جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نگاهی به نقش وکیل عبدالصمد خرمشاهی در محکومیت و اعدام ریحانۀ جباری و چند نکته!


1- ریحانه چه با گناه و چه بی گناه اعدام شد. من مطالب متنوعی برای ریحانه نوشتم که محتمل است برخی از آن ها از احساس پدریم و تحت تأثیر هوش و نادره بودن ریحانۀ عزیزبوده باشد و اعتراف می کنم که بخشی از آن هم تحت تأثیر یک تجربۀ تلخ زیسته ام در ایران بود. این را از این جهت می گویم که بالاخره قوۀ قضائیۀ ایران تن به انتشار جزییات قابل انتشار پروندۀ ریحانه نداد و پژوهشگر بیرونی نتوانست به تصمیم قطعی ناعادلانه بودن یا منصفانه بودن حکم ریحانه - ذیل قوانین موجود جمهوری اسلامی - پی ببرد. بعنوان مهمترین مثال هم اینکه هیچ مقام و قاضی و دست اندرکاری حرفی از انگیزۀ ریحانه از قتل عمد سربندی بمیان نیاورد. و چون انگیزه در حقوق جزا عنصر معنوی جرم بحساب می آید نمی توان بصرف اثبات صوری عنصر مادی (اقدام فیزیکی) حکم به اشد مجازات - آن هم اعدام - داد و معلوم نبودن عنصر معنوی جرم بازدارندۀ قضات از صدور حکم قتل عمد باید می بود. برکسی معلوم نیست که آیا انگیزۀ ریحانه در کشتن سربندی مشخص شده و به ملاحظات عفت عمومی یا هر ملاحظۀ دیگری منتشر نشده است یا اصولاً قضات نتوانسته اند انگیزۀ ریحانه را کشف کنند.

2- مورد دوم قابل ذکر در مورد مرگ جانسوز ریحانه مرگ شوالیه وار این دختر مدرن است که بشدت مرا تحت تأثیر عظمت خود قرار داد. می دانیم که جلال سربندی پسر مرتضی مدعی بود که ریحانه قاتل اصلی پدرش نیست و او به دلیل کتمان حقیقت قاتل معرفی و به اعدام محکوم شده است. لذا جلال همیشه درخواستش این بود که ریحانه واقعیت را بگوید تا مورد بخشش قرار بگیرد. دلیل اصلی ندادن رضایت برای بخشش ریحانه از سوی جلال سربندی هم این بود که بالاخره ریحانه پای چوبۀ دار و هنگامی که دید مرگ عنقریب است و شوخی نبوده اعتراف خواهد کرد و آقا جلال قهرمان تراژدی مرگ ریحانه خواهد فریاد برآورد که "دیدید راست می گفتم" و ریحانه را از پای چوبۀ دار به تجدید محاکمه بازخواهد بخشید. اما ریحانه مثل شوالیه های با شرف خدنگ و سرفراز به طناب مرگ آویخت بدون اینکه کمترین حرف و حدیثی غیر از آنچه که در طول 7 سال گفته بود (می خواست بمن تجاوز کند مجبور شدم یک ضربه بزنم و او مرد. من فقط یک ضربه در کتف غیر حساس او زدم و اگر قصد کشتنش را داشتم باید ضربات را مکرر می کردم برای اطمینان از مرگ) را بر زبان نیاورد باعث شوکه شدن جلال سربندی شد و او در قربانگاه اعدام فقط بقصد انتقام باخت خودش در مقابل یک زن جوان اهرم اعدام را بناچار و با حداکثر استیصال و درماندگی کشید. این مرگ شوالیه وار ریحانه تسکینی شد بر قلب مایی که اکثریت قریب به اتفاق مردان بظاهر قوی هم در آن نقطه (لحظۀ اعدام) زرد می کنند و به التماس می افتند.

3- یک مورد دروغ دیگر که بسیار راجع به آن تبلیغات شده و می شود و کمتر مورد مداقه قرار گرفته است سناریویی است که می گوید حکومت بمعنای عام اعم از امنیت و اطلاعات و قضا و اجرا و تقنین همه متفق و ساعی در جلب رضایت خانوادۀ مقتول بودند؛ و پروسه ای طولانی را صرف اینکار کردند. اما نهایتاً این اولیای دم بودند که حاضر به گذشت و بخشش نشدند. این دیگر از آن دروغ های شاخداری است که حتی خود سازندگانش هم به صوری بودن و غیرواقعی بودن آن می خندند. زیرا اگر حکومت در پی جلب رضایت اولیای دم برای بخشش ریحانه بودند فقط کافی بود که این تصمیم و مصلحت را به خانوادۀ مقتول ابلاغ می کردند. زیرا مگر نه این است که خانوادۀ سربندی متشرع و مؤمن واقعی و تسلیم امر خدا و رسول و اولی الامر معرفی شده اند و هنوز ادامه دارد. پس چنین خانواده ای در مقابل مصلحت جویی نظام (بخشش ریحانه) مقاومت نمی کردند و همانطور که ایمان تعبدی داشتند و دارند حکم حاکم اسلامی (همان درخواست بخشش) را بر هر خواستۀ فردی و شخصی خویش مقدم می داشتند و تسلیم می شدند. مضافاً به اینکه ثروت نجومی تجارت رانتی و حرام سربندی در نقش وارد کنندۀ انحصاری لوازم پزشکی (او حتی یک بیمار را هم مداوا نکرده و از عنوان جعلی جراح زیبایی هم برای جلب و جذب دختران جوان از جمله ریحانه بهره برده بود) هم در خطر آینده نگری ناشی از تمرد از دستور حکومت قرار می گرفت. پس هر آنچه راجع بمیانجیگری حکومت برای اخذ رضایت از خانوادۀ سربندی تبلیغ شده و می شود یک حقۀ کثیف و یک توجیه فریب افکار عمومی بود و است.

4- تمام شد؟ نه تمام که نشده بلکه تازه شروع شده است. زیرا اگر می خواستم فقط مطالب بالا را بنویسم این مطلب را نمی نوشتم. چون نوشتن - حالا دیگر بی فایده در حالیکه ریحانه مرده - از ریحانه عذابی الیم است برای من که حسی بشدت پدرانه حس می کنم برای این دختر اعدام شده. منظور اصلی ام از نوشتن این مطلب اما پرداختن به نقش یک وکیل است در سرانجامی چنین تلخ برای ریحانه. تا کنون هر آنچه گفته شده از وکیل شعبانی بوده و از قاضی تردست بوده و از بازپرس شاملو بوده و مأموران اطلاعات و امنیت و خلاصه هر آنکس که در مقابل ریحانه بودند و مدعی او. اما ریحانه وکلایی هم داشت که باید در جبهۀ او بودند و از او دفاع می کردند و در مقابل آن نام ها می ایستادند که اولینش محمد مصطفایی بود که ناچار بخارج از کشور گریخت. و دومین نام وکیلی بنام عبدالصمد خرمشاهی. جناب وکیل خرمشاهی در مدتی نسبتاً طولانی از دادرسی منجر به محکومیت ریحانه وکیل او بود. تا اینکه بنا بدلایل ناگفته - قطعاً نارضایتی ریحانه - اوایل امسال خانوادۀ ریحانه او را از وکالت فرزندشان عزل کردند. این آقای وکیل بمحض مرگ ریحانه زبان باز کرد و هم در مصاحبه با بی بی سی فارسی و هم سایت ها و مطبوعات داخلی تبدیل به کرکس زشت الحانی شد که اولاً حکم اعدام ریحانه را قانونی و ثانیاً عدم رضایت اولیای دم را بر عهدۀ مدافعان حقوق بشر و راه اندازان کمپین های حمایت از ریحانه و خلاصه روزنامه نگاران انداخت.

5- من وکیل خرمشاهی را نمی شناسم. لذا داوریم را قطعی و نعل بالنعل مطابق واقعیت معرفی نمی کنم. اما حسی بمن می گوید که این جناب وکیل - حالا سرشناس هم - یکی از مقصران قطعی حکم اعدام ریحانه بوده و نتوانسته و نخواسته بر مبنای سوگند وکالتش از موکلش دفاع کند. مضافاً به اینکه پروندۀ ریحانه ارتباطی هم با مقامات امنیتی و قدرت حاکم داشت و وکالت در مقابل آنان دارای هزینه های زیادی بود و است. حسم را اما از مصاحبۀ کوتاه مطبوعاتی می گیرم که چندی پیش خواندم و آن مربوط بود به خبرنگاری خارجی که در تهران و در دفتر کار عبدالصمد خرمشاهی به دیدن او رفته بود. لید مصاحبۀ خبرنگار با این جملۀ متعجب شروع شده بود که نوشته بود: "وقتی وارد فضای دفتر کوچک وکیل خرمشاهی شدم در کمال تعجب با گالری از عکس ها و یادگاری های موکلان معروف خرمشاهی - از جمله شهلا جاهد و دل آرا دارابی - مواجه شدم که گویا آقای وکیل خیلی تمایل دارد که این پرونده های معروف وکالت کرده اش را نوعی پز "من آنم که رستم بود پهلوان" زنده نگه دارد" نقل به مضمون و تنظیم ادبی از من است. خبرنگار آنوقت از خرمشاهی راجع به چرایی این شواف می پرسد و خرمشاهی با خنده پاسخی می دهد که مضمونش یادم نمانده ولی حس آنموقع یادم است که نوعی سرگرمی و هوبی را تداعی می کرد پاسخ.

6- می خواهم با احتیاط نتیجه بگیرم که گویا این وکیل ناموفق - اگر نگوییم نفوذی - علاقۀ عجیبی به پرونده های قضایی با مضمون سکس و متهمان زن دارد و تقریباً در هیچکدام از پرونده های این چنینی هم که وکالتش را بدست آورده کمترین موفقیتی در رهایی متهمان نداشته است. گفتم حرفم را بزنم تا اگر واقعاً چنین است کانون وکلا یک نیم نگاهی برفتار این وکیل بکند و اگر او دارای بیماری دماغی است در پروانۀ او تجدید نظر بکنند. و الا چطور ممکن است که وکیلی وکالت زنان متهم مشهور را فقط از جهت آرایش دکوراسیون دفترش قبول می کند و در عمل بجای دفاع از موکلین خود ستون پنجم و توجیه گر حکم قاضی رو در رویش می شود. مگر می شود قبول کرد که آدم سالمی - نه حتی وکیل پرونده - عکس مرحومه شهلا جاهد را زیب دفتر کارش کند و همواره در دید یادآورانه اش آن را تماشا کند. یا...هو

چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

درود خداوند بر 160 نمایندۀ مسلمان ناب که ننگ وزارت بر پیشانی یک "آدم حسابی" را اجازه ندادند!


1- به تنها عکس پرسنلی منتشر شده از محمود نیلی احمد آبادی که نگاه کردم. با خودم گفتم یا حضرت عباس! اگر مجلس شورای اسلامی به این آدم حسابی بدون کمترین گره و عقده در قیافۀ ظاهریش رأی مثبت بدهد برای وزارت علوم؛ ایران یک گام به عقب خواهد نشست در رهایی از نکبت جمهوری اسلامی خامنه ای به این نزدیکی. زیرا که او خواهد توانست با دانشگاهی نیمه آزاد و در مسیر حداقل وظایف علمی اولاً زهر نفرت انباشتۀ دانشجویان از هیئت حاکمۀ خامنه ای را تعدیل کند و هم این توهم روحانی و هاشمی را قوت خواهد بخشید که می توانند جمهوری اسلامی را از نقطۀ حضیض کنونی یک قدم جلو ببرند برای جلوگیری از سقوط اجباری. اما در سوی دیگر دلم قرص شد که آدمی به صافی و بی غل و غشی صاحب عکس (نیلی احمد آبادی) امکان ندارد از پیچیدگی گره های چهره های کریه اکثریت کرسی نشینان مجلس شورا عبور کند و داغ ننگ وزارت در جمهوری اسلامی را بر پیشانی صاف و صادق خویش حک شده ببیند.

2- اینک اما در پوست خود نمی گنجم از غیرت دینی و تصمیم متحد و "ایران بسوی خلافت اسلامی" 160 نمایندۀ عرب با لهجۀ فارسی که چون سد سکندر بر سر راه فرزند دانشگاه ایستادند و اجازه ندادند نیلی احمدآبادی با وزیری علوم دست به انتحار بزند. می دانم که خوشحالترین فرد امروز نیلی احمد آبادی است که طی چه پروسۀ سخت و التماس درخواست های بزرگان حاضر به نامزد وزیر شدن شده بود. و به دانشگاه تبریک می گویم و مطمئنم که جز در تشدید اختلافات درون الیگارشی تا فروپاشی از درون هیئت حاکمه مطلقاً و مطلقاً راه اصلاح و برون رفتی از مشکلات نیست. و به تأسی از خودشان و ذات چند پارگی ایدئولوژی ناقص شیعه؛ همۀ ما هم باید تلاش کنیم که جنگ زرگری روحانیان را هرچه بیشتر به یک جنگ واقعی ارتقاء  بدهیم. و اتفاق امروز بسیار زیاد کمک به پروژۀ "پکیدن رژیم از درون" بود و باید از نمایندگان فارس با لهجۀ عربی تشکر ویژه بکنیم و به آنان خداقوت بگوییم.

3- مشکل ما ایرانیان اما در جبهۀ مسلمانان ناب داعشی نیست که نشان داده اند همواره آمادۀ جنگ و رویارویی اند به برکت باروتی که با برند خامنه ای در زبان ها و قلم ها و قدم هایشان ذخیره دارند. بلکه مشکل ما هر آنچه و هر آنکه است که نام خودش را اصلاح طلب و اعتدال گرا و از این قبیل مفاهیم عرفی گذاشته است و 150 سال است می خواهد شریعت را بر مدنیت منطبق بکند و نمی تواند و نمی شود چون ذات مدنیت با بدویت شریعت متنافر و نامتجانس است. اینان هستند که بزرگترین مشکل نظری ایستاده بر سر راه رهایی ایرانیان کمین کرده اند و نه اهل مبارزه هستند و نه اهل مداخله و در همیشۀ طول تاریخ معاصر نیز باروت های با برند قدرت ملی و بسیج توده ای را خیسانده اند به آب دهان های کف آلودشان که باید صبر کرد و باید مدارا کرد و باید اسلام رحمانی را به اسلام خشونت و نفرت غلبه داد. روحانی ضعیف شده ترین ورژن این ویروس اعتدال و رحمت و مداراست که خودش هم سرگیجه دارد هنوز از چگونه پرتاب شدنش وسط معرکه ای که میدان بازی مردان صدر اسلام است و خونریزان نبرد اسیران بنی قریظه؛ و نه میدان آخوندهای بلاتکلیفی که الف اسلام را چسبانده اند به ته "مَدُن" و بخیال خویش یک "مَدُنا*" ساخته اند که هر روز باید قسمتی از هیکلش را جراحی کنند تا سکسی بنظر بیاید و جوانان را فریب بدهد به امید شهوت زندگی!

4- از نمایندگان متحجر و چرک و با نیت های مرگ اندیش تشکر مجدد می کنم و امیدوارم فشارهایشان را چه در حوزۀ اجتماعی و اسید پاشی و نهی از زندگی و شادی و آزادگی و چه در حوزۀ سیاسی با جلوگیری از اهن و تلپ های الکی و بی بار و پشتوانۀ حسن روحانی؛ ایران تخریب شده را به نقطۀ بی بازگشت برسانند تا هم تکلیف خودشان و هم تکلیف ایرانیان را روشن کنند و رقم بزنند در یا مرگ یا زندگی! و مطمئن هستند و مطمئن باشند که از حسن روحانی بخاری بلند نخواهد شد در بریدن دستۀ خودش و نه استعفاء خواهد داد و نه ریاست را رها خواهد کرد و نه واکنش تندی بروز خواهد داد و نه گلایه و شکایتی عمومی و رودرو. حداکثر کاری که او خواهد کرد قربانی کردن شخصیت علمی و دانشگاهی بعدی است در معرفی به نمایندگان محترم! و ادامۀ مسیر بلاتکلیفی زندگی سوز 35 سالۀ جمهوری نکبت و البته فریاد الکی زدن در جمعی نامتجانس از تودۀ مردم بیچاره  در سفری استانی که "آی مردم ما باید یکی را دوتا بکنیم و دوتا را چهارتا" و بازخواهد گشت به لانۀ فساد هیئت حاکمه تا: زانو بزانوی نادران و آقاتهرانی و مصباح و ... پلو نذری امام حسین بخورند و کاسۀ تریت افطار رمضان به اشتراک بگذارند و غش غش بریش ملت زندگی باخته بخندند. یا...هو 

* مَدُنا کنایه از خوانندۀ خوش صدا و معروف پرسالی است که هر از چندی خبرهای جراحی یا بوتاکس موضعی اش منتشر می شود. و البته مدنا به تشدید نون بعربی معنی شهرما را هم می دهد.

شنبه ۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آقای رییس جمهور؛ لطفاً کمی صبور باشید. عنقریب است که با این قاطعیت خین و خینریزی راه بیاندازی!


1- دیدم کاربر اصلاح طلب و معتدلی - منظور تعلق سیاسی او بر مبنای تقسیم بندی داخل ایران است و نه معتدل و اصلاح طلب مفهوم عام - موضوع داغ زده در بالاترین با عنوان "سخنان شدیداللحن روحانی علیه شیوۀ امر به معروف، دستور تحقیق در بارۀ اسید پاشی و واکنش تند کیهان". لذا علاقه مند شدم که ببینم این تیتر تبلیغاتی را چگونه استحصال کرده ایشان از سخنان روحانی. بنابراین رفتم و بخش اصلی حرف های روحانی را گوش کردم. و کاشکی گوش نکرده بودم. زیرا حرف های روحانی در زنجان نه تنها نا امید کننده و مزخرف و احمقانه بود بلکه نوعی خیانت آشکار به مستمعین و رأی دهندگانش را هم حامل و شامل بود. روحانی یک روضۀ بی سر و ته از قیام امام حسین در عاشورا را شروع کرد نعل بالنعل مطابق با هر آنچه از روضه خوان های 5 تومانی زمان شاه بیاد دارم. و آنوقت گوز تحجر را به شقیقۀ مدنیت سنجاق کرد و شروع کرد به حرف هایی که خواست مردم است و هزاران بار گفته اند و نوشته اند و فریاد زده اند و روحانی را انتخاب کرده اند که پاسخگوی همین موارد و موضوعات باشد و نه بازگوکنندۀ آن خطاب بخود مردم.

2- همۀ حرف های تعمداً تحمیق کنندۀ او به تودۀ مردم زنجان این بود که امر به معروف نباید به حجاب خلاصه شود. کسی نباید خودش را خیر مطلق و دیگران را شر مطلق بداند. بزرگترین معروف این است که دنبال توسعه و کار آفرینی و زدودن فقر از جامعه و توسعۀ کشور و تعامل با دنیا و جلوگیری از افراط و تند روی و وحدت آفرینی در جامعه و دوری از تفرقه و بدنام نکردن اسلام و مزخرف و مزخرف و مزخرف و مزخرف الا ماشاءالله باشد. خب جناب حسن خان رییس جمهور این حرف های صد تا یک غاز که 35 سال حرف مردم و روشنفکران ومدرن ها و زندگی خواهادن و تبعیدیان و اعدام شدگان و غربت مردگان و زندگی باختگان و با اسید سوختگان و ... بوده است نسبت بشما و یارانت در پاستور و بهارستان و قم و مشهد و دخمه ها و حوزه ها و ... است و شما حالا با چه رو و منطق و قصدی آمده ای پژواک حرف های 35 سالۀ تمام عقول بشریت به تمام جهول حکومت ایران شده ای در زنجان که چی.

3- این ما بایدی که هی مرتب فریاد می کشی که باید انجام شود کجایش به کشاورز زنجانی و به کاسب همدانی و به دانشجوی اصفهانی به کارگر کرمانی و به صنعت گر تبریزی و به مالیات دهندۀ بوشهری و به استاد شیرازی و به قالیباف کاشانی و ... ارتباط پیدا می کند و این مستمعین متکلم وحدگی تو بعد از پایان فرمایش شما باید چه کاری انجام بدهند که این ما باید 35 سال تکرار کرده تان عملی شود. نامرد حسابی تو رفته ای زنجان که درد مردم را دوا کنی نه اینکه اختلافات و چپاول از هر طرف الیگارشی روحانیت طفیلی را بر سر آن ها فریاد بکشی. اگر نیم زرع صداقت در رفتار و گفتارت بود و است آن سخنرانی غرا را باید با رفقای خودت و با رییسان خودت و با شریکان خودت و با همپیاله های خودت در بیت رهبرت و در حوزۀ مرجعیت اعلایت و در مجلس نمایندگان محترمت و در سمینار امامان جمعه مفتخورت و در جمع خبرگان مردگان متحرکت می گفتی و می گفتی و وادارشان به پاسخگویی می کردی. آنگاه می رفتی زنجان و عوض قصه های حسین کرد شبستری می فرمودی که:
"مردم عزیز زنجان خوشحالم که به اطلاع تان برسانم که بهر سماجت و تلاش و زحمت و کدورتی هم بود توانستم از همه مراجع عظام و روحانیان مؤثر و ارشد کتباً فتوا و تعهد بگیرم که دیگر از اسید پاشان به روی دختران شما حمایت نکنند. مهم قضیه این است که رهبری را هم وادار کردم که امضای نهایی را او بکند. و لذا شما یقین بدانید که دیگر فاجعۀ اسید پاشی تکرار نخواهد شد و می توانید نفسی براحتی بکشید". تمام. و یک هزار آفرین هم از دلقک بچه های معصوم می گرفتی.

4- والله که با گوسفندان هم اینطور رفتار نمی کنند که بجای ریختن علوفه در آخورهایشان و پنهان کردن چاقوهای سلاخان بیایند بگویند که ما باید سلاخی را کنترل کنیم و ما باید راجع به علوفه فکر کنیم ما باید ... خب گوسفند که خودش سلاخ نیست و نمی شود و هنگامی که بستی به آخور و همۀ مراتع آزادش را هم مصادره کردی یا آتش زدی یا ویلا ساختی برای راحت ... کردن پسر حاجی علوفه ای نمی تواند فراهم کند برای آخورش. تو آمده ای به همشهری زنجانی می گویی که خامنه ای و مکارم و جوادی آملی و حسینیان و مصباح و نیم میلیون آخوند طفیلی و متحجر را سد سکندر یک لقمه زندگی تان گذاشته ام در تهران و قم و بهارستان و پاستور و مثل آن کاشی ترسو آمده ام در پشت بام خانه و نفس کش می طلبم. والله صد رحمت به احمدی نژاد که حداقل هر چه می گفت این "ما باید" کثافت لقلقۀ زبان اصلاح طلبان و اعتدالیون را تکرار نمی کرد و یک راست می گفت تند تند بگائید و جمعیت شماره کنید تا بخشتان را شهرستان و شهرتان را استان بکنم و می کرد.

5- آقای روحانی شمایی که حرف دل مردم را پژواک می دهی بخودشان قطعاً در حال تحمیق مردم هستید و اگر عامدانه باشد خیانت قطعی است که انجام می دهید و ملت بیچاره را می پیچانید. کسی به حرف های مستقیم و چشم در چشم تو در و با شرکای حکومتیت تره هم خرد نمی کند آنوقت منتظری در زنجان با هزار ترفند و سانسور و کثافتکاری بدر بگویی که دیوار بشنود. شرم نمی کنی از سوگندی که خورده ای و قولی که داده ای و رأیی که گرفته ای. فاعتبرو یا اولی الالباب!

جمعه ۲ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گردن زدن از سوی خلیفه ابوبکر (بغدادی) بس جوانمردانه تر است از اسید پاشیدن توسط امام علی (خامنه ای)!


1- در مدتی که نبودم واقعۀ هولناک اسید پاشی های زنجیره ای در اصفهان اتفاق افتاده است و چه عفت دهشتناکی. البته قبل از رفتنم به تعطیلات شبکۀ حجاب و عفاف اسید پاش قصدشان را و شهرشان را مشخص کرده بودند و به اندازۀ کافی تبلیغات میدانی کرده بودند که قصد دارند چه ورژن هولناکی از جنایت علیه بشریت را شروع و عملیاتی کنند. اما خیلی خیلی بعید می دانستم که آیت الله خامنه ای مجوز چنین حملۀ بشدت ناجوانمردانه ای را صادر کنند. زیرا با اینکه مطمئن بودم که از منظر نظر فقه شیعۀ سنتی چنین عملی و شدیدتر از آن هم مجاز است؛ زیرا زنان بدون پوشش دفنی رسمی جزو بهایم جنسی و فحشای عیان شمرده می شوند و هر نوع جنایتی در حق آنان خدمتی خدا پسندانه و دین مردانه و خدای مذکر است؛ اما ساده انگارانه می اندیشیدم که آیت الله خامنه ای در مقام مسئول سیاسی و مدیر کلان جامعه و برای حفظ قدرت سیاسی روحانیان در حکومت و سایر وجوه "مذموم بودن چنین حرکتی در دنیای جدید و عصر ارتباطات سریع"؛ قطعاً نه تنها دستور توقف چنین طرح بلندپروازانه ای خواهد داد. بلکه حتی دستور جمع آوری چنین ایده های خطرناکی را خواهد داد از روی میز دخمه های هواداران و فدائیان حزب اللهی خودش. اما اشتباه کرده بودم چون علاوه بر اینکه عمل شنیع (عین ثواب و امر خدای میرغضّب) اتفاق افتاد. بلکه چنین هم وانمود می شود که گویا این عمل جنایت کارانه بدون اطلاع قبلی عناصر اطلاعاتی و مذهبی اولاً و در قالب انفرادی و غیر سازماندهی شده و اقدام شخصی (مثل مورد آمنه) بوده ثانیاً. 

2- در حالیکه طبق سوابق اعلام شده پلیس و مأموران اطلاعاتی و مراکز "حفاظت از ایدئولوژی" همه در جریان بودند که یک یا چند مرکز از دخمه های متعدد "حفاظت از ایدئولوژی" (مثل انصارها و عمارها و آمران بمعروف و ناهیان از منکر و بسیج و ....) تصمیم گرفته اند که برای زهر چشم گرفتن از زنان و دختران نجیب و آزاده پروژۀ مبارک اسیدپاشی را بمرحلۀ اجرا بگذارند. اما کسی از مسئولان و دریوزه گان سیاسی اقتصادی کثیف - بمفهوم کثافت مطلق - ککش هم نگزید و برای جلوگیری از وقوع آن اقدامی نکردند. اقدامی که فقط در حد ابلاغ "حضرت آقا صلاح نمی دانند" به محفل تصمیم گیرنده ساده و بدون کمترین هزینه بود. اما حالا که پروژه راه افتاده و اجرا شده همۀ آن مسئولان کثیفی که ذکرش رفت بخط شده اند و کی بود کی بود راه انداخته اند و وراجی مفت می کنند که "محکوم می کنیم" و "شناسایی می کنیم" و "مجازات می کنیم"  و ... از این خزعبلات همیشگی و آشنا. آنچه که مسلم است و همه قبول دارند سازماندهی شده بودن این جنایات توسط یک شبکه است. با اینکه من شخصاً و مستند معتقدم که این عمل صد در صد توسط هواداران و محافظان ایدئولوژی رسمی حوزه و آیت الله خامنه ای انجام گرفته است اما برای آن کسانی که این داوری مستند را بی رحمانه و از موضع ضد انقلابی تند می دانند یک پارانتز باز می کنم و می گویم که اگر عمل اسید پاشی به زنان زیبا و مظلوم و آزاده دستور ایدئولوژیک و توسط محافل تحت کنترل رژیم نباشد؛ فقط یک راه و یک گروه و یک نشانه می ماند برای نشان دادن. و آن توطئه و عمل جنایی بشدت ضد بشری گروه و سازمانی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی است که برای نشان دادن چهرۀ کریه تر و جانی تری از حکومت دست به قربانی کردن تعدادی از هموطنان معصوم خود گرفته باشند برای بدنامی رژیم. - موردی که محتمل آخرین خروجی رسیدگی به این ماجرا خواهد بود -

3- حرف این است که چه آن حدس 99 درصدی جامعه درست باشد در مورد شریک دانستن رژیم در این جنایت وچه آن یک درصد باقی مانده درست باشد که محتمل رژیم مدعی "عمل ضدانقلاب ها" خواهد شد. در هر دو حالت اطلاعات رژیم در هر دو مورد قدرت پیشگیری و جلوگیری داشت. زیرا اگر کار حزب اللهی ها باشد که عوامل خود رژیمند و حکومت به کوچکترین تشکیلات و تصمیم گیری های آنان اشراف کامل دارند و اگر کار یک درصدی ضد انقلاب باشد بازهم رژیم به کوچکترین سلول های مخالف رژیم - در حد یک وبلاگ نویس بی نام و نشان و انفرادی - اشراف و شناسایی صد در صد دارد. و مگر غیر از این است که همۀ افتخار هواداران رژیم و خود رژیم جز پز دادن به این نیست که "ما در دنیای پر آشوب خاورمیانۀ روز توانسته ایم امنیت فیزیکی ایرانیان را از هر اقدام خرابکارنه ای در امان داریم". پس دیگر در پیشگاه چنین ادعایی و چنین جوی از ارعاب امنیتی و پلیسی و اطلاعاتی چگونه قابل شنیدن است که گروهی مخالف سیاسی چنین تصمیم هولناک و ضد انسانی گرفته باشند و مهمتر اینکه توانسته باشند انجام هم بدهند و باز هم مهمتر اینکه تاکنون گیر هم نیفتاده باشند.

4- دیروز توی هواپیما فرصتی دست داد که با خانم جوان و دلپذیری هم صحبت بشوم او از من بزرگترین ترسم را و آرزویم در این سنین رو به اتمام پرسید و من به او گفتم که "بزرگترین ترسم از روزی است که نتوانم خودم را بکشم و بزرگترین آرزویم هم این است که ذلیل زنده نباشم". کاری به چرایی و ادامۀ آن بحث ندارم. بلکه منظورم از آوردن این دیالوگ خصوصی در اینجا درشتنمایی ترس و وحشت از ذلیلی در مقابل نابودی است. زمانی هست که تو نیستی اما زمانی هست که تو هستی اما ذلیلی بهر دلیل - مثل پیری، مریضی، ازکارافتادگی، تصادف، جنگ، اسیدپاشی، سوختگی و هر نوع از ریخت افتادگی دیگر. بویژه منظورم زمانی هم است که عامل این ذلیلی یک فاعل بیرونی ذیشعور هم بوده و تو او را می شناسی و به آن واقفی - هم در ماجرای اسید پاشی به آمنه و هم در سوختگی دختران شین آباد مفصل بحث کرده ام که برای دختران و زنان سخت است بدون اندام طبیعی - که قطعاً زیبایی است - زندگی کردن و جنایتی قطعاً هولناک تر از گرفتن زیبایی فیزیکی یک زن جوان در جهان وجود ندارد. هنگامی که مأمور خلیفه بغدادی سر غربی ها را گوش تا گوش می برد در جلو دوربین و با کلیۀ ظرایف و دقایق القای حداکثر خون و خشونت و نفرت؛ عملی بسیار شرافتنمدانه تر از مأمور امام خامنه ای انجام می دهد که از دخمه اش در تاریکی در میاید و در تاریکی و پیچ کوچه ای و خیابانی و برزنی کمین می کند که زیبایی "سهیلا جورکش" را بگیرد برای تمام عمر!

5- تازه این در موقعیتی است که حکومت - مستقر شدۀ - امام علی خامنه ای کمترین شباهتی به خلافت - در حال تلاش برای ایجاد حکومت - خلیفه بغدادی ندارد. زیرا رفتار دومی (خلیفه بغدادی) از رفتار جهاد ابتدایی حضرت محمد الگو می گیرد در امثال کشتار جمعی طایفۀ بنی قریضه؛ در حالیکه حکومت امام خامنه ای باید از رفتار مصلحتی - و نه لزوماً رحمانی - حضرت محمد سرچشمه بگیرد در بعد از تأسیس حکومت در مدینه و حجاز و آن چند آیه ای که بمقتضی حفظ حکومت قرائت کرد مثل لا اکراه فی الدین و یستمعون القول و... و دیگر هیچ. چگونه می شود باور کرد که در قلمرو امام علی خامنه ای و بر مبنای برداشت دقیق و مو بمو از شریعت زنانی را با اسید بسوزانند و نه تنها از حاکم اسلامی صدایی بر نخیزد. بلکه او را در حال نوشتن سوگ نامۀ چند صفحه ای سراسر دروغ و بزرگنمایی در مرگ پیرمرد 86 ساله ای ببینند که چند ماه پیش مرده بود و بجای بخشش اعضای سالمش - حداقل من پیشنهادش را دادم در اینجا - به نیازمندان اینقدر هزینه های هنگفت بکنند و کردند که تا آخرین سلول فرتوتش هم بمیرد و بعد برایش سوگ عمومی و ملی بگیرند. آیا اگر اسید پاشی های مکتبی به زنان و دختران بدون دستور و رضایت خامنه ای و حوزۀ قم انجام شده بود نباید حاکم را بر می آشفت تا یک دو خط عصبانیت بنویسد از این جنایت های زنجیره ای شوم در تحت مسئولیت شرعی و عرفی خودش. خون گریه می کنم و چقدر خوب می دانم که سهیلا جورکش زندگی باخته و کورکرده شده و زشت تنها آرزویش چیست: "کاشکی من هم یک حسین رضا زاده بودم و 300 کیلو آهن را کشیده بودم روی سینه ام با نام ابوالفضل". دخترم سهیلا گفته که فقط می سوختم و فریاد یا ابوالفضل می کشیدم. او اما غافل است از اینکه ابوالفضل هم فقط روی پیراهن رضازاده های مرد است که بکار خامنه ای می آید و نه در توکل پنهان و مؤمنانۀ سینۀ شاداب و دخترانۀ او. دوستش داریم و می دانیم که او با اراده اش و زیبایی سیرتش برخواهد گشت برای زدودن این ناپاکی (جمهوری اسلامی) قرون اخیر از دامن خدای رفیق و دوست و مهربانش. اما خدای خامنه ای حتماً مرده است. یا...هو

چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

یک کلنگ برای مسجد سنیان؛ بجای این همه شعار مفت وحدت نشدنی: سخنی با آیت الله خامنه ای!


من در فامیل سببی خودم از همۀ ادیان و مذاهب موجود در خاورمیانه و از همۀ ملیت ها و قومیت های مختلف ساکن ایران امروز وابستگی قوم و خویشی دارم. بویژه با برخی از آنان - از جمله شوهر خواهر کوچکم که سنندجی و سنی است - بده بستان جان بجان و خون بخون دارم از شدت ارادت و علاقه. اما چند روز پیش با دوست عزیز و کردی در لندن صحبت می کردم و او از من سؤالی کرد که تا کنون به آن نیندیشیده بودم. او که مثل من یک سکولار خداباور است می گفت که در بحث اهانت و توهین و دیگری ستیزی این شیعیان هستند که هم چراغ اول را روشن کرده اند و هم با جدیت در تداوم آن کوشیده اند و شما در حافظه تان کمتر اهل سنتی را پیدا می کنید که به شخصیت های مورد احترام وگاه در حد پرستش شیعه بد و بیراه گفته باشند. دیدم خدا وکیلی حرفش درست است چون سنیان نه عاشورا دارند و نه کربلا دارند و نه مراسم های مذهبی اعتراضی دارند و نه مداح دارند و الاماشاءالله؛ که شیعه فراوان دارد از همه قسم. لذا کمی راجع به موضوع کنجکاو شدم و اندیشه ام را کاویدم. نهایتاً اما فرمول ساده بود: "اولاً سنیان - از همۀ فرق مختلف - تاریخ اسلام را آنطور که اتفاق افتاده قبول دارند و ثانیاً از نظر جمعیت پیرو در اکثریت مطلقند در بین مسلمانان جهان و اکثریت بودن ایمنی می آورد و ثالثاً زیارتگاه و بقعه و بارگاه قابل ذکری بغیر از کعبه ندارند و رابعاً بهیچ اتفاق طول تاریخ اسلام تا اینجای تاریخ - هم اعتراضی ندارند". بنابراین کمترین زمینه ای برای اعتراض و ستیز با مسلمانان دیگر را هم ندارند. در حالیکه مبلغان مذهب شیعه مطلقاً تاریخ اسلام بعد از فردای رحلت پیامبر اسلام را نه تنها قبول ندارند بلکه خلافت های بعد از شخص نبی را - چه در قالب اشخاص مثل ابوبکر و عمر و عثمان - حتی عایشه سوگلی حضرت محمد - و چه در قالب سلسله مثل امویان و عباسیان - قبول ندارند. و اصولاً مذهب خودشان را بر مبنای نفی تاریخ اسلام و باورها و قرائت مذاهب سنی بنا نهاده اند. 

2- اینکه روحانیان سیاسی شیعه از روی تقیه مخالفت امروز خودشان را متوجه وهابیون سلفی کرده اند هم چیزی از اهمیت صورت مسئله کم نمی کند. زیرا وهابیون هم ابتدا بساکن به مقدسات مذهبی شیعیان و در رأس همه امام علی و سایر امامان و بطور کلی "تاریخ اسلام بروایت شیعیان" اعتراض و اهانت درشتی نکرده اند و ندارند بلکه تنها اعتراض مهم و مورد اختلاف آنان با شیعه به بقعه و بارگاه و پرستش قبور و از این سنخ رفتارها از سوی شیعیان محدود است. که در اینجا هم همانقدر با قبرپرستی امامان مخالفند که بقبر پرستی پیامبر اسلام. بعبارت دیگر اعتقاد آنان مختص مقدسات شیعه نیست بلکه آنان هرنوع پرستشی از این دست را بدعت و خارج از دین اسلام می دانند. حتی اگر این پرستش مربوط به قبر پیامبر وحی و شخص اول دین اسلام حضرت محمد باشد. در مورد حرف های خامنه ای بعنوان یک رهبر سیاسی حرفی ندارم که سعی می کند امر ناشدنی درون مذهبی را با دستور سیاسی بیرون مذهبی علاج کند و بصورت بسیار پارادوکسیکالی دستور اداری وحدت ابلاغ می کند. اما آیت الله خامنه ای بعنوان مرجع مذهب شیعه حق ندارد دروغ و دغل کند و برای خوش آیند سنی و غیر سنی از محکمات بوجود آورندۀ مذهب شیعه دست بشوید و یا از پیروانش بخواهد که حقانیت مذهب خودشان را علنی نکنند و نگویند.

3- خب در یک فرض محال اگر قبول کنیم که پیروان آیت الله خامنه ای از مدعای برحق بودن مذهب شیعه نسبت به سایر مذاهب اهل سنت دست بردارند. در چنین حالتی چه چیزی از تعدد مذاهب می ماند که آیت الله خامنه ای و بیش از چند صد هزار روحانی بخاطر تبلیغ و دفاع از آن لباس پوشیده اند و موجودیت یافته اند. فقط در خود ایران بیش از 100 هزار بقعه و بارگاه و زیارت گاه امام و امامزاده داریم. و بیش از نیم ملیون نفر مداح اهل بیت داریم. خب در فرض قبول دستور آیت الله خامنه ای از سوی شیعیان ایران اولاً این پرسش پیش می آید که اگر همه با هم برداریم پس این شعبه شعبه شدن مذاهب برای چیست. ثانیاً این همه ادعیه و زیارتنامه و مناجات نامۀ شیعی که سه چهارم محتوایش لعنت الله به خلفا و جنگ آوران و امویان و عباسیان و شمر و حرمله و عمروعاص و ... است" چه سرنوشتی پیدا می کند. بعد هم آن نیم میلیون نفر مداح اهل بیت در محرم و عاشورا و منبر و غیر منبر چه باید بگویند. تازه مرثیه های خود روحانیان که امام خمینی آن را جانمایۀ اسلام و ایمان و مذهب می داند چه می شود.

4- لذا بنظرم می رسد که آیت الله خامنه ای بعنوان رهبر سیاسی دروغ موجهی گفته است، و بعنوان مرجع مذهبی بدعت غیر قابل بخششی در مذهب شیعه را مرتکب شده است که ایشان را از آخوندی مذهب شیعه ساقط می کند. و البته تا همین جا هم که لقمۀ حرامی در دهان چرخانده به اندازۀ کافی دردسر درست کرده است برای خودش و مطمئنم که مورد بازخواست و پیغام و پسغام های تند بسیاری قرار گرفته است از سوی مراجع متدین و غیر سیاسی قم. زیرا اگر خامنه ای اولاً خودش به گفته هایش باور داشت و ثانیاً از واکنش مراجع و روحانیان شیعه بیم و پرهیز نداشت نیازی به اینهمه تناقض گویی و شعارهای مفت و نشدنی دعوت به وحدت نبود. بلکه فقط کافی بود که بجای سخنرانی برای گوش های گوسفندان مظلوم در بیت خودش پا بمیدان می گذاشت و در یک گوشه ای دورافتاده از و در تهران بزرگ کلنگ یک مسجد برای اهل سنت پایتخت مذهب شیعه بزمین میزد و راه نشدنی را برای مدت کوتاهی هم شده به سکوت و سکون و مرحبا بخودش تبدیل می کرد. بویژه اینکه در روز غدیر بود و سرمنشاء تولد مذهب شیعه و بروز اختلافات بعدی هم جلوه و اثر ویژه ای می داد به این مراسم کلنگ زنی. البته حرف های خامنه ای در روز غدیر نکات و پالس های ریز و مهم دیگری هم داشت که من قصد ندارم واردش بشوم. تا همین جا هم نمی خواستم بنویسم در شرایطی که امنیت فیزیکی ایرانیان هم مورد تهدید است. اما سخت بود زبان بکام گرفتن و حق و حقیقت را آشکار نکردن. از خوانندگان محترم هم تقاضا می کنم در کامنت ها دقت کنند و توهین و ترغیب به هیچ دین و مذهب و قومیت و ملیتی برجسته نشود اولاً و مهمتر اینکه به هیچ کدام از آنان اهانت نشود و الا قطعاً منتشر نخواهم کرد. یا...هو

یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جنگ هویت مذهبی بخاطر مصادرۀ دین پیامبر عرب توسط آخوند شیعه فارس است: "اگر ایران از حکومت تحجر مذهبی آزاد نشود جهان به آرامش نخواهد رسید!"


من تا آخر اکتبر نخواهم (نتوانم) نوشت. بنابراین تصمیم گرفتم مجموعه ای از سه نوشتۀ مکررم در سه تاریخ مختلف در چهار سال پیش را دوباره بازنشر کنم. تا آنانیکه خوانده اند دوباره یادشان بیاید و آنانی که نخوانده اند آن ها را بخوانند و بویژه از روشنفکران و سیاستمداران جهان بخواهم که اگر واقعاً طالب حل مشکل رادیکالیسم خطرناک اسلامی و تروریستی هستند برای معضل ایران یک فکر وطرح و نقشه ای بیاندیشند. البته که منظورم تحمیل جنگ بکشورم نیست و مطمئنم که اگر همه نخبگان جامعۀ مدنی جهانی و ایرانی از سویی و همۀ سیاستمداران مؤثر جهانی از جانب دیگر با هم متفق و همنظر شوند؛ می شود حکومت ایران را از شریتعمداری ایدئولوژیک 36 ساله به حکومتی عرفی - حتی با سردمداری روحانیان پشیمان و عرفی مثل هاشمی و خاتمی و امثال آن ها - متحول بتدریج کرد. مطمئنم که شروع عرفی گرایی - واقعی و نه شعاری - در ایران - که قطعاً باید از مجبور کردن خامنه ای بترک قدرت و بازکردن عرصۀ اجتماعی (منظورم آزادی سیاسی مورد خواست نخبگان نیست بلکه خواست اجتماعی جوانان را مهم می دانم) باشد -بلافاصله اثرات منطقه ای و جهانی آرام بخشی را بروز و ظهور خواهد داد. و جهان در یک پروسۀ کمتر از ده سال از اسلام سیاسی و شرعی - لاجرم رادیکال و خونریز است - رهایی خواهد یافت:

1-
چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.


القاعده؛ جندالله و...همۀ داستان!

نوشته ای که در زیر می آید یکی از نوشته های من است که درهنگامۀ اوج گیری جنگ صعده بین دولت یمن وعربستان برعلیه شورشیان الحوثی منتشر شده است. مناسب دیدم که نوع نگاهم را به ماجرای جندالله والقاعده واسلام بنیاد گرا و...مجدداً ثبت کنم. البته که من همۀ جمهوری اسلامی مبتنی بر تفکر آیت الله خامنه ای وصحابه اش را دریک روح سرگردان مسموم کننده که مثل یک گاز بی رنگ وبو درفضای تنفسی داخل وخارج ایران راه "زندگی" را مسدود کرده ومبلغ مرگ ونابودی است می دانم ومی شناسم؛ که متأسفانه بدلیل "غیرقابل لمس بودن عینی وبا آدرس مشخص برای تحلیل گران کلاسیک والبته سیاسی"نادیده گرفته شده است.



جنگ صعده! 

1- نفرت منجر به نزاع وجنگ وخونریزی دربین مذاهب منشعب از یک دین حتی فجیع تر است از همین ستیز ونبرد بین دودین مختلف.- بروایت مطلق تاریخ والبته به تأیید منطق نیز-

2- ایران تنها کشوری است که حکومت مذهبی تشکیل داده وبخودش لقب "ام القرای" اسلامی داده است.

3- ایران تنها کشوری در بین مسلمانان است که اکثریت مطلق شیعی دارد. وشیعه تنها مذهب عمده ای دربین مسلمانان است که اقلیت مطلق است.

4- عربستان سعودی سرزمین وحی وزادگاه وخاستگاه حضرت محمد(ص) پیامبر مسلمانان است وبدیهی است که لقب "ام القرای اسلام" را فقط وفقط حق مذهب خود بداند وهر ادعای"کشور ومذهب دیگری"؛ مسلمانان سنی ووهابی مذهب را تحریک کند وآشفته سازد.

5- عربستان سعودی کشوری با عقبۀ مستقل تاریخی ضعیفی است و"خضرت محمد" پررنگ ترین وشاخص ترین نماد "هویت" تاریخیش است. وبطور بدیهی حاضر به اجازۀ مصادرۀ تنها هویتش "محمدامین" نباشد.

5- راه حل فقط یکی است: یا باید ایران از ادعای اسلامی بودن حکومت خود دست بشوید- ترتیبش مهم نیست.بهرطریق- یا سنی های وهابی باید بتوانند در یکی از کشورهای عمده اسلامی مثل پاکستان، افغانستان و...حکومت اسلامی بروایت"مذهب وهابی" تشکیل بدهند. وهویت بسرقت رفته شان از طرف شیعیان ایران را بازپس یگیرند.

6- هروقت حکومت در ایران بسوی عرفی شدن رفته روابط با اعراب هم بسرعت بهبود یافته وهرزمان شعارهای رژیم ایران مذهبی ورادیکال شده؛ بلافاصله اعراب را نگران وآشفته کرده است. فارغ از تحریکات عملی شیعیان ازسوی حکومت ایران حتی.

7- تروریسم القاعده، تفکرطالبانی، دعوا برسر نام ها ومالکیتهای ارضی مثل خلیج فارس وخلیج عربی، تنب ها وابوموسی، اروندرود وشط العرب- وحتی مصادرۀ ملای رومی وفارابی واین سینا و...- وهر آنچه می تواند تحت عنوان کلی "مصادرۀ هویت ها"خلاصه شود راه حلی ندارد غیراز اینکه ایران باید ازادعای " تنها حکومت رسمی بنام "محمدامین" عرب" دست بردارد.- هم پول زیاد است نزد عرب ها وهم "طالب" دربین مسلمان ها-

8- البته که این مشکل بیشترنرم افزاری وناپیدااینک در اقدامات سخت افزاری طرفین ابعادی هول انگیز جهانی یافته ونخواهد توانست بسرعتی که سی سال پیش می توانست مؤثر باشد نوشدارویی عمل کند. ولی چون تنها راه ممکن است باید روزی اتفاق بیفتد. جنگ ولشکر کشی وسرکوب سخت افزاری قطعاً پاسخی نخواهد گرفت.

9- واین طنز نیست که بگویم: زمانی که پرزیدنت کارتر در مجمعی از ضعیف ترین هیئت حاکمه های طول تاریخ مدرن درغرب مثل جمیز کالاگان بریتانیایی وژیسکاردستن فرانسوی و...وبا سیاست های مذبذب ومتزلزل وبلاتکلیف – طرفه اینکه درهمین لحظۀ تاریخی هم غرب دچاروضعیتی کاملاً مشابه زمان کارتر است- با خوشحالی از فروپاشی رژیم شاه ایران استقبال می کردند باید می دانستند که خدای ایرانیان! فقط آنان را با پرتاب شدن ایران به اعماق تاریک تاریخ پاداش! نخواهد داد؛ بلکه با تغییر نقشۀ خاورمیانه وتظاهرات مسلمانان سلفی درکوچه خیابانهای نیویورک ولندن وپاریس و...هم آنان را عقوبت خواهد کرد.

10- وختم کلام با یک حس ناگزیر: آیا دنیا تقاص "آه" ایرانیان گیرافتاده درپیشا تاریخ حاکمیت بالفعل ایران را نمی دهد!؟ یا...هو

پای نوشت:

این یک تیتر نویسی از یک تاریخ سی ساله است؛ و برای پرکردن همۀ صفحات سفید نوشته هایش مجالی نیست.

اینکه چرا القاعده بجای تهران در نیویورک ولندن می جنگد هم به این دلیل بدیهی است که وهابیون غرب را مقصر ایران امروز می دانند. ایران نام اسلام دارد وتوده های عرب قادربه هضم رویارویی مستقیم با مسلمانان نیستند وشهرت وهویت ایران با مبارزه با" امریکا" فریبا شده است.




وتوضیح همیشگی ونهایی اینکه:

من از علت تامه می گویم وهمۀ دلایل دیگر می تواند معتبر باشد؛ مشروط به اینکه درنفی وانکار وتضعیف این علت تامۀ روانی نباشد.

واین توضیح ضروری که پروژۀ شورش عبدالمالک ها علاوه برتبعیت وارتباط با "علت تامه" به دلیل بسیار مهم محرومیت های قومی ومنطقه ای ونادیده گرفته شدن حق شهروندی سنی مذهبان ایرانی هم مجهز است.

***************************************


2-

شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش
جنگ کثیف

هنوزچندروزازاعدام عبدالمالک ریگی نگذشته است که بازهم جنگ مذهبی بعنوان هولناک ترین صورت بندی جنگ وجنایت درتاریخ بشرچهرۀ کریه وخونبارش را به چهره وتن رنجور ودردمند تاریخی محرومترین وشریف ترین مردمان ایران زمین درسرزمین افسانه ها واسطوره های ایرانی کوبید؛ وسیستان وبلوچستان را بماتمی مضاعف نشاند. چرا چنین است. این زخم ناسور جنگ های مذهبی که بنظر می آمد که دردورۀ تمدن جدید تجدیدنخواهدشد چگونه سرگشود وتاکجا ادامه خواهد یافت. وآیا اصولاً پایانی برای این دورباطل جدید متصورهست!؟ سعی کرده ام درکمترین حجم ممکن به این سؤال پاسخ بگویم. امیدوارم که بلوچستان بر این نفرت هرروز فزاینده! خویشتن داری کند وبزرگان اقوام بلوچ این خودویرانی را متوقف کنند.


1- نفرت منجر به نزاع وجنگ وخونریزی دربین مذاهب منشعب از یک دین حتی فجیع تر است از همین ستیز ونبرد بین دودین مختلف.- بروایت مطلق تاریخ والبته به تأیید منطق نیز- پس جنگ شیعه وسنی که برسربدترین جرایم وگناهان دینی یعنی تحریف وبدعت است نباید دربگیرد ولی اگر شروع شود -که شده است-جزبه غلبۀ یکی بردیگری یا عقب نشینی شیعه بمواضع قیل ازانقلاب اسلامی متوقف نخواهد شد.

2- ایران تنها کشوری است که حکومت مذهبی تشکیل داده وبخودش لقب "ام القرای" اسلامی داده است. وایران نه عرب زبان است ونه سرزمین وحی است ونه حتی ایرانیان بی واسطه وتوسط تبلیغ یاغزوۀ خود حضرت رسول گرامی اسلام(ص) مسلمان شده اند.

3- ایران تنها کشوری در بین مسلمانان است که اکثریت مطلق شیعی دارد. وشیعه تنها مذهب عمده ای دربین مسلمانان است که اقلیت مطلق است.پس ایران چه به لحاظ نسبتش با صدراسلام وچه به سبب دراقلیت بودن مذهبش صلاحیت ادعای رهبری جهان اسلام را ندارد.

4- عربستان سعودی سرزمین وحی وزادگاه وخاستگاه حضرت محمد(ص) پیامبر مسلمانان ودین حنیف است وبدیهی است که لقب "ام القرای اسلام" ورهبری جهان اسلام را فقط وفقط حق اعراب اهل سنت بریاست خودش بداند وهر ادعای"کشور ومذهب دیگری"را تقابل با هویت کشور، ملت وتاریخش تلقی کرده وهمۀ توان مادی ومعنوی خودش را بکاربگیرد تا آب رفته رابجوی بازگرداند.

5- عربستان سعودی کشوری با عقبۀ مستقل تاریخی ضعیفی است و"حضرت محمد" پررنگ ترین وشاخص ترین نماد "هویت" تاریخیش است. وبطور بدیهی حاضروراضی به مصادرۀ تنها هویتش "محمدامین" توسط شیعیان فارس ومجوس و...- به فتوای عالمان مذهب وهابی- زندیق نباشد.

6- بنابراین؛ جنگ هویت متوقف نخواهد شد مگراینکه: یا باید ایران از ادعای اسلامی بودن حکومت خود دست بشوید- ترتیبش مهم نیست، بهرطریق- یا سنی های وهابی باید بتوانند در یکی از کشورهای عمده اسلامی مثل پاکستان، افغانستان و...حکومت اسلامی قائم به"مذهب وهابی" تشکیل بدهند. وبا اتکاء به آن حکومت"مدل ناب خلافت اولیه"هویت بسرقت رفته شان از طرف حکومت شیعی ایران را بازپس یگیرند. ومهمتراینکه توده های عرب را ازگرایش به رادیکالیسم ایران بازدارند.

7- هروقت حکومت در ایران بسوی عرفی شدن رفته روابط با اعراب هم بسرعت بهبود یافته وهرزمان شعارهای رژیم ایران مذهبی ورادیکال شده؛ بلافاصله اعراب را نگران وآشفته کرده است. فارغ از تحریکات عملی شیعیان ازسوی حکومت ایران حتی.

8- یک مثال نزدیک برای نشان دادن قدرت وارادۀ سازش ناپذیر سنی ها درمنطقه این که: جورج بوش رییس حمهورسابق آمریکا وهمکاران امریکایی وعراقی اش موفق نشدند درعراق امنیت حداقلی برقرار کنند تا هنگامی که حرف وایدۀ "یک نفر یک رأی" را پس گرفتند وحاضرشدند سهم تعیین کنندۀ اهل سنت عراق درقدرت سیاسی کشورشان را برسمیت بشناسند. وهمین امروز هم آمدن علاوی سکولارجزبه همین تمهید درست ممکن نشده است والا عربستان اجازه نمی دهد دولت جدید شکل بگیرد.

9- تروریسم القاعده، تفکرطالبانی، دعوا برسر نام ها ومالکیتهای ارضی مثل خلیج فارس وخلیج عربی، تنب ها وابوموسی، اروندرود وشط العرب- وحتی مصادرۀ نام شخصیت های ایرانی وهر آنچه می تواند تحت عنوان کلی "مصادرۀ هویت ها"خلاصه شود راه حلی ندارد؛ غیراز اینکه ایران باید ازادعای " تنها حکومت رسمی بنام "محمدامین" عرب" دست بردارد.

10- چون که هم پول زیاد است نزد عرب های عربستان وهم "طالب" دربین مسلمان های کشورهای محروم وعقب مانده. حتی اگر ورود رسمی حکومت عربستان به این جنگ آشکارراندیده بگیریم بازهم می نوانیم مطمئن باشیم که شیوخ مؤمن وبسیارپولدارعرب همۀ هزینه های شاخه های مختلف بنیادگرایان منسوب به القاعده ودیگرگروه ها ازجمله جندالله بلوچستان ایران را تأمین می کنند. - البته خوددولت عربستان چنین احتیاطی را ندارد وچه دربعد رسانه ای وسیاسی وچه دربعد سازماندهی وپشتیبانی های تدارکاتی تلاشی برای مخفی کاری نمی کند-

پای نوشت:

این یادداشت باکم وزیادی قبلاً هم منتشر شده است. به این دلیل با بازپیرایی مجدد منتشرش می کنم که بگویم جنگ بین گروه جندالله با جمهوری اسلامی یک جنگ مذهبی کثیف است وکمترین ارتباطی به مقوله هایی چون آزادی وحقوق ورفاه وازاین قبیل مواردندارد. چون اگر تفکرحاکم برجندالله تروریست پیروز شود جز به امارت بلوچستان وحکومتی وحشتناک ترازطالبان منجرنخواهدشد. البته که محرومیت های مضاعف بلوچ های ایرانی زمینۀ سوء استفاده را فراهم ترکرده است ولیکن مشکل اصلی"حکومت بنام وانحصار شریعت شیعه درایران" است. یا...هو

********************************
3-

سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.


ایران آزادنشود؛ جهان نابودمی شود!


1- حتی اگر من یک حزب اللهی شیعۀ غالی عضو فرقۀ مصباحیه بودم و هواداری ام از جمهوری اسلامی ایران جنبۀ ایمانی و مذهبی هم داشت اولاً؛ و حتی اگر جمهوری اسلام شیعی توانسته بود بهشت موعود را بر پهنۀ ایران محقق کند ثانیاً؛ باز هم اصرار می کردم که برای خودداری از "همیشه مورد تهدید بودن ایران از سوی مسلمانان اهل مذاهب سنت و اعراب" و تأمین حداقل خاطرجمعی ایرانیان شیعه برای ادامۀ زندگی دست از ادعای حکومت اسلامی برمبنای فقه شیعه برداریم تاچه رسد به تبلیغ چپ و راست ام القرای اسلام بودن و مرکزحکومت اسلامی جهانی آینده و از این موارد تحریک آمیز.

2- "انور عولقی، روحانی یمنی که به عنوان رهبر شبکه القاعده در شبه جزیره عربستان شناخته می شود در پیامی ویدئویی مسلمانان را به مبارزه با ایران فراخواند."

این جدیدترین و البته آشکارترین تهدیدی است که بر علیه ایران فتوا شده است. و همۀ مدعای مرا بروشنی ثابت می کند. جان مایۀ همۀ سخن من هم در مورد "چگونه با تروریسم اسلامی می توان مبارزه کرد" بر روی همین فتوای جناب انور عولقی بنا شده است که تاکنون و حداقل هزاران از این صریحتر ولی مخفی تر هم صادرشده است در مجوزهای شرعی کشتارهای گروه جندالله در بلوچستان و ترورهای گاه و بیگاه کور کردستان در ایران و عراق و افغانستان و پاکستان مظلوم که هر ساعت و هر روز است این کشتارهای فرقه ای.

3- متأسفانه دنیای مجازی بسیار هیجانی و سطحی است و دنبال خوراک هایی از نوع مواد مخدر زود اثر و نشئگی آورمی گردد و هر آدمی با هر درجه ای از مقاومت را هم بگرداب حرف های روزمره و خاله زنکی می کشاند؛ و الا اگر بشخص من بود و گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن می یافتم هر روز و در همۀ پست های وبلاگم این جملۀ کلیدی را تکرار می کردم و بسط می دادم که:


4- "شروع و تداوم تروریسم اسلامی از بارروانی جنگ هویت ها در بین مذاهب اسلامی ریشه و نشأت گرفته است و تا برطرف نشدن این ترس اعراب سلفی و سنی که شیعۀ رافضی ایرانی قصد مصادره و تحریف و تخریب اسلام را دارد؛ هیچ قوۀ قهریه ای قادر به مهار این جنگ جهانی نخواهدشد."

5- من دو بار این ایده و تشخیص را تحت عنوان "القاعده و..." و "جنگ کثیف" که دومی بسط اولی است منتشر کرده ام و لذا برای جلوگرفتن از تطویل کلام برای خوانندگان قدیمی؛ مجدداً به تفصیل بیشتر نمی پردازم ولی امیدوارم که دنیای غرب سیاسی بتواند این "حس شرقی اهمیت عمیق هویت" (تعصب درسنت) را درک و موضوع تروریسم اسلامی را یکباربطور جد از این زاویه مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهد تا مطمئن بشود که در حضور حکومت شیعی در ایران داستان ادامۀ تروریسم و عدم ثبات سیاسی در خاورمیانه اولاً و در پایتخت های کشورهای غربی ثانیاً حدیثی مکرر خواهد بود.

6- **کمک به ملت ایران برای بازیافتن زندگی و دلخوشی تنها و تنها و تنها راه برون رفت از دور باطلی است که میلیون میلیون انسان شرقی و بیلیون بیلیون دلارغربی را نابودکرده و بدون چشم اندازی امیدوار در حال سوزاندن است:

الف- اگرسی سال پیش غرب اشتباه نمی کرد در تشویق شورش های انقلابی ایران، هیچکدام از این بلایایی که در این سی سال نازل شد اتفاق نمی افتاد. گیرم که ایران به یاد امپراتوری های منقرض شدۀ تاریخی اش کمی قلدری هم می کرد.

ب- اگر 20 سال پیش ایران از حکومت تحجر و قهقرا آزاد می شد طالبان و القاعده متولد نمی شدند.

پ- اگر امروز ایران آزاد شود محتمل است دنیا هم آهسته و بتدریج در 7-8 سال بعدش از دام این تروریسم کور رهایی یابد.

ت- هر سال تأخیر در آزادی ایران با تصاعد هندسی دنیا را به نابودی بیشتر زندگی و رفاه و پیشرفت و شادی سوق خواهد داد.

ج- و اگرایران آزاد نشود دنیا بهتر از آنی که احمدی نژاد وعده اش را می دهد گزینه ای نخواهد داشت. خود دانید. یا...هو


توضیح نهایی: می دانم که برخی مطالب هر سه نوشته تکرار قبلی است. و بویژه اصرار دارم که بارها و بارها بازبخوانیم و بیاد بیاوریم مشکل را. امروز بغدادی و خراسانی و داعش و النصره را اضافه کنیم در کنار القاعده و طالبان و غیره و اگر چاره نشود فرداست که بازهم نام های جدیدتر و بیشتر و وحشی تری را شاهد خواهیم بود. این مطلب را به این جهت هم مهم می دانم که چشم انداز منطقه جنگی دیگر برای ایران را آبستن است و اینبار درست سر اختلاف اصلی "جنگ مذهب علیه مذهب" و پناه می برم بخدا از این جنگ جدید.

شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آسیای مسلمان به ملاله زهی مظلوم می نازد؛ افریقای مسیحی به اوهورو کنیاتای ظالم! من هوادار افریقا هستم!


1- امروز خبری منتشر شده مبنی بر اعطای جایزۀ صلح نوبل مشترک به خانم جوان پاکستانی مقیم بریتانیا بنام ملاله یوسف زهی و تقریباً همۀ نیک اندیشان و صلح جویان جهان از جمله بخش مدرن جامعۀ ایران از آن استقبال کرده اند. در اینکه ملالۀ دردانه مستحق چنین تشویقی بود و است کمترین تردیدی ندارم. و به او و پدر و مادر بسیار بسیار پدر مادرش و به ملت  پاکستان در شرایط  بسیار خطرناک تبریک می گویم.

2- اما دیروز هم خبری منتشر شد که حداقل در داخل ایران از آن یادی و استقبالی نشد. و نه تنها مثل جایزۀ ملاله تیتر و عکس اول رسانه ها نشد بلکه حتی در صفحات داخلی و تیترهای مهجور هم جایی برای بازتاب نیافت. آن خبر بسیار زیاد مهم اما مربوط بود به جناب آقای اوهورو کنیاتا رییس جمهور حال حاضر کنیا که عازم لاهه شده است برای شرکت در دادگاه کیفری بین المللی به اتهام نسل کشی. سابقۀ قضیه را هم همه می دانند که عبارت باشد از کشته شدن حدود 1000 نفر از کنیایی ها در  انتخابات ریاست جمهوری سال 2007 آن کشور که آقای کنیاتا هم حزبی موای کیباکی یکی از دو نامزد آن سال بود که منجر به کشمکش و کشته شدن کنیایی ها شد.

3- آقای اوهورو کنیاتا رییس جمهور بالفعل کشور کنیاست و در حال حاضر شخص اول کشور خودش است. او خودش داوطبانه و با مسئولیت پذیری حاضر شده است به لاهه برود و در مقابل قضات رسیدگی کننده به پرونده اش قرار بگیرد. ما از غرب کعبۀ آمال و دموکراتیک و روادار و پیشرفته در اروپا و امریکا حرف نمی زنیم. ما داریم از کنیای قارۀ سیاه صحبت می کنیم که کشته شدن نه فقط هزار نفر بلکه ده ها هزار نفر در اثر فقر و بیماری و جنگ های فرقه ای و قبیله ای و ... روندی عادی و جاری بود و است در دیروز و امروز و فردا.

4- بدیهی است که ملاله یوسف زهی دختر بچۀ مورد توحش طالبان مسلمان قرار گرفته فراتر از تصویر و تصور ما مقاومت و مداومت کرده در جامعه ای که بخش مهمی از آن زیر استاندارهای جوامع بدوی است. بویژه که او دختر و زن هم بود و است در شریعت زن ستیز اسلام ناب محمدی (ص). و البته کمی هم خوش شانس بوده که از غرب و انگلستان سردرآورده. اما حرف من به تأثیری که این دو حرکت می تواند بگذارد در نجات انسان جهان سومی از چرخۀ تحجر و ضعف و دگم اندیشی و انسان ستیزی مربوط است. و می دانم که با اجازه و رضایت ملاله تقدم را به آقای اوهورو داده ام..

5- کار آقای کنیاتا یکی از آن شاهکارهای سیاسی است که هر قرن بیشتر از یکی دو سیاستمدار همطراز نمی زاید از آنان؛ مثل گاندی هندو و ماندلای مسیحی. اینکه آرزو کنیم روزی را که یک سیاستمدار مسلمان هم به این اسوه های رواداری و قانون پذیری و تشخص انسانی صعود بکنند آرزویی بسیار دور از دسترس می نماید. اما دنیای مسلمان جز با زادن کنیاتاها نخواهد توانست با تکثیر- رو به افول - ملاله ها از نکبت شریعت خشن و خونریز القاعده و طالبان و جمهوری اسلامی و داعش و انواع نصره ها و انصارها و جیش ها و ... به سر منزل مقصود برسد.

6- این دو خبر تنها اخبار قابل ذکر بود در جهانی که سیاستمداران گیج و بی بته و بی مسئولیت - با اولویت یک کنیایی امریکایی - خودشان هم نمی دانند چه غلطی می کنند و جایی و جانی برای تحلیلگران نمی گذارند که چگونه از این همه بلاتکلیفی آزار دهنده و باعث نسل کشی های گسترده راهی بجویند و حدسی بزنند و تفسیری نمایند. فعلاً که از این همه آشفتگی مطلق نصیب ایران شده دُم در آوردن متحجرین مذهبی که با انگشت به خلیفه بغدادی (پسر) نشانه بروند و ایران خامنه ای (پدر) را بهشت صلح و ثبات و نعمت بدانند و بعقل و منطق و زندگی فخر بفروشند و چنان پررو شوند که مستقیم بروند سر اصل مطلب مثل علم الهدی و یاران که: "در اسلام چیزی بنام رفاه و زندگی وجاهتی ندارد و اقتصاد اسلام فقط در حد بخور و نمیر موضوعیت دارد و بیش از آن - جز برای آخوند و وابسته های فکری و زیر میزی شان - حرام است". بعد هم بگویند که تولید را راه بیاندازید و کار درست کنید و بداد مردم برسید. تا صفحۀ بچه پولدارهای تهران بشود خروجی اقتصادشان و صدا از احدیشان در نیاید - مقایسه شود با آزادی های یواشکی -  و نهضت خود ارضایی با لامپ صد وات بشود نتیجۀ سیاست های فرهنگی شان که بطور قطع یا زن قربانی و یا دکتر جراح - و محتمل هر دو - از تبار خودشان بودند با آن ذکر ائمه ای که دکتر در پایان عمل می خواند. قطعاً خدا مرده است. بدون شک! یا...هو