ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

علی خامنه ای در راه فیدل کاسترو: نیمی بلاهت فلسفی؛ نیمی رذالت سیاسی. از خدابیامرزی تا گوربگور شدگی!

Image result for fidel castro

1- دوستی از من درخواست تحلیل مرگ فیدل کسترو رهبر انقلاب مارکسیستی کوبا را پرسیده است. من اما چه تفسیری می توانم بنویسم در مورد مردی که اینقدر نمرد که که کوبا را قبل از مرگش کشت! و امروز دیگر چه بهره ای دارد مرگش برای میلیون ها کوبایی که برای چند نسل آواره شدند و فروپاشیدند و هنوز که هنوز است زخم های کهنۀ هویت باختگی ملی خویش را پیدا نکرده اند. و آن اکثریتی که ماندند و در همان وطن اشغال شده از سوی فرمانده کاسترو زخم تشک های وحشتناک گرفتند و با چشمان حسرت بارشان عقب ماندگی کشورشان را شهادت دادند.

2- بنظر من فیدل کاسترو که 50 سال بطور مستقیم و 8 سال هم بطور غیرمستقیم - از طریق بردارش - کوبا را رهبری انقلابی کرد؛ دارای دو کارنامه است. از زمان رهبری پیروز انقلاب کوبا علیه باتیستا در 1959 میلادی تا اواخر دهۀ 1980 میلادی قابل تبرئه - با احتیاط - و خدابیامرز گویی و از اواخر دهۀ 80 میلادی تا دهۀ 2010 میلادی مستحق لعنت و گوربگور شدگی. زیرا:

الف- فیدل کاستروی جوان و پرشروشور هنگامی علیه حکومت باتیستا برخاست که قبل از او تقریباً نیمی از جمعیت کرۀ زمین شامل بزرگترین سرزمین ها در اتحاد جماهیر شوروی و بیشترین جمعیت ها در جمهوری خلق چین چنین راهی را پیموده بودند و تقریباً کمتر جوان آگاهی در دنیا را می شد سراغ کرد که تحت تأثیر بلاهت فلسفی عدالت اجتماعی کارل مارکس قرار نگرفته باشد و آرزوی تأسیس نهضت برابری و برادری در سرزمین خودش و کشورش را نداشته بوده باشد. لذا کمی غیر منصفانه است اگر داشتن چنین آرزویی برای فرمانده فیدل را محکوم و او را مورد طعن ولعن قرار دادن. بنابراین تا اینجای تاریخ که برابر با اواخر دهۀ 80 میلادی است فیدل کاسترو تعمدی از رذالت شخصی را نصیب نمی برد. و می توان او را قربانی شرایط زمانه و انحراف مشرب یک فیلسوف (کارل مارکس) دانست.

ب- اما وقتی به اواخر دهۀ 1980 میلادی می رسیم و مرگ مائو در چین و روی کار آمدن دنگ شیائو پینک و در پی آن مرگ لئونید برژنف در اتحاد جماهیر شوروی و روی کار آمدن میخائیل گورباچف و تغییر خط مشی هر دو غول می شویم - در چین منجر به سیاست درهای باز اقتصادی و رفتن بسوی دولت متعارف و در شوروی فروپاشی کامل ایدئولوژی - اصرار فیدل کاسترو برای ادامۀ حکومت انقلابی و ایدئولوژیک در کوبا؛ دیگر نمی تواند انصاف حتی "تاریخ قضاوت خواهد کرد" - برگرفته از واکنش پرزیدنت اوباما در مرگ کاسترو- را موجه جلوه بدهد. زیرا رذالت سیاسی فیدل کاسترو  در ادامۀ راه دولت پرولتاریا - حتی - همان "بهره برداری از مراودات و کمک های ارباب سوسیالیسم رادیکال اتحاد شوروی را هم از سفرۀ کوبایی های فلک زده برداشت. و 30 سال دوم لجاجت رذل فرمانده فیدل خسران کوبای نگون بخت را صدچندان کرد. در اینجاست که باید بصراحت یک ابراز خوشحالی بلندبالایی کرد بخاطر مردم کوبا و با شجاعت از "چه خوب اما دیر که کاسترو گوربگور شد" گفت!

3- در سویه ای دیگر اما راجع به انقلاب ایران و رهبری خامنه ای هم - بدون اینهمانی دیدن کامل - می توان همان انصاف بلاهت فلسفی را در خدا بیامرز به خمینی و لعن و نفرین و آرزوی مرگ و گوربگورشدگی را برای رذالت خامنه ای بکار برد.

الف- آیت الله خمینی نیازی به کار سترگ مارکس فیلسوف را نداشت که بخواهد دین جدیدی از راه فلسفه تأسیس کند و عدالت اجتماعی - آرزوی همیشگی بشر در طول تاریخ - را ممکن بنمایاند. زیرا او دین قدیم را داشت و آن را نمایندگی می کرد و می توانست  حاضری خوری کند اگر قادر به جرقه زدن به خیزش اولیه می بود. خمینی خیلی خوش شانس بود که روشنفکران (دانشگاهیان مدرن) با پیروی از آموزه های تئوریک بلاهت فلسفی مارکس و عملی لنین و مائو و فیدل کاسترو و ... دین قدیم محمد را پیوند زده بودند با دین جدید مارکس و خمینی خوش شانس تر هم شد وقتی خطیب پرشور و سطحی و بازیگوشی مثل  علی شریعتی پیدا شد که آتش تهیۀ جرقۀ خیزش اولیۀ "اسلام سیاسی و حکومتی" را به حداکثر حرارت مورد نیاز رساند. و اینطور شد که خمینی سوار بر تئوری مارکس جدید در چهرۀ محمد قدیم شد و بدون اینکه خودش هم خبر داشته باشد که بازی خوردۀ کمونیست های مارکسیست است وعدۀ عدالت اجتماعی از راه بازگشت به اسلام ناب محمدی را سرانداخت.

ب- نمی خواهم تاریخ را بازبگویم. منظورم از پاراگراف الف رسیدن به این نکته بود که می توان فرض گرفت که خمینی به نجات و سعادت (عدالت اجتماعی) از راه اسلام با مانیفست مارکسیستی؛ بلاهت و توهم داشت و آن را مثل فیدل کاستروی بخش اول مستحق خدابیامرز حداقلی دانست. اما خامنه ای چه؟ اول اینکه خامنه ای بهتر و بیشتر و عمیق تر از خمینی به نقش انقلابی مارکس و آموزه ها و پیروانش در خیزش ابتدایی انقلاب ایران وقوف داشت. چون هم جوانتر بود و هم داخل کشور بود و هم با محافل روشنفکری رفت و آمد و بده بستان داشت و هم تاریخ و ادبیات و شعر و رمان خوانده بود و هم زندان سیاسی را تجربه کرده بود و هم از علی شریعتی و نفوذ ادبیات کمونیستی در او و تأثیر این ادبیات اسلامی کرده شده بر روی جوانان دانشگاهی خبر داشت. و در یک کلام قطعی: یکی از معدود روحانیانی بود که قطعاً می دانست انقلاب ایران خارج از کانتکست همۀ انقلاب های مرسوم جهان سوم آنروز نیست و اعتراف کرده یا نکرده بر روی امهات روشی مارکسیسم لنینیسم شروع شده و رشد یافته و پیروی کرده؛ هم قبل و هم بعد از پیروزی.

پ- اما خامنه ای با اینکه بچشم خود دید که بلافاصله بعد از خمینی اتحاد شوروی سوسیالیستی و ایدئولوژی مادر همۀ انقلاب های معاصر فروپاشیدند و شکست خوردند؛ نه تنها عبرت نگرفت و انقلاب را تعدیل نکرد. بلکه به مقابلۀ مستقیم و پرزور با بخش چپ انقلابی - پشیمان شده - و حتی بایکوت کردن و به شکست کشاندن رویۀ اصلاحی هاشمی رفسنجانی برخاست. و مثل فیدل کاسترو حاضر به شنیدن صدای زمانه نشد. اوج این رذالت سیاسی خامنه ای وقتی است که مردم ایران با رویکرد غالب و حداکثری سید محمد خاتمی را رییس جمهور انتخاب کردند در سال 76 و خامنه ای حاضر به قبول شکست نشد و بر ادامۀ راه انقلابی شکست خورده در چهرۀ ناطق نوری بعنوان منتخب و مورد پشتیبان خود لجاجت رذل و پستی را شروع کرد.

ت- کاملاً و بسادگی قابل اثبات است که اگر خامنه ای بذائقۀ "انقلاب را تمام کنیم" مردم در سال 76 تمکین می کرد؛ هیچکدام - با تأکید بر هیچکدام - از فجایع جهانی کشت و کشتار و جنگ فرقه ای راه نمی افتاد، و امروز ما علاوه بر ایرانی آباد و مرفه؛ جهانی امن و در صلح و سلم هم داشتیم. زیرا نگاهی به حوادث بعد از سال های اولیۀ دهۀ 80 خورشیدی در جهان بما ثابت می کند که اهل سنت مسلمانان و جریانات تکفیری و کشت و کشتارهای سبوعانۀ مذهبی از 15 سال پیش اوج گرفت و آن زمانی بود که مسلمانان سنی و رهبران شان از فروکش کردن زیاده خواهی ها و گسترش طلبی های شیعه نا امید شدند و دست به اقدامات متقابل زدند. 

5- از آن تاریخ تا کنون خامنه ای با یک سیاست امنیتی پلیسی حداکثری امنیت فیزیکی ایران را کنترل کرده و باعث حداکثر انتقام گیری سنی ها از شیعیان خارج از مرزهای ایران شده است. شیعیان پاکستان و نیجریه و عراق و افغانستان فوج فوج قربانی حملات انتقامجویانۀ گروه های سنی و انتحاری شده اند و می شوند و البته مورد آزار حکومت های اغلب سنی کشورهای خودشان هم هستند. در حالیکه خود این شیعیان کمترین نقشی در نه برپایی و نه بهره برداری از حکومت شیعی در ایران نداشته اند. و بیچاره ها هیزم آتش پلوپزان روحانیان شیعۀ حاکم بر ایران شده اند. حالا که ایرانیان شیعه هم طعم مرگ خارج از ایران را نصیب برده اند و می برند. طرفه اینکه بالای نود و پنج درصد کشته شدگان در عملیات انتحاری حلۀ عراق ایرانی بوده اند - مگر چند نفر پراکنده که خارج از اتوبوس های زایران ایرانی تصادفی مرده باشند - اما حکومت کثیف خامنه ای بخاطر کم کردن موج نفرت ایرانیان سعی در تفکیک آنان به افغانی و پاکستانی می کنند. در حالیکه هر آنکس که در داخل اتوبوس های زوار هدف بوده اند از ایران بزیارت رفته بودند اعم از اینکه افغانی تبار یا چند نفر هم پاکستانی بوده باشند. افغان ها به جنگ سوریه که می روند ایرانی اند اما وقتی به کشته شدن در راه لجاجت خامنه ای با بمب انتحاری می رسند شناسنامۀ افغانی شان را تبلیغ می کنند. خدا بیامرزد همۀ شیعیانی را که قربانی رذالت سیاسی خامنه ای در خارج از مرزها می شوند و ایرانیان هموطنی که به ناکارآمدی حکومت اسلامی در حوادث متعدد و متواتری چون تصادف قطارها از بین می روند. 

6- فیدل کاسترو گوربگور شد در حالیکه می توانست تا جایگاه ماندلای امریکای جنوبی ارتقاء مقام یابد. و خامنه ای گوربگورخواهد شد مگر اینکه - هنوز هم می تواند - به جایگاه مردی که هرچند دیر و خسارت بار اما بالاخره تسلیم بواقعیت ناکارآمدی و غیر مفید بودن حکومت بر مبنای شریعت شود و صعود کند. اما صد حیف و هزاران افسوس که ترکیب ایدئولوژی و قدرت سیاسی جز فرزندانی رذل و لجوج مثل فرمانده فیدل و آخوند سید علی ببار نیاورده تا کنون و نخواهد آورد بعد از این. یا...هو

۲۰ نظر:

ناشناس گفت...

دلقك عزيز قبل از اينكه بد و بيراه كهنه چپى ها سرارير شود فقط بايد گفت ، احسنت. به اين تحليل مو شكافانه .
حالم بهم خورد از اين همه انقلابى هاى ريز و درشت اينترنتى كه از ديروز چپ و راست آه و ناله راه انداخته اند در وصف خصوصيات پيامبر گونانه برادر فيدل كه خودش تبديل به ديكتاتور بد تر از باتيستا شد.
ارادت ، افشين قديم.

ناشناس گفت...

من واقعا تعجب کردم، یک جو خدا بیامرزی این چند روز در فضای مجازی راه افتاد بود که گفتم الان شما هم یک گریه بلندی برای مرگ این عدالت خواه آرمانگرا می کنید.

ناشناس گفت...

من چپی نیستم.اما این یک بعدی دیدن پدیده ای مثل انقلاب کوبا و شخص کاسترو در یک پاراگراف فقط دو چیز را می رساند:بیسوادی و ناآگاهی نویسنده و یا عقده و خشم را!
اما خطاب به این دوست ناشناس بگویم چیزی که فعلا سرازیر شده است ادبیات نغز و گرانمایه "کور راستی"هاست! کور زیرا جنایات روز روشن سرمایه داری را جلو چشمشان نمی بینند.فقط احمق ها باور میکنند که داعش و القاعده دست پخت غرب نیستند و الان لیبی و عراق غرق دموکراسی هستند.
باز می گویم من چپی نیستم اما از بغض علی هم طرفدار معاویه نمی شوم!
حرف آخر اینکه من از خواننده های اولیه و قدیمی دلقکم و 50 درصد مقالاتش را آرشیو کردم خیلی کم نظر میدهم و از "سکولاریسم مهوع"اش عاشقش شدم نشان به آن نشان که کدامتان بدون سرچ در اینترنت این مقاله زیبا را یادتان می آید؟اما متاسفانه فکر کنم دلقک جو گیر شده وگرنه چنین متن یکطرفه ای را در مورد چنین پدیده شاخصی نمی نوشت؟چطور دلقکی که در قالیباف چیزی میبیند که ما در آینه هم نمی بینیم و همیشه دیدی جامع و بینابینی داشت حالا چنین متنی را قلمی میکند؟

ناشناس گفت...

جای آنست که خون موج زند در دل لعل.

ناشناس گفت...

به ناشناس ۲۳:۰۹ ، من اطلاع دقیقی از عملکرد کاسترو ندارم ، ولی آیا برونده output عملکرد او قابل دفاع هست برای نیم قرن حکومتش ؟

ناشناس گفت...

دوست گرامی که چپی نیستید شما را درک می کنم خودم دیشب داشتم داغ می کردم زیر لینک خدابیامرزی هموطنان از ایشان! نظر شخصی من اینکه ایشان یه خوبی هایی داشت و یه بدی هایی که به اون خوبی ها چربید در نهایت، کاری هم به سرمایه داری و غرب و اینا ندارم ولی در نهایت دوره ایشان تمام شد و کوبا هم به سمت اقتصاد آزاد در حال حرکت است با چندین سال تاخیر البته! بنده نمی گویم که رفیق نکات مثبتی هم در کارنامه نداشت، بلکه می گویم الگوی کمونیستی اش به طور کلی شکست خورده بود، شما یک نگاه به وضع اقتصاد این کشور انداخته باشید که با (رشداقتصادی تقریبا منفی و سرانه تولید پایین) متوجه می شوید که سیاست های ایشان از نظر اقتصادی به نفع کشورش نبود. آزادی بیان را هم که محدود کرده بود و دیکتاتور بود، من با دیکتاتوریش مشکلی ندارما، شاه ما هم دیکتاتور بود، ولی اگر می خواهید دیکتاتور باشید، لااقل باید دیکتاتور مفیدی باشید، جناب دلقک به خوبی اشاره کردند که ایشان تا یه جایی برای کشورش بسیار مفید بود و از یه تاریخی به بعد دوره اش تمام شد.

ناشناس گفت...

نباید از جو استعمار گری در کوبا گذشت، کشورهایی که سابقه استعمارگری دارند یکجورایی مثل قربانیان تجاوز جنسی هستند که دیگه هیچوقت ازدواج نمی کنند.

ناشناس گفت...

ایشون همون دلقکی هست که میگفت روحانی پرچمدار مدرنیته توی ایرانه؟

ناشناس گفت...

اين متن، سندي است که بيسوادي محض نويسنده را به خوبي آشکار مي نمايد.

مانی گفت...

پدر بزرگ بد
تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما می‌خواهم مونولوگ (تک‌گوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچه‌ای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:
«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد می‌شد. ولی تو رضا، می‌دانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاست‌های حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید می‌کنم. ولی می‌خواهم بگویم با همه این‌ها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانواده‌ام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمی‌گردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئله‌ی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت ساله‌ام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی می‌کنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که می‌دانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد.

من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بی‌آنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمی‌رود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم می‌خواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمی‌شود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافه‌ام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه می‌کنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد می‌کند. گفت مامان بزرگ چرا گریه می‌کند؟ گفتم لابد سرش درد می‌کند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد می‌کند که دارد گریه می‌کند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار می‌رفت. ولی حس می‌کردم پدربزرگ نازنینی را از دست داده‌ام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم
بخشی ار نوشته رضا علامه زاده در گویا نیوز.خواندن تمام نوشته جالب است بخصوص در باره کودکان خیابانی. در کشورهای آمریکای لاتین..

ناشناس گفت...

دلقک بزرگوار سلام،
انگار تاریخ بشر قواعد خاصی در بازی جوامع انسانی دارد که یکی از آنها قرابت زمانی در پدیده هایی است که با هم قرابت دارند. مثلا همان گلاسنوست شوروی و تغییر اساسی سیاسی و ایدیولوژی چین که اشاره داشتی.مثل جریان کودتا های نطامی و روی کار آمدن دیکتاتور های لباس نظامی به تن. ظاهرا اینطور برمی آید که مرگ فیدل کاسترو و خامنه ای و تغییرات سیاسی، اجتمایی بعدی در کشور های کوبا و ایران هم میروند که در این نظم عجیب قرار یابند.

ناشناس گفت...

کاسترو مرد گور او گم باد
لانه مار و مور و کژدم باد
گفت شاعر به سال تاریخش
لحدش مستراح مردم باد

ناشناس گفت...

تیمسار گرامی یک فرق بزرگ انسانهایی نظیر کاسترو با ملایان فاسد ایرانی سوء استفاده شخصی و دزدی این دومی میباشد. اگر به علی شیره ای بگویند حکومت کردن سود مادی برای خودت و گرگزاده هایت ندارد فوری از حکومت دست میکشد. اساسا از ملایان ایرانی فرومایه تر سراغ ندارم حتا در صفوف فاشیستهای هیتلر. اینها را فقط شاید بتوان با آن اراذل و اوباش وگرسنگانی که پیاده نظام جنگهای صلیبی یا حمله اعراب به ایران بودند مقایسه کرد. خامنه ای اصلأ درد ایدئولوژی ندارد بلکه یک گدازاده است که به مکنت رسیده ویونجه اش زیاد شده وحال هیچ خدایی را بنده نیست همانند بقیه آخوندهای ایرانی.

ولی گفت...

نخست، این کلمات شاهکار است: «بلاهت فلسفی عدالت اجتماعی کارل مارکس»؛
دوم، چند بار دیده ام که سبُعانه را با واو می نویسید. اصلاح فرمایید!
سوم، مادّه تاریخ ناشناس ساعت 12:00 اگر مصرع آخر باشد، کم است.

ناشناس گفت...

تحلیل شما از فساد قوه قضاییه و ماجرای بازداشت صادقی چیست؟

ناشناس گفت...

سلام
من فکر میکنم بازداشت فیلمها و مترجم جشنواره ی برلین و فیلترینگ بازی کلش آو کلنز تلافی راستیها به افشاگری حساب شخصی های قوه قضائیه است. برای هیچکاره جلوه دادن دولت و اعصاب خورد کردن
ارادتمند- یزد

ناشناس گفت...

با سلام
خدمت جناب تيمسار مرندي و دوستان
بارها ديده شده كه بعضي از دوستان از كامنت گذاران اشگال گرفته اند و فكر كردن اينجا امتحان ديگته ست
و با دماغي به بزرگي فيل غلط املايي گرفته اند
البته من ديده ام كه كساني كه حتي خواندن و نوشتن بلد نبودن از سياست خيلي بيشتر از دانشگاه ديده ها درك كردن پس لطفا اينجا را كلاس املا نكنيد

ناشناس گفت...

ناشناس محترم ساعت ۱۰:۲۴ ٫ با این کامنتی که شما گذاشته ای ، فکر نکنم دماغت از دماغ فیل کوچکتر باشد ، یواشتر عزیزم ، چرا اینقدر بغض ؟؟؟؟؟

ناشناس گفت...

نیمه شب به آرامی در میان جنگل انبوه مجازی و از میان تار نماهای محبوب خویش گذر می کردم که ناگه در حوالی جاده دلقکیه و پیرامون خیمه فخیمه سیرک از میان شاخ و برگ های نظرات مدعووین، آن دو بوزینه متعفن را رصد کردم. به آهستگی در جوف کامنتی خزیدم و از میان شاخه ها به آن دو جانور مفلوک و مریض نگریستم: یکی بوزینه نری مغز چو بادام ریز و پوک، وآن دگر نو-بزمجه ای بس حقیر و عبیر بود تازه برخیزیده به روی دو پا. آن دو مفلس، بس بویناک و چرب و پشمناک در یک دگر لولیده و گاه دست به مقعد دگری برده و دهانی تازه بکردند.

هر دو جانور در تاریک-روشنی آن صفحات در کنار همچون خیمه ای عمود و رفیع، دزدانه و لرزانه و چشمان هراسیده در کاسه فندق سر، در میان شاخ و برگ های شاداب نظرات مدووعین بول و عفن خود ریخته و ساحت چادر آن عمارت سیرکوس را به امید و عطش تکه ای توجه و قطره ای نگاه، در معرض لکه قرار بنمودند.

پس همانطور که به روی نک انگشتان پا نرم و چابک به آن دو جانور بی هنر نزدیک می شدم، به ناگه و در راس عقربه 8:00 بوزینه نر را حالی دگر مستولی بشد و نعره ای بکشید و بر سینه بکوفت و بادی مهیب از مقعد وی صادر شد که "این سند بی سوادی تواست". توله بزمجه نیز به دنبال وی بادی زوزه مانند از خود به در نموده و چند لقمه ای از مقعد آن دیگری تلمذ و تغذیه بنمود.

پس صبر را جایز ندانستم که هر آینه بوی عفن و بول و جهل آن دو چهارپای صندوق دار، خاطر خیمه دار و خیمه نشینان آزرده کند. شصت تیر روسی را برکشیده و از خشاب مهلک ادبیات بسیار فشنگ در سلاح گذاشته و مغزهای فندق-سایز و تهی آن دو بلاهت-زاده را همزمان نشانه رفته و پرتوان و بی توقف و تکلف شلیک نمودم.

دود و صدا بس فراوان فضا را پر نمود و مدووعین از بهر کنجکاوی از خیمه به در شدند. آنگه که دود و غلیان صدا ارام گرفت، دو جانور بی حرکت بر زمین نقش بسته و از میان کاسه فندق کله هاشان، یک هسته آلبالو به بیرون لغزیده بود؛ فی الواقع کلهم محتویات ذهنی آن دو مفلوک حسود همان هسته بود.

بوزینه و بزمجه را با کاه پر نموده و بر همان صفحات به یادگار سپردیم. هسته های البالو را نیز در خرابه ای نزدیک نشاندند بی اب و علف. روایت نمودند که سال ها بعد زان هسته های بی خیر و برکت ،درختی تنومند سربرآورد که تنها میوه اش باد معده بود و تخم حسد.

آدینه 5 سنه 95 خورشیدی تقریر شد از برای سرور و رفیق خود تلخک شیرین بیان.

ناصر الف.

ناشناس گفت...

This is one of your best port ever!