 |
The Disrobing of Christ
|
1- پیرو برخی نظرات صائب شما در گیجی اپوزیسیون خارج از کشور مصمم شدم تا من هم وارد بحث بشوم و نگاهی عمیق تر و سرراست تر و ساده تر بکنم به چرایی دسته بندی های متنوع و آشتی ناپذیر اپوزیسیون جمهوری اسلامی. تا در حد یک نوشتۀ وبلاگی نظرم را و این بار از زاویه دیدی تازه تر بشما عرضه بکنم. یک دلیل اصلی دوم آن هم این است که دو نوشتۀ "ادبی - سیاسی" و "طنز - هجو - جدی - شوخی - سیاسی" دیدم از دو قلمی که من دوست دارم و آنان را فعال مدنی با گرایش "فرهنگی - ادبی - هنری" می شناسم. و مهمتر اینکه نام هایشان یا مستعار است مثل عزیزمان "ف.م.سخن" و یا لطیف و بی غش است مثل "محمد رهبر". لذا دلقکی چون مرا در تنگنا نمی گذارند با نام و سواد و عنوان هایشان که دیگران دارند الاماشاءالله.
2- این دو بزرگوار اولی در
گویای من و دیگری در
روز آنلاین به موضوع تحرکات بیشتر و جدید رضا پهلوی پرداخته اند و ضمن استقبال ضمنی و مؤدب؛ نوشتۀ خود را با ترس از بازگشت نظام پادشاهی به ایران تمام کرده اند و هر دو عزیز هم یک پیشنهاد مشخص با نیشی شیطان و نه چندان خالی از تمسخر داشته اند به رضا پهلوی که بیاید و رسماً از لقب شاهزادگی استعفا بدهد و چه بهتر که نام فامیلش را هم تغییر بدهد به فامیل قبل از سلطنت پدر بزرگش - بگذریم که اصلاً قبل از رضاشاه ثبت احوال نوین و سجل ثبت شده ای نبود که شامل شهرت اشخاص هم باشد - القصه می خواهم در سطور زیر بگویم که چرا چنین نگاه بد بینانه ای اولاً به سلطنت و ثانیاً به آیندۀ ایران وجود دارد؛ تا جاییکه نویسندگان و فعالان مدنی و غیر سیاسی هم از یاد آوردن آن سخت بیمناک و ترسان و مهمتر شکاکند.
3- مخالفان و منتقدان و حتی موافقان جمهوری اسلامی به سه دستۀ عمدۀ زیر تقسیم پذیر هستند:
الف- دستۀ ارتدکس ها. این دسته که اعم هستند از سلطنت طلب (مثل انجمن پادشاهی ...) ، مارکسیست های اسلامی (مجاهدین خلق با کادر رهبری فعلی ...) و حزب اللهی های طالبانی (مثل مصباحیه ای ها و خامنه ایست ها ...) نه حاضر به گفتگو هستند و نه مخالف نظر خویش را تاب می آورند و پاسخ مخالفشان را سرب داغ می شناسند و دشنه و درفش.
ب- دستۀ دوم مذهبیون و سکولارهایی هستند که خودشان بطور مؤثری در انقلاب سال 57 دخالت داشته اند و در برپایی جمهوری اسلامی انقلابی شریک و سهیم بوده اند مثل اکثریت طیف متنوع اصلاح طلبان مذهبی و سکولار. یا مذهبی های سکولار شده. و بخش مهمی از چپ های غیرمذهبی.
پ- دستۀ سوم اما کسانی هستند که یا از تودۀ مردمند و یا فعالان مدنی دیروز و امروز بوده اند و هستند که یا در انقلاب 57 خنثی و تماشاچی بوده اند و یا اگر هم دخالتی داشته اند جز شرکت در برخی راهپیمایی ها و رأی آری به جمهوری اسلامی در هنگام رفراندوم نقش تأثیر گذار و تعیین کننده ای نداشته اند. - رضا پهلوی عملاً و رسماً در این حوزه هم فعالیت می کند و هم خودش را متعهد می داند -
4- از این سه دستۀ عمده ای که نام بردم - بدیهی است که هم در میان سه دسته باهم و هم دربین خود دسته ها هم تفاوت های عمده ای و سیال و طیفی وجود دارد و من فقط برای کوتاه کردن قصه ناچار تحت یک دسته قرارشان دادم - دستۀ اول از بحث ما خارج هستند. زیرا که آنان اصلاً اهل بحث نیستند و فقط می گویند بودور که واردور (این است و جز این نیست). قبول کن یا بمیر. و با اینکه ظاهراً بدلیل خشونت در گفتار و رفتار خیلی پر سر و صدا و شلوغ می نمایند اما عملاً قابل بحساب آمدن جدی نیستند. لذا این فقط دستۀ دوم و سوم هستند که در حال حاضر سخت مشغول مناقشه و جدل هستند تا حرف خودشان را صواب و حرف مقابل شان را غلط معرفی کنند. پس سعی می کنم که اختلاف فلسفی و بنیادین دستۀ دوم و سوم را کمی باز بشکافم تا معلوم شود که هر دسته از کدام آبشخور اصلی معرفت می نوشند که چنین متفرق و شکاک به یکدیگر هستند.
الف- دستۀ دوم فارغ از اصلاح طلب یا انحلال طلب بودنشان و گذشته از اینکه گفته یا ناگفته؛ اعتراف کرده یا نکرده، نوشته یا نانوشته و خود آگاه یا ناخوداگاه باشند معتقدند که انقلاب 57 حرکتی تاریخی و درست و در راستای خواست تاریخی مردم ایران بوده است و لاجرم حرکتی رو به جلو هم بوده است. برای اینان موضوع نوع حکومت هم وجه طریقی دارد و هم وجه موضوعی. بعبارت دیگر اینان بیشتر از آنکه محتوا گرا باشند فرمالیست و شکل گرا هم هستند. حرف بنیادین و نگاه اصلی اینان به ایران امروز و آیندۀ آن از این معبر عبور می کند که: "ما در سال 57 انقلابی رو بجلو و پیشرفت کرده ایم. این انقلاب یا از سوی واپس گرایان دزدیده شده و یا در مسیر حرکت خود دچار انحرافاتی شده است که اینک ما تلاش می کنیم یا با انحلال آن غاصبان را پس برانیم و یا با اصلاح آن انقلاب را بمسیر و ایده های اولیه بازگردانیم". برای اینان صورت بندی حکومت در قالب جمهوری یک تابو است. زیرا که آن را مفهومی برساختۀ مدرن می دانند و در ارجحیت آن به حکومت سنتی و کهن پادشاهی و سلطانی تردیدی ندارند. و تا آنجا بر این شکل گرایی خویش جازم و یک لنگه پا هستند که اگر حاصل عمر جمهوری اسلامی در ایران را هم نازل تر و کمتر و بی مقدار تر از رژیم پهلوی قبول کنند بازهم فقط به این دلیل که این نام جمهوری دارد نسبت به رژیم قبلی که موروثی و سلطنتی بوده رجحان مطلق دارد. اینان آنارشی انقلابی سی ساله در جمهوری اسلامی را که ناشی از عدم توان روحانیان در برپایی خلافت اسلامی بدلیل ضعف ایدئولوژیک و پراتیک سیاست مدرن است را نوعی از دموکراسی و مردم سالاری معرفی می کنند و نهایتاً نتیجه می گیرند که اولاً انقلاب 57 یک حرکت تکاملی رو بجلو بوده است و ثانیاً در بدترین سال های عمرش هم نسبت به حکومت شاه آزاد تر و متسامح سیاسی بوده است. شاخص ترین و مشهورترین چهرۀ مستقل این نحلۀ فکری مسعود بهنود نازنین است که با تحمل همۀ فشار هایی که دوستدارانش از سویی و مخالفانش از طرف دیگر به او وارد می کنند تا کنون از عقیدۀ خودش عقب ننشسته و کماکان جمهوری اسلامی را در مجموع حکومتی بهتر از حکومت شاه می داند. تا جاییکه پر هرج و مرج ترین مقطع عمر جمهوری اسلامی در زمان سید محمد خاتمی را حکومت ایده آل و پیشنهادی خودش در ایران و برای ایران معرفی می کند.
ب- دستۀ سوم اما؛ که تشکیل شده اند از متن مردم، فلاسفه، روشنفکران مستقل و حاضر در عرصۀ عمومی؛ فعالان مدنی و حقوقی، هنرمندان و ... و باز هم گفته یا نا گفته، اعتراف کرده یا ناکرده، نوشته یا نا نوشته و خود آگاه یا ناخود آگاه؛ معتقدند که نه خیر؛ انقلاب 57 هرچند از نظر تاریخی یک واقعیت بوقوع پیوسته است و درست همانی بوده که می توانست و معلوم بود اتفاق می افتد و مورد اعتراض ما هم نیست. لیکن حرکتی واپسگرا و رو به عقب و ترمز کننده بوده است نسبت به ایران قبل از خود. اینان که بیشتر محتوا گرا هستند تا قالب گرا و در تضاد با دستۀ دوم معتقدند که صورت بندی حکومت فقط طریقیت دارد و آنچه که موضوعیت دارد عملکرد و برون داد حکومت است. چه بسیار جمهوری های بدتر از سلطنت که موجودند و همینطور سلطنت هایی که بدتر از بسیاری جمهوری های دیگر عمل می کنند. اینان بلافاصله بسراغ علم و دانش و ریاضیات می روند و این گزارۀ متیقن را در جلو دستۀ دوم قرار می دهند: "ایران سال 90 خورشیدی با معیار و ملاک و استانداردها و قیمت های ثابت به پایۀ سال 57 و در میانگین مجموع شاخص ها نسبت به زمان شاه عقب تر از توسعه و پیشرفت نشان می دهد. و گزارۀ خود را با این سؤال پایان می دهند که مگر منظور از حکمرانی خوب پیشرفت و توسعۀ کشور نیست؟" دستۀ دوم اما؛ در مقابل این واقعیت ریاضی دو کار می کند. اول اینکه برخی شاخص های منفرد مثل در صد آموزش دیدگان دانشگاهی و بویژه تحصیل زنان را از مجموعۀ بیشمار شاخص های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ... بیرون می کشند و با استناد به این تک شاخص می خواهند پاسخ را سمبل کنند. و یادشان می رود که حتی در همین تک شاخص ها هم بغیر از اجبار زمانه این روحانیان بوده اند که سد راه حکومت های قبل از خود می شدند و فقط یک اشتباه لپی یا فشار هیجانی ابتدای انقلاب بود که امام خمینی را وادار به تغییر فتوای خویش در مورد زنان را کرد. و نشانه اش اینکه هنوز که هنوز است حوزۀ مذهب شیعه این موضوع را هضم نکرده و به انحاء مختلف می کوشد که زنان را مجدداً پرده نشین کند. دستۀ دوم وقتی می داند که استدلالش در این معرفی "تک شاخص" ها راه بجایی نمی برد درنگ نمی کند و سنگ بزرگی را بر می دارد که دستۀ سوم را بترساند و وادار به عقب نشینی کند. او می گوید حرف دستۀ سوم را می پذیرد ولی علت آن را نه در حوزه های غیرسیاسی جامعه که درست برعکس مطلقاً در حوزۀ "سیاست محض" می داند. آنان می گویند که همۀ این مشکلاتی که دستۀ سوم برمی شمارد مولود فقط یک علت تامه است و آن علت نهایی این است که بعد از انقلاب 57 دموکراسی هرنفر یک رأی نهادینه نشد و این همه معضلات بیشمار و رنگارنگ در همۀ شئون ایران جمهوری اسلامی مولود همین امر سیاسی فاخر است. لذا ما داریم تلاش می کنیم که به دموکراسی نهادینه برسیم و آنوقت می شویم ضرب المثل "چون که صد آید/ نود هم پیش ماست".
پ- طولانی می شود اگر این گفتگوی "صامت" بین دستۀ دوم و سوم را پی بگیرم و مهمترین سؤال های بدون جواب دستۀ سوم از دستۀ دوم را مثل: "هیچ ارتباط پیشینی بین پیشرفت و توسعه و دموکراسی قابل نشان دادن نیست. مثل همۀ غرب در قرون ماضی. کرۀ جنوبی در دورترین نزدیک، سنگاپور در میان زمان ترین بما و چین در حال حاضر و ..." یا "دموکراسی یک شیوۀ حکومت مدرن با نتایج غیرقابل پیش بینی است. کما اینکه جمهوری اسلامی نتیجۀ آرای سالم مردم در سال 58 است و هر آینه بسیار محتمل است که حتی امروز نیز بتواند رأی لازم را برای ادامۀ وجود نکبت و ضد توسعۀ خودش از توده ها بگیرد". یا "ایرانیان در سال 57 فقط آزادی های سیاسی و منطبق بر دموکراسی تمام را نداشتند در حالیکه آزادی های اجتماعی کامل، آزادی های فرهنگی نسبی و آزادی های اقتصادی زمانه را داشتند. و اینک نه تنها آزادی سیاسی بدست نیاورده اند بلکه همۀ آزادی های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی شان را هم از دست داده اند". و ... مطرح نمایم. لذا مخلص کلام را ختم کلام قرار می دهم که:
5- بگذارید بزبان یاد گرفته ام از درس خواندگان و روشنفکران و فرهیختگان اینطور جمع بندی کنم که: "اختلاف نظر بین گروه دموکراسی خواهان سیاسی (دستۀ دوم) و زندگی خواهان مدنی (دستۀ سوم) در این است که روشنفکران و سیاسیون دارای دغدغۀ قدرت، "دموکراسی را مقدم و موجد لیبرالیسم می دانند و معرفی می کنند و می خواهند". در حالیکه مجموعۀ زندگی خواهان که درکف، ما توده ها قرار داریم و در رأس مان فیلسوفان؛ معتقدند که لیبرالیسم مقدمۀ واجب برای هر نوع حکومتی است. و رسیدن به دموکراسی که اشرف صورت بندی های مدرن حکومت برای جامعه ای تعریف شده با شاخص های مورد قبولی از توسعه است جز از راه جامعه ای قبلاً لیبرال شده ممکن نیست". البته که این هر دو دسته و درعلن و توی بوق رسانه ها تقلبی آشکار می کنند و خودشان را می پوشانند. دستۀ دوم دموکراسی خواهان که پر زورترین دسته از نظر عِده و عُده در رسانه ها و تریبون ها و هیاهوها هستند هیچگاه داوطلبانه به مقولات لیبرالیسم اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی وارد نمی شوند؛ و هر آنچه هم این سؤال بزور به آنان تحمیل شود؛ به همان پاسخ کلی که در "دموکراسی تمام" مورد همت و کوشش ما این قبیل آزادی ها هم بتبعیت از عرف غالب جامعه می تواند محقق شود بسنده می کنند. در مقابل لیبرالیست های فلسفی که از نظر تعداد سخنوران و تریبون و تریبون داران در اقلیت محض هستند نسبت به دستۀ دموکراسی خواهان؛ وقتی با سؤال صورت بندی حکومت مورد نظر خود مواجه می شوند برای پرهیز از تکفیر دموکراسی خواهان تقیۀ فلسفی می کنند و خودشان را عاشق و شیدای دموکراسی نشان می دهند. تا از گردونۀ فهم غالب رسانه های مجازی به بیرون پرتاب نشوند و با هیولای استبداد و دیکتاتوری کوبیده نشوند. تو گویی که دموکراسی مائده ای آسمانی است که در هر جامعه ای با هر سطح فرهنگ و دانش و ثروت و پیشرفت وارد شود همه را یک شبه خوشبخت و توده ها را آگاه و آگاهان را به عرش برین خواهد رساند. یا...هو
پی نوشت:
اختلاف هم جایی بروز می کند که حرف دموکراسی خواهان را تودۀ مردم متوجه نمی شود و آنان شاکی می شوند که عجب توده های نفهم و کودنی هستند. اما لیبرال های زندگی خواه مشکلشان این است که پروژه های مدنی را قابلیت "قالب گیری" مبارزاتی نمی دانند و ناچار آنان نیز رجعت می کنند به پروژه های سیاسی که دموکراسی خواهان مبدع آن هستند. خب معلوم است دیگر مردمی که حرف سیاسی را از دموکراسی خواهان نمی پذیرند بطریق اولی از لیبرال های متوسل شده به شیوۀ سیاسی رقیب را هم درک نمی کنند و واکنش مثبت ندارند. بعبارت دیگر مردم با محتوای حرف سیاسیون ارتباط نمی گیرند. و همینطور هم با قالب سیاسی حرف اجتماعیون غریبه و نامرتبط باقی می مانند. و طرفه اینکه خود این دو دسته هم (سیاسیون دموکراسی خواه و اجتماعیون هوادار لیبرالیسم) اغلب خودشان هم متوجه شعار های بی ارتباط با خواستۀ اصلی خودشان هم نیستند. مثل شعارهای سیاسی جنبش سبز که به زبان های مدنی توده های مدرن و زندگی خواه شهری جریان می یافت. تو گویی که خواستن صاف و پوست کندۀ حق زندگی مدرن؛ نوعی بی آبرویی و کسر شأن در حد بی ناموسی است. و هر کسی بگوید من آزادی اجتماعی و تفریح و کنار دریا و لذت با هم بودن و از این قبیل می خواهم، چه آدم مبتذل و جلف و بیخودی است و باید خجالت بکشد. آدم فهمیده آن شهروندی است که بگوید من دموکراسی می خواهم و ان را هم نه اینکه برای زندگی بهتر و آزاد تر و انتخاب سبک زندگی و بی حجابی و ... بخواهم بلکه دموکراسی را می خواهم که بام تا شام کار وزندگیم را رها کنم و ایده های سیاسی و حکومت داری و... خودم را فریاد بزنم. خلاصه شیرتوشیری است در این ملغمه ای که همه بدون نقاب حرف نقاب دار می زنند.
شب یلدا خوش؛ وکریسمس مبارک:
ترجیح دادم که این آخرین مطلب سال 2011 میلادی باشد. تا در ده روزی که بسختی نخواهم نوشت هم بیشتر دیده شود و هم به بحث و تبادل آرا گذاشته شود. من هم اگر توانستم و وسعی داشتم در خدمت شرکت در بحث هایتان خواهم بود و اگر نکتۀ سخت خوانی در نوشته ام بود توضیح خواهم نوشت. به امید دیدار در فردای ژانویه. و آخرین یا...هو