ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

از "تیمسار" تا "دلقک": راه طی شده!

The Scream


1- من در سال 57 وقتی فرماندار نظامی کلانتری یوسف آباد بودم به تو شلیک نکردم. و می دانم که تو هم در سال 91 بمن شلیک نخواهی کرد. نه که من انقلابی بودم و به تو شلیک نکردم. بلکه به این دلیل که کند ذهنان هم می دانستیم شاه قافیه را باخته است حتی اگر دستور تیراندازی هم داده بود - که نداده بود - شلیک نمی کردم. شاه باخت چون فرزند زمانه اش نتوانست باشد و بلندپروازی کرد در جهاندن ایران بسوی جهان آن هم با فضاحت زیاده روی در سکس مهوع و البته تابو. و اینک آیت الله خامنه ای فرزند زمانه اش نیست و باخته است در فروپاشاندن یک ملت بزرگ به قعر شاخص های توسعه و پیشرفت جهانی آن هم با فضاحت در ممنوعیت عشق زمینی و زیباترین لذت طبیعت جهان. پیام خالصانه ام به سردار ...! - نام چه فرقی می کند هرکه باشد. انشاءالله همه باشند -

2- در سال 1344 خورشیدی وارد دانشکدۀ افسری نیروی زمینی ایران شدم. در سال 47 با درجۀ ستواندومی فارغ التحصیل شدم. دورۀ مقدماتی رستۀ پیاده را در شیراز طی کردم و بدلیل روپارویی اول ایران و عراق در جریان اروند رود دورۀ یکساله را شش ماهه بپایان بردم و وارد خدمت نیروی هوایی شدم. با اینکه همۀ شرایط ورود به گارد جاویدان شاه و ساواک را داشتم اما بخاطر یک گزارش الکی از فعالیت سیاسی در دورۀ دبیرستان این سعادت تصادفی و الابختکی را پیدا کردم که نزدیک شاه و سازمان امنیتش نروم. چرا که ممکن بود اینک بجای همدوره ام سرگرد قناد زاده در همان ابتدای انقلاب اعدام شده بودم. یوسف کلاهدوز پدر معنوی و سازمانده سپاه پاسداران هم همدوره ام بود که در جریان سقوط هواپیمای فرماندهان جنگ در نزدیک قم کشته شد. همدوره هایی دیگری هم در طول جنگ کشته شدند که نام اقارب پرست و آبشناسان فعلاً در ذهنم است. و البته حسن گوهری اعدامی کودتای نوژه هم همدورۀ دانشکدۀ افسری من بود. ضمن اینکه سپهبد صیاد شیرازی هم با یکسال ارشدتر از من بودن گروهبان دستۀ دانشجویی گروهان ما در زمان تحصیل بود و سمت مربی گری مرا داشت. روح همه شان شاد و خدا رحمت شان کند. - بدلیل عدم دسترسی به پرونده های کاری آنان درزمان کشته شدن داوری در مورد اتهامات کشته شده ها بدست جمهوری اسلامی و فداکاری ها و خدمات کشته شده ها در جنگ  داوری ارزشی نمی کنم -

3- در نیروی هوایی ایران از فرماندهی گروهان های پرسنل فرهنگی شروع کردم و تا قبل از انقلاب که بفرماندهی گردان رسیده بودم همۀ خدمت 12 ساله ام  در پادگان انقلاب فعلی در جادۀ تهران نو و فرماندهی هنرجویان همافری و دانشجویان افسری نیروی هوایی سپری شد. در طول انقلاب و در بعد از تاسوعا و عاشورای 57 همراه با دانشجویان تحت فرماندهی ام به حکومت نظامی اعزام شدم و کلانتری محل مأموریتم کلانتری 6 در یوسف آباد تهران بود؛ که پس از شب دوم به اعزام نیروهای آموزش ندیده به رودررویی مردم بی سلاح اعتراض کردم و بلافاصله از شغلم معزول و به مهرآباد جنوبی منتقل و حفاظت از فرودگاه مهرآباد را بعهده گرفتم. افسری مدل و الگو؛ کاریزماتیک و بسیار محبوب و نامی بودم و خیلی یادم نمانده که حتی یکنفر از زیر دستانم دوستم نداشته بوده باشند. ضمن اینکه محبوب فرماندهان و رؤسایم هم بودم و بویژه با فرمانده محبوب و بسیار سخت گیر و دلنشینم شادروان سپهبد نادر جهانبانی - که در اوج معصومیت و بدون حتی یک سرسوزن گناه با قساوت و سبوعیت انقلابیون  تیرباران شد - ارتباط خوش آیند و ماندگاری از نزدیکتر داشتم.

4- بعد از انقلاب نمایندۀ افسران در کمیتۀ انقلابی پادگان انقلاب شدم؛ و فقط بعد از ده روز و با دیدن علایم تحجر مذهبی و توده ای آنرا ترک کردم. در اسفند 57 در تلویزیون نطق کردم و از ارتش و افسران و دولت مهندس بازرگان دفاع کردم. بلافاصله بعد از پخش سخنان 20 دقیقه ایم از تلویزیون توسط همافران انقلابی بایکوت و بمدت شش ماه خانه نشین شدم. گردان دانشجویان زیردستم در قبل از انقلاب اعتصاب کردند و خواستار بازگشتم برای فرماندهی مجددشان شدند، و من بدستور سرلشکر باقری مرحوم بخدمت بازگشتم. بعد از یکسال بنا بدلایلی - فعلاً نمی گویم چون بلافاصله شناخته می شوم - بتقاضای خودم به پایگاه شکاری ششم در بوشهر منتقل شدم و در هنگام شروع جنگ عراق در بوشهر یکی از سه معاونت پایگاه بوشهر بودم. یک سال بعد در مهر 60 پاکسازی و اخراج شدم که مدت دوسال ونیم طول کشید و توسط قاضی ری شهری معروف محاکمه و تبرئه شدم. اینبار شش ماه در پایگاه مهر آباد بودم که به پایگاه دوم در تبریز رفتم و معاونت مشابه بوشهر را بدست گرفتم. یک سال هم در تبریز بودم که مجدداً توسط روحانی پایگاه اخراج شدم. سه ماه بعد از اخراج من از تبریز آخوند مسبب رد صلاحیت من خودش بجرم زنای محصنه از ارتش به پست دیگری در خارج از نیروی هوایی فرستاده شد. بعد از تبریز با دریوزگی و حقارت تمام از آخوند کل نیروی هوایی وقت، مجوّز مسئولیت معاون پایگاه همدان را گرفتم. در همدان چندان دوام آوردم که جنگ بسر رسید و من در سال 70 با افتضاح به تهران منتقل شدم. دوسال هم در ستاد مرکزی نیروی هوایی ول گشتم تا اینکه در سال 72 و دوسال قبل از پایان خدمت مقرره و سی ساله ام تقاضای بازنشستگی اختجباری! کردم و طی پروسۀ بسیار تلخی بازنشسته شدم.

5- بعد از بازنشستگی تصمیم گرفتم که خودکشی کنم. اما هیچگاه وقت پیدا نکردم. زیرا که تا می آمدم شکم بچه ها را سیر کنم وقت مدرسه شان می شد. و تا از درس شان فارغ می شدم وقت بازیگوشی شان. و در این لابلا هم باید مطالبی را می نوشتم و با التماس به روزنامه ها ده تا یکی را چاپ می کردم تا یادم نرود که هنوز خودکشی نتوانسته ام بکنم. سه سال پیش بود که زدم بسیم آخر و گفتم بیایم در غرب خودکشی کنم که بروحیۀ بچه هایم صدمه نخورد. اما گویا در طالع من خودکشی پیش بینی نشده است. چون علاوه براینکه تمهید وسایل خودکشی تمیز کار مشکل و خطرناکی است؛ شماها را هم قاطی مسئولیتم کردم که بگویم "زندگی زیباست" و باید لذت برد. نه فقط در لحظات سرمستی بلکه در سال های رنج و فشار!

6- یک عمر حرف فکر کرده بودم برای این پست. لعنت بدنیای مجازی که هر حسنی دارد اما بند تنبانش کوتاه است همیشه. پس حرف آخر را می زنم که یکی مأموریت سربازی است و دیگری یک آرزوی نهایی؛ و بقیۀ حرف ها را می گذارم برای عمری اگر بود - که هست. از خدا قول مردانه گرفته ام تا دیدن سقوط خامنه ای مرگی در کار نخواهد بود - درود می فرستم به ایران و ایرانی و ارتش سرفراز و رنج دیدۀ ایران و پرسنلی که 95 در صدشان از بازنشسته و در خدمت قطعی صد در صد پشتیبان شما و وطن آبادتان هستند در رهایی. این دیگر بلوف نیست بلکه من خودم "جان ِ سوختۀ ارتش ایران هستم: من یک تیمسار هستم".

الف- مأموریت: مأموریت من راضی کردن و برگرداندن خدا به ایران است. سه سال است دارم با خدا چانه می زنم ولی بسیار زیاد رنجیده و تا کنون رضایت به بازگشت نداده است. اما من سمجم و در تلاشم هم پایدار و هم پای ِ دار. خدا را که راضی کنم از خر شیطان (نماد بدلخواه خواننده) پیاده شود و برگردد به سر برکت سفره های شما، نوازش کودکان شما، تماشای مهربان و خندان عشق بازی های شما و... تا بشود یار و غمخوار و قوت قلب نازنین شما؛ مأموریت به اتمام خواهد رسید. چون خدا شرط می گذارد که اگر بزودی راضی به مراجعت شود؛ همۀ خدایان پاسدار و پاسبان شما، خدایان کوچه و خیابان های آلودۀ شما، خدایان میادین ورزشی عبوس و کوه و کمر تصرف عدوانی شدۀ شما و ... و مهمتر از همه - خدا خودش تأکید می کند - چشم های هیز پشت پنجرۀ اتاق های خواب و عاشقانۀ شما را خواهد روفت بکل و از بن و ریشه. پس دعا کنید و خدا را صدا کنید. تا این آخرین مقاومتش را هم بشکنیم تا برگردد؛ تا ما هم مثل همۀ مردم جهان بجای مسخره بازی و لودگی و بیکاری و ... در اداره ها و کارخانه ها و مزارع و مغازه ها و بازارها و ... با جدیتی شاد کار کنیم تا بتوانیم جدیت عبوس و همیشه در حال نزاع و چالش و ... در خانه هایمان و با خانواده هایمان را با مسخره بازی و خنده و شوخی و مهربانی و تفریح و دوست داشتن و عشقبازی جایگزین کنیم.

ب- آرزو: تنها آرزوی من برای شما و ایران یک کارناوال رقص و موزیک و پایکوبی و دست افشان و سرود خوان و لذت بی خیالی است در یک روز از هر یک سال. که امیدوارم آن یک روز شادی دسته جمعی و سراسری در کوچه و خیابان های ایران روز مرگ "دلقک ایرانی" انتخاب شود بزودی! یا...هو

توضیح: خواهش می کنم فعلاً از گذاشتن کامنت با نام و نشان شناسنامۀ تیمساریم خودداری کنید اگر مرا شناختید. چون مجبورم منتشر نکنم تا ورژن بعدی. اما استفاده از تیمسار بجای دلقک مجاز است هرچند من هنوز هم دلقکم در زمانه ای که به شلغم می گویند گلابی!

پی نوشت اول:
بازخورد این پست انتظاراتم را برآورده نکرد. بنابراین تیتر پست از "من جان ِ سوختۀ ارتش ایران هستم: من یک تیمسار هستم". را به تیتر فعلی عوض کردم. چون خودم چنین فکر کرده بودم که تیتر مثبت است و خواننده قبل از توجه به وجه خودشیفتگی "من تیمسار هستم" به بخش "جان ِ سوختۀ ارتش ایران" توجه می کند و ورود صدای ارتش بمناسبات و مبارزات ضد "وضع موجود" را استقبال می کند. اما از آنجائیکه در ذهن تودۀ تحصیلکردگان ما "ادبیات ادبی و نرم و پر رمز وراز" کمترین ارتباط را به "ادبیات سیاسی سخت و مستقیم و ستیزه جو و جدی" ندارد چون ادیبان سیاست نمی خوانند و سیاسیون ادبیات نمی فهمند؛ لاجرم بار منفی تیتر جلو زد و مطلب را سوزاند. البته که خواننده های ثابت و پی گیر وبلاگ دلقک ایرانی مثتثنی هستند از این قاعده من منظورم استقبال خواننده های کمتر آشنا با سابقۀ نوشتاری من است. بگذریم از پروفسورهایی که همۀ کتاب ها را از روی جلد - و نه حتی پی رنگ اصلی نوشته شده در پشت جلد - مطالعه می کنند و نقد و تفسیر کشاف و "این درست است" می نویسند.

۳۶ نظر:

ناشناس گفت...

من عاشق نوشته هايتان هستم. نوشته هايتان بوي اميد و زندگي مي دهد. شايد باور نكنيد اما هر شب تا پيش از بارها و بارها به اميد ديدن پست جديدتان به وبلاگتان سر مي زنم. اصلا با خواندن نوشته هاي شماست كه تازه به معناي واقعي اخبار و رويدادهاي به ظاهر معمولي پي مي برم. نبوغ و تيزبيني تان را در كمتر نويسندگان به اصطلاح مفسر مي توان يافت. صميمانه آرزو دارم خداوند بزرگ به قول مردانه اش عمل كند و شما به همين زودي به آرزويتان برسيد اما با اين شرط كه پس از آن ساليان سال در كمال تندرستي و سرفرازي بمانيد و از آزادي و آبادي اين آب و خاك لذت ببريد.
ارادتمند شما
يك هوادار كوچك شما

بهروز گفت...

خیلی مخلصیم تیمسار ، حالا دیگه انضباط و برنامه ریزی و قانون مداری هم وصله تنت شد، هر چند که از اون تیمسارهای خوش اخلاق بدهی حکما، ولی من همیشه از افسرای ارشد میترسیدم توی سربازی . افتخار پیدا کردم که اولین نفری باشم که تیمسار خطابت کنم انگار . ولی از تو نمی ترسم الان چون که باید از کسی ترسید که ملاکی برای قضاوت در ذهن مشوش خود ندارد و بر اساس قرض و مرض تصمیم می گیرد نه تیمساری که تیمساری کرده در زمانی که مقررات حاکم بوده بر ارتش آنهم نیروی هوایی . حالا دیگه حتما قهوه مهمان من هستی دلقک .مرسی

امیر گفت...

من هنوز سی سال ندارم اما آرزویی مشترکی دارم با شما جناب دلقک/ تیمسار! در زندگی شخصیم آرزوی خاصی ندارم ، بیشتر از آن چیزی که لیاقتش را داشته ام نصیبم گشته در زندگی. فقط یک آرزو مانده ..دیدن رقص و شادی و بگو و بخند و قهقه های از ته دل بچه های سرزمینم تا قبل از مرگم..که بعد از برآورده شدن این آرزو راضی به ترک زندگیم با خواست خود یا خدای خود..( گریستم با این نوشته آخر شما از ته دل دلقک/ تیمسار...)

ناشناس گفت...

timsare aziz kheili duset darimmmmmmmmmmmmmmm. toro baraye fardaye iran lazem darim!!!!!!!!!!

حسام گفت...

نیمسار! هاها پس الان دیگر باید مغزت تبدیل به گردو شده باشد که چنین توهماتی را می بافی. نیمسار! اون که رییس جمهور آمریکا بود و زمانی فرمانده ژنرالهای چندستاره، اون که حامی کسی بود که همکاران خوب تو رو توی جنگ کشت (و آشغالی مثل تو را باقی گذاشت)، سرنگونی جمهوری اسلامی را که ندید هیچ، آخرای عمرش آلزایمر گرفت و اندازه یک خرگوش هم فهم و شعور نداشت! پس هان مشو غره بر گذشته نکبت بار خویش، که زمانه بازیهای بسیار خواهد داشت نیمسار!

ناشناس گفت...

از شما شرمنده ام.
مدتهاست مطالبتان را میخوانم ولی بجز در یک مورد هیچگاه کامنت نگذاشتم و آن مورد بعد از اعدام شهلا جاهد بود که احساس کردم شما هم رای بیدادگاه اسلامی را تایید کردید. هر چند من هنوز متعقدم آن زن میتواند بیگناه باشد.
در آن کامنت من به دلیل نشناختن شما کمی از کوره در رفتم چون خود بهتر میدانید که در دنیای مجازی هر کس سایتی باز کرده و از شیر مرغ تا هسته اتم را نقد میکند بدون داشتن آگاهی لازم. که خوب در ما ایرانیها ژنتیکی است.
خواستم به تعداد روزها و دقایق خدمتی شما در ارتش ایران از شما پوزش بخواهم و امیدوارم که مورد عفو قرار گیرم.
با تشکر

ناشناس گفت...

تیمسار، من هم گریستم و ازین پس نوشته هایت را با جدیت بیشتر خواهم خواند.
راستش یکجورهایی یاد شادروان خلیل ملکی بزرگ افتادم.

ناشناس گفت...

زنده باد تیمسار ،پاینده باد ایران.به امید سلامتی‌ روز افزون شما ایرانی‌ فهیم

علی گفت...

دلقک زنده باد!مطمئن باش که آرزو هایت را خدا برآورده میکند و درود به جان برکفان وطن که در دوران بازنشستگی و تبعید همچنان از وطن دفاع میکنند و آرزو دارم خداوند آن کسی که در کامنت قبلی به شما توهین کرده را به راه راست هدایت نماید و قفلی که بر قلبش زده شده شکسته شود /در فردای آزادی ایران ما در میان هموطنانمان دشمنی نخواهیم داشت چرا که حق با ماست ! دیگه اسمت اصلا مهم نیست لطفا تا روز آزادی ایران هم اسمت را نگو

ناشناس گفت...

جاوید باد نام شاهنشاه ایران زمین و ارتش وطن دوست ایران.(غیر از چند توده‌‌ای بیشرف البته)

Dalghak.Irani گفت...

خیلی سپاسگزارم از لطف دوستان. بسیار فرسوده ام امروز از معطلی در کاری که توی شهر داشتم و می روم استراحت کنم. فردا حتماً به نکاتی که گفته اید اشاره خواهم کرد. اما - و این اما مهم است - یک چند کلمه برای حسام بنویسم که هم برخی از شما عزیزانم کهیر نزنید از دست این "مستضعف نگه داشته شده"ی فکری. چون او مسئول این عقب افتادگی ذهنی نیست جایی برای اموزش نگذاشته خدای سنگی اش آیت الله خامنه ای. و هم او امشب در هر جایی هست از این دنیای خاکی یک حظی ببرد و پیش دوستانش پز بدهد که با یک تیمسار همکلام شده به فضیحت هم شده.

حسام.
اولاً عنوان نیمساری که بمن دادی صد در صد مورد تأیید خود من هم است. زیرا که درجۀ من سرتیب دومی بوده که جمهوری اسلامی از خودش در آورده و در هیچ ارتش کلاسیکی ما درجۀ ژنرالی روتین و فله ای نداریم. درجه های تیمساری در همۀ ارتش های کلاسیک مربوط به افسران برگزیده است - معیارهای انتخاب مورد نظرم نیست - واین عنوان تیمساری برای سرتیب دوم ها هم از انجایی جا افتاد که مرحوم امام خمینی در عملیات مرصاد یک نامۀ قدر دانی از نیروی هوایی و هوانیروز (واحد هوایی نیروی زمینی) صادر کرد و در آنجا هم شادروان ستاری را که سرتیب بود تیمسار خطاب کرد و هم سرتیب 2 انصاری همدورۀ عزیز مرا که فرمانده هوانیروز بود. و اینطور شد که تیمساری هم فله ای شد و به همۀ سپاهی و به بسیاری از ارتشی ها هم رسید تا جایی که هنوز هم در مقابل ده تا تیمسار 2 تا گروهبان و سه تا سرباز دارد ارتش و سپاه. این است که جنگ خطرناکتر هم می شود. ولی اگر من نیمساری را با جان بپذیرم تو مشکل برادران ارزشی را چه می کنی.

بعد هم بعد از این تحقیر شکلی یک آشغال هم اضافه کرده ای که دیگر انصاف نیست یارو گفت چند نفر به یک نفر! تازه مشکل زنده ماندن آشغال ها و رفتن رفقای صالح من که بخدا نسبت داده ای هم کفر است و هم ضد ارزش. مگر نه اینکه شهدا خوشبختند و عند ربهم یرزقون و زنده ها بدبختند و در خسران تمام چسبیده به جیفۀ دنیا. خب پس کار خدا درست بوده در بردن آنها به بهشت و باقی گذاشتن من تا ساختمان جهنم اماده بشود. پس ناراحتی تو چیست که هم بدنیا اعتقاد نداری و هم دو دستی به آن چسبیده ای و خدا را نفرین می کنی که چرا آشغال ها را نمی کشد که قبل از پرشدن انبان گناهشان بروند بهشت و مزاحم آشغال تر هایی مثل تو و خدای بتواره ات خامنه ای نشوند که از بس فکرت فاسد و نوکر مآب است که جهنم استفراغت می کند. بقیۀ مطالبت هم بماند تا سال 91 تا انشاء الله تو هم آزاد بشوی و از این استضعاف مضاعف رها بشوی - اگر صادقی - و بقیۀ عمرت را مثل همل مردم مؤمن و خداشناس بخوبی و زیبایی طی کنی. یا...هو

Ali گفت...

salutes

ناشناس گفت...

کاش میمردی و وقتش نمیرسید که با خیانت به کشور کار را به اینجا برسانی. کاش شما بی ناموس ها از ازتش بشار اسد می آموختید. شما مامور حفاظت از شهر بودید و کلید شهر را دست راهزن دادید.

nik گفت...

خوبی‌ اینترنت اینه که دیگه مجبور نیستید به روزنامه‌ها التماس کنید که مطلبی چاپ کنند و بی‌ واسطه با خواننده‌ها ارتباط دارید. من شما را همچنان دلقک خطاب خواهم کرد، چون دلقکی و خنداندن خلق را از بهترین و جدی‌ترین کارها میدانم و از طرفی‌ با نظامی گری هم خیلی‌ میانه خوبی‌ ندارم. هرچند که هر وقت قیافه سردار کیلویی‌‌های تریاکی یا کج و کوله و چاقالوی سپاه را میبینم غصه‌ام میشه

خ.آ گفت...

تيمسار دلقك عزيزم
بيش ار پيش نسبت به شما ارادت دارم .به اميد اينكه در سال 91 شاهد اتفاقات مباركي باشيم. آرزو دارم كه برگرديد و با كمك دوستان همچون خودتان ارتش ايران را به جلال و جبروت زمان شاه بازگردانيد.

تبریزی گفت...

باسلام به دلقک سابق
از نوشته هایت معلوم نمیشد که نظامی باشی بیشتر مثل یک پیر خسته مینوشتی گرچه با دید نظامیان کنونی که گاها سواد ومنطق کاملی هم ندارند باید درود فرستاد به مربیان ومعلمینی که شما واکثریت سرداران شهید جنگ مثل بابای صیادشیرازی و..وماندگانی مثل دکتر شکرریز وشماباشید چقدر تفاوت است بین آنان ومشابه آنان در بدنه کنونی نیروهای مسلح گرچه بدن بعضی برای بستن تنگه هرمز کافی است.خوش حال شدم که یک سالی در شهر تبریز زندگی کردی وامیدوارم با آن کاروان سیرکت بار دیگر به شهر من برگردی .

ناشناس گفت...

دلقک عزیز من مادرم بدون امید به
اینده ونگران آینده فرزندانم ولی با خواندن نوشته های شمااندکی امیدوارمی شوم پس مارو تنها نگذاریدوبه ماامید دهید

چهار فصل گفت...

می نوشیم به سلامتی تیمسار.....نوش

تلخك گفت...

سلااااام. عمو تيمسار عزيزم. وااااي يعني ما يه عموي تيمسار داريم. مخلصيم عمو. هميشه و هر روز منتظر نوشته هات هستم. از اين كه به وبلاگ كوچولوي من هم سر زدي ممنونم. از اينجا نوشتن سخته واسه همين كم تر مي‌تونم وبلاگم رو به روز كنم و بعضي وقت‌ها هم به زور مي تونم براي عموي عزيزم يك كامنت بذارم. ايشاللا به همه آرزوهامون با هم مي‌رسيم عمو.

سحر گفت...

دلقک نازنین
من همچنان به این نام خطابت میکنم. پدر مرحوم من سرهنگ دوم زمان شاه بود. البته 12 سال قبل از انقلاب بازنشسته شده بود. بنده خدا زمان جوانی رضا شاه رو هم دیده بود. و آنقدر پیر شده بود که نه برایش ماموریت های مهم جنگی وجود داشت و نه توان طی کردن دورهای مشکل و پر از تئوری دوره ستاد عالی. خلاصه خیلی از اهالی فامیل ما از این دست ارتشی ها بودند. البته همه دوره دانشکده افسری دیده و تا سرهنگ تمامی رسیده. ولی جالب اینجاست که من فقط دو تا وب لوگ رو میخونم. یکی شما ویک وب لوگ دیگه. شما که ارتشی از آب در آمدید. اون یکی هم چند وقت پیش اعتراف کرد که پدرش سرهنگ زمان شاه بوده.خلاصه دلقک جان از من همین عنوان روقبول کن حوصله عنوان های اینجوری روندارم خب ما قدیمیا اینطوریم.اما بعد از این کامنت ها رو که بخونم پاک حوصله ام سر میره از مجیز گویی و تملق گویی وسایر موضوعات بی ربط . بیخود گفتی که تیمسار بودی!

Eric Calabros گفت...

من از سربازی قرار کردم.. از دست همه آن همکاران امروزی ات. کاری کردند که از هر نوع ارتشی متنفر شوم. از سرجوخه ها تا تیمسارها. ارتشی ها و قوانین و اخلاقیات کثیف شان زندگی و جوانی من را از بین برد
توافقات فکری مان سرجایش. کاش نمی گفتی که نظامی بوده ای. کاش نمی گفتی
(منتشر نکن)

تماشاچی گفت...

دلقک ایرانی، نویسنده با سواد و باذکاوت

بگذار یاد اون جوک بندازمت که یارو اومد خونه به زنش گفت ترفیع گرفتم شدم تیمسار. زنش برگشت گفت تیمساری باش. ولی اینجا باید استوار باشی.

من هم می گم که به همان منوال دلقکی استوار باش. بخند و بخندانمان. فکر کنم خدا سر آشتی داره که تو تا حالا نتونستی خودت رو سر به نیست کنی. بالاخره باید بمانی و ببینی آن روز همایون که به عالم قفسی نیست یا نه مرغ گرفتار؟

ناشناس گفت...

مخلص تیمسار و نوشته های زیباشون هستیم.

ادوارد البی دوم گفت...

من دوره سربازی واقعا زجر کشیدم. ولی با تمام وجود خوشحالم که در ارتش بودم.
الان پا چسبوندم تیمسار!

Dalghak.Irani گفت...

به احترام و صفای گام های کیبوردی تان سلام می کنم و تشکر می کنم. پاسخ به تک تک شما با نام های ناشناس و نشان دار مقدور هم باشد زمان بر و تکرار سپاس و ارداتم خواهد بود بنابراین همین مختصر تشکرم را بپذیرید و کماکان کمک کنید به باقی ماندۀ راهی که باید طی بشود و هنوز در ابتدای راهیم. به چند نکته که در مجموع کامنت ها تشخیص دادم هم اشاره می کنم از جهت "گمان به مفید" بودن:

1- اغلب ما بتبع روشنفکران مان و آنان بتبع جریان روشنفکری جهانی که همواره آبشخور چپ دارد و بوِیژه در سال های نیمۀ میانی قرن بیستم که مطلقاً تحت تأثیر آموزه های سوسیالیستی با پیشتازی حضرت مارکس علیه السلام والرحمه بود هستیم. لذا با هرنوع نشانه ای از یونیفورم قابل تصویر و تصور نظامیان بلافاصله به مفهوم برساخته شده ای با نام "میلیتاریسم" رجعت ذهنی پیدا می کنیم و آنرا ذنب لایغفر می دانیم و دفع می کنیم. در حالیکه در امر واقع کارل مارکس در مقام یک ایدئولوگ سیاسی - و نه فیلسوف اجتماعی - خودش یک ژنرال ارشد "میلیتاریست" بوده است و رژیم های برساخته اش وحشتناک ترین تجربۀ تاریخ مدرن بشریت از جنبۀ یکه سالاری و گروه سالاری بوده است که بدبختانه هنوز نمونۀ کره شمالی حی و حاضر باقی مانده تا عبرت آموز باشد که اگر هر گردی گردو نیست؛ برخی ناگردی هاهم می تواند گردو باشد.

2- گروه دوم رو ترش کنندگان از عنوان نظامی تجربه های شخصی دارند در رفتار ها و سختی های سخت و نرم تجربه کرده شان در دوران سربازی بدون اینکه اولاً سهم خودشان را چه مثبت "روحیۀ حساس و شکننده و درون گرا" و چه منفی "نظم ناپذیری و یلگی و خود محوری و منطق سرخود" ملحوظ بکنند در دعوایی که با نظامیگری تجربه کرده اند و ثانیاً نمی خواهند بپذیرند که پرسنل ارتش یک کشور هم از همان بافت جامعه ای می آیند که در کلیت کشور ساری و جاری است. و نمی توانند منتظر یک تافتۀ جدا بافته باشند بصورت بخشی و فرهنگ عام را فال فال دوست داشته باشند.

وقتی این هم اضافه شود که اولاً شاه بدلیل بلندپروازی های غیرقابل مهارش از نیمۀ دوم دهۀ 40 خورشیدی معیارهای ورود به کادر های ارتش ایران - بویژه در بخش افسری - را بشدت تنزل داد و در های کمی ارتش را بروی "ته مانده های بازار کار پررونق آنموقع ایران" گشود و کیفیت ورودی ها را بشدت پایین آورد و ثانیا" بعد از انقلاب ورود به کادر ارتش علاوه بر همۀ ضعف هایی که داشت به صفت ریا و مذهبی نمایی هم آلوده شد انتظار تجربۀ همۀ افسران با معیار دلقک ایرانی! و نادر جهانبانی شازده و ... کمی دور از انصاف و بیراهه است. ... ادامه خواهم داد...

سحر گفت...

خطاب به همه خوانندگان عزیز:
همینطور که در کامنت بالا ذکر کردم پدر من سرهنگ بازنشسته قبل از انقلاب بود (12سال قبل از انقلاب) در میان افراد فامیل هم یک عالمه سرهنگ و سرهنگ تمام داشتیم. خب حالا که چی؟
من دانشجو بودم دانشگاه تهران بودم و از زمان دبیرستان هر کتاب ممنوع وخطرناک سیاسی که میخواستی از بزرگ علوی گرفته تا آل احمد و هزار کوفت دیگه تو خونه ما توکتابخونه من بود. تو اعتصابات هم یک عالمه مرگ بر شاه گفتم.خب بازم که چی؟ من شاهی بودم؟ نه . کمونیست بودم؟ نه. اصلا طرفداری تو کتم نمی رفت اگه میرفت که اقلا ملاحظه قپه های سر شونه بابامو میکردم. حالا فکر میکنید همون ساواک (تازه اگه فرض کنیم ساواک اینقدر بیکار بود که بشینه این جنگولک بازیها رو زیر نظر بگیره)نمیدونست؟ خب بازم که چی؟ این بازیها رو که خیلی از بچه ارتشیها میکردن. نصف همون جماعت تئوریسین های چریکها و سیاهکل بازی بچه سرهنگ بودند.
میخوام اینو بگم : این ذهنیت مهر زدن آی آی این ارتشی بوده پس اینطوریه یا اونطوریه تماما از ذهنهای کلیشه و محدودی میاد که قضاوتشان نه محتوای فکری آدمها که ظاهر و عنوان آدمها است. اگر ما اینطور در مورد دیگران قضاوت کنیم پس نباید گله مند باشیم چرا آخوندها با نام دین سر همه رو کلاه گذاشتند.
واز این گذشته زندگی فازهای مختلف داره که آدم در هر فازی بخاطر رشد عقلی وامکاناتش به نقطه نظرهای جدیدی ممکنه برسه.بابا دست بردارید.
دلقک جان برای من اصلا وابدا فرق نداره که شما چی بودی. همین که اینقدر تا بحال قشنگ و خوب نوشتی ممنون باز هم همونقدر خوب بنویس.

Dalghak.Irani گفت...

نظامیان بطور عام تک بعدی هستند و باید باشند چون کاربرد مشخصی برای آنان تعریف شده است در فرهنگ سیاسی. آن ابزار برش و کوبش و جنگ و خونریزی بفرمان و تصمیم سیاست" هستند. در مورد کادر درجه داران این تک بعدی از همان بدو ورود بدلیل اولاً سطح پایین تحصیلات و ثانیاً بدلیل تعلق داشتن قاطبه شان به طبقۀ زیر متوسط و فقیر حتمی است و در طول خدمت هم بدلیل همیشه زیر دست بودن و ماندن نه علاقه ای و نه منفعتی برای ارتقاء فکری و اندیشه ای دارند. اما در مورد افسران بدلیل اینکه همواره در عین زیر دست بودن بالا دست هم هستند وضع کمی فرق می کند. به این معنا که یا در همان استضعاف فکری ابتدای ورود متوقف می شوند و تحت تأثیر محیط و وظایف و مسئولیت ساده و بسیطی که برایشان تعریف شده است دگم بر دگم می افزایند و به عناصر وحشتناکی تبدیل می شوند از نگاه جامعۀ سیویل وبیرونی (سربازان وظیفه ای که بدلیل نو بنو شدنشان - ورود و خروج هر سال و هر دو سال - هم از جهت تحصیلات و هم از جهت تجربۀ زیسته جلو تر از فرماندهان شان هستند). اما در این بین اقلیتی هم هستند که چه بلحاظ روحیۀ شخصی و چه به اعتبار آینده نگری پیشرفت شغلی انسان های فوق العاده ای می شوند از جنبه های چند بعدی بودن و از بین همین مجموعه هاست که آتاتورک و رضا شاه و قذافی و قاسم و صدام حسین و عبداناصر و کنعان اورن و حسنی مبارک و ایوب خان و ضیاءالحق و ... بیرون می آیند و برای پیشرفت جوامع خویش وارد صحنه های سیاسی می شوند. ما حق نداریم فقط به عاقبت این افسران متمرکز شویم. ما منصفانه است که برای دست آورد های انان برای کشورهایشان هم بها بدهیم و قضاوت نهایی تاریخ را که حتماً باید یک قرن بعد از اینها خوانده شود مهم بدانیم. آیا بدون تدبیر ارتش سیاسی مصر و ترکیه و پاکستان و بسیاری دیگر از کشورهای ریز و درشت جهان سوم می توانیم حتی موجودیت فعلی این کشورها را مطمئن تصور کنیم. ارتش نوین ایران - بویژه در طول پادشاهی محمد رضا و طول عمر جمهوری اسلامی - یکی از غیر سیاسی ترین ارتش های موجود در جهان پیرامونی است. زیرا که شاه بویژه در این اواخر جز امربران را ژنرال مؤثر نمی کرد و نمی خواست و پست نمی داد. و اگر هم داده بود پس می گرفت و خامنه ای که اصلاً ژنرال هایش را نه داخل آدم حساب می کند و نه امر بر. چون آنان را از کسانی انتخاب می کند که بدرد نوکری هم نخورند چه رسد به شأن امر بری. او فعلاً همۀ توجهش بقدرت سپاه پاسداران است و تلاش می کند که با چینش فرماندهان دارای "بدترین بخش ایدئولوژی هتاک" این نیروی همه کاره و بسیار قدرتمند - خارج از قدرت فرماندهی خامنه ای - را بنفع خویش در صحنه نگه دارد. البته که اشتباه می کند چون سپاه یک نیروی با پایه های ایدئولوژیک است و هم مجموعه اش و هم تک تک عناصرش خودشان را مفسر دین سیاسی می دانند و قبول دارند. و در روزی که اولین ترک های ریز به قدرت خامنه ای وارد شود آنان نه تنها از او دفاع نخواهند کرد که بلکه با فعال شدن گسل های ایدئولوژیک داخل شان بسرعت فروخواهند پاشید در معیار نظامیان یکپارچه و ابزار سیاست. کما اینکه همین الان هم طلیعه های پررنگی از این جرخوردگی ایدئولوژیک هویدا شده و بسرعت گسترش خواهد یافت.

2- و نهایت اینکه عدم اشاره به سادگی و روح بی پالایش و ذوق هنری نظامیان در مجموع و افسران بویژه ظلم در حق آنان است. وبرای این مورد آدرس مشخصی می دهم که هنرمندان بسیار شهیر تاریخ مدرن ایران را ردیف کنید و به خانواده هایی که این هنرمندان رشد یافته و تربیت شده اند هم سری بزنید. در مجموع نسبت آماری به جمعیت افسران نسبت به سایر رقبای تحصیلکرده و دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و دبیر و خردمند و اندیشه ورز تعداد هنرمندان برخاسته از صلب بلافصل یا با یک نسل واسطه نظامیان چند برابر سایر اقشار هموزن است. چپ ها با احمد شاملو شروع کنند و فرخ زاد و... و مذهبی ها با زهرا رهنورد و ... یا...هو

جوادی گفت...

درود بر شما دلقک مهربون.

صادق گفت...

دلقک جان سلام
دوست داشتم من هم در این مورد چند کلمه ای عرض کنم..
راستش از خلال برخی نوشتهایت به ویزه در مورد بهپاد و ... بو برده بودم که باید نظامی بوده باشی و حالا که ظنم به یقین تبدیل شد باید بگویم با تجربهی که من از ارتشیان داشته ام ( من سربازی را در ستاد مشترک خدمت کردم و اصلا درموقع تقسیم هم دوست تر داشتم در ارتش خدمت کنم تا در سپاه)فاصله زیادی داری.
خودت میدانی که در ستاد مشترک عمدتا افسران ارشد حضور پر رنگی دارند. حد اقل من که تا دلت بخواهد سرتیپ ۲ و سرتیپ دیدم و زیردستشان خدمت کردم. گاهی دلم برای شان میسوخت . میدیدم چطور سرتیپی که سالها (حتا مطابق معیار های ارتش جمهوری اسلامی) پله به پله آموزش دیده ، بعد از اینکه دور تا دور ایران را در کوه و کمر خدمت کرده ، اغلبشان جنگ دیده و مو سپید کرده حالا با این درجه و موقعیت به تهران آمده و در قلب ستاد مشترک ارتش باید چهار زانو جلوی یک آخوند ۳۲ ساله بنشینند (نه اینکه ان آخوند فی نفسه بد بود بلکه بی تناسب ترین فرد از نظر سن و شغل و context بود )و ... دلم میگرفت و ته دلم میگفتم ......
ولش کن چیزی ممکن است بگویم که جسارت تلقی شود.وقتی در محوطه راه میرفتم ،تو اتاقها و ساختمانها از این اتاق به آن اتاق میرفتم با خودم میگفتم چه دورانی داشته اند برخی در این جا و چه تفاوتی است بین آنان و اینان .
متاسفم که بگویم غرور(صرف نظر از اینکه ممکن است برخی مناقشه کنند ) و جایگاه اجتماعی مهمترین سرمایه یک نظامی ارشد است (اینرا همین الان در نحوه برخورد مردم با ارتش شان در مصر میبینیم)که به لطف جمهوری اسلامی ریشه اش در ارتش ایران خشکانده شد.
در انتها این را هم عرض کنم که حالا که شمه ای از گذشته خودت وا گفتی بنظرم ملموس تر و بقول لندنیها Down to earth شدی که مبارک است. پایدار باشی

Dalghak.Irani گفت...

خیلی ممنونم صادق عزیز.
همینطور است که می گویی. و بدجوری نظامیان را چرخ کردند در دستگاه بلاتکلیف خود. دوستان ما هم و ما هم بدلیل اغلب برای زنده بودن و امرار معاش و کمتری بخاطر ایران و ارتش که بالاخره می توانستند با هر زحمتی شده تخریبش را کمی کندتر کنند و عقب بیاندازند خیلی از این تحقیرها را تحمل کردند و دیگر آنی نماندند که بودند. البته همانطور که توضیح دادم شاه هم برای گسترش کمی ارتش خیلی ارزان کرد افسر ارتش شدن را. تا یکی دوسال قبل از من بسیاری از دیپلمه ها بین دانشکده های پزشکی و مهندسی و دانشکدۀ افسری افسری را انتخاب می کردند حتی کسانی را می شناختم و می شناسم ارشدتر از خودم که از دانشکده های مزبور در وسط راه انصراف داده بودند و امده بودند افسر شده بودند. حتی زمان خود من هم با اینکه کمی آسان شده بود ورود به دانشکدۀ افسری اما هم کنکور سفت و سختی داشت و هم هنوز داشتن معرف معتبر که حداقل یک سرهنگ در خدمت بود برقرار بود تا قبل از من که معرف باید وکیل و وزیر و سناتور و از این مقامات بود. منظور البته این نبود که طبقۀ 3 وارد ارتش نشوند چون هرکسی که قبول می شد هم از کنکور علمی و هم از کنکور بدنی بالاخره با هر کلک و رشوه و رابطه بود یک معرف هم جور می کرد. اما این جور معیار ها از همان ابتدا کسانی را که می خواستند افسر بشوند نسبت به موقعیت و کلاس کارشان حساس می کرد و باعث ارتقاءسطحش می شد. بعد از سال47-46 همۀ این معیارها از بین رفت و دانشجویان دانشکدۀ افسری را تور می کردند اگر طنزش را گفته باشم. نمی خواهم همکارانم را کوچمک کنم چرا که خود من هم پسر یک قهوه چی بودم. بلکه می خواهم به ریشه ها هم اشاره بکنم که همۀ عوامل دست بدست هم داد تا ارتش از افسران استخوان دار خالی شود. البته من خودم بغیر از یکبار که برای گرفتن مسئولیت بخاطر ایران و در جنگ تحقیر شدم و دم نزدم هیچگاه قابل تحقیر نبودم و اصلاً عقیدتی سیاسی و حفاظت اطلاعات را تحویل نمی گرفتم چون نقطه ضعفی نداشتم دستشان و سخت ترین کارها را می کردم و همیشه طلبکار بودم. این هم بخش خود شیفتگی اش. یا...هو

زيتون گفت...

درود بر شما
من همه ترسم اینه که از اطلاعاتی که دادید شناسایی بشید، برای اینا کاری نداره شناختن مثلا رئیس کلانتری یوسف‌آباد زمان انقلاب یا از طریق دوستان و هم‌دوری‌هاتون. گرچه نوشتید ایران نیستید، اما بازم ممکنه براتون دردسر بشه. آخه شما حیفید.
آدم فکر نمی‌کنه یه تیمسا ارتش پشت ستاره‌هاش قلبی اینچنین از طلا داشته باشه.
موفق باشید

mehrsad گفت...

من دیر رسیدم به مراسم آشنایی با شما.. امیدوارم سلامت و سر زنده و پایدار باشید در جشن آزای ایران زیبا.. مراقب خودتون باشین

محمّدامين گفت...

سلام
من هم مي‌خواستم حرف زيتون را بزنم. مراقب دادن اطّلاعات باشيد. در ضمن آدرس وبلاگ ايمايان عوض شده است:
http://imayan.blogspot.com/

Dalghak.Irani گفت...

با سلام و درود خالصانه و چند باره و سپاس از الطافتان.
فقط در مورد نگرانی بسیار دلنشین و مهربان زیتون و محمد امین بگویم که نگران نباشند زیرا که آنانی که می توانند تهدیگر باشند از روز اول هم مرا می شناختند و می شناسند و نیاز به آدرس و نام و نشان ندارند. از روز اول هم نقاب دلقکی فقط برای پیام فلسفی نوع مبارزه ام بود و بس و قصدی برای پنهان شدن نداشتم. من سوخته نر از آنم که دوباره آتش بگیرم و آتشم بزنند. ولی جزغاله ام را هم بسوزانند خاکسترم برای شادی بپا خواهد خواست. هیچکس حق ندارد شادی دیگری را بکشد چون شادی همۀ زندگی یک انسان است و بدون آن آدمی حد اکثر یک کرگدن عبوس است مثل حضرت آیت الله خامنه ای.

خیلی دوستتان دارم که بفکرم هستید. یاد زمان هایی می افتم که دیر بخانه می آمدم و پدرم دعوایم می کرد و من می فهمیدم که وجودم بغیر از خودم برای یکی دیگر که پدرم بود مهم است و چقدر این سرزنش های پدر عالی و نوشیدنی بود. یا...هو

Abdi گفت...

Doroud Timsar,

Man 30 sal ast ke az vatanam douram vali dar in 30 sal har roz vaghyehye Iran ra harroz donbal kardam va dar khafa baraye melatam va keshvaram ashk rikhtam. Man niz rouzi be khodayee ke ma khod anra afaridim ke negahdare ma bashed iman dashtam. Man be payambaran va emaman iman dashtam; vali rouzi ke mazhabiyoune ma Khomainie ra Emam khandand, tavahom taghdis dar man mord, va az an pas tammame bavarhaye khod ra zire soal bprdam. Man niz be nobehye khod be sogande shoma motaghedam va khoshalam ke mibinam shoma niz be an marhaleh az roshde aghlani residehieed ke ensan ra khaleghe khoda midanid na bish besyar khoshhalam. Kalame shoma besyar rasa mibahad va porbar; moderaye shoma ba montaghedin besyar elhambakhsh va naghdev shoma besyar zharf. Benevis ke ghlamat porbar va elhambakhsh mibashad hatta baraye doustane azizi hamchon agaye Hesame aziz. Shourbakhtaneh farhange yektaparasti va botsazi mardomane in jahan az mazhare ensaniat bedor kardeh, vali khoshhalam ke in rezhime dini vagheieyatha ra baraye besari roshan kard va in afrad fanousi baraye degar haghjouyan khahand shod.

Sharm bar ensani ke khodayee afarid,
Abdi

مستانه گفت...

دروود بر تیمساار گرانقدر..پدر عزیزم..
گاهی معمولا چرخی میزنم لابلای قسمت های مختلف وبلاگ؛
و نوشته های قدیمی تون رو میخونم.
این نوشته رو تابحال نخونده بودم..
راستش توقع نداشتم پدری با این ابهت به خودکشی هم فکر کرده باشه!
یکم شوکه شدم..اما شاید هر کسی با شرایط شما و اونهمه سختی کاری.....
نه..نه...نمیتونم بپذیرم...
براتون از صمیم قلب دعا میکنم که همه روزهای زندگی ت رو به شادی بگذرونی و هیچوقت از مسولیت اصلی که شاد بودن و شادی بخشیدنه،غافل نشی.
که همه متعلقات دنیا باید در خدمت انسان و لبخند او باشه...
دعا میکنم از صمیم قلبم که به ارزوهای بزرگت برسی
و مخصوصا سرنگون شدن این رژیم حیله گر اخوندی و گم و گور شدن هواخواهان بی تدبیرشون..

دوسسسسستتتتتت دارررررررم همیششششه...