانم و باعث ارتقاء فکر مخاطب اولاً و کمک به آرامتر شدنش ثانیاً و تشویق به آدم بهتر شدن را ثالثاً می شوم. این بخش از اهدافم شیرین ترین و مهمترین بخش ماندگاریم هم است.

3- اما اینکه چرا حرف های گنده و خارج از ظرفیت سواد و نام و پیشینه ومطالعات آکادمیک من در خواننده جذب می شود و مطمئن از اثرش هستم علاوه بر فیدبک های مثبت شما؛ بر می گردد اتفاقاً بهمان کسی نبودنم و بویژه نامم دلقک ایرانی. یعنی چه؟
یعنی اینکه مخاطب هر سخنی دلش می خواهد همۀ حرف های درست را در یک فرایند پیچیده از آن خودش بکند بدون اجبار از رفرنس دادن به مخاطب خودش در قالب دوست و همسایه و دیگری که مخاطب مخاطب من است. من با بینامی و دلقکی و بی اعتباری و بی شهرتی خودم در هر قالبی اعم از استاد دانشگاه و فیلسوف و جامعه شناس و دکتر و مهندس و نام بزرگ و آدم معتبر و ... این امکان را به مخاطبم می دهم که براحتی گزاره های درست مرا از آن خود شخصیش بکند و به مالکیت خودش درآورد بدون اینکه مجبور به رفرنس دادن باشد. چون منبع رفرنس او از خود او گمنام تر و نامعتبر تر است. بعبارت دیگر اگر حرف شنیده از من توسط یکی از شما در محفلی و در جمع دوستانی از سوی شما مطرح شود و طرف خواستار رفرنس حرفت باشد و اگر حتی شما صادق باشید و مرا هم خیلی دوست داشته باشید و جواب بدهید که این حرف را از یک دلقک شنیده ام. مخاطب شما یک پوزخند می زند و ترجیح می دهد حرف درست شما را مال خود شما بداند تا یک دلقک مسخره - خوانش عام از دلقک - لذا شما وقتی با من و حرفهایم مواجه هستید کمترین دغدغۀ "یارو" (استاد و روشنفکر و نام مشهور و عنوان معتبر و ...) را ندارید و با کمترین تهدیدی از "تو نمی دانی و من دارم بتو درس می دهم" مواجه نیستید که خودخواهی ذاتیتان مانع از تأثیر "تألیف" شود در تقابل تان با مؤلف گنده نام و مشهور. زیرا تألیف هست و درست هم است و یاد گرفتنی هم است اما خوشبختانه مؤلفی پشتش نیست. چون مؤلف یک دلقک مسخره است که در طبقه بندی ارزش ها از همۀ شما پائین تر است. این هم یکی دیگر از راز سخت دلقک بودن و ماندن من.


4- اما کاری که من در پنج سال گذشته - دوم ژانویۀ 2010 وبلاگم را افتتاح کردم - کرده ام کاری بسیار بسیار سخت و جانفرسا بوده است. درست است که شما چند دقیقه یا چند ساعت در روز یا هر چند روز یکبار یا هرروز چند بار می آیید و نوشته نانوشته های مرا می خوانید و می روید دنبال زندگی تان. اما من بغیر از رضایت لحظه ای و ناپایدار شما کمترین استفاده ای از این پنج سال ماندن در ایران و سکونت در لندن نکرده ام. زیرا من از ایران بقصد "خدمت به هموطنانم و میهنم" خارج نشده ام. بلکه محرک من یک انگیزۀ نفع شخصی بود که آن را در قالب "مبارزه با تسلط تحجر بر جامعه ام" ریخته ام و آمده ام که از راه "خیر عمومی" به منفعت و لذت شخصی ام برسم. مجدداً فلسفۀ اپیکوریسم اعتقادی خودم را تکرار می کنم که "بشر لذت جو و منفعت طلب است و هیچ اقدامی را انجام نمی دهد مگر اینکه در انجام آن کار (خیر یا شر) لذت شخصی را پاداش خود نخواهد یا نداند؛ اعم از مادی و معنوی و نام نیک و ثروت و جاه و قدرت و شهوت و خالق و خلاق و مخترع و مکتشف و هر چه."
و حالا دیگر اوضاع بدتر هم شده است. چون من علاوه بر اینکه رؤیای شخصی"ام را محقق نکرده ام. بلکه در اثر انزوای نامتعارف به این بیماری هم دچار شده ام که توهّم و خیال بکنم که من می توانم "رؤیایی برای انسان جهانی در قالب اولویت ایران و خاورمیانه و مسلمانان هم" را پروژه کرده و اجرا کنم. بدیهی است که ایده هایم چنان شاذ و متوهّمانه و غیر رئال است که کمتر کسی - مگر دیوانه ای چون خودم. تا کنون که ندیده امش - به آن ها نخندد و مسخره ام نکند. جالب اینجاست که به روانکاو و روانپزشک هم که گفتم مسخره کردند بیماریم را و بیرونم کردند از مطبشان. اما این همه دلیل نمی شود که من عاقل بشوم و دست از رؤیای بزرگم بردارم. چون اگر من بمیرم دیگر هیچ شخص دومی پیدا نخواهد شد که پروژۀ مرا بخواهد و آن را تأیید کند و مهمتر اینکه حاضر بشود آن را اجرا کند. چون جمع شدن کمی معرفت و زیادی مسخره و خود را بموج "شد یا نشد( نتیجه داد یا نداد) مهم نیست بلکه مهم تجربۀ من انسان در نمایش تصمیمم است" در یک شخص اعم از بیمار یا سالم براحتی اتفاق نمی افتد و اگر هم اتفاق بیفتد ورژن و گونه همانی نیست که من حاضر به آن می اندیشم. بنابراین من ناچار باید بروم دنبال رؤیایم و آن را محک بزنم تا هم خودم شفا پیدا کنم با پائین گذاشتن بار توهّمم و هم اگر این قدر وقیح و پررو بودم که دوباره برگشتم برای نوشتن لاطائلات اینجایم؛ خوانندۀ نوعی - چون دنیای وب و اینترنت همانقدر که هست همانقدر هم نیست. الان هست و همه چیز واقعی جلوه می کند و ساعتی بعد نیست وقتی تو با واقعیت واقعی رودررو می شوی. بخاطر همین هم است که اگر من این نوشته ها را در قالب کتاب نوشته بودم اینهمه احساس موقتی بودن ولحظه ای بودن لذتم را نمی کردم - مطمئن باشد که بعد از مدتی مثل بند شلوار کوتاه در وادی قطع و وصل نخواهم بود. چرا که من می روم تراخدا نرو من برگشتم چه خوب که برگشتی و من بازهم رفتم بابا تو دیگر که هستی من مخلصم و ای بابا تو هم که همه اش منت می گذاری و از این قبیل گزاره های دایلوگ سخیف و مورد نفرت خودم را با خواننده های آن وبلاگم را نخواهیم داشت.


5- اما گروهی از خوانندگان هر موقع اعلان رفتن کرده ام منصفانه آمده اند و پندم داده اند که قبول دارند مرتب رفرش کردن وبلاگ بزندگی شخصی من فشار می آورد. اما ترک نوشتن وبلاگ هم چارۀ کار نیست و فرمول پیشنهادیشان نوشتن کمتر و با فاصله بوده که نه سیخ بسوزد و نه کباب. این گزاره اگر شدنی بود خیلی هم خوب بود اما بشرح زیر ممکن نیست:

من تحلیلگر حرفه ای و درس آموخته نیستم و اصولاً نمی توانم تحلیل کلاسیک بنویسم. قبلاً گفته ام که ذهن من قبل از تحلیلی بودن هنری و ادبی و داستان نویسی است. و من از منظر تخیل مبتنی بر داده های واقعی معضلات سیاسی و اجتماعی و هرچه را می نویسم. نوشتن از باب ذهنیت من و از دریچۀ نگاه من یک درگیری با تمام وجود و مستمر و تمام وقت است. به این معنا که من مثل سایر تحلیلگران سیاسی یا اجتماعی تصمیم نمی گیرم و سفارش نمی گیرم که تحلیلی بنویسم بر موضوعی خاص و تمام که شد دفتر دستکم را ببندم و بروم دنبال کارم تا فکر بعدی و سفارش دیگر. من مثل رمان نویسی هستم که رمانی را شروع می کند و تا نوشتن رمانش را تمام نکند همۀ وجودش و تمرکز ذهنی اش متوجه رمانش و داد و ستد پرسوناژهایش است. و فقط هنگامی نفس بعدی را می کشد و برمی گردد بحالت عادی که ت تمت رمانش را نوشته باشد و فول استاپش را گذاشته باشد. من دقیقاً رمانی را از تاریخ شفاهی کشورم شروع کرده ام اینجا که موتیف اصلی آن "مبارزه با تحجر مذهب شرعی روحانیان سنتی" است و هر چه از زبان شخصیت های مختلف رمانم برای شما نقل کرده ام - و خیلی مواقع هم تکرار در تکرار بوده مثل دیالوگ های پرسوناژهای یک رمان معمولی - پیدا و پنهان موتیف اصلی را نخ تسبیح داستان حفظ کرده است. بعبارت دیگر هنگامی که من مطلبی می نویسم چنان درگیر آن می شوم که جز به تمام کردن داستانم به چیز دیگری نمی اندیشم. درست است که رمان نویس هم غذا می خورد و گاهی سینما می رود و در مهمانی شرکت می کند و برای خانواده اش خرید می کند و با همسرش عشقبازی می کند و سفر می رود و چه و چه. اما او هیچوقت از داستانش نمی تواند جدا شود تا پایان دادن آن؛ و همۀ اعمال و کارهای دیگرش نوعی انجام وظیفۀ بی احساس و از روی اجبار و عادت است و لذتی که این قبیل امور به افراد عادی می دهند به او نمی دهند. البته که ممکن است و حتماً هم اینطور است که نویسنده لذت لازم و کافی - حتی بیشتر از افراد معمولی از کارهای معمولی می برند - را از ذهنیت و خلاقیت خودش می برد. اما در ترازوی نقد جامعه این لذت درونی قابل معامله و بده بستان رضایت بخش نیست. بخاطر همین هم است که هیچ رمان نویسی نمی تواند رمان بی پایان بنویسد و یا دو رمان را بفاصلۀ بلافاصله از هم شروع کند و بنویسد. و من مدت هاست که به پایان جلد اول رمانم رسیده ام و نه به رضایت نویسنده رسیده ام و نه به لذت خواننده. به لذت نویسنده نرسیده ام چون چیزی ننوشته ام. زیرا نوشته هایم بر یخ بوده در معرض آفتاب تموز فراموشی در بیکران دنیای مجازی - و به رضایت خواننده هم نرسیده ام چون بهایی که من و خواننده پرداخته ایم برای این لذت فاصله ای نجومی داشته. من زیادتر و خواننده کمتر.

6- با توجه به آنچه که گفتم و زیادش را نگفتم من در حال گذر از فازی به فازی دیگرم و لاجرم منتظر نوشته های مرتبم نباشید و نخواهید. نمی گویم اصلاً نخواهم نوشت تا خودم را مشروط خوش قول و بدقول نکنم. اما اولویتم دیگر نوشتن در اینجا نخواهد بود تا - حداقل - اعلامیۀ بعدی. بویژه اینکه من ناچارم برای تمرکز به هدف جدیدم مغز و ذهن فارسی ام را پیاده کرده بگذارم توی رف موقتاً و یک ذهن آکبند انگلیسی بجایش اینستال بکنم. تا هم انگلیسی فکر کنم و هم انگلیسی بنویسم و هم انگلیسی حرف بزنم و بشوم یک بریتانیایی. یادمان باشد که من قادر نیستم همزمان به دو زبان و بر روی دو زبان متمرکز بشوم. چون داستانم باید به یک زبان واحد شکل بگیرد در مغزم. اگر گرفتار ایران باشم انگلیسی ام هم خواهد شد ترجمۀ فکر فارسی ام به انگلیسی و متدهای آموزشی جدید چنین آموزشی را وقت تلف کردن می دانند. دوستتان دارم و گاهی با شما همکلام خواهم شد. تا بعد انشاء الله. یا...هو

************

توضیح: اگر خواننده های با ذهن خلاق ارتباطی برقرار کردند بین تیتر مطلبم و رؤیای در آینده ام. و رؤیایم را یا بخشی از آن را لخت شدن خود واقعی ام در خیابان ها و میدان های لندن به نتیجه رسیدند. می گویم که اشتباه کرده اند و من قصد کار منفی و غیرمتعارف و تابو - بویژه از نظر فرهنگ جامعۀ هدفم (ایران) - را ندارم و این قبیل حرکات دون شخصیت حقیقی من است.

سه‌شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سخنان روحانی مهم است؛ اما سکوت خامنه ای جالبتر است!

واقعیت هنوز تیره است اما؛ تصویرش در آب رنگ امیزی شده.
 کمک به رنگارنگی برای نجات از سستی پایه اش در آب وظیفۀ امروز ماست!

1- قبلاً مکرر گفته ام که هر سیاستمدار ایدولوژیک - فارغ از نوع ایدئولوژی - سم خطرناک و مهلکی است که باید از او پرهیز شود. و حالا می گویم که مرد ایدئولوژیک خدا محور است چه خداباور و متدین به دین قدیم و سنتی مثل اسلام باشد و چه خداناباور و متدین به دین جدید مثل مارکسیسم یا هرچه. شناخت این دو انسان هم کار بسیار بسیار ساده ایست. مرد ایدئولوژیک از آرمان می گوید و مطلقاً بدنبال قدرت سیاسی است برای خود و دسته و گروه و حزبش برای محقق کردن آرمانش (خدا = خودش)؛ اما سیاستمدار غیر ایدئولوژیک از منافع می گوید و بدنبال قدرت اجتماعی ملت است. و اگر مرد غیر ایدئولوژیک دنبال قدرت سیاسی خودش و دسته و گروه و حزبش هم باشد - که در بخش سیاسی چنین هم است - برای محقق کردن خواست ملتش (انسان) است و والسلام. بعبارتی دیگر مرد ایدئولوژیک وحی - چه محمدی و چه مارکسیستی - را بر عقل و خدا را بر انسان تقدم می دهد در تمام زمینه ها. اما مرد لیبرال عقل را مقدم می دارد بر وحی؛ و انسان را مقدم می داند نسبت بخدا. این تقسیم بندی یک تقسیم بندی قاطع و خشک است و کمترین استعدادی برای سیالیت و طیف شدن ندارد. یعنی کسی نمی تواند هم خر و هم خرما را با هم داشته باشد و بگوید که من نیمی از وحی و خدا را برمی دارم با نیمی از عقل و انسان را که نه سیخ بسوزد و نه کباب. چون وحی و عقل یا بهتر بگویم خدا و انسان نمی توانند در عرض هم تعریف بشوند و مشترکاً حکمرانی و فرماندهی را بعهده بگیرند. چنانچه استاد ازل و ابد سعدی فرموده: "دو سلطان بر اقلیمی نگنجند". البته که این قاطعیت نافی این محتمل یقینی نیست که تصمیمات بر مبنای وحی در برخی زمینه ها عقلانی هم ازکار دربیاید؛ و تصمیمات بر مبنای عقل خیلی از موارد مورد تأیید وحی هم قرار بگیرد. اما این یک تصادف محض است و گزاره ای قابل دخالت دادن از قبل در تصمیمات طرفین نیست. یعنی عقل تصمیمش را با در نظر گرفتن وحی نمی گیرد و وحی دستورش را برای عقل پذیری اتخاذ نکرده است.

2- در کانتکست تعریف کردۀ بسیار مختصر بالا اینک روحانی مدرن و انسان باور و لیبرال محسوب می شود و خامنه ای سنتی و خدا محور و ایدئولوژیک. کشور عزیز ما ایران در همۀ عمر منحوس جمهوری اسلامی در پارادوکس کامل این دو نوع تفکر نابود شده است. سنتی ها که همیشه قدرت داشتند وحیشان و خدایشان عرضه و برنامه و نقشه راهی نداشتند و ندارند و نخواهند داشت. و مدرن ها که قدرتی نداشتند و اگر هم گاهی نیمچه قدرتی پیدا کرده اند از برکت نیاز شدید سنتی ها برای ادارۀ حداقلی جامعه؛ فرصتی پیدا نکرده اند برای غلبه بر قدرت وحشتناک سنتی های آرمانگرا. اینک اما چنین بنظر می رسد که تحت شرایط بسیار خطرناک و حساس و تهدید آمیز برای هم جمهوری اسلامی آخوندها و هم برای ایران عزیز و زیبا؛ دریچه ای باز شده است که بخش بسیار ضعیف و مدرن حاکمیت دست بالاتر و قدرت بیشتری بگیرد در نجات دادن جمهوری اسلامی آخوندها و البته نجات ایران هم. نماد مدرن ها و لیبرال ها اینک با روحانی تعریف می شود در حاکمیت. همانطور که نماد پرقدرت سنت کماکان خامنه ای است و حوزۀ قم پشت سرش.

3- روحانی با نطق جدیدش در یک کنفرانس اقتصادی نشان داد که پر بی ربط نگفته بودم بشما چندی قبل که این روحانی اصلاح طلب تر از خاتمی و هر اصلاح طلب دیگری است و تاکتیکش - بهر دلیل - نتیجه داده و به مقدار قدرت بهتر و بیشتری رسیده از کیک قدرت منحصر در دستان خامنه ای و حوزه در سایۀ پشتیبانی بخش فاسد سران سپاه پاسداران. حالا روحانی شاخ و شانه ای برنده تر بکلامش می دهد در زمینۀ شرایط قطعی تشکیل دولت مدرن و باکی ندارد که سخنرانیش را با کف زدن های مکرر متخصصان و اندیشمندان مخاطبش زینت بخش ببیند. روحانی اینک قطعاً از اصلاح طلبان مذهبی داخل ایران عبور کرده است و یک سر و گردن از همه شان جلوتر است. زیرا روحانی کاملاً لیبرال است اما اصلاح طلبان نیرویی هنوز ایدئولوژیک هستند. روحانی اما علاوه بر همۀ بدشانسی ها و خودشانسی هایی که دارد که گاهی همپوشان هم هستند مثل اوضاع اقتصادی که از سویی بدشانسی است و اجازۀ مانور به روحانی نمی دهد. اما در عین حال همین اقتصاد خوش شانسی است. زیرا اگر اوضاع چنین نبود قطعاً روحانی فرصت این همه باز شدن در حوزه های اصلی و ایدئولوژیک را پیدا نمی کرد - بافرض اینکه اگر حتی خودش هم می خواست - گفتم که علاوه بر همۀ این ها روحانی یک گیر و یک گشایش مخصوص اجتماعی هم دارد. گیرش این است که چون لیبرال است و فلسفی سخن می گوید و به ریشه ها می پردازد بار کافی هیجان های ایدئولوژیک را ندارد حرفش و نمی تواند توده های تحت سیطرۀ حرف خاتمی و موسوی و سبزهای هیستریک را جلب و جذب کند به راحتی. - و همین جاست که خیلی مهم است که هم خاتمی و هم موسوی با تبلیغات باید بیاند پشت این سخنان روحانی و توده های حامیشان را متوجه روحانی کنند. بقیۀ اصلاح طلبان بازی را باخته اند و مهم هم نیستند چون ملی نمی اندیشند و کمی ایدئولوژیک هستند و دنبال قدرت شخصی - گشایش روحانی اما در اینجا است که حرف هایش - برعکس خاتمی - به مترجم نیاز ندارد و خوب و راحت با توده - بمفهوم عام - ارتباط برقرار می کند؛ که ناشی است از دو عامل: اولاً سیاستمدار لیبرال لاجرم کمی پوپولیست است و باید باشد. ثانیاً بهمان دلیلی که بارها گفته ام توده حس و فهم فلسفی غریزی دارد. و از راه حس سره را از ناسره تشخیص می دهد.

4- هر آنچه تا کنون گفتم بسیار بسیار مهم است و باید چندین و چند بار بخوانید متن مشکل را تا به کنه گفته ام خوب اشراف پیدا کنید. اما این گفته ها کامل نمی شود و ببار نمی نشیند اگر اهمیت سکوت خامنه ای برجسته و تشویق نشود. واقعیت امر این است که در یک سیستم کمی مدرن و منصفانه - مثل چین - در خرداد منتهی به انتخاب روحانی؛ خامنه ای حداقل باید برکنار می شد بدلیل نداشتن بینش سیاسی و بی بصیرتی؛ و احمدی نژاد باید اعدام می شد بدلیل خیانت بکشور. اما ما در انتزاع حرف نمی زنیم و باید فکت هایمان را بر روی "واقعیت عینی" - همه به آن واقف هستیم - بنا کرده و راه فلاح و اصلاح و نجات کشور را جستجو و حمایت کنیم. خامنه ای در مقابل قدرت گیری دمادم روحانی تا کنون سکوت کرده و حرف عمدۀ مخربی نزده است. این علامت خوبی است که اولاً آن را ببینیم و ثانیاً آن را تشویق کنیم و ثالثاً امیدوار باشیم و از او خواهش کنیم که سکوتش را ادامه بدهد و اگر ناگزیر از صحبت شد؛ حرف هایش را در قالب مقداری اخلاق و نصیحت و پند دینی - اصلی ترین وظیفه و مسئولیت قانونی اش هم است - محدود نگاه دارد و از بهم زدن بازی خوب و ثمر بخش جدید روحانی خودداری کند. انشاء الله. یا...هو

بعد از تحریر: توجه کنیم که ما و کل ملت ایران فقط باید ملی بیندیشیم و نه حزبی و جناحی و ایدئولوژیک. و برای ما نباید مهم باشد که نجات ایران در دستور کار چه کسی باشد از شاهزاده تا روحانی که در کنتکست "خدا یا شیطان" بارها بشما توصیه کرده ام. ما و ملت ما دنبال تسخیر قدرت نیستیم: نه مثل اصلاح طلبان مجاهدین انقلاب اسلامی و نه مثل مجاهدین خلق ایران و نه مثل پایداری معروف مصباحیه. ما دنبال پیشرفت و توسعۀ کشورمان هستیم در شرایط آرام و البته ممکن در شرایط موجود.