ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

به یاد پنج سال پیش در همین موقع: "پیام مهمتر از رسانه است" رفقا!

The Gallant Conversation
1- گاهی اینقدر مرا هول می دهید به سیاست که دلم برای خودم تنگ می شود و دلم می خواهد برگردم به متن های بی سروتهی که دردها را ژرف تر از کلنگ شکستۀ سیاست گود می کند و اگر هم موفق به استخراج دوا درمانی نشود خودش نوازشی از نسیم سرخوشی و زندگی را حامل است برای آدم هایی که گناه نکرده اند که خوانندۀ مهمل بافی های سیاستمداران و روشنفکران شده اند.

2- امروز که بالاخره به این نتیجه مطمئن شدم که یکی از پروژه هایم که یک توصیه بود به آدم هایی که مدعی اند دلشان می خواهد دنیا جای بهتری باشد برای زندگی همه و در رأس همه؛ ما ایرانیان که بدجوری و در بد مقطع تاریخی افتادیم گیر این آخوند های قرن هفتم میلادی، و ول کن هم نیستند قبل از مکیدن خون آخرین نوزاد عاشق را.

3- و آن توصیه این بود که داداش چقدر لاف می زنی که: "آخ اگر یک رسانه داشتم که می توانستم حرفم را بگوش مخاطبم برسانم؛ ایران را نجات، دنیا را گلستان و بهشت را مجانی می کردم. و مشکلات را می گفتی و آرزویت را در ادامه که: رسانۀ درست و درمان و با پشتوانۀ مالی کلان که حداقل یک سال بتواند بدون دغدغۀ نفع و ضرر مالی مرا پشتیبانی کند. آخ. حیف. لامصب. کجایی. برو عقب. بیا جلو. جون من.  تو بمیری. من آنم که رستم بود پهلوان و..."

4- به او گفتم : بهتر نیست بجای یک چنین آرزوی دور و درازی سرت را بیاندازی پایین و یک "متن"ی - و نه حرفی فقط! - تولید کنی که مردمان مشتاق شنیدنش باشند، تاببینی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک بعلاوه "کلیک" دست بدست هم می دهند و تو را یعنی متن تو را به مخاطبت می رسانند. دنیا دارد از رسانه عمومی حتی می ترکد و تو عوض غصۀ "متن"(پیام) گیر داده ای به تلویزیون ماهواره ای میلیون دلاری شخصی، و بما هم که نمی گویی چه معجونی توی کلاه شعبده ات داری که دنبال بازارش هستی.

5- حالا بشما خبر می دهم که ما با نام مضحک و بی اعتنا و بی اعتبارمان و کارجدی مان داریم می ترکانیم و همه ما را لینک می کنند و خیلی ها مطالب ما را و از همه مهمتر فلسفۀ ما را بسط می دهند و ما آهسته آهسته پدال پا گرفتن نهضت "چشم ها را باید شست جور دیگرباید دید" می شویم و خوشحالیم. نه به این دلیل که ما مطرح می شویم و یا ما موجد طرح نگرش صحیح هستیم. بلکه بیشتر به این خاطر که بلکه بعد از طرح شدن درست صورت مسأله راه حل هم پیدا کنیم که می کنیم مطمئنم!

6- خوب اگر یک آدم کاملاً معمولی و پیرتر از معمولی فقط در هشت ماه و آن هم با اکراه و بویژه بی سواد - مهارت نداشتن در زبان خارجی و دنیای مجازی و رایانه - می تواند با استفادۀ پیش ابتدایی از امکان اینترنت و رسانۀ وبلاگ، موجی هر چند کم دامنه ولی بسیار مرتفع از نظر فلسفۀ تحلیلی ایجاد کند که دامنۀ موج نیز باشتاب در حال گسترش است؛ بطریق اولا دارندگان معرفت های درجه یک و پدید آورندگان متن های شنیدنی صد ها برابر دلقک این توان را دارند. 

7- عزیزترین و نزدیک ترین دوست یاریگرم که اینک در ایران است و من چقدر دلم برایش تنگ است ترا خدا؛ بمناسبت تولدم در آگوست 2009 دو تا وبلاگ تأسیس کرد برای من و خودش و من این اولین متن را نوشتم بدون اینکه منتشرش کنم و حتی تا ژانویۀ 2010 از راه اندازی عملی وبلاگ استنکاف داشتم و می ترسیدم. 
ممکن است در حرف های تکراری و قبلی که همه همین یک متن تک گزارۀ (حکومت دینی دروغ است و دین بعنوان یک فرهنگ قابلیت ایدئولوژی شدن را ندارد. و در ایران هم ما بدلیل اینکه هژمون دین نتوانست به ایدئولوژی ترجمه و ارتقاء داده شود؛هنوز توی یک انقلاب سی و دو ساله هستیم و حاکمان برایران بیشتر گروگان بان یا زندان بانان زندانیان موقت و بلاتکلیف هستند تا حاکمان بمعنای حکومت گران مسئول) است؛ از این نوشته استفاده کرده باشم، ولی یادم نیست که عین این نوشته را نمایش داده باشم. پس می گذارمش این جا ببینید چطوری نگاه می کردم وقتی نمی خواستم شروع کنم:

جیغ سکوت!

من و دوستم تنها دو نفری بودیم که تلاش می کردیم بشنویم. دیروز صبح مقاومت مان درهم شکست و تصمیم گرفتیم که ما هم حرف بزنیم حالا که قرار نیست حرفی شنیده شود!

اصرار از دوستم بود که می گفت دو تا گوش و فقط یک زبان در کلۀ آدم معنایش این است که یک بار بگوییم و دوبار بشنویم. دوستم می گفت تا قبل از انقلاب ایران قاعدۀ بازی رعایت می شد. تا اینکه کیلومتر شمار دنیا به آخر خط رسید در سال 1980 میلادی و بشر دنیای واقعی را رها کرد و وارد دنیای مجازی شد. 
و فقط در عرض سی سال در حالیکه انقلابیون ایران هنوز نتوانسته اند تهران را به ارتفاع مدینة النبی با خاک یکسان کنند؛ گوشها هم گذاشته اند وسط کار زبان و دارند حرف می زنند! خب بدیهی است که وقتی گوش هم تبدیل شود به گویش؛ عضوی نمی ماند برای شنیدن و نماند! حالا تو هی جیغ بزن در این هیاهوی "سکوت".

این را گفتم به جوانان که بروند و یک کمی عشق و حال بهر زور و زحمتی هم که شده جور کنند و هشیار منتظر باشند تا خدا را چه دیدی بلکه هم گوشی های جدیدی به بازار بیایند بدل از گوش در مقعد جهانیان تا بشنوند صدای شما را که فقط کمی "دلخوشی" می خواستید و می خواهید برای"ایران" مان؛ که دین فروشان تا تهران را به ارتفاع مدینة النبی با خاک یکسان نکرده اند رضایت نمی دهند به"یک کمی زندگی در همین حوالی"!

و البته این فقط سیئات نیست در مضحکۀ داغ و درفش و خون شرکای بلاتکلیف حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای! و حسناتی دارد این هوا:
شنیده نشدن جیغ بنفش پیر و پاتال های فسیل شدۀ سیاسی  که می خواهند صدای زلال "ما کمی زندگی می خواهیم لطفاً" جوانان ایران را به تعداد گروه و دسته و حزب نیم نفرۀ خود انگ بزنند:  مثلاً روشنفکران!!

الهی قربان آن قلم و قدمتان بروم استاد مرتضی مردیها بدادمان برس و یک چیزی بگو! هنوز شقه نشده دارند کله پاچه مان را بار می گذارند رفقا! "مگر اتفاق تازه ای افتاده است!" - برگرفته از تیتر مقاله ای پروفسور مردیها در بعد از جنبش سبز -

راستی ببخشید سلام یادم رفت. مثل خدا که بسم الله یادش رفت در هنگام توبه!
برای یادداشت اول یک بلاگ زورکی آن هم ویژۀ Dalghak. Irani کافی است این آشفتگی. یا...هو
....................................................................................
تاریخ نوشتۀ جیغ سکوت 28.08.2009 است. 
**رسانه زیادی وحرف بس است! متن تولید کنید لطفاً!
من چون فقط برای امید می نویسم ونه خودخواهی- خودخواهیم درامیدم مستتراست- تیتراین مطلب را ساده تر وسرراست تر کردم. تیترقبلی را هم منتقل کردم این پایین تابه اصالت انتشار نوشته لطمه نخورد.

..............................................................
توضیح روز: خیلی حرف ها زده ام و یادم رفته. و خیلی حرف ها دارم که یادم نمی آید. تا دوسال پیش رسم سیرک بود که هنگام کسادی بازار و بی حوصلگی دلقک برخی نوشته های قدیمی بدون تاریخ مصرف خاص را تجدید می کردم با طعم نوستالوژی شخصی و آگاهی عمومی. اما مدتی است که این رسم را هم کنار نهاده ام در برزخ "اصلاً می خواهم وبلاگ بنویسم یا نه". اما این روزها با امکاناتی که تازه سایت بالاترین در اختیار کاربرانش قرار داده برای ساختن بالاچه؛ من هم تصمیم گرفتم و گاهی از فرصت استفاده می کنم و مطالب قدیمی و مفید و کمتر از اعتبار افتاده - بدلیل همه زمانی بودن - را در بالاچه های مختلف و اغلب در بالاچه های "داستان و خاطره" یا "آش شله قلمکار" و از این قبیل به اشتراک می گذارم دوباره. گفتم که گفته باشم برای کسانی که علاقه مندند بیشتر از نوع نگاه من بدانند و چیز تازه ای هم یاد بگیرند تا بدانند که می توانند از طریق بالاترین به پست های قدیمی انتخابی ام دسترسی داشته باشند. این پست را هم انتخاب کردم که بازنشرش کنم قبل از حرف های تازه و جدیدی که زیاد دارم و عنقریب "روحانی چه باید بکند"ش را خواهم نوشت و پرسش های در این بارۀ شما را پاسخ خواهم داد.

۱۰ نظر:

یک نیازمند گفت...

دلقک دلم هوری یکهو ریخت با دیدن این پست . آیا این غزل خداحافظیست . تو را خدا تیمسار ما را رها نکنید ما اهالی زندگی همچنان نیازمندیم

ناشناس گفت...

نه!دلقک خداحا فظی نمی کند. گاه دلش برای زندگی و قدیم قدیما تنگ می شود.میگم راستی یک ادم در طول عمرش چقد واژه زندگی را بکار می برد؟ خیلی... اما در ایران ما دیر وقتی است که از این واژه اسمی مانده.من مانده ام که خدا چرا ادمی را خلق کرد. برای زندگی یا برای مرگ؟و برای زندگی کردن چه ابزاری لازم است؟! ایا زندگی بدون ابزار لازم تحقق می یابد؟ لازمه یک عمر مفید.سالم و درخشان چه چیز هایی است؟و تقابل مرگ و زندگی در کجا اتفاق می افتد..دلقک پست جالبی بود.گاه سیاست را کنار بگذار و از زندگی بگو.چون زندگی از سیاست خیلی با ارزش تر است.

ناشناس گفت...

اره معلومه قبلا کمتر سیاسی و تحلیلی و بیشتر فلسفی و هنری می نوشتی! قبلا بهتر بود.

Dalghak.Irani گفت...

بیشتر جنبۀ پیش پرده داشت و یک یادمان و یک نکته که پارازیت ها اذیت نکنید. همانطور که در توضیح پائینش هم نوشته ام تا آخر امشب یک مطلب راجع به سیاست و روحانی و دولت خواهم نوشت. یا...هو

ناشناس گفت...

دلقك جان ، همه مان گاه گاه، نوستالژيك ميشويم خصوصا وقتى به فكر مينشينيم كه چه بود و چه شد، اما هر كس كه قادر باشد كه چشمان حتى يكنفر را در زندگى باز كند و او را به فكر وا دارد كار بسيار مهمى انجام داده ، من فكر ميكنم در اين مسير پنج ساله تان حتى اگربر خلاف ميلتان تغيير هم كرده باشد ، عده بسيارى را وادار به تفكر كرده ايد كه حتى نخاله هاى سيرك هم نمى توانند از بازگشت به آن صرف نظر كنند. همين
ارادت ، افشين قديم.

ناشناس گفت...

در مورد بابک زنجانی و افشاگری او چیزی نمی نویسید؟

Dalghak.Irani گفت...

ممنون افشین عزیز.

چرا والله خیلی دلم می خواست بتوانم راجع ه بابک زنجانی هم مطلبی بنویسم. اما فعلاً که جا ندارم. بگذار این مطلب جدید را که نوشتم ببینم چه می شود. یا...هو

Shahram گفت...

جناب دلقك ايرانى،
واقعاً ايرانى هستيد! عجيب، پيچيده و پر از راز. انسان شريفى هستيد و عاشق، تركيب انرژى بر و بى سپاس.
تحليل هاى شما اگر درست نباشند، اشتباه هم نيستند. انگيزه شما عالى است. عشقتان را شريفانه ادامه بدهيد.
از خواندنه مطالب شما بهره ميبرم. با احترام
شهرام

مانی گفت...

دلقک گرامی,
ممنون از خودت و تحلیل هایت و نوشتار زیبایت. من زیاد در بحث ها شرکت نمیکنم ولی از همان سالهای نخست همه نوشته های شما را خوانده او میخوانم او البته خواهم خواند. به دور و بر و دوست و آشنا که نگاه میکنم در عمق عقل و حسشان همان را میبینم که شما میگویید. کم هستند رسانه های که طرفدار جمهوری اسلامی نباشند و تند روی نکنند و حرف و شعار تحویل ملت ندهند .آنهایی هم که حرف شما را میزنند کم خواننده و گم و گور در هیاهوی جویندگان نام اند. خوشحالم که نوشته های شما دارد به گوشها میرسد که همانگونه که خودتان میگویید حس و درک و خواست توده است در واقع. از اینکه زبان گویای توده هستید و آنهم به زیبایی یک دنیا ممنون.

ناشناس گفت...



تیمسارجان ، یا دلقک جان ، یا استاد
به هر حال درود به شما
به عنوان یک قدیمی در وبلاگستان فارسی که متاسفانه هیچوقت با اسم ثابت و در یک جای ثابت ننوشت میخواستم مطلبی عرض کنم

به غر و نق های کامنتینگ خیلی توجه نکنید
یک سری آدم بلانسبت آفریده شده اند برای زر زر زدن
چند روز قبل در یکی از وبلاگ ها (آهستان نه) صحبت از وبلاگ شما بود که بی مایه است و علمی نیست و فلانو بهمان....

من حداقل حداقل در یک مورد مطئنم که شما جزو وبلاگ هایی بودید که دینداری همچون من از خانواده ای مذهبی را به یک مرتد و زندیقی تمام عیار تبدیل کردید... البته فقط شما نه ، وبلاگ های دیگری هم بودند ، که اتفاقا فصل مشترک شماها اینست که می گویند این ها علمی نمینویسند و لاف در غربت می زنند و ایران را نمیشناند و نگاهشان و استدلالشان علمی نیست و فلانو بِهدانو پشمدان....، شوربختانه سایبری هم نیستند، ... یک مشت باری به هر جهت که نه در زندگی واقعی و نه حتی در زندگی مجازی دیده نشدند.. آدم هایی که یکی دوتا از آن ها را نزدیک دیه ام بیماران روانی و شخصیتی ، در خود فرو رفته ی یُبس نه همجنس دوستشان دارد و نه دیگر جنس از همبستریِ با ایشان لذت واقعی میبرد.... تنها ماندگان تارانده شده.

اما آنچه که هست شما یکی از تاثیران گذارانِ وبلاگستان فارسی بوده ائید و انگشت شمار آنهایی که هنوز ایستاده اند...

همچنان در این آشفته بازار فیسبوک گوگل اینستا توئیتر تلگرام و .... و ... با ایستید و بنویسید که اگر پوپولیستی هم باشد تاثیر گذار خواهد بود .. به غر و نق دانشمند نماها نیز خیلی توجه نکنید....


این کامنت، ترجیح بنده اینست که تائید نشود
به حساب دل نویسی یک شاگرد قدیمی بگذارید
ارادتمند همیشگی تیرگرِ آواره :)