ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

با سلام به محمد اصفهانی؛ تلنگری به نجفی و شریفی نیا و حیایی؛ خاطره ای از نازنین اصغرفرهادی!

undefined

The Gallant Conversation


1- محمد اصفهانی آوازه خوان پزشک و هنرمند محبوب ایرانی لب بشکوه ای علنی گشوده است از منظر تخصص پزشکی اش در حوزۀ سلامت مردم؛ و چه عالی. او پارازیت های کشنده بر روی امواج اطلاع رسانی جهانی را مورد سؤال قرار داده است و بدرستی از "گنه کرد در بلخ آهنگری/ به شوشتر زدند گردن مسگری" پرسیده است. او می گوید آن 50 درصد - با اتکاء به آمارهای رسمی و تأیید شدۀ حکومت - مردمان مریض و مؤمن و سالم و کودک و پیر و ... که ماهوارۀ مضر و شبیخون فرهنگی را تماشا نمی کنند چه می شوند. مگر نه اینکه حکومت با هر ایدئولوژی هم باید - حداقل - پاسدار سلامت وفاداران و کارگزاران و موافقان و بیچارگان خود باشد. پس چرا بنام محمد امین پارازیت می فرستید برای سد کردن سلامت کسانی که چاره ای یا علاقه ای جز سربراهی ناچار یا انتخابی براه شما ندارند. و البته اصفهانی عزیز خودش با کمترین جملات حرف مدنی خودش را خوب پرورانده و نیازی به تکرارش نیست.

2- در هفتۀ گذشته یک صدایی هم از امین حیایی بلند شد که از بایکوت خویش بخاطر بازی در فیلم قلاده های طلا خبر داده بود و از لابلای بحث های در گرفته می شد نوعی سرخوردگی و پشیمانی را از رسانه ای کردن موضوع توسط حیایی دید. او بطور ضمنی معترف است که فقط برای پول بوده که علیه طبقۀ صنفی خود شوریده و در زمین ناهموار دشمن هر نوع هنر و زیبایی و زندگی خواهی سبز هم میهنان مدرن و غیرسیاسی اش ایفای نقش کرده؛ اما تا آنجا شرمنده است که جرأت نمی کند رسماً عذرخواهی کند و به آغوش زیبایی و هنر برگردد. من اما تا همینجا را هم مبارک می دانم و کافی؛ و به امین می گویم که دیگر بس است و کمی دندان روی جگر خون دل داده به جگر جامعه اش بگذارد که بهمین زودی ما او را خواهیم بخشید و او را در صفوف خویش خواهیم پذیرفت.

3- در سوی سومی اما هنوز ما احمد نجفی را داریم و محمد رضا شریفی نیا! که اولی از روی سادگی در دام مشایی بی پشتوانۀ نخبگی به هوای کباب گرفتار عذاب شده است و هنوز بر لج هنرمندانه اش پافشار است و در کار برکندن درخت سینمای مقدس از ریشه؛ و سخت پرتلاش. دومی اما بهمان هنرمندی است که در نقش "ولید" به منبر می رفت عرق خورده! در سریال خوب امام علی میرباقری. او که مثل امین حیایی و احمد نجفی با قویترین چسب های اختراعی جهان هم به قبای دین و سنت و ایدئولوژی خامنه ای نمی چسبد، اینقدر بازیگر مسلطی است که بزودی سر از اردوگاه هنرمندان هم طبقه اش در خواهد آورد بعد از فرورفتنی چند ساله در جلد ده نمکی. این دو را البته براحتی امین حیایی نخواهیم بخشید که امین به اندازۀ اینان فرصت طلب و شناختمند اوضاع سیاسی اجتماعی نیست. ولی ایندو هم مطمئن باشند که از سوزاندن طبقۀ هنرمندان رفیق دیروز خود طرفی نخواهند بست که خودسوزی است. و ما نهایتاً چاره ای جز بخشش آنان نخواهیم داشت دیر یازود؛ بسته به این که چه موقع و با چه درجه از تأثیر پشیمان شوند و با چه درجه از جبران مافاتی برگردند.

4- این مطلب را به احترام و به بهانۀ اعتراض مدنی و غیر سیاسی دکتر اصفهانی نوشتم؛ اما قصد خطابم به تک تک هنرمندان بزرگ و با پایگاه اجتماعی بود؛ نه عاجزانه؛ که طلبکارانه:

سروران عزیزم: آیت الله خامنه ای و کاتب وحیش حسین شریعتمداری در کیهان از "پیچ بزرگ تاریخ جهان" و از "پیچ خطرناک" صحبت می کنند مدام این روزها. ما و شما نیز دقیقاً با حرف درست آنان همصداییم. با این تفاوت کوچک که آن "پیچ بزرگ تاریخ جهان" را "پیچ بزرگ تاریخ ایران" و آن "پیچ خطرناک" را "پیچ مبارک" می خوانیم و می دانیم. پیچی که عنقریب باید از آن عبور کنیم نه تغییر در مناسبات جهانی ادعای آنان بلکه پیچ تغییر در مناسبات (استراتژی سیاست) ایرانی است. ایران در حال زایمان آخرین است انشاءالله و دیر نیست که شاهد تولد ایران خوشگل و زیبا و برومند باشیم بجای این عفریت عجوزه و زردنبویی که از مام وطن باقی مانده. بنابراین برهمۀ شما فرض است که این بوی خوش تغییر عنقریب را حس بکنید - که می کنید - و به نامی و قدمی و قلمی در حوزه های فرهنگی و اجتماعی - بدون ورود به سیاست متعفن - به صدای محمد اصفهانی خوشخوان خوش آمد بگویید. مثل دلنوشته های هفتگی پگاه آهنگرانی، یا گاه نوشته های باران کوثری، یا عکس گویای مریلا زارعی با هاشمی رفسنجانی و ... فقط همین قدر بی خطر و پاستوریزه و نه بیشتر. و حتی بطور انفرادی به فریاد خاموش و ناگفتۀ ایرانیان در کمپین "ما زندگی می خواهیم" بپیوندید.

5- حس هنرمند از اوضاع جامعه اش بهترین و صادق ترین و نزدیک ترین است. اما اگر هنوز حستان فرصت نکرده است که صدای تغییر نزدیک در ایران را بشنوید. و اگر قول من دلقک بی هنر را نیز نامعتبر می دانید. بشما توصیه می کنم که از اصغر فرهادی بپرسید.

یک خاطره: وقتی اصغر در راه برلین آلمان و پاریس فرانسه بود در بحبوحۀ جایزه باران فیلم نازنینش "جدایی نادر از سیمین"؛ بحث مهاجرت دایم ایشان از ایران بر سر زبان ها افتاد. حقیر هم هول شدم و قیاس بنفس کردم و کمی هم نوستالوژی هنرمندان "سوخته در غربت" را قاطی شناختم کردم و از فرهادی تمنا کردم که ایران را و حس هنرمندی اش "تنها با وطن" را ترک فیزیکی نکند. بعد که فهمیدم اصغر از اول هم چنین تصمیمی نداشت و فقط بخاطر ساختن فیلم جدیدش بیشتر در اروپا خواهد گذراند موقت. خندیدم با شرم به هالویی خودم وبا شعف به بزرگی اصغرم. این داستان آنجایی بدردم خورد که بعد از خروج اصغر از ایران وضع سینما در ایران کون فیکون شد و امکان ساختن هر نوع فیلم "بشود گفت فیلم و سینما" هم از روی میز سیاست بی هنر جمهوری اسلامی جمع شد. اینجا بود که من تازه فهمیدم که اصغر فرهادی چه حس چسبیده به مردمان وطنمان دارد و چگونه قبل از هر ستاره شناس و منجم و نوستراداموسی حس تغییر مثبت و منفی میهن را بو می کشد. لذا می گویم از اصغر بپرسید که آیا حس دلقک راجع به "پیچ مبارک" درست است یانه. و اگر فرهادی هم تأیید کرد یک دستی بهرطریق - غیر از بی تفاوتی و سکوت - بزیر بازوی وطن در حال رویش برسانید. می دانید که یک حرکت بال پروانۀ شما به اندازۀ تمام طوفان ما برد عملیاتی دارد در این جهان مدیا! یا...هو

۴ نظر:

ناشناس گفت...

چرا همه مسادل را بیخودی به هم ربط می دی...من نمی دانم یه هنرمند چه حوری بخودش احازه می ده درباب مسئله ای که در حیطه کاری اش نیست اظهار نظر کنه.. من بعید می دانم باز کردن این گونه مسائل خصوصا پارازیت ربطی از حیث علمی به این صورت که ایشون می گن به سرطان داشته باشه. فکر می کنم کاسبی ایشون باتوجه به فروختن آثارش در ماهواره ها و شبکه های ایرانی خارح نشین و عدم دریافت چنین شبکه های در ایران و کمبود پول پارو کردن است نه بخاطر مردم... این مردک تا دیروز کاسه لیس خاتمی بود حالا فیلش یاد هندوستان کرده..

Dalghak.Irani گفت...

کمی. فقط کمی خودخواهانه می نویسم پاسخت را عمدی و پوزش می خواهم. سلام.

من ابتدا که می نوشتم خیلی خاص و با ادبیات نمادین می نوشتم برای نخبه. بعد که رفتم بالاترین تصمیم گرفتم که کمی ساده تر بنویسم برای گسترش قاعدۀ تماشاگران سیرکم. بلد نبودم ولی سعی کردم تا بالاخره به زبانی رسیددم که نه زرد باشد و نه زیاد سخت ولی با ارزش. حالا دیگر انتظار ندارم که خواننده ام سؤالش این باشد که این چیست نوشته ای. چون انتظار داشتم و دارم که شما هم یک کم بیشتر بخودت فشار بیاوری برای بیشتر اندیشیدن و ارتباط برقرار کردن با متن. با عجله آمده ای و با عصبانیت کامنت گذاشته ای و سلول های خاکستری مغزت را هم فرستاده ای به مرخصی. و این قرار ما نبود. حداقل انتظار من این است که خواننده هایم به توسعۀ مغزشان هم همت کنند. ربط دادن چیزهای ظاهراً نچسب هنر بزرگ من است و تو هم بهمین خاطر هرروز می آیی اینجا و الا وبلاگ که کم نیست بلکه بیشمار هم است حتی سایت های معتبر با نویسندگان نامدار.

من باور دارم که همۀ حرکات این سیستم بی سیستم را فقط می توان در یک متن عام "حکومت - انقلاب خامنه ای خواند و نشان داد که پاسخ هیچکس و هیچکس را در هیچ زمینه ای و هیچ زمینه ای نتوانسته بدهد و نداده و نخواهد داد. دیر و ز ود هم داشته باشد سوخت و سوز ندارد که همه و همه و همه متوجه بشوند که این استراتژی پاسخگوی هیچ امر کلی و جزیی از زندگی مبتلابه جامعه نیست.

آن لس انجلسی هایی که اصفهانی را جیره خوار آنان نامیده ای گور ندارند که کفن داشته باشند. خوانندۀ معتبر و گرانی - در داخل - مگر مغز خر خورده باشد - بلانسبت بزرگان - که بخواهد جان و مال و ناموس و صدا و زندگی و آرامش و کنسرت و آلبوم چون طلای داخلش را با گدایان لس آنجلسی معامله کند به این ارزانی آن گران جان را. کمی بیشتر بیاندش و سعی کن آرامتر و چند بار بخوانی و کامنت بگذار برای تشکر که دارم اموزش مجانی می دهم. نا امیدم کردی و خستگی بر قلمم ماند با این سواد و عجله ای که نشان دادی. یا...هو

ناشناس گفت...

همینطور که شما آمدی اینجا نظر دادی.؟ اشکالش چیه ؟ در ضمن این آقا پزشگ هم هست .
حالا جمهوری استبداد هم اگر یک ذره تحمل کنه ظاهرا شما کاتولیک تر از پاپ میخای همه رو خفه کنی.
گرفتاری شدیم ها .

ناشناس گفت...

چقدر با متانت نوشتین- هم قلم طعنه زن و عشوه گر هم جوهر قلم لطف آمیز و پرده در- لذت بردم واقعا- چقدر زیبا هست تصویر روزهایی که متل انسان با هم زندگی می کنیم- دقیقا مثل انسان- نه فرشته