۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

پیام یک توده: لطفاً دست از سرم بردارید: هم تو خامنه ای؛ و هم تو مخالف خامنه ای!

Lucretia


1- جامعۀ ایران در خوشبینانه ترین نگاه یک جامعۀ در آستانۀ فروپاشی است. و اگر انسجام خوب دستگاه سرکوب خامنه ای که قدرت سختش را بر روی نخبگان متمرکز کرده است که قدرت نرم ماشین سرکوب توده ها را منفعل کند و کرده است، نباشد؛ فروپاشی جامعه خیلی سریع خودش را یروز می دهد. البته عوامل فرعی دیگری مثل اخلاق دینی یا عرفی و یا عناصر فرهنگی و ملی هم بخشی از ملات ظاهری عدم بروز فروپاشی در ابعاد وحشت آور را باعث است لیکن عنصر اصلی پایداری ظاهری جامعه بهمان عنصر امنیت و سرکوب و تهدید و تطمیع خامنه ای وابسته است.

2- نمی دانم علم جامعه شناسی تأیید می کند یا نه؛ لیکن بنظر من یکی از مشخصات چنین جامعۀ ذره ای و اتمیزه شده ای "خود مرجع" شدن تک تک افراد جامعه اعم از نخبه و توده است. به این معنا که بدلیل گسیختگی روابط اجتماعی و جلوگیری از هرگونه همفکری و هم اندیشی افراد جامعه با هم در حوزۀ مدنی؛ حالت "هرکی هرکی و دلزدگی" پدید می آید و آمده است. بعبارت بازهم خردتر یعنی اینکه هیچکس و هیچکس از هیچکس و هیچکس - اعم از حقیقی و حقوقی - تبعیت نمی کند. و هر فردی خودش مرجع خودش است و در هر موضوعی اعم از فردی و خانوادگی و اجتماعی خودش انفرادی تصمیم می گیرد. این پدیده استثنایی هم ندارد. به این معنا که هم ایرانیان داخل و خارج کشور و هم ایرانیان نخبه و توده را بیکسان متأثر کرده و کمترین تفاوتی بین افراد مختلف از جهت "حود مرجع"ی ندارد. ضمن اینکه منظور من مطالعۀ کلی و در سپهر کلان جامعه است و برخی خرده کاری های دورهم جمع شدن های محفلی و دخمه ای و مسجدی در صد نازلی از افراد وابسته بحکومت را مبنای خدشه به این داوری کلان نمی دانم.

3- اما بین توده های ذره ای با نخبگان ذره ای یک تفاوت عمده و مهم وجود دارد به این معنا که اگر توده ها فقط "خود مرجع" هستند و شده اند؛ نخبه ها اما "خود مرجع انگار" هم شده اند و هستند. توضیح می دهم: توده ها خودشان را مرجع خودشان می دانند و انتظار و ادعایی برای صدور فتوا برای دیگری را ندارند. اما نخبه ها نه تنها خودشان را محور عالم سیاست و جماعت و فرهنگ و ... می دانند بلکه مهمتر از آن خودشان را مرجع بغیر از خودشان همۀ دیگران هم می دانند. اگر توده ها گفته یا ناگفته به تشخیص خودشان عمل و رفتار می کنند نخبه ها می گویند همۀ توده ها و نخبگان هم باید از من "خود مرجع انگار" تبعیت کنند تا به سعادت برسند. زیرا که من همانا "رسیده به نسخۀ نهایی فهم و شعور" هستم. در نتیجه شروع می کنند فصل به فصل و موضوع به موضوع فتوا صادر کردن برای توده ها که فلان بکنید و بهمان نکنید. و توده های "خود مرجع" هم نه گوش می کنند و نه عمل بخواست نخبگان "خود مرجع انگار".

4- اینکه چرا اینطور شده است داستان یک تاریخ سی و سه ساله است. اما برای اینکه یک سرنخ بدهم دستتان یک خط فشرده از این تاریخ طولانی را می نویسم. انقلاب اسلامی بدلیل عدم ظرفیت دین و فقه شیعه برای تشکیل حکومت مدرن نتوانست از انقلاب به حکومت عبور کند. از هنگام رهبری آیت الله خامنه ای وضع دوچندان بدتر هم شد. زیرا که خامنه ای همان کمترین ظرفیت های فقه شیعه در سازگاری با مدرنیته را هم تعطیل کرد و بویژه مصر شد و است که حکومت اسلامی یعنی همواره در حال انقلاب کردن و انقلابی ماندن است. سیالیت حکومت انقلابی و عدم ثبات حاکمیتی در جمهوری اسلامی شد یکی از مشخصه های همیشگی و دایمی کشور و جامعۀ ما؛ و مردم هم با هر بدبختی بود خودشان را با این "هرروز یک پاسبان حاکم" (یک شهر و چهل قلندر) سازگار می کردند و به انتظار گشایش "یا حکومت مدرن یا اتمام دنیا و فرج امام زمان" هلک و هلکی می کردند. احمدی نژاد که آمد دولت نهم خوب بود و حاکی ازاینکه روحانیان افسار بلاتکلیفی ایدئولوژی خود را بسته اند به گردن خر پوپولیسم احمدی نژادی تا او بتواند یک نیمچه حکومتی تشکیل بدهد؛ و چنین شد. آدرس دقیق آن را در جلوه های خیابانی ماندگار قبل از انتخابات 88 نشان می دهم. حکومت برای اولین بار ترس از مردم را کمی فراموش کرد و بدون ترس عمده از تبدیل شدن این جشن های خیابانی به اعتراضات خشن سیاسی تجربه ای گذرا از حکومت شدن انقلاب (اعتماد بنفس حاکمان) را تجربه کرد.

5- اما اتفاقات بعد از انتخابات 88 به این پروسۀ ضعیف "عبور از انقلاب به حکومت" پایان داد و این بار هراسناک تر از همۀ سی سال قبل از آن ترس از فروپاشی بجان حاکمان افتاد. و انقلاب نه تنها حکومت نشد بلکه وضع نیمه سیال همۀ سی سالۀ قبل از آن هم از بین رفت و جامعه کمترین ثبات سیاسی ممکن را هم از دست داد. ابتدا خامنه ای با قلدری به میدان آمد و خواست نشان بدهد که اتفاق مهمی نیفتاده و همۀ سرنخ ها دستش است و خواهد توانست جامعه را به وضع سیال "نه حکومت نه انقلاب" همۀ سال های قبل از 88 برگرداند. اما نتوانست. نه تنها نتوانست بلکه در نیمه راه -تابستان 89 ببعد - متوجه شد که تشتت و تفرقۀ داخل جامعه باشدت به مرکزیت حاکمیت هم پمپاژ شده است. خامنه ای بازهم بروی خودش نیاورد و گمان کرد که با نشان دادن چهرۀ کریه تر و خون ریزتر از خودش جامعه را آرام و شرکای حکومت را منقاد خواهد کرد. تا اینکه اختلاف احمدی نژاد با خامنه ای در ابتدای سال 90 این رؤیا را بکلی نابود و اختلاف های بنیادین داخل اصولگرایان را تشدید و تثبیت کرد؛ که کماکان ادامه دارد؛ و پایانی نخواهد داشت جز در نابودی خامنه ای! یا نابودی سیاسی به ابتکار داخلی و یا نابودی جسمانی هم به جنگ خارجی!

6- این ها را گفتم که بگویم تودۀ مردم "خود مرجع" شدۀ ایران فقط خودش می داند که چه کنش و واکنشی خواهد داشت در انتخابات پیش رو. و نه هیچ نخبه و توده ای دیگر. او نه تنها به توصیه و فرمایش و فتوای هیچکس گوش نخواهد کرد بلکه حتی به توصیه و فتوای خودش هم گوش نمی کند خیلی از مواقع. ایرانی امروز گیرافتاده در بلاتکلیفی مطلق و زندگی الابختکی نه حتی روزمره که ساعت مره تصمیم می گیرد و عمل می کند. تا جائیکه ممکن است یکی بگوید در انتخابات شرکت نمی کند ولی شرکت کند و دیگری برعکس. حتی می خواهم تا اینجا ریز بشوم که ادعا کنم بسیاری صبح روز رأی گیری تصمیم بعدم مشارکت دارند ولی عصر می روند رأی می دهند یا کس دیگری صبح رفته رأی داده و عصر اظهار پشیمانی می کند. و باز هم ریز تر می شود اینکه بقول ادبیات تهرونی "طرف در چه مودی باشد" در لحظۀ تصمیم. یک خبر شخصی خوب و آرام بخش مخالفی را به موافق و یک عدم موفقیت و ناراحتی شخصی یا خانوادگی و لحظه ای موافقی را مخالف می کند.

7-  لذا هیچکس نمی تواند حدس بزند که در روز 12 اسفند چه اتفاقی خواهد افتاد و بهتر است کسی هم خودش را سبک نکند و مردم گرفتار را بحال خودشان راحت بگذارند. بنظر می رسد بهترین شناخت و موضع گیری را اصلاح طلبان مذهبی دارند و گرفته اند. آنان موضع نه تحریم و نه شرکت فعال را انتخاب کرده اند که در پایان عصر جمعه 12 اسفند بتوانند دور تیری را که رأی یا عدم رأی مردم به هدف زده است خیط بکشند و بگویند که ما درست زده ایم به هدف. و سخن آخر اینکه: بنظر من جامعه ای با مشخصاتی که من می شناسم و تلگرافی برخی خطوطش را گفتم به مرحلۀ "چکار کنیم" و "چکار کند" نرسیده است. و سؤالی نکرده است و نمی کند از من و تو وسه دیگر پروفسور خودخواندۀ سیاست. بویژه اینکه ما در همین سؤال "چکار کنیم" هم صادق و پایدار نیستیم بلکه بمحض اینکه می گوییم بیایید ببینیم چکار کنیم بلافاصله هم اضافه می کنیم که "تو تحریم کن". یا "تو مشارکت کن" - مثال قابل تعمیم به همۀ مناسبات نخبگان و تودگان هم است -. در حالی که بهترین راه حل برای جامعۀ فروپاشیدۀ ما این است که هر کسی بگوید "خودش چکار می کند". اگر هر کسی در اندازه های علاقه و توان و تشخیصش "یک کاری"(هرکاری) بکند و مرتب هم "زِر" - بویژه از نوع دستوری و نگاه از بالا - نزند که "دیگران چکار بکنند" می شود امید وار بود که این تواضع احترام بهمدیگر مجدداً نوعی همدلی بوجود بیاورد و آهسته آهسته برخی حرف حساب برخی دیگر را گوش کنند. یا...هو

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

خانوادۀ باز و دشمنانش! نگاهی متفاوت به پسران خامنه ای. شکافتن یک عفونت!

پسران رهبر انقلاب
ازراست به چپ: میثم، مصطفی،- مجتهدی - سید مجتبی، سید مسعود.


1- من که امروز وبلاگ می نویسم برای شما و انتظار دارم که همۀ دنیا کار و زندگی شان را ول کنند و بیایند اولاً وبلاگ مرا بخوانند و تحلیل و تفسیر و روشنفکری یاد بگیرند؛ و مرا چون برگ زر پاس بدارند و با انگشت سبابه - ونه شصت چه بفارسی و چه به انگلیسی - نشان بدهند؛ یکروزه و یک شبه به این مقام شامخ نرسیده ام، بلکه قبل از این هم باندازۀ کافی متوهم بوده ام. مثل زمانی که برمی داشتم نامه های خط خطی می نوشتم برای اصلاح طلب ها و می دادم به روزنامه هایشان و مطمئن بودم که  عالیترین جلسات سیاسی و حزبی و مطبوعاتی و ... خودشان را تشکیل می دهند فقط برای تجزیه و تحلیل نظرات یک خطی من و راه خودشان را پیدا می کنند. از جمله کسانی که در این اظهار فضل های مهوع آن موقع من زیاد از او نام می بردم عباس عبدی نازنین بود. علتش هم این بود که هم استخوان درشت بود و هم رادیکالتر بود و هم شفاف تر و هم جسورتر. القصه اینکه عباس عبدی یکی از سرسخت ترین منتقدان مخالف سیاست های اقتصادی هاشمی بود در روزنامۀ سلام، و من یکبار برای نوروز نوشتم که به عبدی بگویید اتفاقاً اگر هم سیاست های سیاسی هاشمی قابل نقد بود که بود؛ سیاست های اقتصادی او در بخش آزاد سازی اقتصادی درست ترین بود.

2- من هم جزو آن دسته مردمانی ام که معتقد "با احتیاط" هستم که اگر اتحاد حسود روشنفکران و فقیران علیه ثروتمندان نبود، دنیا احتمالاً جهان بهتر و طبیعی تر و صلح آمیزتری بود از اینکه در حال حاضر است. چه معتقدم که روشنفکران با حسادت اعتباری خود و فقیران با حسادت ذاتی خویش نسبت به ثروتمندان؛ در اتحادی نامقدس آدرس های عوضی زیادی تولید و عرضه کرده اند بجهان تحت عنوان عدالت و عدالت اجتماعی. و در همین بستر هم بوده که بیشتر جنگ ها و انقلاب ها و شورش ها شکل گرفته و باعث کشتارهای زیادی شده اند. اما چرا روشنفکران حسادت می ورزند نسبت به سرمایه داران و ثروتمندان. برای اینکه روشنفکران خودشان را مرکز عالم هستی و اشرف اشرف مخلوقات می دانند و تاب نمی آورند که ثروتمندان و کار آفرینان از آنان مرفه تر و داراتر باشند. لذا با هنر و سواد و ذوق و استعداد خود انواع و اقسام محصولات فکری را تولید می کنند و به فقیران آدرس می دهند که اگر شما فقیرید علتش دزدی و چپاول و بی رحمی ثروتمندان است و نه الزاماً مشکل تنبلی و کم استعدادی و بهانه گیری خودتان. مثلاً فکر می کنم که اگر نویسنده ای مثل خانم "هریت بیچر استو" نبود تا کلبۀ عمو تام را بنویسد و روابط ظالمانۀ سفید پوستان و سیاه پوستان امریکا را شرح کشاف دهد خیلی از اتفاقات بد نمی افتاد. در حالیکه نگاهی به روابط برده های سیاه  و اربابان سفید پوست نشان می دهد که ظلم ارباب به برده چیزی فراتر از یک به هزار نبوده است. زیرا که ثروتمندان برعکس روشنفکران آدم های خیلی خسیسی نیستند تا جائیکه همین امروز هم از دست یک روشنفکر آب هم برای نزدیک ترین رفیقش چکه نمی کند ولی ثروتمندان زیادی هستند که کارهای زیاد عام المنفعه انجام می دهند. بگذریم این هم یک نظریه است زیاد جدی نگیرید با تطبیق صد در صد. می خواهم بگویم که این نگاه هیستریک روشنفکران علیه ثروتمندان خیلی هم نگاه "در راه خدا"یی نیست.

3- حالا چرا دلقک وقت شکار سیاست رفته سراغ حماقت! راستش به یکی از آرزوهای محالم رسیدم و امروز عکسی دیدم از چهارنفر آقازادۀ جناب جنت مکان حضرت مستطاب آقای سید علی خامنه ای. که در خدمت عالمی دیگر بنام مجتهدی نشسته بودند سه روحانی و کوچکترین آقا مسعود غیر آخوند - عکس را بعد از نوشتن متن آوردم و حوصلۀ بازنویسی نداشتم. ازترس شما بود. ها! - و بلافاصله یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو، و دیزالو کردم به خانواده و آقازاده های رفسنجانی. و چرا نه حتی خانواده و فرزندان خمینی. و با کمال تعجب دیدم که در بین مردان جمهوری اسلامی خانوادۀ بستۀ آیت الله خامنه ای یک نمونۀ منحصر بفرد است. و فاجعه را آنجایی یافتم که در همۀ خاطرات دور ونزدیکم و دیده ها و شنیده هایم که مراجعه کردم نتوانستم حتی یک مورد - تأکید می کنم به حتی یک مورد - که روشنفکری ایرانی از زاویۀ "حانوادۀ بسته و خانوادۀ باز" - بدل از جامعۀ باز و دشمنانش کارل پوپر - بموضوع مشکلات کشور تحت هدایت دیکتاتور کبیر خامنه ای پرداخته باشد. و بر عکس هر چه یافتم تحسین و تمجید و پاکدستی و زی طلبگی و "آیت الله اجازه نداده فرزندانش وارد مناسبات سیاسی و اقتصادی و پست و مقام  بشوند" بود و دیگر هیچ. خب بدیهی است که وقتی روشنفکر آلا مد ما مغزی چنین گنجشکی دارد در قضاوت و داوری سنتی؛ می خواهیم آن حزب اللهی شش کلاس سواد مانده در مناسبات عهد عتیق، خامنه ای را بجای خدا نپرستد؟

4- و در سوی دیگر نگاهی کردم برفتارمان با خانوادۀ باز و مدرن تر و بروز هاشمی رفسنجانی. و دیدم که حتی همین نیک آهنگ کوثر خودمان بیشتر از طائب در ایران و بوذری در کانادا دنبال مهدی هاشمی می گردد برای زدنش بزمین گرم آقازاده های دزد و نتیجه گرفتن برای پدر سرمایه دار باغ های پسته و چاه های عربستان و های وی های کانادا. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. در حالیکه اگر هم چنان باشد که ثابت نشده مستند؛ آیا این مهم نیست که هاشمی خانواده اش را مثل بردگان تربیت نکرده است؛ یا آنان را مخیر کرده است در انتخاب راهشان بعنوان انسان های مستقل و صاحب اراده و شأن؛ چه  بد رفتار و دزد، یا خوش رفتار و خادم مثل هر خانوادۀ دیگری در جهان مدرن! اینکه در جهان سوم همۀ پسران از رانت پدران استفاده می کنند دلیلی نمی تواند باشد بر اینکه ما اصل را که باز بودن خانواده است ول کنیم و صبح تا شام توی بوق کنیم که خامنه ای بهترین است چون تا کنون به یک نفر از خانواده اش اجازه نداده عکسی و حرفی و اظهار وجودی منتشر کند. لذا آمدم به این بهانه بگویم که پست هیجان انگیزی خواهم نوشت از انتخابات و اصلاً نگران رأی توده های نا آگاه نباشیم و اگر واقعاً کاری از دستمان بر می آید یک فکری بکنیم به این سرنایی که سروته گرفته ایم و هی فوت می کنیم از سرگشادش. معلوم است که تا قیام قیامت هم صدایش در نخواهد آمد. یا...هو

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

رفسنجانی به صحنۀ نهایی مقابله با خامنه ای رسیده است! آیا؟

Gentleman with a Lion Paw


1- دیروز پس از شکست مذاکرات تهران بدون اینکه بر مبنای عرف دیپلماسی اظهار نظر رسمی طرفین منتشر شود مواجه شدیم با سخنرانی آیت الله خامنه ای برای کارکنان سایت نطنز. البته هیئت پنج نفرۀ آژانس بین المللی انرژی هسته ای اعزامی به تهران در فرودگاه وین مصاحبه کردند و شکست مذاکرات و بازگشت دست خالی از تهران را اعلام کردند، اما در کمال شگفتی تا این ساعت که 48 ساعت از ترک تهران توسط تیم آژانس گذشته کوچکترین اظهار نظر رسمی دولت ایران چه از سوی جلیلی مسئول ارشد پروندۀ هسته ای ایران و چه از جانب صالحی بعنوان وزیر خارجه و مسئول رسمی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران نشده است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که سخنان آیت الله خامنه ای موضع رسمی دیپلماسی ایرانی هم بود و محتمل است که این موضوع مربوط به اختلاف نظرهای شدید در بین حاکمیت ایران (حکومت خامنه ای و دولت احمدی نژاد) بر سر چگونه پیش بردن مذاکرات با غرب هم باشد. بویژه به آنجایی توجه کنیم که قبل از این سفر؛ صالحی از سازوکاری حرف زده بود که ضامن نتیجۀ "برد - برد" خواهد بود و حتی از قریب الوقوع بودن ازسر گیری مذاکرات منجمد شده با کشورهای 1+5 در استانبول صحبت کرده بود. و بدیهی است که با شکست مذاکرات میدانی - حقوقی تهران بعید خواهد بود که مذاکرات سیاسی در سطوح بالاتر شروع شود.

2- اما گذشته از اینکه آیت الله خامنه ای برای اولین بار خودش مستقیماً سخنگویی پروژۀ هسته ایش در برابر غرب را یعهده گرفته است خود جلسۀ ملاقات و حواشی آن هم واجد نکات برجسته ای بود که بطور فهرست وار و مختصر اشاره می کنم.

الف- مهمترین نکته ای که بنظر می رسد باعث ترتیب این ملاقات شده بود؛ مسئله دار شدن کارکنان پروژۀ هسته ای بوده است و خامنه ای تلاش داشته است که واگرایی ذهنی کارکنان را ترمیم و به همگرایی برساند. این را از این جهت مطمئنم که اولاً کارکنان بخش انرژی هسته ای جزو بدنۀ تکنوکراسی و دانشگاهی جامعۀ ایران است و نمی شود در حالی که خامنه ای و سیاستش با پائین ترین سطح مقبولیت و مشروعیت در همۀ سطوح علمی و دانشگاهی مواجه است، یکباره در بلوک خاصی از این جامعۀ دانشگاهی (در اینجا کارکنان بخش هسته ای) با پدیدۀ معکوسی مواجه بوده و دارای مشروعیت و مقبولیت کامل یا نزدیک به کامل باشد. این موضوع از این جهت هم تقویت می شود که کارکنان پروژۀ هسته ای حتی تا سطح دربان و آبدارچی هم باید تحصیلاتی در حد "فهم اهمیت و خطر صنعت هسته ای" داشته باشند. بعبارت دیگر دربان یک سایت هسته ای هم نمی تواند کارگر و کارمند ساده ای مثل دربان فلان کارخانه یا اداره باشد. و پرواضح است که مشروعیت رژیم در نزد و با معیار "میزان تحصیلات افراد" تناسبی معکوس دارد. و هرچقدر سواد فرد بیشتر باشد همانقدر واگرایی اش از سیاست های خامنه ای هم بیشتر است.

ب- اماره های بسیار دیگری را هم می توان بر این نگرانی از واگرایی کارکنان برشمرد از جمله توجیه نبودن نسبت به اهداف اصلی رژیم از توسعۀ صنعت هسته ای، کش و قوس های بلاتکلیف و روزمرۀ مذاکرات خسته کننده و فرسایشی ده سالۀ رژیم با جهان غرب و دستور کار مشخص نداشتن برای "خواستن یا نخواستن و تا کجا"ی رژیم از شل کن سفت کن های متنوع و حتی متضاد هر کدام از مسئولان سیاسی اعم از تیم رهبر و تیم دولت در مورد این پروژه، ترس کارکنان از ترورهایی که انجام پذیرفته و مشخص شده است که حکومت ارزش چندانی هم برای جان کارکنان قائل نیست و نمونه اش را در پائین بودن کمی و کیفی اقدامات حفاظتی از افراد ترور شده دیده اند، و بویژه بعد از لو رفتن پروژه های تروریسم رژیم بر علیه مأموران اسرائیلی و آن مضحکه ای که در تایلند راه افتاد؛ کارکنان از این بیم دارند که اسرائیل نیز اقدامات تروریستی اش را تشدید کند و آنان قربانیان بعدی ترورهای دقیق و موفق اسرائیل بشوند. و دلایلی بازهم بیشتر که برای جلوگیری از تطویل کلام بهمین موارد بسنده می کنم. اما این قرینۀ بسیار مهم و مکمل را با تأکید می گویم که خامنه ای در همان جلسۀ ملاقات دستور تهیۀ طوماری را هم داده است در اعلام وفاداری کارکنان هسته ای بخودش. و متن این طومار و زمان و مکان تهیۀ آن یک "کلیشۀ تابلو و شناخته شده است" برای اینکه می خواستند این پیام را مخابره کنند که دست اندرکاران پروژه فدایی رهبر هستند.

پ- از این هدف اصلی و ترس آلود خامنه ای که بگذریم؛ سخنان خامنه ای در این جمع چیز تازه ای نداشته است و رجز خوانی همیشگی بوده برای مصرف داخلی با نیم نگاهی به ساختن "همبستگی ملی ضد غرب" برای بازسازی روحیۀ متزلزل حزب اللهی ها و بالا بردن مشارکت در انتخابات مجلس نهم. اما در حوزۀ انتظارات خارجی علاوه بر هدف رادیکال تر کردن صحنۀ سیاسی بر علیه ایران از سوی جامعۀ جهانی - با این برداشت که تهدید بیشتر خارجی همبستگی بیشتر داخلی از سویی و توجیه امنیتی تر کردن بازهم بیشتر فضای داخلی و سرکوب منتقدان از دیگر سو را فراهم می کند - یک هدف جانبی را هم تعقیب می کرده است. آنجائیکه خامنه ای برای اولین بار و با تصریح بر گناه بودن سلاح هسته ای از دید مذهبی تأکید می کند که بدنبال ساختن بمب اتمی نیست. بنظر می رسد مخاطب اصلی این بخش از حرف خامنه ای علاوه بر مظلوم نمایی ملی در داخل کشور معطوف به بخشی از متفکران غربی از سویی و دین باوران جوامع مدنی جهانی از سوی دیگر است؛ تا آنان بتوانند با استناد به قول مذهبی یک رهبر دینی - و نه لزوماً سیاسی - دولت مردان خودشان در غرب را تحت فشار "صلح آمیز بودن فعالیت های هسته ای ایران" قرار بدهند. این ترفند اگر چه در سیاست گذاران غربی تأثیر مهمی نخواهد داشت؛ لیکن حد اقل فایده اش این خواهد بود که شریعتمداری و دیگر رسانه های خامنه ای خواهند توانست چند فقره گفته و مقاله و تحلیل پیدا بکنند از منابع غربی که اندیشمندان غربی بنفع خامنه ای نوشته اند. و این چند اظهار نظر و مقاله را صرف حقانیت خامنه ای قرار بدهند در نزد خوانندگان و پیروان اریجینال خودشان.

3- طولانی شد و بسیاری از حرف ها ماند اما نمی توانم از تصادف عجیب این سخنان خامنه ای با سخنان مشابهی از هاشمی رفسنجانی در جمع شورای هماهنگی اصلاحات بگذرم. زیرا که این دو سخنرانی از رهبر بالفعل جمهوری اسلامی (خامنه ای) و رهبر بالقوۀ انقلاب اسلامی (رفسنجانی) که در دو سالن بفاصلۀ چند ده متر از یکدیگر بیان شده است خیلی خوب اختلاف دیدگاه های بسرعت در حال شفاف شدن نهایی این دو دوست قدیمی و دشمنان جدید - به اصرار خامنه ای - را برملا کرده است. به این معنی که هر چقدر حرف های خامنه ای عصبانی و هجومی و عجله کنید و دشمن محور و ترس از ریزش هواداران و رادیکال و ایدئولوژیک متحجر بود؛ حرف های رفسنجانی خونسرد و تدافعی و صبور باشید و تعامل با جهان و مردم باور و ترس از شورش هواداران و عرف مذهبی بود. البته در نزد خامنه ای به همۀ کارکنان صنعت هسته ای مشوق های مادی و معنوی! - معنوی مثل چفیۀ آقا - کلان هم داده شده است؛ ولی در نزد رفسنجانی جز تقسیم "درد مشترک" - فعلاً - خبری نبوده است. بگمان من هم نهایتاً موضوع بحران فعلی جمهوری اسلامی جز در رویارویی نهایی خامنه ای و هاشمی سرانجامی داخلی نخواهد یافت. و انشاءالله که زودتر به آن نقطه برسیم. یا...هو

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

هاشمی و خاتمی و... ای همۀ سیرخورده ها و عافیت نشسته ها: صالح نیکبخت را هم دیوانه کردید!

The Siren

The Siren


1- می دانید که بسیار محتاط و حساسم در وارد کردن خدمتگزاران ملت در سیرک؛ و خدای را سپاسگزارم که هر کسی را تا کنون وارد صدقا و صلحا و امنای ملت کرده ام در اینجا؛ چه هنرمند مبارزی باشد مثل نوریزاد و چه اقتصاددان مدیری باشد چون صفایی فراهانی یا فعال بی منتی باشد مثل باقی و یا اصولگرای روراستی باشد مثل مطهری و ... اشتباه نکرده ام و خوشبختانه همه ثابت قدم و اصل جنس در آمده اند در خدمتگزاری بشیوه و توان و محدودۀ اعتقاد و باورهای خویش. و یک نفر که او را هم پارسال در یکی از نوشته هایم ستوده ام و وارد تالار افتخارات سیرک دلقک ایرانی کرده ام؛ حقوقدان و و کیل مبرزی بوده است و است بنام نامی "صالح نیکبخت". می خواهم تا اینجا مطمئن تان کنم در این حساسیت صادق که بگویم حتی غول وکالت و حقوقی مثل بهمن کشاورز را هم هنوز به تالار افتخارات نیاورده ام تا متوجه بشوید که چه وسواسی داشته ام در ناب گزینی حرفه ای. زیرا که صالح نیکبخت بعنوان حقوقدانی که حتی یک سرسوزن شائبۀ سیاست ندارد کار حقوقی اش؛ و حتی دادگستری نادادگستر این حمهوری اسلامی بی عدلیه هم در مقابل صراط مستقیم او سر تعظیم داشته همیشه، و پرونده های وکالت او بیش از همۀ وکلای همسنخ و همطراز و نامی به نتیجه و بنفع مطلومان رأی و حکم گرفته است؛ یک انسان متعادل برجسته و حرفه ایست.

2- امروز اما با امر غریبی روبرو شدم در روزنامۀ شرق - چهارشنبه 3 اسفند- و نوشته ای در اوج درد و فریاد خواندم از قلم این مرد حقوقی خلّص! اما نه یک نوشتۀ صرف حقوقی و با زوایای بی برو برگرد دقیق قانونی. مقالۀ صالح نیکبخت دردانه با تیتر "معلول بی علت" یک طنز بسیار بسیار بسیار تلخ است و سیاه راجع به اینترنت ملی. و اینکه فاجعۀ مضاعف ِ این فاجعه در آنجایی است که هیچکس و هیچکس و هیچکس پاسخگو نیست که این قطع ارتباط دانشمند و کارمند و تاجر و دانشجو و کارگر و بانکدار و پژوهشگر و ... در دسترسی به حداقل ابزار کارشان در و با اینترنت ملی کدام آدم و سازمان و اداره و وزارت و ... است. و اینجا دیگر جای درنگ نیست که گویا یک لوطی و عنترش بنام های خامنه ای و احمدی نژاد جز به دیوانه کردن رسمی همۀ آدم های طراز "فرشته در جای انسان" بسنده نخواهند کرد در این وطن خراب شده. اما هنوز هم تنها صدای خرخر مانندی که از حلقوم سیرخورده هایی مثل هاشمی و دیگر بزرگانی که روزی گمان داشتیم که گوشتمان را هم بخورند استخوان مان را دور نخواهند انداخت شنیده نمی شود؛ که در جمع محدود و تنگ و بی اثری حرف های بی اثر می زنند و چونان پیران به آلزایمر رسیده تکرار خودشان را قرقره می کنند.

3- ای تف به هیکل و صورت و آبروی همۀ شماهایی که با دست و با همراهی و با تأیید و با تمکین و با کرنش و با ترس و با سازش و با نرمش و با انشاءالله گربه است همۀ پتانسیل های سرمایۀ اجتماعی مان را در پشت نام های بیهوده تان اعم از خاتمی و هاشمی و اصلاح طلب و اصولگرا و مرجع و مقلد و روحانی و دانشگاهی و روشنفکر و معتدل و میانه رو و فراجناحی و هزار دوز و کلک مهوع نابود و بی اثر کردید. و حالا هم یا خفه خون گرفته اید مثل دومی (خاتمی) یا فصل بفصل مرثیه می خوانید بر جنازه های جوانان مان مثل دومی (هاشمی رفسنجانی). اگر وجودش را نداشتید بلانسبت گُه خوردید خودتان را انداختید جلو ملت؛ و اگر صلاحیتش را داشتید و دروغ نگفته اید این چه بساطی است راه انداخته اید در نظارۀ ایران بنابودی. همه دارند دیوانه می شوند حتی حقوقدانی به صافی و پاکی و بی سیاسی کاری مُثُل: "صالح نیکبخت". تا کی می خواهید کماکان خفه باشید و هر از گاهی خرخر بکنید از سر ناچاری. بابا چرا نمی فهمید این خامنه ای رسماً دیوانه است با آن عنترش و جز به نابودی ملک و ملت رضایت نخواهند داد. آخر یک کاری بکنید با آن سدی که بستید جلو رود خروشان ملت برای روفتن هرچه پلشتی است! و ملت اخته را کردید توی حلقوم کرکسان لاشخور خامنه ای! این درد را نوشتم تا فردایی که حتماً خواهد آمد مستند باشد فریادم که دلقکی پیر از وطن رانده اتمام حجت کرده بود با همۀ خائنان چه به سکوت و چه به بی عملی! یا...هو

پی نوشت:
 امروز هاشمی رفسنجانی در ملاقات با شورای هماهنگی اصلاحات حرف های خوبی زده در مورد دشمن نتراشیدن و تعامل با دنیا و احترام بخواست مردم و... که حرکت خوبی بوده و جای قدردانی دارد بویژه اینکه یک کنتراست دلپذیری هم داشت این حرف ها با حرف های همزمان خامنه ای در جمع کارکنان نطنز و دشمن دشمنی که می کرد و به همۀ دنیا نیش خون آلود نشان می داد. البته جیغ ما بخاطر حرکت های خیلی بطئی منتقدان است و هجوم های ویرانگر خامنه ای و بیم از دست رفتن فرصت داریم. یا...هو

مأموریت برای سیاستمدار نابغه امیرقطر: به براندازی خامنه ای کمک کن!

Cardsharps


1- درد دارم درد دارم درد دارم ... درد دارم ها! زمانی که در مهر سال 60 از ارتش بیرونم کردند رفتم بازار و توی کار لوازم الکتریکی در ناصر خسرو به کاسبی. زمان کودتای ژنرال اورن بود توی ترکیه و ترک ها تازه داشتند پایه های توسعۀ صنعتی شان را هم می گذاشتند و هم محکم می کردند و خروار خروار کالای بنجل بود که تولید می کردند و می فروختند به ایران که در جنگ بود و پنچر بود و راهی به هیچ دهی نداشت. ترکها با تمرین سیاه مشق های شان در ایران و با بازار ایران بود که کیفیت و تنوع  محصولاتشان را هر روز بهبود بخشیدند و با تورگوت اوزال از دروازۀ توسعه گذشتند. و خدا لعنت کند شاه را که طوری مخمان را زده بود که چه زوری داشت نام آوردن از ترکیه و نوشتن از ترکیه که جلو زده بود از ما حسابی.

2- خب هر گُهی خورده بودیم تاوانش را هم با ده سال جنگ و بیچارگی و تحقیر و آوارگی و کشت و کشتار و ویرانگی پس داده بودیم با امام خمینی تا سال 68. و خدا هزار بار لعنت کند خامنه ای را که 23 سال است نگذاشته یک چکه آب خوش از گلویمان برود پایین که "شما بودید آن گُه را خوردید در سال 57". خب وقتی دستم می لرزید و دلم می پکید برای اسم ترکیه را قبل از ایران نوشتن؛ ببین دیگر چه فاجعه ای بود هنگامی که می گفتند بنویس امارات و دبی و قطر و رأس الخیمه. ای خدا این کشورهای اعشاری را من چگونه بنویسم قبل از عدد اول غیرقابل تقسیم ایران. اما زمانه بی رحم بود و خامنه ای پلشت! تا وادارم کنند با افتخار با اردوغان به حجله بروم باکره؛ تا امروز که زیر تیر چراغ برق دوحه بایستم به نیم نگاه آل ثانی در قطر. ای خدا درد دارم درد دارم درد دارم...

3- همۀ دنیا و همۀ دنیا از ایران بعد از انقلاب بهره مند شدند کم و زیاد. اما آن دوکشور همسایه ای که تا خرخره از ما سیر خوردند دو کشور ترکیه بود و قطر. ترکیه برای تست و توسعۀ صنعتش و قطر برای اسخراج و ربایش گازهای مشترک. امروز اما نفرت شاه پمپاژکرده ام در درجۀ سروانی به عشق یک سیاستمدار برجستۀ مسلمان تبدیل شده بنام "اردوغان"؛ و تحقیر شاهانه ام نسبت به قطر اعشاری جابجا شده با احترامی تمام قد برای سیاست پیشه ای نابغه بنام "آل ثانی". بی خود نیست که افسر الگوی نیروی هوایی و فرمانده نامی دانشکدۀ خلبانی دلقک ایران شده در درجۀ ژنرالی! درد دارم درد دارم درد دارم ... درد.

4- کیهان شریعتمداری امشب خبر خوبی داده و صحیح که امریکا افسار خامنه ای را سپرده به امیر قطر همان که گفتم اسمش است "آل ثانی". و گفته که: "تو که می توانی کشور یک وجبیت را بکنی مرکز دیپلماسی خاورمیانه؛ با آن روابط گسترده ات با همه و همه و از جمله اسرائیل؛ یا با آن مهرۀ ماری که داری و یک شهر بجای یک کشور را برنده بکنی در گرفتن میزبانی جام جهانی فوتبال 2022 در حضور ابر قدرتی بوسعت روسیه؛ و همینطور است در راه اندازی شبکه ای جهانی مثل الجزیره همدوش و جلوتر از سی ان ان و فاکس نیوز؛ یا آن لابی هایی که می کنی در آوردن و بردن همۀ حکام کشورهای عربی در شلوغی های بهار عربی؛ یا نشان به آن نشانی که تصمیم گرفته ای اسد را سرنگون کنی با هدایت رهبران اتحادیۀ عربی؛ یا همین چندروز پیش را بگو که بعقل جن هم نمی رسید در مسخ کردن حماس در دستان عباس؛ ولی تو کردی و... بدان و آگاه باش که باید یک فکر عاجلی هم بکنی برای این خامنه ای.

5- امیر نابغۀ قطر منافع زیادی دارد در پایداری جمهوری اسلامی خامنه ای. لااقل تا دوشیدن آخرین قطره های گاز میادین مشترک به چنین رهبر خائنی در ایران نهایت احترام را خواهد گذاشت بر سیاق منافع میهنش. اما کار ایران ما تا آنجا زار شده در دستان این آخوند خونریز بی مایه که گویا امیر قطر هم دلش سوخته بحال دنیا و غرب که پذیرفته کار این یکی را هم بسازد. این خبر کیهان که قطعاً درست است یک فرصت دوباره هم فراهم می کند برای احمدی نژاد اگر هنوز هم نیمچه جانی داشته باشد برای خیانت به ارباب خامنه ای. زیرا که امیر قطر اتوریتۀ خوبی دارد روی احمدی نژاد و می تواند او را کمک کند که تا دیر نشده حساب خامنه ای را برسد. خبرکیهان می گوید که امیر قطر ابتدا باید سرشاخه های خامنه ای را بزند در منطقه. حماس که کارش تمام است و امیر دارد روی حزب الله و نصرالله کار می کند. اگر سرخر نصرالله را هم کج کند و همزمان اسد هم نباشد و یا چنان باشد که یکی باشد با نبودنش؛ آنوقت می تواند خامنه ای تنها در منطقه را هم به دم اسب ببندد در ریگزارهای قطر تا عربستان. من اما می گویم امیر قطر که می تواند از یک قطعه خاک میکروسکوپی چنین عظمتی از اعتبار و چنان حشمتی از دیپلماسی فعال استحصال کند؛ قدرت مؤثری هم خواهد بود در کمک بغرب برای روفتن خامنه ای. درد دارم درد دارم و ... اما سیاست درد را نمی شناسد و احساس را. پس باید تسلیم واقعیت شد و به یاری امیر خوش آمد گفت برای نجات ایران از نکبت خامنه ای! یا...هو

جنگ مصباح و مهدوی کنی و گسترش تفرقه در چماقداران! و التماس حسین شریعتمداری

Woman Holding a Balance


 تدارک آخرین مهمات جنگ کبیر امروز هم ادامه داشت. هرچند که درنگاه ساده به میدان نبرد اصولگرایان غرشی خفیف هم پیدا نبود و همه مشغول جمع آوری مهمات نهایی بودند برای پس فردا که جنگ رسمیت خواهد یافت و حمله های مرگبار شروع خواهد شد؛ اما در نگاه نازک بین صحنه خیلی هم خالی نبود از زد و خوردهای اساسی. نگاهی دارم به مهمترین صحنه های نبرد امروز:

1- جبهۀ مصباح یزدی با انتشار دومین بولتن خود بر علیه جبهۀ مهدوی کنی؛ دوباره مستقیماً مهدوی کنی را نشانه رفته  و هتاکی و لیچار را از حد گذرانده است. این را از واکنش وسیع و تند جبهۀ متحد مهدوی کنی می توان بیقین رسید. زیرا که هم خود مهدوی کنی بشدت ناراحت شده و عکس العمل نشان داده در قالب دفاع از روحانیت و نصیحت بوحدت؛ و هم معاون سیاسی جامعۀ روحانیت مبارزآخوند نواب و هم عضو مجلس خبرگان آخوند کازرونی. اما این تنها واکنش جبهۀ متحد نبوده است به جبهۀ قاتل حسینیان؛ بلکه آنان از حکم قطعی شدۀ 8 ماه زندان و 50 ضربه شلاق برای "سعید تاجیک" رونمایی کرده اند بجرم اهانت بدختر هاشمی رفسنجانی. با این پیام آشکار به خامنه ای که:

"اگر جلو مریدان اراذل و اوباشت در جبهۀ مصباح را نگیری و ما همینطور عقب رانده شویم مستمر؛ بترس از آن روزی که اینقدر عفب برویم که بیفتیم توی دامن هاشمی رفسنجانی و از او استمداد کنیم برای زدن پایه های رهبری هم اینک هم باندازۀ کافی نامشروع و غیرقانون اساسی ات که باید خود بخود عزل باشی از جهت نداشتن عدالت و تدبیر؛ و تو (خامنه ای) خیلی خوب می دانی که براحتی حذف ما رقیب هاشمی نخواهی شد با آن عقبۀ نخبگانی".

2- در سوی سوم اما گماشتۀ رسانه ای خامنه ای حسین شریعتمداری بوده که وارد معرکه شده است، و سرمقالۀ امروز کیهان را اختصاص داده به این دعوای اساسی از منظر میانجیگری. چیزی که در وحلۀ اول مهم است در مورد مقالۀ شریعتمداری؛ این است که او بعد از یکسال و نیم که هیچگاه دو سرمقالۀ کیهان در سه روز متوالی را خودش ننوشته این بار احساس خطر بزرگ کرده و عهد شکسته و در حالیکه مقالۀ روز یکشنبۀ کیهان را هم خودش نوشته بود با همین مضمون با تیتر "سرگردنه کشتی نگیرید" امروز هم با تیتر "تا چه قبول افتد و...!؟" سرمقاله نوشته و در آنجا با هزم و احتیاط و تواضع ساختگی مسنتقیماً مصباح و مهدوی را مقصر دانسته و از آنان خواسته است که دهانه بزنند به همفکران شان و دو لیست را یک لیست بکنند. اما آنچه که در سرمقاله های شریعتمداری مهم است و خوش آیند؛ اطلاعات ترساننده ایست که او دارد از بدنۀ چماقداران جناح راست؛ و طی نوشته اش بصراحت اعتراف می کند که این رویارویی مهدوی و مصباح؛ حزب اللهی های چماقدار را منفعل کرده است و چه بسا دیگر آمادۀ فرمانبرداری نباشند روز واقعه.

3- شریعتمداری صراحتاً اعتراف می کند که منظورش از بدنۀ حزب اللهی رأی دهندگان میلیونی! توده ها نیست او می گوید منظورش آن حلقۀ اصلی اتصال جناح راست به مردم است. همان هایی که باید صحنه ها را برای اصولگرایان مدیریت و مهندسی بکنند. شریعتمداری آدرس های دقیق هم می دهد و می گوید منظورش از ترک خوردن وحدت حزب اللهی ها همان چماقدارانی هستند که فتنۀ 88 را از کف خیابان ها جمع کردند و آن عاشورای خونین را مدیریت کردند و نهایتاً با مهندسی تظاهرات 9 دی خیال آقا و الیگارشی راست را آسوده ساختند. برادر حسین می گوید این عناصر هستند که مسئله دار شده اند و تکه پاره و نمی دانند باید از چه کسی حمایت کنند و چه کسی را از صحنه بروبند و چرا؟

4- البته که جای کمترین نگرانی نیست و کسی پیشنهاد شریعتمداری را جدی نخواهد گرفت. زیرا روز روزش که لیست ها بسته نشده بود و پوسترها چاپ نشده بود و مواد تبلیغی کامل نشده بود این دو جبهه نتوانستند بوحدت برسند؛ و بعد از انتشار لیست هم کسی حاضر به تمکین نشد. نمونه اش لیست های غفوری فرد و محسن رضایی و شهاب الدین صدر و علی مطهری و ... که فهرست های جداگانه دادند و وارد کارزار شدند. آنوقت چطور می شود یکهفته مانده به روز رأی گیری سی نفر مدعی از دو لیست را حذف کنند و حذف شده ها هم تمکین کنند و باقی ماجرا! لذا توصیۀ التماسی شریعتمداری کمترین امکان توجه دو آخوند بلند پایه را ندارد و بتبع این سونامی، ترکاندن بسیجی ها و چماقداران حزب اللهی ادامه خواهد یافت. و نه تنها تا قبل از انتخابات که مهمتر بعد از انتخابات است که شدید تر بجان همدیگر خواهند افتاد و تنور پختن نان ملت (کناررفتن خامنه ای) را گرم و داغ خواهند نمود انشاءالله. و یک یاد آوری برای برادر حسین که گویا با همۀ تخصص های همگانی که دارد در تخصص آخوند شناسی تک ماده قبول شده است. زیرا به این نکتۀ بدیهی اشراف نداشته است که شترها کینۀ معروف خودشان را از کینۀ آخوند های ارشد نسبت بهم گرته برداری کرده اند. یا...هو

۱۳۹۰ اسفند ۲, سه‌شنبه

امیرعلی و نازنین زهرا سند حقانیت ما! با تبریک ویژه به رضا پهلوی!

Wedding dress of Princess Margaret


1- من می گویم نه از پروین احمدی نژاد 50 ساله "فاطمه اره" در می اید و نه از خسرو و فرهاد و کامران "دانشجو" حاجی بخشی مرحوم. لذا اگر پروین خانم مثل فاطمه اره رفتار کرد و کامران خان دنبال طرح تفکیک جنسیتی دانشگاه بود نباید شک کرد که جفت خواهر برادران مدرن مان دارند نعل وارونه می زنند برای سرکیسه کردن رژیم محمد تقی مصباح یزدی. زیرا که معتقدم اولین تغییرات ذائقۀ فرهنگی جامعۀ ایران در نام های بچه های خانواده ها بروز و ظهور پیدا می کند و پدر مادران پروین و محمود احمدی نژاد و برادران دانشجو که در دهۀ 1330 خورشیدی نام پروین و کامران وفرهاد بر فرزندان خویش نهاده اند نمی توانند همسنخ فکری محمدتقی یا سید علی بوده باشند. نه اینکه نباید و یا تمایل ندارند و از این گزینه های سبک. بلکه نمی توانند به محکمی و قطعیت "محال ممکن" عقلی و علمی و انسان شناختی آن. در این مورد حتی تجربۀ شخصی از رفتار دوگانۀ پدرم در نامگذاری ما خواهران و برادران در ده و شهر دارم که دهاتی هایمان مذهبی و تهرانی هایمان غیر مذهبی نام گرفته ایم.

2- جامعۀ ما و بویژه در سال های اخیر امکان هرگونه نظر سنجی و پژوهش در حوزه های اجتماعی و ذائقه سنجی را بشدت گرفته است. و این موضوع باعث این شده است که همۀ ما اعم از پوزیسیون و اپوزیسیون با اغتنام فرصت و رندی و بر مبنای ذائقۀ شخصی مان "من" خودمان را مساوی با همۀ "مردم" کرده و مدعی مرجع مردم بودن شویم. فرقی هم نمی کند که خامنه ای باشیم و احمدی نژاد که "من حودمان را مساوی ملت ایران" قرار بدهیم یا دلقک پیر و دور افتاده ای چون من! همه و همه در یک چیز اشتراک قطعی داریم و آن "من نمایندۀ همۀ مردم هستم" است. - یک لبخند وسط دعوا: چند روز پیش بالاخره محسن سازگارا این دور باطل را شکسته است و بجای همۀ مردم مخالف رژیم هستند یک در صد قطعی 94/5 در صدی را اعلان کرده از مخالف جمهوری اسلامی بودنشان ولی همین شفاف سازی را هم نیک آهنگ کوثر تاب نیاورده و توی سایتش نوشته که "دروغگو 94/5 درصدت کو؟" و شریعتمداری هم خوشش آمده - دیروز اما در حوزه ای کاملاً نامربوط به امر سیاسی آماری منتشر شده است که نشان می دهد مردم چه سمت و سویی دارد نحوۀ تفکر و نگرش شان به وقایع کشور و حکومت شان. اول بخشی از داده های آماری این گزارش را بخوانید:
 بر اين اساس در ميان 50 نام محبوب سال‌هاي 80 تا 89 هم براي دختران و هم براي پسران، نام فاطمه با 574 هزار و 830 مورد در صدر محبوب‌ترين نام‌هاي اين دهه قرار دارد. همچنين نام نازنين زهرا با رشد قابل توجهي از سال 86 به يك‌باره وارد فهرست 50 نام محبوب سال شد و با سه هزار و 721 مورد نام‌گذاري رتبه 35 آن سال را به خود اختصاص داد، اين نام در سال 87 رتبه 17، در سال 88 رتبه 9 و در سال 89 رتبه شش جدول 50 نام محبوب سال را با 10 هزار و 777 بار كسب كرد. البته در اين 10سال نام‌هاي سارينا و هستي در هيچ سالي به جدول 50 نام محبوب راه نيافتند و نام‌هاي باران و رها هم تنها در سال 89 به اين فهرست وارد شده‌اند و به ترتيب رتبه‌ها 42 و 37 را داشته‌اند. در ميان نام‌هاي پسران نيز بيشترين رشد را نام اميرعلي داشته است، اين نام نوظهور به يك‌باره از سال 82 وارد فهرست نام‌هاي محبوب شد و رتبه 41 را گرفت، پس از آن در سال 83 رتبه 35، سال 84 رتبه 26، سال 85 رتبه 15، سال 86 رتبه 11، سال 87 رتبه 7، سال 88 رتبه 3 و در سال 89 رتبه اول را به خود اختصاص داد. نام محمدرضا نيز در همه 10سال دهه 80 بين رتبه‌هاي هفتم تا دهم اين جدول در نوسان بود و هميشه در ميان محبوب‌ترين نام‌ها قرار گرفته است، نام روح‌الله اما در هيچ يك از اين سال‌ها در فهرست نام‌هاي محبوب سال جايي نداشت.
هرچند که این آمار جای کار سترگ و وسیعی دارد برای بهره برداری های جامعه شناختی - من همین جا از دانشجویان فوق لیسانس و دکترای علوم اجتماعی درخواست می کنم برای انتخاب آن بعنوان پژوهش پایان نامه هایشان - ولی فقط چند مورد بسیار ویژه را برجسته خواهم کرد:

الف- نکتۀ مهم اول سیر صعودی معنا دار اسامی غیرمذهبی است. این مورد البته با چشم غیر مسلح هم در جامعه قایل مشاهده است و این آمار فقط از این جهت که مبتنی بر داده های علمی و اسامی ثبت شده است و قابل انکار و رد از سوی متولیان حکومتی نیست است که برجسته می نماید.

ب- نکتۀ دوم افول بسیار شدید اسامی اسلام سیاسی چه تاریخی مثل میثم و عمار و سلمان و ابوذر و ... است و چه مصداق انقلاب اسلامی و رهبران آن بویژه نام "روح الله". البته افت محبوبیت اسامی تاریخی مذهب ِ فرهنگی معروف مثل محمد و علی و فاطمه و زهرا بشدت اسامی با بار انقلابی نبوده ولی افت آن ها هم محسوس است. این از این جهت مهم است که انتخاب این نام ها جنبۀ عرفی دارد و نه جنبۀ سیاسی و همراهی با حکومت. و اتفاقاً افت محسوس آن هاست که دلیلی جز نارضایتی مؤمنان جامعه از عملکرد سیاسی حاکمان ندارد. بعبارت دیگر جامعۀ مؤمنان با پرهیز از انتخاب نام های مذهب عرفی خودشان می خواهند خودشان را از بهره برداری اسلام سیاسی رژیم مبرا نشان داده و رفع اتهام کنند.

پ- نکتۀ سوم که جای تبریکش به رضا پهلوی هم دارد رشد استثنایی "محمدرضا" در بین اسامی ترکیبی مذهبی با نام امام رضا مثل علیرضا و غلامرضا و حمید رضا و محمود رضا و ... حتی خود "رضا" است. و این نشان می دهد که جامعه نام "محمدرضا" را که یاد آور نام شاه سابق ایران هم است را هم دوست دارند و هم آنرا نوعی اعلام برائت از حکومت فعلی انتخاب می کنند. نگاهی به دهۀ اول انقلاب در فروانی و قلت معکوس نام "روح الله" و سایر اسامی اسلام انقلابی در تقابل با نام "محمدرضا" پیام های آشکارتری را از همراهی یا عدم همراهی ایرانیان با حکومت را بهتر نمایان می کند؛ و نوعی پایگاه بالقوه داشتن رژیم ساقط شده در ایران.

ت- اما این همۀ ماجرا نیست. بلکه شاهکار این آمار در دو نام "نازنین زهرا" و "امیرعلی" است. این دونام دخترانه و پسرانه خودش می تواند جای یک پژوهش در حد یک کتاب قطور باشد از همۀ زوایا. چه از بعد ابتکاری بودنش؛ چه از بعد "خصوصیات یک جامعۀ دوزیست"؛ چه از بعد صیانت نفس و کسب منفعتش؛ چه از بعد دور اندیشی مدرن پدران و مادران در فهم گسل های نسلی و تلاش برای مخیر کردن فرزندان به انتخاب یکی از دو نام ثبت شده در شناسنامه شان پس از رسیدن بسن بلوغ و ... چه از منظر روانشناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی و رفتار شناسی و غیره.

ت1- واقعیت امر این است که دیدن این دو اسم در صدر اسامی انتخابی ایرانیان برای خود من ابتدا غافلگیرکننده و بهت آور و سپس همراه با حیرت و تحسین بر انگیز بود. درست است که نام پسرانۀ "امیرعلی" خیلی غریبه نبود با گوشم، اما نام دخترانۀ "نازنین زهرا" را اولین بار بود که می شنیدم. پدران و مادرانی که مجبور از زندگی در یک جامعه و فرهنگ دوزیست هستند ابتکار منحصر بفردی را بکار برده اند تا با نامیدن فرزندان شان به یک نام ترکیبی مدرن و مذهبی اولاً قدرت مانور زیستی خودشان و فرزندشان را بالا ببرند؛ و هرجا لازم شد یک جزء از نام را برجسته کنند. و هم فرزندشان را دچار این خسران نکنند که مجبور باشد در جامعۀ مدنی مدرن و حکومت پیشامدرن امروز و جامعه و حکومت مدرن فردا گرفتار نام مذهبی یا مدرنش باشد و کاری هم از دستش برنیاید برای تعویض یا تغییر آن. درست است که خیلی از ایرانیان دارای دو نام شناسنامه ای و بین خانوادگی هستند هم اکنون هم؛ اما ثبت هر دو نام در شناسنامه اولاً بار زهر تمسخر بی ثباتی شخصیت شان از سوی گروه همسالان را می زداید و ثانیاً به حکومت این پالس را منتقل می کند که من بفرهنگ و نوع رفتار مذهبی تو اعتراض دارم و با افزودن امیر و نازنین به اول نام های مذهب عرفی ام که ناجوانمردانه  مورد بهره برداری تبلیغی و سوء استفادۀ تو قرار دارد؛ خودم را از حکومت و رفتار و ایدئولوژی تو جدا می دانم و می خواهم.

ت2- حالا دیگر ما یک گزارش آماری داریم که ثابت می کند اولاً تعداد مخالفان و منتقدان بیشتر است و ثانیاً مدرن ها در همۀ سال های حاکمیت اسلامی بشدت رشد کمّی و کیفی کرده ایم؛ ثالثاً برعکس تبلیغ حاکمان، فراوانی ما ارتباطی به شمال شهرهای کلان  ندارد چون آمار همراه با هشدار و خطر متولیان حکومت مربوط به گسترۀ ایران اعم از شهر و روستا و شمال و جنوب و فقیر و غنی است؛ و رابعاً این مهمترین فاکتور که این نام ها مربوط به انتخاب قشر مذهبی و سنتی جامعه است و نه مدرن ها؛ چون همانطور که گزارش هم نشان می دهد جامعۀ از سنت عبور کرده نام های ایرانی تنها و بدون پیشوند و پسوند مذهبی را انتخاب می کنند. یا...هو