پنجشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

هنوز هم همین است: ایران آزاد نشود جهان نابود می شود! بمناسبت 9 دی.

The Sphere

این هم یک پست مکرر از پارسال (9 نوامبر 2010) ] 34 کامنت خوب هم دارد پست اصلی اگر حوصله بکنید[و قبل از بهار عربی و فجایع بیشتری که در راه است در انقلاب هایی که اگر مهار و هدایت نشود به نکبت و بدبختی جوانان انقلابی عرب خواهد انجامید بدون تردید.

1- حتی اگر من یک حزب اللهی شیعۀ غالی عضو فرقۀ مصباحیه بودم و هواداری ام از جمهوری اسلامی ایران جنبۀ ایمانی و مذهبی هم داشت اولاً؛ و حتی اگر جمهوری اسلام شیعی توانسته بود بهشت موعود را بر پهنۀ ایران محقق کند ثانیاً؛ باز هم اصرار می کردم که برای خودداری از "همیشه مورد تهدید بودن ایران از سوی مسلمانان اهل مذاهب سنت و اعراب" و تأمین حداقل خاطرجمعی ایرانیان شیعه برای ادامۀ زندگی دست از ادعای حکومت اسلامی برمبنای فقه شیعه برداریم تاچه رسد به تبلیغ چپ و راست ام القرای اسلام بودن و مرکزحکومت اسلامی جهانی آینده و از این موارد تحریک آمیز.

2- "انور عولقی، روحانی یمنی که به عنوان رهبر شبکه القاعده در شبه جزیره عربستان شناخته می شود در پیامی ویدئویی مسلمانان را به مبارزه با ایران فراخواند." [عولقی در یمن کشته شد بعد از این نوشته]

این جدیدترین و البته آشکارترین تهدیدی است که بر علیه ایران فتوا شده است. و همۀ مدعای مرا بروشنی ثابت می کند. جان مایۀ همۀ سخن من هم در مورد "چگونه با تروریسم اسلامی می توان مبارزه کرد" بر روی همین فتوای جناب انور عولقی بنا شده است که تاکنون و حداقل هزاران از این صریحتر ولی مخفی تر هم صادرشده است در مجوزهای شرعی کشتارهای گروه جندالله در بلوچستان و ترورهای گاه و بیگاه کور کردستان در ایران و عراق و افغانستان و پاکستان مظلوم که هر ساعت و هر روز است این کشتارهای فرقه ای.

3- متأسفانه دنیای مجازی بسیار هیجانی و سطحی است و دنبال خوراک هایی از نوع مواد مخدر زود اثر و نشئگی آورمی گردد و هر آدمی با هر درجه ای از مقاومت را هم بگرداب حرف های روزمره و خاله زنکی می کشاند؛ و الا اگر بشخص من بود و گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن می یافتم هر روز و در همۀ پست های وبلاگم این جملۀ کلیدی را تکرار می کردم و بسط می دادم که:
 
"شروع و تداوم تروریسم اسلامی از بارروانی جنگ هویت ها در بین مذاهب اسلامی ریشه و نشأت گرفته است و تا برطرف نشدن این ترس اعراب سلفی و سنی که شیعۀ رافضی ایرانی قصد مصادره و تحریف و تخریب اسلام را دارد؛ هیچ قوۀ قهریه ای قادر به مهار این جنگ جهانی نخواهدشد."

4- من دو بار این ایده و تشخیص را تحت عنوان "القاعده و..." و "جنگ کثیف" که دومی بسط اولی است منتشر کرده ام و لذا برای جلوگرفتن از تطویل کلام برای خوانندگان قدیمی؛ مجدداً به تفصیل بیشتر نمی پردازم ولی امیدوارم که دنیای غرب سیاسی بتواند این "حس شرقی اهمیت عمیق هویت" (تعصب درسنت) را درک و موضوع تروریسم اسلامی را یکباربطور جد از این زاویه مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهد تا مطمئن بشود که در حضور حکومت شیعی در ایران داستان ادامۀ تروریسم و عدم ثبات سیاسی در خاورمیانه اولاً و در پایتخت های کشورهای غربی ثانیاً حدیثی مکرر خواهد بود. 

5- **کمک به ملت ایران برای بازیافتن زندگی و دلخوشی تنها و تنها و تنها راه برون رفت از دور باطلی است که میلیون میلیون انسان شرقی و بیلیون بیلیون دلارغربی را نابودکرده و بدون چشم اندازی امیدوار در حال سوزاندن است:

الف- اگرسی سال پیش غرب اشتباه نمی کرد در تشویق شورش های انقلابی ایران، هیچکدام از این بلایایی که در این سی سال نازل شد اتفاق نمی افتاد. گیرم که ایران به یاد امپراتوری های منقرض شدۀ تاریخی اش کمی قلدری هم می کرد.

ب- اگر 20 سال پیش ایران از حکومت تحجر و قهقرا آزاد می شد طالبان و القاعده متولد نمی شدند.

پ- اگر امروز ایران آزاد شود محتمل است دنیا هم آهسته و بتدریج در 7-8 سال بعدش از دام این تروریسم کور رهایی یابد.

ت- هر سال تأخیر در آزادی ایران با تصاعد هندسی دنیا را به نابودی بیشتر زندگی و رفاه و پیشرفت و شادی سوق خواهد داد.

ج- و اگرایران آزاد نشود دنیا بهتر از آنی که احمدی نژاد وعده اش را می دهد گزینه ای نخواهد داشت. خود دانید. یا...هو
....................................................................
 **من برای مستدل کردن فتوایم صدها ساعت شرح مباحثه و مناظره آماده دارم. 
*****************
اینجوری می شود
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/f/f7/KoenigSphereJuly2007.JPG

سه‌شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۱

از نامزدی مهدی خزعلی استقبال و به دیگر اصلاح طلبان توصیۀ نامزد شدن دارم!

Dante and Beatrice


1- موضع گیری اصلاح طلبان مذهبی در مورد انتخابات پیش روی مجلس را بشدت منفعل و افتضاح ارزیابی می کنم. زیرا معتقدم که نیروی سیاسی باید موضع شفاف و قاطع در سیاست داشته باشد. اینکه سیاستمداری نه در امر سیاسی شرکت کند و نه آن را تحریم کند موضعی انفعالی و بیهوده است که همۀ ضررهای شرکت کردن و تحریم را توأمان دارد ولی کمترین منفعت آندو را ندارد. لذا به احترام وتأیید حرکت بسیار درست مهدی خزعلی جهت ثبت نام امروزش نکاتی چند را مورد تأکید می دانم. هرچند من پیش از این نیز نوشته ام که اصلاح طلبان اعم از مذهبی و روشنفکران لیبرال باید با بیشترین نیروهای کیفی خود در حوزۀ تهران ثبت نام بکنند.

2- عدم تحریم شفاف انتخابات توسط اصلاح طلبان مذهبی امری قابل درک و پذیرفته است. زیرا آنان هم بدلیل پایبندی بسنت قائد فقید خود امام خمینی و هم بدلیل نوعی ترس سیاسی از وزن کشی در بین مردمی که بهر دلیل اختیاری یا اجباری به آنان رأی می دهند و البته بعلت حذف نشدن کامل از چرخۀ سیاسی رژیم نه می توانند و نه می خواهند که انتخابات را تحریم فعال بکنند. لذا وقتی گزینۀ تحریم فعال برای آنان غیرممکن است می باید گزینۀ مشارکت فعال را در پیش بگیرند.

3- انتخابات در جمهوری اسلامی اولاً چندین مرحله دارد که از نامزد شدن شروع می شود و پس از مرحلۀ تأیید صلاحیت وارد مرحلۀ تبلیغات شده و نهایتاً به روز رأی گیری می رسد. هر کدام از این مراحل پتانسیل هایی برای فعالیت در اختیار نیروهای اصلاح طلب می گذارد که می توانند وارد بازی شوند و در هر مرحله ای که یا از سوی حاکمیت اخراج شدند و یا بصلاح دید خود از فعالیت انصراف دادند بازی را با ارادۀ خود قطع کنند. اینکه نه تحریم فعال بکنند و نه مشارکت بکنند این نتیجۀ بدیهی را خواهند گرفت که نه بر مبنای توانایی های خود و نه بر مبنای محرومیت خود و ظلم حاکمیت نتوانند کمترین مانوری بدهند و حتی افشاگری بکنند. زیرا که فوت کردن در بوق دوسالۀ حق ما را خوردند و این انتخابات نمایشی است و از این قبیل بردی برای ادامه و جلب توجه ندارد. اگر اصلاح طلبان در انتخابات شرکت بکنند محتمل است با یکی از سه وضعیت زیر روبرو شوند: الف- حاکمیت صلاحیت آنان را تأیید می کند. ب- حاکمیت صلاحیت آنان را تأیید نمی کند. پ- و به احتمال زیاد مورد سوم که تأیید برخی و رد صلاحیت برخی دیگر باشد از کلاه شعبدۀ احمد جنتی بیرون بیاید.

4- اصلاح طلبان در هرکدام از سه وضعیت بالا، دستی پر برای فعالیت خواهند داشت. آنانی که رد صلاحیت می شوند بر روی رد صلاحیت خود مانور می دهند. و آنانی که تأیید صلاحیت می شوند از تریبون هایی که برای تبلیغات در اختیار خواهند گرفت به تبلیغ و تبیین ایده های خود و اصلاح طلبی و روشنگری می پردازند. ضمن اینکه هم می توانند سلامت رأی گیری و شمارش آرا را و هم تمایل جامعۀ هدف به رأی دادن را تا روز قبل از رأی گیری رصد بکنند. تا چنانچه بیقین رسیدند که یا تقلب در آرا و یا عدم رغبت رأی دهندگان جامعۀ هدف به موفقیت آنان نخواهد انجامید؛ در روز آخر از نامزدی انصراف بدهند.

5- اینکه حاکمیت به آنان اجازه نداده است در قالب شخصیت حقوقی (حزب و جبهه) فعالیت بکنند آنان را نباید منفعل کند. زیرا که انتخابات در ایران شاکله اش بر محوریت شخصیت های حقیقی استوار است و احزاب موجود چه در نزد اصلاح طلبان یا اصولگرایان برد حزبی در جامعه ندارند و بیشتر باشگاهی برای تبادل نظر هیئت های اجرایی احزاب - که کل اعضای حزب هم هستند - می باشند. لذا ثبت نام اشخاص معروف و شناخته شده می تواند توجه رأی دهندگان را جلب کند.

6- البته من اگر در یک کشور با رژیمی کلاسیک می بودم قطعاً چنین پیشنهادی نمی دادم. زیرا که اصولاً در رژیم های کلاسیک ما چیزی بنام "هم مشارکت نمی کنم و هم تحریم نمی کنم" نداریم واین گزاره مخصوص جمهوری اسلامی است که هم حکومتش و هم اپوزیسیونش بلاتکلیف مطلق هستند. البته که من خیلی این مشروعیت زدایی از راه انتخابات در جمهوری اسلامی را درک نمی کنم. ولی اگر هم چنین اتفاقی بیفتد و سرجمع رأی دهندگان از 60 و 55 درصد همیشگی به 50 یا 48 درصد برسد چه اتفاق میمونی قرار است بیفتد. آیا رژیم به داوری های این چنینی تا کنون پشیزی ارزش قائل شده است. و تنها فایدۀ نشان دادن عدم مشروعیت مردمی رژیم می تواند چراغ سبز به جنگ افروزان بیرونی باشد که بخواهند از این ضعف قوت قلب مضاعف درست کنند برای حمله به ایران.

7- مشارکت اصلاح طلبان با همۀ عده و عُده این خوبی را هم دارد که یکبار دیگر تشت رسوای خامنه ای را از بام به زیر می اندازد اولاً؛ قدرت مانوری دوماهه فراهم می کند برای اصلاح طلبان تا در فضای فریز شدۀ جامعه تحرکی ایجاد کنند ثانیاً؛ و به نیروهای خاکستری هم اجازه می دهد بدون دریافت انگ سازشکار نامزد و احتمالاً انتخاب شوند و بتوانند با نفوذ به درون حاکمیت صدای هرچند ضعیفی باشند از نیروهای محذوف ثالثاً. و یک نکتۀ بدیهی را هم اضافه کنم که اصلاح طلبان مذهبی فقط باید با دست خودشان و شفاف بازی کنند و مطمئن باشند که روراست بودن آن ها بیشتر از یکی بنعل ویکی بمیخ در بین مردم خواستار تغییر و اصلاح مقبول خواهد افتاد. و اینان نباید از بیم واکنش منفی جوانان سکولار حامی شان تا اینجا، خودشان را دودوزه باز و سرگردان معرفی کنند. چرا که رأی دهندگان طبقۀ متوسط شهری در حالی که نمایندگان مورد وثوق شان امکان مشارکت ندارند همواره به اصلاح طلبان رأی اجباری مختار داده اند و خواهند داد. و تأکید مؤکد بکنم که نیروی سیاسی چه بصورت حمعی و در قالب تشکل و چه بصورت انفرادی فقط هنگامی بحساب خواهد آمد که "فعال" برخورد کند با امر سیاسی و نه "منفعل". و نهایت اینکه فهرستی از آدم های شناخته شدۀ اصلاح طلب مثل خاتمی و نوریزاد و زنگنه و جهانگیری و تاج زاده و خانم محتشمی پور و از این قبیل و فقط خبر ثبت نام آنان دفعتاً می تواند چه پتانسیلی تولید کند برای تبلیغات و خون دادن به جامعه.  یا...هو

پی نوشت:
کیهان دو بار از این پست استفاده کرد. یک بار در روز پنجشنبه به نقل از بالاترین. و بار دیگر در روزشنبه به نقل از بی بی سی فارسی. و همین بخش انتخابی بی بی سی و کیهان عیناً در خبر آنلاین هم منعکس شد. البته که شریعمتداری اوج پستی اش را رها نکرد و به منبع اصلی اشاره ای هم نکرد و مطلب بی بی سی را هم که در وبلاگ "نوبت شما"ی بی بی سی منتشر شده بنام موضع گیری و توصیۀ بی بی سی (بخوان دولت انگلیس) جازده در متن منتشره اش. از همه بامزه تر این ماجرا آنجایی است که وقتی روی لینک دلقک ایرانی در صفحۀ وبلاگ بی بی سی کلیک می کنی. وبسایت حسین فدایی نمایندۀ اصولگرای مجلس فعلی نمایان می شود و معلوم است که دوستان ولایی همه جزییات را هم زیر نظر دارند.

یکشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۱۱

این گروه عشق و حال! (داستان بیضه ها) تقدیم به آوارگان از وطن. کریسمس مبارک.


الف- اپیزود اول:
چگونگی تشکیل این گروه "عشق وحال":
1-امام خمینی در بهشت زهرا گفت: برای ما حرف در آورده اند و الا ما از ابتدا هم گفتیم که کاری بشمارش بیضه ها نداریم و همه اعم از سه بیضه ها و دو بیضه ها و تک بیضه ها و حتی بدون بیضه ها در امانند و می توانند در جنگل زندگی کنند. تنها فرقی که کرده است ریاست جنگل از شیران به روباهان منتقل شده است. البته که همۀ حیوانات جنگل برهبری و پیشتازی گاوها قول امام شان را باور کردند و در جنگل ماندند. بجز خرگوش های زرنگ که چون یک بار بدون شمارش بیضه هایشان نسل کشی شده بودند عازم بیابان های اطراف جنگل شدند و به این ترتیب این گروه "عشق وحال" را بنیان گذاشتند.

2- هنوز سال اول به سال دوم ریاست روباهان به جنگل نرسیده بود که خبر آوردند که امام خمینی گفته است که من قولی راجع به سه بیضه ها نداده ام. و چون سه بیضه ها هم کمند و هم نحس باید یا اخته بشوند و یا جنگل را ترک کنند. بازهم گاوها رهبری را بعهده گرفتند و ماغ کشیدند و همه شادی کردیم که چه خوب! سه بیضه ها می روند و یک نفس راحتی می کشیم از فوران شهوت سیری ناپذیر این ها. و این طوری شد که سه بیضه ها و همراه آن ها گروهی از دو بیضه ها که ترسو و عاقبت اندیش بودند سر به بیابان گذاشتند و به خرگوش های مهاجر پیوستند در این گروه "عشق وحال".

3- سال سوم امام خمینی ابتکارجدیدی بکار گرفت. به این ترتیب که بدون اینکه راجع به شمارش بیضه ها حرفی بزند با وطن قبلی خودش تماس گرفت و زیستگاه مخصوص دو بیضه ها را آتش زد. غوغایی شد آن سرش ناپیدا. دو بیضه ها سراسیمه شروع بفرار از آتش کردند و بیشترین شان وسط راه رفتند روی میدان های مین و معبر باز کردند تا کمترین شان بتوانند عبور کنند بقصد رفتن به بیابان این گروه "عشق و حال". هنوزهم رهبری در دست گاوان بود و ماغ می کشیدند و پا می کوبیدند بر جنازه ها!

4- در این جا اتفاق بدی افتاد و آن هم این بود که بیابان های محل استقرار این گروه "عشق وحال" صاحب پیداکرد - بلی درست شنیدید. این مزخرفات را باور نکنید که همۀ دنیا ملک خداست. هر وجب از دنیا صاحب دارد و بیابان ها هم همینطور- و گفتند که دیگر بیابان هم جا ندارد برای این "گروه عشق وحال". لذا زد و خورد آغاز شد و نیم بیشتر دو بیضه های رسته از میدان مین و آتش سوزی جنگل هم در مرز بین جنگل و بیابان له شدند و از بین رفتند.

5- گاوها کماکان رهبر بودند و ماغ می کشیدند و دم می جنباندند که امام خمینی مرد و آیت الله خامنه ای شد رییس جدید جنگل. ایشان که خیلی جوان تر از امام خمینی بودند و شهوت متراکمی داشتند اعلام کردند که جنگل تحت فرمان من به تک بیضه ها هم نیازی ندارد و من بجای همه خودم تخم دارم این هوا. گاوها شروع کردند به ماغ کشیدن بعلامت رضا و تک بیضه ها هم راهی بسوی سرنوشت: رفتن بسمت بیابان های قدیم و جدید و له شدن در مرزها و زیر بار رب گوجه فرنگی ها و غرق در رودخانه ها و دریا ها و حبس شدن در توالت شویی ها و معادن سخت و مشاغل پست غربی ها و شرقی ها. و اینان گروه چهارم از این گروه "عشق وحال" لقب گرفتند.

6- تا اینکه خدا پدرش را بیامرزد این آیت الله سید محمدخاتمی را. ایشان آمد و گفت که یعنی چه! قباحت دارد گفتن و شمردن از بیضه ها. همان که امام راحل در بهشت زهرا گفت. همه در امانند حتی سه بیضه ها. وقتی این خبر در جنگل پیچید ولوله ای از شادی براه افتاد و همه بیضه هایشان را گذاشتند به آفتاب و آمادۀ درست کردن خرابه ها. چیز خیلی جالبی که در اینجا معلوم شد این بود که بسیاری از سه بیضه ها و دو بیضه ها و تک بیضه ها برای ماندن در وطن شان مجبورشده بودند بیضه هایشان را قورت بدهند. و حالا که بیضه داشتن به هر تعداد مجدداً آزاد شده بود. رفتند در خلوت و جلوت بیضه هایشان را دوباره بالا آوردند .همانطورکه گفتم پهن کردند توی آفتاب.

7- اما آقای خاتمی مثل امامش سر قولش نماند و گفت منظور من فقط تک بیضه ها بوده است و نه سه بیضه ها و دو بیضه ها. گاوها هنوز توکار ماغ تأیید کشیدن بودند که آیت الله خامنه ای دخالت کرد و گفت: این سیدمحمد تدارکات چی نمی فهمد چه می گوید. همان که گفتم بیضه بی بیضه هرّید. اینطور شد که باز هم تک بیضه ها و دوبیضه ها و سه بیضه ها راهی شدند به کجا!؟ الله اعلم: له شدن در مرزها یا غرق شدن در رودخانه ها و دریاها یا پوسیدن در اردوگاه ها یا مردن در کار با گنداب ها. و گاوها و گاوها که ماغ می کشیدند هنوز بر هر آنچه جنازه ها!

8- تا اینکه بالاخره یکی آمد که حرف سرراستی زد. محموداحمدی نژاد گفت: ای ساکنین جنگل بیچاره ها. من وقت و حوصله ندارم برای شمارش بیضه ها. بنابراین بی بیضه و صدبیضه می توانند بمانند اگر بیضه هایشان معلوم نباشد چه یکی چه صدتا. خب این یک حرف حسابی بود که باز هم گاوها ماغ کشیدند و ما بیضه ها را قورت دادیم و تمام. ولی نه تمام نشده بود. یکی ازبقایای جنگل امام خمینی وارد دوئل شد با محمود و گفت: مگر می شود بدون بیضه. بیضه ها را رو کنید تا محمود را بیرون کنید. این بار اما گاوها ماغ نکشیدند. لیکن ما که طاقت از دست داده بودیم و بیضه های قورت داده راه تنفس مان را بسته بود از خدا خواسته دوباره بیضه ها را بالا آوردیم و پهن کردیم رو به آفتاب تا شارژ و قابل استفاده شوند. و فقط هنگامی فهمیدیم که این بار بدون بیضه ها هم باید جنگل را ترک کنند که باز گاوها شروع کردند به ماغ کشیدن.

9- و ما امروز اگر در مرز له و در رودخانه و دریا غرق ودر زیربار رب گوجه فرنگی سس و در کوه و بیابان گم و در کمپین های پناهندگی جر و در گنداب های کارهای سخت چشم بادامی ها و رنگین پوستان و از ما بهتران ذوب نشده باشیم مشغول "عشق وحال" هستیم و دلواپس بره ها که در وطن جاگذاشته ایم در زیر سم گاوها که ماغ می کشند و تپاله تولید می کنند برای آبادی وطن!

10- مهرداد پرسید چه خبر؟ 
محمد گفت: سلامتی والله هیچ خبرمی دانی که وضع بهم ریخته دیگر کار بخور و نمیر هم گیرم نمی آید. ما همه اش نگران ایرانیم تو بگو آنجا چه خبر. 
مهرداد گفت: اینجا هم هیچ خبر مثل همیشه گاوها ماغ می کشند و تپاله می ریزند. 
محمد خطا کرد و گفت: خب یک اعتراضی و صدایی و حرکتی بکنید.
مهرداد گفت: تو دیگر زر نزن برو"عشق وحال"ت را بکن چکار داری به وطن.
محمد گفت: بابا کدام عشق و حال گفتم که اینجا خبری نیست.
مهردادگفت: بابا ما که نمی خواهیم از دستتان بگیریم. من می گویم حالا که خودتان "عشق وحال"تان را می کنید خدا وکیلی دیگر بما گیرندهید که اُرد ناشتا بدهید.
محمد گفت: بابا مهرداد کدام "عشق وحال" هرکس نداند تو که خانۀ بابام این ها آمده بودی در تهران باآن وسعت دویست متری توی شمال تهران. من الان اینجا توی حومۀ یک شهرکوچک یک اتاق نمور اجاره کرده ام و صبح تا شب سگ دو می زنم و همین که بتوانم اجاره و خورد و خوراک حداقلم را تأمین کنم. تازه من خوبش هستم. صدها و هزارها مثل من هستند که آرزوی وضع من را دارند ولی نه کار گیرشان می آید و بیمۀ بیکاری و کمک های دولتی را هم قطع کرده اند. خلاصه از عشق وحال خبری نیست بخدا!
مهرداد گفت: من که گفتم فقط راجع به اینکه من و ما چکار کنیم زر نزنید و الا ما که بخیل نیستیم شما هم "عشق وحال"تان را بکنید. فقط محمد زر نزن. فهمیدی زرررر ... نزن! و پرده می افتد. تا شروع اپیزود دوم در پست دیگر! یا...هو
....................................

سلام دلم برایتان تنگ شد. این پست 28 فوریۀ پارسال است. گفتم دوباره ببینید بوِژه انانی که ندیده اند و هنوز آواره اند. دنباله اش هم (اینجا)ست اگر رغبت داشتید

چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

لیبرالیسم مقدم است یا دموکراسی. نگاهی به بنیاد تفرقۀ اپوزیسیون!

The Disrobing of Christ


1- پیرو برخی نظرات صائب شما در گیجی اپوزیسیون خارج از کشور مصمم شدم تا من هم وارد بحث بشوم و نگاهی عمیق تر و سرراست تر و ساده تر بکنم به چرایی دسته بندی های متنوع و آشتی ناپذیر اپوزیسیون جمهوری اسلامی. تا در حد یک نوشتۀ وبلاگی نظرم را و این بار از زاویه دیدی تازه تر بشما عرضه بکنم. یک دلیل اصلی دوم آن هم این است که دو نوشتۀ "ادبی - سیاسی" و "طنز - هجو - جدی - شوخی - سیاسی" دیدم از دو قلمی که من دوست دارم و آنان را فعال مدنی با گرایش "فرهنگی - ادبی - هنری" می شناسم. و مهمتر اینکه نام هایشان یا مستعار است مثل عزیزمان "ف.م.سخن" و یا لطیف و بی غش است مثل "محمد رهبر". لذا دلقکی چون مرا در تنگنا نمی گذارند با نام و سواد و عنوان هایشان که دیگران دارند الاماشاءالله.

2- این دو بزرگوار اولی در گویای من و دیگری در روز آنلاین به موضوع تحرکات بیشتر و جدید رضا پهلوی پرداخته اند و ضمن استقبال ضمنی و مؤدب؛ نوشتۀ خود را با ترس از بازگشت نظام پادشاهی به ایران تمام کرده اند و هر دو عزیز هم یک پیشنهاد مشخص با نیشی شیطان و نه چندان خالی از تمسخر داشته اند به رضا پهلوی که بیاید و رسماً از لقب شاهزادگی استعفا بدهد و چه بهتر که نام فامیلش را هم تغییر بدهد به فامیل قبل از سلطنت پدر بزرگش - بگذریم که اصلاً قبل از رضاشاه ثبت احوال نوین و سجل ثبت شده ای نبود که شامل شهرت اشخاص هم باشد - القصه می خواهم در سطور زیر بگویم که چرا چنین نگاه بد بینانه ای اولاً به سلطنت و ثانیاً به  آیندۀ ایران وجود دارد؛ تا جاییکه نویسندگان و فعالان مدنی و غیر سیاسی هم از یاد آوردن آن سخت بیمناک و ترسان و مهمتر شکاکند.

3- مخالفان و منتقدان و حتی موافقان جمهوری اسلامی به سه دستۀ عمدۀ زیر تقسیم پذیر هستند:

الف- دستۀ ارتدکس ها. این دسته که اعم هستند از سلطنت طلب (مثل انجمن پادشاهی ...) ، مارکسیست های اسلامی (مجاهدین خلق با کادر رهبری فعلی ...) و حزب اللهی های طالبانی (مثل مصباحیه ای ها و خامنه ایست ها ...) نه حاضر به گفتگو هستند و نه مخالف نظر خویش را تاب می آورند و پاسخ مخالفشان را سرب داغ می شناسند و دشنه و درفش.

ب- دستۀ دوم مذهبیون و سکولارهایی هستند که خودشان بطور مؤثری در انقلاب سال 57 دخالت داشته اند و در برپایی جمهوری اسلامی انقلابی شریک و سهیم بوده اند مثل اکثریت طیف متنوع اصلاح طلبان مذهبی و سکولار. یا مذهبی های سکولار شده. و بخش مهمی از چپ های غیرمذهبی.

پ- دستۀ سوم اما کسانی هستند که یا از تودۀ مردمند و یا فعالان مدنی دیروز و امروز بوده اند و هستند که یا در انقلاب 57 خنثی و تماشاچی بوده اند و یا اگر هم دخالتی داشته اند جز شرکت در برخی راهپیمایی ها و رأی آری به جمهوری اسلامی در هنگام رفراندوم نقش تأثیر گذار و تعیین کننده ای نداشته اند. - رضا پهلوی عملاً و رسماً در این حوزه هم فعالیت می کند و هم خودش را متعهد می داند -

4- از این سه دستۀ عمده ای که نام بردم - بدیهی است که هم در میان سه دسته باهم و هم دربین خود دسته ها هم تفاوت های عمده ای و سیال و طیفی وجود دارد و من فقط برای کوتاه کردن قصه ناچار تحت یک دسته قرارشان دادم - دستۀ اول از بحث ما خارج هستند. زیرا که آنان اصلاً اهل بحث نیستند و فقط می گویند بودور که واردور (این است و جز این نیست). قبول کن یا بمیر. و با اینکه ظاهراً بدلیل خشونت در گفتار و رفتار خیلی پر سر و صدا و شلوغ می نمایند اما عملاً قابل بحساب آمدن جدی نیستند. لذا این فقط دستۀ دوم و سوم هستند که در حال حاضر سخت مشغول مناقشه و جدل هستند تا حرف خودشان را صواب و حرف مقابل شان را غلط معرفی کنند. پس سعی می کنم که اختلاف فلسفی و بنیادین دستۀ دوم و سوم را کمی باز بشکافم تا معلوم شود که هر دسته از کدام آبشخور اصلی معرفت می نوشند که چنین متفرق و شکاک به یکدیگر هستند.

الف- دستۀ دوم فارغ از اصلاح طلب یا انحلال طلب بودنشان و گذشته از اینکه گفته یا ناگفته؛ اعتراف کرده یا نکرده، نوشته یا نانوشته و خود آگاه یا ناخوداگاه  باشند معتقدند که انقلاب 57 حرکتی تاریخی و درست و در راستای خواست تاریخی مردم ایران بوده است و لاجرم حرکتی رو به جلو هم بوده است. برای اینان موضوع نوع حکومت هم وجه طریقی دارد و هم وجه موضوعی. بعبارت دیگر اینان بیشتر از آنکه محتوا گرا باشند فرمالیست و شکل گرا هم هستند. حرف بنیادین و نگاه اصلی اینان به ایران امروز و آیندۀ آن از این معبر عبور می کند که: "ما در سال 57 انقلابی رو بجلو و پیشرفت کرده ایم. این انقلاب یا از سوی واپس گرایان دزدیده شده و یا در مسیر حرکت خود دچار انحرافاتی شده است که اینک ما تلاش می کنیم یا با انحلال آن غاصبان را پس برانیم و یا با اصلاح آن انقلاب را بمسیر و ایده های اولیه بازگردانیم". برای اینان صورت بندی حکومت در قالب جمهوری یک تابو است. زیرا که آن را مفهومی برساختۀ مدرن می دانند و در ارجحیت آن به حکومت سنتی و کهن پادشاهی و سلطانی تردیدی ندارند. و تا آنجا بر این شکل گرایی خویش جازم و یک لنگه پا هستند که اگر حاصل عمر جمهوری اسلامی در ایران را هم نازل تر و کمتر و بی مقدار تر از رژیم پهلوی قبول کنند بازهم فقط به این دلیل که این نام جمهوری دارد نسبت به رژیم قبلی که موروثی و سلطنتی بوده رجحان مطلق دارد. اینان آنارشی انقلابی سی ساله در جمهوری اسلامی را  که ناشی از عدم توان روحانیان در برپایی خلافت اسلامی بدلیل ضعف ایدئولوژیک و پراتیک سیاست مدرن است را نوعی از دموکراسی و مردم سالاری معرفی می کنند و نهایتاً نتیجه می گیرند که اولاً انقلاب 57 یک حرکت تکاملی رو بجلو بوده است و ثانیاً در بدترین سال های عمرش هم نسبت به حکومت شاه آزاد تر و متسامح سیاسی بوده است. شاخص ترین و مشهورترین چهرۀ مستقل این نحلۀ فکری مسعود بهنود نازنین است که با تحمل همۀ فشار هایی که دوستدارانش از سویی و مخالفانش از طرف دیگر به او وارد می کنند تا کنون از عقیدۀ خودش عقب ننشسته و کماکان جمهوری اسلامی را در مجموع حکومتی بهتر از حکومت شاه می داند. تا جاییکه  پر هرج و مرج ترین مقطع عمر جمهوری اسلامی در زمان سید محمد خاتمی را حکومت ایده آل و پیشنهادی خودش در ایران  و برای ایران معرفی می کند.

ب- دستۀ سوم اما؛ که تشکیل شده اند از متن مردم، فلاسفه، روشنفکران مستقل و حاضر در عرصۀ عمومی؛ فعالان مدنی و حقوقی، هنرمندان و ... و باز هم گفته یا نا گفته، اعتراف کرده یا ناکرده، نوشته یا نا نوشته و خود آگاه یا ناخود آگاه؛ معتقدند که نه خیر؛ انقلاب 57 هرچند از نظر تاریخی یک واقعیت بوقوع پیوسته است و درست همانی بوده که می توانست و معلوم بود اتفاق می افتد و مورد اعتراض ما هم نیست. لیکن حرکتی واپسگرا و رو به عقب و ترمز کننده بوده است نسبت به ایران قبل از خود. اینان که بیشتر محتوا گرا هستند تا قالب گرا و در تضاد با دستۀ دوم معتقدند که صورت بندی حکومت فقط طریقیت دارد و آنچه که موضوعیت دارد عملکرد و برون داد حکومت است. چه بسیار جمهوری های بدتر از سلطنت که موجودند و همینطور سلطنت هایی که بدتر از بسیاری جمهوری های دیگر عمل می کنند. اینان بلافاصله بسراغ علم و دانش و ریاضیات می روند و این گزارۀ متیقن را در جلو دستۀ دوم قرار می دهند: "ایران سال 90 خورشیدی با معیار و ملاک و استانداردها و قیمت های ثابت به پایۀ سال 57 و در میانگین مجموع شاخص ها نسبت به زمان شاه عقب تر از توسعه و پیشرفت نشان می دهد. و گزارۀ خود را با این سؤال پایان می دهند که مگر منظور از حکمرانی خوب پیشرفت و توسعۀ کشور نیست؟" دستۀ دوم اما؛ در مقابل این واقعیت ریاضی دو کار می کند. اول اینکه برخی شاخص های منفرد مثل در صد آموزش دیدگان دانشگاهی و بویژه تحصیل زنان را از مجموعۀ بیشمار شاخص های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ... بیرون می کشند و با استناد به این تک شاخص می خواهند پاسخ را سمبل کنند. و یادشان می رود که حتی در همین تک شاخص ها هم بغیر از اجبار زمانه این روحانیان بوده اند که سد راه حکومت های قبل از خود می شدند و فقط یک اشتباه لپی یا فشار هیجانی ابتدای انقلاب بود که امام خمینی را وادار به تغییر فتوای خویش در مورد زنان را کرد. و نشانه اش اینکه هنوز که هنوز است حوزۀ مذهب شیعه این موضوع را هضم نکرده و به انحاء مختلف می کوشد که زنان را مجدداً پرده نشین کند. دستۀ دوم وقتی می داند که استدلالش در این معرفی "تک شاخص" ها راه بجایی نمی برد درنگ نمی کند و سنگ بزرگی را بر می دارد که دستۀ سوم را بترساند و وادار به عقب نشینی کند. او می گوید حرف دستۀ سوم را می پذیرد ولی علت آن را نه در حوزه های غیرسیاسی جامعه که درست برعکس مطلقاً در حوزۀ "سیاست محض" می داند. آنان می گویند که همۀ این مشکلاتی که دستۀ سوم برمی شمارد مولود فقط یک علت تامه است و آن علت نهایی این است که بعد از انقلاب 57 دموکراسی هرنفر یک رأی نهادینه نشد و این همه معضلات بیشمار و رنگارنگ در همۀ شئون ایران جمهوری اسلامی مولود همین امر سیاسی فاخر است. لذا ما داریم تلاش می کنیم که به دموکراسی نهادینه برسیم و آنوقت می شویم ضرب المثل "چون که صد آید/ نود هم پیش ماست".

پ- طولانی می شود اگر این گفتگوی "صامت" بین دستۀ دوم و سوم را پی بگیرم و مهمترین سؤال های بدون جواب دستۀ سوم از دستۀ دوم را مثل: "هیچ ارتباط پیشینی بین پیشرفت و توسعه و دموکراسی قابل نشان دادن نیست. مثل همۀ غرب در قرون ماضی. کرۀ جنوبی در دورترین نزدیک، سنگاپور در میان  زمان ترین بما و چین در حال حاضر و ..." یا "دموکراسی یک شیوۀ حکومت مدرن با نتایج غیرقابل پیش بینی است. کما اینکه جمهوری اسلامی نتیجۀ آرای سالم مردم در سال 58 است و هر آینه بسیار محتمل است که حتی امروز نیز بتواند رأی لازم را برای ادامۀ وجود نکبت و ضد توسعۀ خودش از توده ها بگیرد". یا "ایرانیان در سال 57 فقط آزادی های سیاسی و منطبق بر دموکراسی تمام را نداشتند در حالیکه آزادی های اجتماعی کامل، آزادی های فرهنگی نسبی و آزادی های اقتصادی زمانه را داشتند. و اینک نه تنها آزادی سیاسی بدست نیاورده اند بلکه همۀ آزادی های اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی شان را هم از دست داده اند". و ... مطرح نمایم. لذا مخلص کلام را ختم کلام قرار می دهم که:

5- بگذارید بزبان یاد گرفته ام از درس خواندگان و روشنفکران و فرهیختگان اینطور جمع بندی کنم که: "اختلاف نظر بین گروه دموکراسی خواهان سیاسی (دستۀ دوم) و زندگی خواهان مدنی (دستۀ سوم) در این است که روشنفکران و سیاسیون دارای دغدغۀ قدرت، "دموکراسی را مقدم و موجد لیبرالیسم می دانند و معرفی می کنند و می خواهند". در حالیکه مجموعۀ زندگی خواهان که درکف، ما توده ها قرار داریم و در رأس مان فیلسوفان؛ معتقدند که لیبرالیسم مقدمۀ واجب برای هر نوع حکومتی است. و رسیدن به دموکراسی که اشرف صورت بندی های مدرن حکومت برای جامعه ای تعریف شده با شاخص های مورد قبولی از توسعه است جز از راه جامعه ای قبلاً لیبرال شده ممکن نیست". البته که این هر دو دسته و درعلن و توی بوق رسانه ها تقلبی آشکار می کنند و خودشان را می پوشانند. دستۀ دوم دموکراسی خواهان که پر زورترین دسته از نظر عِده و عُده در رسانه ها و تریبون ها و هیاهوها هستند هیچگاه داوطلبانه به مقولات لیبرالیسم اجتماعی و فرهنگی و حتی اقتصادی وارد نمی شوند؛ و هر آنچه هم این سؤال بزور به آنان تحمیل شود؛ به همان پاسخ کلی که در "دموکراسی تمام" مورد همت و کوشش ما این قبیل آزادی ها هم بتبعیت از عرف غالب جامعه می تواند محقق شود بسنده می کنند. در مقابل لیبرالیست های فلسفی که از نظر تعداد سخنوران و تریبون و تریبون داران در اقلیت محض هستند نسبت به دستۀ دموکراسی خواهان؛ وقتی با سؤال صورت بندی حکومت مورد نظر خود مواجه می شوند برای پرهیز از تکفیر دموکراسی خواهان تقیۀ فلسفی می کنند و خودشان را عاشق و شیدای دموکراسی نشان می دهند. تا از گردونۀ فهم غالب رسانه های مجازی به بیرون پرتاب نشوند و با هیولای استبداد و دیکتاتوری کوبیده نشوند. تو گویی که دموکراسی مائده ای آسمانی است که در هر جامعه ای با هر سطح فرهنگ و دانش و ثروت و پیشرفت وارد شود همه را یک شبه خوشبخت و توده ها را آگاه و آگاهان را به عرش برین خواهد رساند. یا...هو

پی نوشت:
اختلاف هم جایی بروز می کند که حرف دموکراسی خواهان را تودۀ مردم متوجه نمی شود و آنان شاکی می شوند که عجب توده های نفهم و کودنی هستند. اما لیبرال های زندگی خواه مشکلشان این است که پروژه های مدنی را قابلیت "قالب گیری" مبارزاتی نمی دانند و ناچار آنان نیز رجعت می کنند به پروژه های سیاسی که دموکراسی خواهان مبدع آن هستند. خب معلوم است دیگر مردمی که حرف سیاسی را از دموکراسی خواهان نمی پذیرند بطریق اولی از لیبرال های متوسل شده به شیوۀ سیاسی رقیب را هم درک نمی کنند و واکنش مثبت ندارند. بعبارت دیگر مردم با محتوای حرف سیاسیون ارتباط نمی گیرند. و همینطور هم با قالب سیاسی حرف اجتماعیون غریبه و نامرتبط باقی می مانند. و طرفه اینکه خود این دو دسته هم (سیاسیون دموکراسی خواه و اجتماعیون هوادار لیبرالیسم) اغلب خودشان هم متوجه شعار های بی ارتباط با خواستۀ اصلی خودشان هم نیستند. مثل شعارهای سیاسی جنبش سبز که به زبان های مدنی توده های مدرن و زندگی خواه شهری جریان می یافت. تو گویی که خواستن صاف و پوست کندۀ حق زندگی مدرن؛ نوعی بی آبرویی و کسر شأن در حد بی ناموسی است. و هر کسی بگوید من آزادی اجتماعی و تفریح و کنار دریا و لذت با هم بودن و از این قبیل می خواهم، چه آدم مبتذل و جلف و بیخودی است و باید خجالت بکشد. آدم فهمیده آن شهروندی است که بگوید من دموکراسی می خواهم و ان را هم نه اینکه برای زندگی بهتر و آزاد تر و انتخاب سبک زندگی و بی حجابی و ... بخواهم بلکه دموکراسی را می خواهم که بام تا شام کار وزندگیم را رها کنم و ایده های سیاسی و حکومت داری و... خودم را فریاد بزنم. خلاصه شیرتوشیری است در این ملغمه ای که همه بدون نقاب حرف نقاب دار می زنند.

شب یلدا خوش؛ وکریسمس مبارک:
ترجیح دادم که این آخرین مطلب سال 2011 میلادی باشد. تا در ده روزی که بسختی نخواهم نوشت هم بیشتر دیده شود و هم به بحث و تبادل آرا گذاشته شود. من هم اگر توانستم و وسعی داشتم در خدمت شرکت در بحث هایتان خواهم بود و اگر نکتۀ سخت خوانی در نوشته ام بود توضیح خواهم نوشت. به امید دیدار در فردای ژانویه. و آخرین یا...هو

سکوت خامنه ای در سوگ مرگ رفیق؛ و سوزن کاری مجلس به بادکنک ترکیدۀ احمدی نژاد!

Les Arènes


1- کیم جونگ ایل از نظر پروتکل های تشریفات بین المللی مساوی با آیت الله خامنه ای بود. او رهبر ایدئولوگ  انقلاب کرۀ شمالی بود. درست همان عنوانی که خامنه ای در جمهوری اسلامی یدک می کشد. بنابراین طبیعی و بدیهی این بود که اگر جمهوری اسلامی می باید و می خواست نسبت به مرگ وی عکس العمل نشان دهد، این فقط در برابری مقام خامنه ای با دیکتاتور مردۀ کرۀ شمالی بود. اما خامنه ای نه تنها خودش پیامی را صادر نکرد بلکه حتی زورش به احمدی نژاد و وزارت امور خارجه هم نرسید که آنان را وادار به ارسال پیام همدردی بکند. لذا مثل همیشه قرعه بنام علی لاریجانی "چرخ پنجم درشکه" رسید که پیامی سرد و رسمی و یک خطی به پیونگ یانگ مخابره کند. و کیست که نداند معمولاً در عرف سیاسی دنیا پارلمان یک نهاد مدنی است و پیام های از سوی پارلمان منعکس کنندۀ سیاست رسمی و جدی کشورها نیست. همین که توانسته ایم خامنه ای را در چنان وضعیت ضعیف شده ای ببینیم که علی رغم اشتیاق و وظیفۀ سیاسی اش نتواند که به مردن پدر تسلیحات اتمی و موشکی اش واکنش همدردی نشان بدهد یک پیروزی خیلی مهم است. زیرا که این کوتاهی در روابط دوستانه با هم پیمانان و هم مسلکان در روابط آیندۀ جمهوری اسلامی با کرۀ شمالی و سایرین اثر منفی تعیین کننده ای خواهد داشت و پسر جوان کیم جونگ ایل براحتی حاضر به تکمیل پروژه های موشکی و اتمی خامنه ای نخواهد شد. هر چند که قطعاً خامنه ای هیئتی بلند پایه بصورت محرمانه به پیونگ یانگ اعزام کرده یا خواهد کرد.

2- لابد بخاطرهمین ازجان گذشتگی علی لاریجانی بوده در پیش مرگه شدن در مقابل جنازۀ "رهبر عزیز" کرۀ شمالی که خامنه ای اجازه داده موضوع خنده دار طرح سؤال از رییس جمهور مجدداً به صحنه بیاید. زیرا که مطمئن بوده که دیگر عمر این مجلس و بحث های آخر سال مثل بودجه و  درگیری همه جانبۀ بردگان برای نگه داشتن صندلی های سبز بهارستان در جهت تخریب بیشتر ایران اجازۀ نهایی شدن این طرح را نخواهد داد. لذا هم خطری احمدی نژادش را تهدید نمی کند و هم احمدی نژاد دیگر نقشش را بازی کرده و بیش از این نباید بروی او سرمایه گذاری کند. طرفه اینکه برای اولین بار اسامی نمایندگان امضاء کننده هم ضمیمه شده تا معلوم شود که دیگر از این پس هر کنش و واکنشی در بین اصولگرایان عملی تبلیغاتی برای غلبه بر رقیب در انتخابات پیش روست و کاربردی عملیاتی در عرصۀ سیاست روز جمهوری اسلامی نخواهد داشت.  در طرف دیگر اما سؤال از احمدی نژادی که چون بادکنکی چروکیده سه ماه است ترکیده و حتی قادر نیست یارانه های نقدی را جفت و جور کند و ناچار دست بخودکشی گران کردن طلا و ارز زده که ریال بیشتری برای کسری بودجه اش و پولشویی برای انتخاباتش بدست بیاورد؛ کمترین توجیهی ندارد. چرا که بچه های 4 ساله هم می دانند که بادکنک ترکیده را سوزن زدن بی فایده است وقتی بادی ندارد برای ترکیدن و صدا برای هیجان.

3- این حرکات را نیز خبر خوش تلقی می کنیم به ان دلیل که معلوم شده اختلافات بین اصولگرایان عمیق تر شده و احتمال هرگونه ائتلاف بین مهدوی کنی و مصباح یزدی منتفی شده است. چنین بنظر می رسد و تلاش های از نوع طرح مجدد سؤال از احمدی نژاد هم آن را تقویت می کند که اصولگرایان متحد برهبری مهدوی کنی از هواداران تیفوسی ده دوازده درصدی خامنه ای گذشته اند و می خواهند پایگاه خودشان را به قشر متوسط شهری معطوف کنند. جبهۀ متحد اصولگرایان  می خواهد با ترساندن مردم از پاچه ورمالیده های جبهۀ پایداری حواری خالص خامنه ای - وافعاً هم ترس دارند - خودشان را نزدیک به اصلاح طلبان معتدل نشان بدهند و رأی سرگردان این عده که برای مهر شناسنامه و عواملی از این دست همیشه رأی داده و می دهند را کسب کنند. داوری ام این است که موفق هم خواهند شد و اگر اصلاح طلبان شناسنامه دار در شهر های بزرگ کاندیدا نشوند گروه مطهری و کاتوزیان و قالی باف و امثالهم انتخابات حوزه های مؤثر را خواهند برد. البته مشروط به اینکه شورای نگهبان هم متمایل به آنان باشد. در غیر اینصورت انتخابات مدلی ناقص از انتخابات 88 خواهد شد برای حذف کمترین عقل باقی مانده در جمهوری ولایت فقیه. به این دلیل بدیهی که دولت اگر خودش نتواند حامیان خودش را وارد مجلس کند قطعاً بسود مصباح و حسینیان عمل خواهد کرد تا بسود توکلی و یاران.

4- البته که هنوز هم برای تحلیل نهایی زود است و باید منتظر باشیم برای اسامی داوطلبان از سویی و اقتصادی که هرلحظه در حال التهاب بیشتر است و سیاست های بین المللی هردم تشدید شونده و تهدید کننده بسمت جمهوری اسلامی. اگر سه ماه گذشته با آن همه بالا پایین های سیاسی را هم ملاک پیش بینی سه ماه آینده قرار بدهیم قطعاً خبرهای خوبی خواهیم شنید تا بلکه در آستانۀ نوروز 91 و رهایی شهرهای آلوده و بویژه تهران از وارونگی خطرناک هوای زمستان؛ بهترین بهار را در مرگ سیاسی یا واقعی خامنه ای تجربه کنیم. چنین باد. یا...هو

بعد از تحریر:
خیلی مدت است که می خواستم مطلبی بنویسم در رابطه با ادعای الگو شدن جمهوری اسلامی برای کشورهای عربی و آن بحث بیداری اسلامی کیهان. فرصت نمی شد تا اینکه در جایی دیدم به نقل از فائزۀ هاشمی که مختصر و مفید گفته بود: "مگر جمهوری اسلامی برای ایران چه دستاوردی داشته است که دیگران بخواهند آنرا الگوی خودشان قرار دهند". خواستم ادای احترام بکنم به این بانوی روشن اندیش و ورود او را به تالار افتخارات سیرکمان تبریک بگویم!

سه‌شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱

وادار ایرانیان به خود تبعیدی اجتماعی؛ نمونۀ بارز جنایت علیه بشریت خامنه ایست!

وارهول
.

این یکی از پست های قدیمی (تابستان 89) است که بمناسبت اقدام رضا پهلوی و همفکرانش جهت شکایت از خامنه ای به اتهام "جنایت علیه بشریت" باز نشرش می کنم و بجد معتقدم که باید بر ظلم بسیاری که به تبعیدیان اجتماعی رفته و می رود متمرکز شد، و این پدیدۀ زشت سوغات جمهوری اسلامی را علاج کرد. تا هر از چند روزی شاهد مرگ ایرانیان آواره در آب ها و مرزهای این کشور و آن قاره نشد. مثل آخرین نمونه اش در آب های اندونزی همین پریروز و...  زیرا که:

"ماناچاریم هرروز با نگاه متفاوتی به مشکلات مان بیندیشیم. چرا که دوای دیروز همیشه جوابگوی درمان امروز نیست."
 

1- یکی از آن مواردی که من شخصاً مخالف هستم و اطمینان دارم که قرین کامیابی نخواهد شد مسألۀ مبارزۀ کلاسیک با حاکمیت غیرکلاسیک ایران است. شکست جنبش سبز در تحولات داخل و عدم موفقیت سیاست های غرب در موضوعات خارج دو نمونه از تازه ترین ناکارآمدی های اقدامات کلاسیک در برابر امر غیرکلاسیک هستند. چون در اقدام کلاسیک تو مثل کامپیوتر عمل می کنی: "اطلاعات و دانسته های خودت را می دهی به سیستم و سیستم پاسخ هایی را بتو می دهد و تمام." در حالی که در مثال واقعی و موجود ما (حاکمان مسلط به ایران) سیستم وجودندارد که بتوان منطق بده بستان سیستم ها را با آن به اجرا گذاشت. بعنوان مثال تو سؤال "سنگسار را متوقف کنید" را می دهی به سیستم ناداشتۀ ایران؛ و او پاسخ "دست پنج نفر در زندان همدان بریده شد" را می دهد بیرون . البته بنظر می رسد که غرب بعد از وقایع جنبش سبز تا حدودی به این دانستۀ قبلی خود اهمیت داده و در حال گام های عملی برای یکطرفه کردن بازی با ایران است و چه بد و دردناک!

2- بگذارید مورد و مثال بعدی راهم از آن 5 میلیون نفر آواره و مهاجر و تبعیدی ایرانی بیاورم.  انسان هایی که اکثریت ِ دلبستۀ همیشگی به وطن شان با بی مهری هایی ازجنس لغزهای آدم های منفعل و منفی در داخل ایران هم کم نواخته نمی شوند بی یا با مناسبت.
بیاییم رو به حاکمان غاصب وطن مان بایستیم ولی در گوش کر دنیا فریاد بزنیم که جنگ را، آوارگی را، حق داشتن سرزمین از و برای خود را و...از نو تعریف کند. یعنی اینکه بدنیا بقبولانیم که اگر جنگ های بزرگ و کوچک رخ داده در جهان تا جنگ جهانی دوم با جابجایی های مرزی و ادعاهای ارضی توأم بوده و باعث آوارگی و جابجایی جمعیت های کوچک و بزرگی شده است! تااینکه با ایجاد سازمان ملل و پیشرفت فرهنگی بشر دیگر کمتر شاهد این قبیل خسارت های انسانی و نسلی هستیم؛ باید توجه مان را معطوف بنوع دیگری از جنگ های آواره سازبکنیم. وهمان حساسیتی رانشان بدهیم که به جنگ های اشغال سرزمین های دیگران توسط سربازان دشمن نشان دادیم تا مهار شد.
 

3- در کشوری بنام ایران انقلاب شده است و مثل همۀ دگرگونی های این چنینی تبعات طبیعی و بدیهی داشته است که باعث آوارگی نسل اول و معدودتبعیدیان ایرانی شده است. گذشته از نمونه های تاریخی؛"منطق عصری" نیز بما می گوید که بفاصلۀ کمی از انقلاب ایران باید درآن جا حکومتی مسئول تشکیل می شد که بعد از استقرار و بوجود آوردن ساز و کارهای قانونی و مقرراتی خود و اعلان عفوعمومی؛ از ترسیده ها و گریخته های فضای ملتهب انقلابی که جرمی مرتکب نشده بودند اعادۀ حیثیت کرده و به وطن فرامی خواند. جمهوری اسلامی نه تنها این کار را نکرد بلکه با تداوم وضعیت انقلابی به همۀ 33 سال موجودیت خود و اعمال روش های گروگان گیرانه بجای روش های حکومت های تعریف شده و با سخت گیری های اجتماعی و فرهنگی خارج از در خواست وتحمیل عرف غالب جامعۀ ایران درمرحلۀ اول، و درگیر نگاه داشتن ایران در جنگی بی سرانجام در وحلۀ دوم، و با افزودن سیاست های قرون وسطایی درهمۀ زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در مقاطع مختلف و مراحل بعدی - حداقل چهار مورد عمده در دو سال ابتدای انقلاب؛ در زمان جنگ، بعد از شکست اصلاح طلبان 76 و بعد از انتخابات 88؛ خیل عظیمی از ایرانیان را که امروزه به پنج میلیون نفز تخمین زده می شوند آوارۀ سرزمین های دیگر کرد.
 

4- ولی چون تعریف کلاسیک دنیا از آواره منحصر بوده است به راندن اجباری و با توسل بزور فیزیکی به پشت مرزهای شناسایی شده؛ لذا نه طرح انفال صدام حسین در جابجایی میلیونها کرد در عراق حساسیت و اقدام خاص جهان متمدن را برانگیخت و نه آوارگی ایرانیانی که برای زندگی کردن درمیهن شان باید "تنکه"ی زنانشان را در آفتاب پاسداران و پاسبانان حکومت بیرق می ساختند و درعوض در استخرخانه شان با چادرمشکی شنا می کردند!
لذاست که من اصرار دارم نباید "فقط به اقدامات وعادت ها و روش های کلاسیک و امتحان داده بسنده کرد." بلکه اندیشمندان ما، روشنفکران ما، سیاستمداران ما وبویژه کسانی که بالفعل یا بالقوه رهبران ما هستند باید بتوانند از خودشان فراتر بروند و با ابتکار و اندیشۀ نو طرح های نو در اندازند. حتی بدون سقف شکافتن فلک ! یا...هو

دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

کیم جونگ ایل مرده؛ خامنه ای برادر دوقلوی او را مراقب باشیم! هشدار جدی.

Derek Davis


1- در یک نگاه سطحی و اجمالی به تاریخ و با استناد به رویدادهای خیلی خیلی نزدیک هم می توان داوری کرد که الیگارشی شکل گرفته بر مدار یک ایدئولوژی توتالیتر؛ شکننده تر از الیگارشی بافته شده بر اندام و اطراف یک دیکتاتوری فردی است. بعبارت دیگر اگر رژیم های توتالیتر و ایدئولوژیک در هنگام در قدرت بودن سخت گیر تر و بی رحم تر و تنگ نظر تر از رژیم های الیگارشیک فردی و دیکتاتور محور جلوه می کنند، یا هستند؛ بهمان نسبت هم در هنگامه "شروع به فروپاشی" آسیب پذیرتر هستند؛ و خیلی سریع تن به دگرگونی های بنیادی می دهند. مثال های خیلی نزدیکش اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش هستند که در فاصلۀ بسیار کوتاهی از گرفتار شدن نهایی در بن بست ایدئولوژیک فروپاشیدند. در مقابل رژیم هایی که حلقه های الیگارشی خود را حول یک شخصیت دیکتاتور بنام رهبر انقلاب - اغلب رییس کودتا هستند بنام انقلاب - شکل می دهند؛ بسختی از هم می گسلند و تن به تغییرات می دهند، و معمولاً هم تغییر در این جور رژیم ها یا با کودتای دیگری باید باشد و یا با جنگ داخلی. نمونه های خیلی نزدیک این تیپ رژیم ها حکومت صدام حسین در عراق، قذافی در لیبی و حکومت حافظ اسد - بشار اسد - در سوریه است. منظورم در اینجا بحث روی چرایی و دلایل له و علیه این مشاهدۀ شخصی ام نیست که می تواند هم مفصل باشد و هم چالش برانگیز. بلکه می خواهم از این طرح موضوع وارد مرگ مبارک کیم جونگ ایل در کرۀ شمای بشوم و به بیم و امید های خودمان نقب بزنم.

2- کرۀ شمالی بسیار بسیار نگون بخت بود که بنیانگذار و رهبر خودش کیم ایل سونگ را بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد شوروی از دست داد و پسرش کیم جونگ ایل زمام امور کرۀ شمالی را در دست گرفت. چه بسا اگر کیم ایل سونگ زنده می ماند کره نیز یا در پی فروپاشی اردوگاه شرق متحول می شد یا با رفتن بسوی ایده های همسایه و حامی اصلی اش چین؛ روزنی به سعادت مردمش می گشود. اما جابجایی قدرت در کرۀ شمالی در دستان کیم جونگ ایل تازه مرده که بیش از پدرش هم دچار کیش شخصیت بود یک فاجعۀ تمام عیار بار آورد. زیرا که کیم جونگ ایل نه راه اتحاد شوروی را رفت و نه راه چین را. بلکه او بدنبال رؤیای استالین رفت و تبدیل شدن به یک قدرت جهانی از راه اتم و پیدا کردن اقمار جدید ایدئولوژیک و باز آرایی دوبارۀ تاریخ جماهیر شوروی فروپاشیده و این بار بمحوریت پیونگ یانگ بجای مسکو! تا اینجا هم هنوز خطرناک نمی نمود این موجود بیمار بالفطره! زیرا که بازآرایی کرۀ شمالی در قامت اتحاد جماهیر شوروی جزو محالاتی بود که حتی نمی شد فرض امر محال که محال نیست را هم در مورد امکان آن بکار بست. اما رهبر مردۀ کرۀ شمالی همزمان با این "جنون عظمت خواهی" به یک پراتیک سیاسی هم دست زد که هم برای دیروز و امروز کره مرگبار بود و هم نجات کره شمالی در فردا را با غیرممکن ها برابر می کند. اما آن ابتکار وحشتناکی که بکار برد چه بود؟ کیم جونگ ایل آمد و در داخل الیگارشی موروثی مارکسیسم لنینیسم یک الیگارشی جدید و دیگر تمهید کرد. به این معنی که اگر در زمان پدرش الیگارشی حاکم بر کرۀ شمالی مثل همۀ الیگارشی های ایدئولوژیک و حزبی در اردوگاه شرق مبتنی به تنها ایدئولوژی و حزب کمونیست بود؛ کیم جونگ ایل آمد و یک الیگارشی دیکتاتوری فردی از نوع قذافی و اسد را هم با ابعاد وحشتناک تر و بمحوریت خودش و خاندانش ایجاد کرد. لذا هر گونه تغییری در کرۀ شمالی مستلزم شکستن دو حلقۀ الیگارشیک تو در تو - یکی الیگارشی حزبی و دیگری الیگارش فردی - است. و این کار محالی نباشد بسیار بسیار سخت و بعید است مگر اینکه پسر جوان کیم جونگ ایل یکباره چنان تحول خواه شود که خودش ناغافل بزند زیر میز بازی و ملتش را با خسارت های زیاد ناشی از جنگ های درونی آزاد کند.

3- حالا بر گردیم به جمهوری اسلامی و ایران خودمان و آیت الله خامنه ای. بدون مباحثه در پیشینه و پسینۀ خامنه ای که چه بوده و چگونه بوده؛ باید بگویم که آیت الله خامنه ای امروزی شبیه ترین و منطبق ترین شخصیت روی کرۀ زمین به کیم جونگ ایل بدرک واصل شده است. با همان تفکر. بهمان سیاق دچار جنون عظمت و مثل او بی رحم و خونریز و همینطور منتسب دانستن رسالت "نجات زمین" بخودش و حکومتش. آیت الله خامنه ای تا اکنون بر روی یک الیگارشی ایدئولوژیک نامنسجم دینی روحانیون حکومت کرده که اگر چه انسجام و سازماندهی بدون نقص ایدئولوژی نسبتاً منسجم مارکسیسم - لنینیسم را نداشته ولی این رجحان و امتیاز را داشته که بر باورهای قوی تر ایمان کهن - در مقابل باورهای ضعیف تر ایمان نو در مارکسیسم - توده های محروم متکی و مستظهر بوده است.

4- این ایدئولوژی نامنسجم و بلاتکلیف اسلامی توانسته بود تا دو سال پیش و بروز آن شورش های گستردۀ شهری خودش را دست برتر حفظ و حکومت آیت الله را پایدار نگاه دارد. اما از بعد از وقوع جنبش سبز و ماجراهای رفته بر کشور در دوسال گذشته این ایدئولوژی منسوب به کل الیگارشی روحانی به ضعیف ترین و شکننده ترین شکل خود در طول سی و سه سال حاکمیت جمهوری اسلامی رسیده است. بسیاری از روحانیان ریز و درشت، عدۀ معتنابهی از انقلابیون سابقه دار و موجد جمهوری اسلامی و بدتر از آن بسیاری از نیروها و توده های محروم باورمند به ایدئولوژی حکومتی اسلام را از دست داده و دیگر قادر نیست در شکل و شمایل حکومت سی سال گذشته به حاکمیت آیت الله خامنه ای مشروعیت حقیقی و حقوقی بدهد. لذا آیت الله خامنه ای شدیداً در پی این ایده رفته است که باید الیگارشی جدیدی از حواریون باقی مانده اش را و اینبار نه بر محور اسلام حوزه بلکه بر مبنای کیش شخصیت خودش سازماندهی و بوجود بیاورد. تا بتواند ایران را بمثابه کرۀ شمالی تحت رهبری کیم جونگ ایل مرده تحت کنترل و هدایت در آورد.

5- بحث مفصل و طولانی است و نمی توانم به کمترین زوایای قدرت ها و ضعف های رؤیای آیت الله خامنه ای در مقایسه با رؤیای کیم جونگ ایل بپردازم. زیرا که دو کشور کرۀ شمالی و ایران تفاوت های بسیار بنیادینی در همۀ زمینه های جغرافیایی، جمعیتی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دارند که برخی از فاکتورها مثل پول نفت مقوم موقعیت خامنه ای در برابر فقر مطلق کیم جونگ ایل است و بسیاری دیگر تضعیف کنندۀ تبدیل این کابوس از قوه بفعل در ایران. اما چیزی که در این مختصر می خواهم بگویم هشداری است به همه مان که خط سیر فکری و عملیاتی تاریک خامنه ای برای آیندۀ ایران را هم بشناسیم و هم بترسیم و هم باآن مبارزۀ جدی بکنیم. و در اینجاست که بحث های پیش پا افتادۀ ظاهری مثل "جبهۀ پایداری" و "تغییر قانون اساسی از ریاستی به پارلمانی" و از این قبیل معنای دقیقش را نمایان می کند. اینکه شخصی مثل مطهری پسر می گوید پیروزی جبهۀ پایداری در انتخابات مجلس آینده جز نابودی کشور به هدفی منجر نخواهد شد و بحث هایی از این قبیل کاملاً دقیق و درست است. و مستند به خوانش نقشۀ نهایی خامنه ایست. در حقیقت جبهۀ پایداری تازه علنی شده همان "الیگارشی خصوصی و حول محوریت شخص خامنه ای و خاندان اوست" که خامنه ای می خواهد آن را در داخل حلقۀ بزرگتر الیگارشی ایدئولوژیک روحانی سازماندهی آهنین بدهد تا فروپاشی ایدئولوژی عام اسلامی به قروپاشی حکومت یکه سالار و خاندان محور "شیعۀ غالی" خامنه ای - مصباح یزدی منجر نشود. یا...هو

ایران در ماشین زمان: چگونه گیرافتادیم!

File:Picasso The Actor 1904.JPG

The Actor


بگذار یک بار دیگر و با مثال دقیق تری بگویم که من وضع ایران در جمهوری اسلامی را چگونه می بینم: برای آنانی که هنوز هم سؤال دارند که چرا من از عمل همه حمایت می کنم. و گاهی از موقعیت انتخاب کردۀ همان شخص و گروه انتقاد.

1- در سال 1357 خورشیدی ما راننده ای داشتیم بیمار ولی خوش بنام شاه. و همین طور کمک راننده ای داشتیم سالم ولی ناخوش بنام ملکه. شاه در تلاش برای خوشحالی ملکه و ملکه در فکر تیمار شاه پا را گذاشته بودند روی پدال گاز و حواسشان نبود به جادۀ سنگلاخ. و چونان رانندگی در شاهراه های قرن بیست و یکم می تاختند بسمت دنیای فراتر از مدرن. تا اینکه چشمتان روز بد نبیند در سر یکی از پیچ های تند جاده فرمان اتومبیل از دست راننده خارج شد و تایرهای سمت راننده لغزید و افتاد توی شیب حطرناکی که به سمت دره بود. و اتومبیل قبل از اینکه کاملاً سقوط کند ته دره در همان وضعیت ناپایدار و کج باقی ماند در جاده. 36 میلیون سرنشین اتومبیل گران قیمت و عتیقه و بسیار سنگین وزن ایران عصبانی و ناراحت از این سرعت و آن خطر سقوط شروع کردند به شماتت و فریاد و فحش و فضیحت به شاه؛ و شاه و ملکه اش با هر سختی بود از اتومبیل پیاده شدند و فرار کردند.

2- قصه قصۀ یک تاریخ است پس کوتاهش می کنم به اینکه اتومبیل در همان حالت کج و ناپایدار و دربین زمین و هوا ماند و ماند و ماند با همۀ سرنشینان داخلش که نه راه پس داشتند و نه راه پیش و دنبال دسته های قلچماقی چشم انتظار که بیایند و اتومبیل را از چالۀ وحشتناک دره ای که افتاده بود سرپا کنند و بر روی جاده قرار دهند و روشن کنند و راه بیفتند بسوی بهشت آرزوها. چون که راننده ای که خودش را رسانده بود پشت رل نه رانندگی بلد بود و نه جاده را می شناخت و نه حتی می توانست اتومبیل را مجدداً بحالت عادی برگرداند روی جاده. روز ها و ماه ها و سال ها از پی هم می آمدند و می رفتند و نه کمکی می رسید و نه داد رسی. سرنشینان گیرافتاده در اتوبوس زمان؛ در حال سقوط اما به غریزه و نیاز و سرگرمی همینطور تولید مثل می کردند و در هول و هراس نفس می کشیدند. تا اینکه بالاخره مردان و زنانی شجاع و از جان گذشته و نترس پیدا می شدند و با هر زخم و سختی و جان کندنی هم بود از لابلای شیشه شکسته های تیز و روزن های ریز راهی می یافتند برای گریز. و اگر سالم می ماندند خودشان را می رساندند به جاده و شروع می کردند برای سرپا کردن مجدد ایران کهن و راه افتادن بسمت مقصد.

3- اینک سی و سه سال است که تلاش این ابر مردان وشیرزنان ادامه یافته ولی هنوز دریغ از بیرون آوردن یکی از چرخ های لغزیده به درۀ ماشین سرنوشت. گفتم که خودرو هم قدیمی است و هم آنتیک و هم پر از سرنشین که حالا دیگر از دوبرابر سال 57 هم تجاوز کرده است سرنشینان ایران. اما این موارد همۀ مصیبت نبود و نیست. مشکل بزرگتر به آنجایی برمی گشت و برمی گردد که گروه ناجیان همه با حسن نیت و باشرف به چند چیز توجه نمی کنند. اول اینکه هارمونی ندارند در زور زدن یکپارچه با هم وفتی می روند زیر اتومبیل. دوم اینکه همه می خواهند در قسمت نزدیک بدر سوار شدن به صندلی راننده باشند تا بمحض بازگشت ایران بروی جاده بپرند پشت رل و دِبرو که رفتی. سوم دیگر بدتر برخی از عزیزان اصلاً قبول ندارند که اتومبیل در حال سقوط بدره مانده سی سال است. اینان حداکثر تصور می کنند که اتومبیل توی جاده است و درحال حرکت بسمت مقصد هم است و فقط کمی آهسته یا گیج حرکت می کند و خودشان را رانندۀ ماهرتری می دانند و غربیلک را می خواهند.

4- من هم که یک دلقک پیر بیشتر نیستم و از صدقه سری بچه هایم از اتومبیل بیرونم کرده اند که دیده بانی کنم و موقعیت را جار بزنم؛ هرچه فریاد می کشم که: "بابا زن و بچه های مردم دل و روده شان بالا آمد اینقدر که در حالت تعلیق باقی مانده اند. ترا جان مادران تان همه با هم یک زور نهایی بزنید و این ایران را سرپا کنید اول؛ تا سرنشینان یک نفسی آسوده بکشند؛ و شما هم فرصت تعیین راننده و کمک راننده و شاگرد را خواهید یافت بلافاصله. آخر این ایرانی که سی سال است چپه است در حال سقوط و از جای تایرهای عقبش هم پیداست که توی این مدت چقدر بیشتر بسمت عقب متمایل شده و در حال بازافتادن به ته دره است از عقب؛ راننده نمی خواهد ابتدا. بلکه باید اول ماشینی باشد واین ماشین روی جاده ای ایستاده باشد تا اگر بعد از سی و سه سال موتورش سالم مانده بود و ترمز هایش کار می کرد و فرمانش دستور می گرفت و ... ؛ مکانیک های ماهر یک دستی بکشند به قسمت های فنی اش تا ماهر ترین راننده را انتخاب کنیم بگذاریم پشتش و راه بیفتیم نرم نرمک انشاءالله". ولی کو گوش شنوا. فقط حرف خودشان را می زنند: "نوبت رانندگی من چه شد!؟ فاعتبرو یا اولی الالباب! یا...هو

یکشنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۱

محمد نوریزاد و رضا پهلوی؛ دو امید مبارزۀ بالفعل. و واکنش حقیران پر مدعا!

See adjacent text.

Men of Destiny


1- ماری بشدت سمی و خطرناک که گویی اژدهایی بد خیم؛ هفت سر و هفتاد جان و هفتصد دست و هفت هزار پا دارد؛ ما را احاطه کرده است. اولین اختلاف در همین جا بروز دارد. زیرا که عده ای از ما اعتقاد داریم که این مار سمی نیست که ما را در چنبرۀ نزدیک خود گرفته است. بلکه این ما هستیم که مار هفت سر را احاطه کرده ایم، و عنقریب است که حسابش را برسیم و از شر نیشش در امان بمانیم که هیچ. بلکه خودش را هم برای همیشه نیست و نابود کنیم.

2- گروهی از ما که معتقد به محاصره شدن از سوی مار سمی خطرناک هستند در حال مبارزه اند تا با زدن زخم هایی در اینجا و آنجا و هر جا به سر و بدن و دم و دست و پا و چشم و ... این موجود خطرناک و خانمان برانداز آن را ضعیف و زخمی و لاجون و مردنی کنند تا بلکه بشود در فرصت نهایی با کمترین خسارت ممکن به اطراف و اکناف و بویژه بچه ها از پای نهاییش در آورد و از محاصرۀ این بلای قرن خلاص شد. اما گروه دومی که به محاصره شدن مار سمی از سوی ما دلخوش و متوهمند، مغتقدند که این خرده کاری ها فایده ای ندارد و بدتر باعث زخمی شدن و هشیاری مار از محاصرۀ رو بزوالش می شود لذا دست بدارید از این زخم زدن های بی فایده تا ما آن سنگ بزرگه را بیاوریم و یکباره بکوبیم به تنها سر - و نه هفت سر - باقی ماندۀ مار و فاتحه مع الصلوات.

3- ما گروه بیچارگان و نیزه اندازان و زخم های سطحی و عمیق زنندگان به این اژدهای نفرت و مرگ خوشحال می شویم و دست می داریم لختی از فلاخن و کلوخ انداز و نیزه و عمود و تفنگ برنو؛ و راه باز می کنیم برای سروران مان که خوش آمدید و لطفاً بردارید آن سنگ بزرگ را بکوبید بر سر مار و خلاص. و آنان پوزخند می زنند که: هه هه! پیدا کردن سنگ به این بزرگی بنام "رژیم باید برود" با ما بوده است و برداشتن و کوبیدن آن بر سر مار سمی رژیم نه در عهدۀ ما و نه در توان ما. لذا ما فقط مسئول این هستیم که شما را از اشتباه در بیاوریم و بشما ابلاغ کنیم که این رژیم نه اصلاح پذیر است و نه تغییر پذیر و نه فروپاشان و نه هیچ گزینه ای تدریجی از این دست. نهایت این است که یا خودتان (گروه زخم زنندگان جزیی و کلی به مار) آستین بالا بزنید و بفرمان ما سنگ بزرگ "رژیم باید برود"ی را که کشف و نشان تان داده ایم بردارید و بکوبید به کلۀ مار؛ یا اگر دیر بجنبید و به حرف و فرمان ما گوش نکنید می گوییم جرثقیل غول پیکر غرب بیاید و سنگ بزرگ را بردارد و بکوبد به سر همه تان هم مار و هم نیزه داران مخالف مار. و اینجاست که صدای ضعیفی بلند می شود از اردوی همان رهبران که نه! دست نگهدارید. امریکا و غرب را دعوت نکنید برای برداشتن سنگ بزرگ "رژیم باید برود" و کوبیدنش بر سر مار و خلق الله. سنگ بزرگ را فقط همین مخالفان نیزه دار باید بلند کنند و فقط به سر مار سمی بزنند و نه هیچ سر و دست و پای دیگران. و نهضت گفتم گفتی گفت ادامه دارد و مار سمی هر روز تعداد بیشتری از ایرانیان را نیش می زند و از هستی ساقط می کند.

4- نمای نمادین بالا وضعیت اسفباری است از اپوزیسیون جمهوری اسلامی بویژه در خارج کشور که همان اپوزیسیون مجازی هم است. عده ای آدم از خدا بی خبر و شکم سیر و بی درد و دور از وطن نه تنها خودشان هیچ نقشه و ابتکار و عمل و رفتاری ندارند و نمی شناسند برای کشتن و از بین بردن این نحوست سی و سه سالۀ مستولی بر ایران؛ که هیچ. بلکه شوربختی آنجاست که کمین کرده اند پشت کیبورد و قلم و دنیای مجازی که تا کسی سنگ ریزه ای بقصد آزار این رژیم در دست گرفت و خودش را بمیدان واقعی مبارزه رساند شجاع؛ بگویند: "اینکارها فایده ندارد و رژیم باید برود". آخرین نمونه ها مربوط است به دو عزیزی که یکی در داخل ایران و با شجاعت انفرادی تمام و دیگری در خارج کشور و با گذشت از همۀ القاب و راحتی و شاهزادگی و ... نیزه هایی سنگین و بس مهم را برداشته اند بقصد زخم مهلک بر هرجای این مار هفت سر. محمد نوریزاد با نامه هایش. و رضا پهلوی با ابتکاراتش.

5- و آیا آن شعار زدگان و شعورزداگان چه می کنند؟ جز اینکه گویی این دو اقدام نمادین و بسیار مؤثر در برهوت بی تفاوتی و انفعال جامعه و اپوزیسیون و تنگ تر شدن حلقه های تنگی راه تنفس ایران؛ دو مائدۀ آسمانی است که فروفرستاده شده اند برای اینان که بیکار نباشند و زبان و قلم و مسخرگی شان را جلا بدهند و بگویند و بنویسند و یقه پاره کنند که: "اینکارها فایده ندارد". نه کار محمد نوریزاد با ارزش است در نوشتن به رهبرم و پدرم و ... و نه کار پهلوی آینده دارد در تلاش برای ثبت پروندۀ "جنایت علیه بشریت" خامنه ای در دیوان های مهم بین المللی.

6- آدمی دلش می گیرد از این همه پلشتی! - با عرض معذرت - که اشخاصی در قامت روشنفکر و اپوزیسیون و نویسنده و مدعی و من آنم که رستم بود پهلوان؛ که هم خودشان حرفی برای "چه باید کرد" نداشته باشند و ندارند؛ و هم از هر حرف و اقدام و عملی هرچند کوچک و ریز دیگران با درشتنمایی انتقاد کنند و بذر یأس بیفشانند. هم کار نوریزاد در داخل بسیار بسیار بسیار ارزشمند و مؤثر و دلگرم کننده است در این فرسودگی و افسردگی جوانان. و هم کار رضا پهلوی بسیار مبارک است در تلاش عملی که می کند برای تشکیل پرونده ای مستند برای جانیان. پرواضح است که نه نامه های نوریزاد مستقیماً به تغییر رژیم سیاسی در ایران می انجامد در کوتاه زمان. و نه شکایت پهلوی بار حقوقی لازم را پیدا می کند برای محکومیت قطعی خامنه ای در دادگاه بین المللی لاهه. ولی آنان امید را برای ما و زخم و رنجوری و ترس را برای حاکمان در لحظه باز می آفرینند. و مسلم است که کارشان اثرات بی حرفی خواهد داشت در طول زمان. همه باید کمی هم بیندیشیم قبل از هر ترهاتی که صادر می کنیم. اگر حسن نیت داریم. یا...هو

جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱

قبل از آخرین پست وبلاگ دلقک ایرانی در سال 2011 میلادی!

John Ruskin


1- فردا شنبه 26 آذر مصادف است با آغاز چهارمین سال ورود من به لندن پایتخت انگلستان. و همینطور آخرین پست منتشر شده ام در سال 2011 میلادی خواهد بود، و می خواهم تا دوم ژانویۀ 2012 میلادی که دومین سالگشت شروع به وبلاگ نویسی ام است استراحت  و باز اندیشی کنم. پست فردا را فکر کردم که به انتظار دوسالۀ ایجاد شده در اولین خوانندۀ وبلاگم که در تک تک شما هم تداوم یافت اختصاص بدهم و خودم را با شخصیت شناسنامۀ حقیقی ام به شما معرفی کنم.

2- داستان دلقک شدنم قصه ای بسیار مفصل است و نه امکان و نه نیاز به بازگویی آن در اینجا است. فقط این را بگویم که انتخاب نام مجازی کمترین ارتباطی با پنهان شدن و ترس از عمال رژیم و مواردی از این فبیل نداشت و فقط یک اعتراض استعاری به "کمدی موقعیت" شدن ایران تحت نام جمهوری اسلامی بود. و قرار هم نبود که در این مسیر وبلاگ نویسی استفاده شود. اما بهر شکل ماجرا اینطور ادامه یافت و من نتوانستم فرصتی برای پیاده کردن نقشه ای که در سر داشتم پیدا کنم و بطور تصادفی در این مسیر قرار گرفتم و دو سال تمام تداوم یافت.

3- رونمایی از شناسنامه ای که در حال حاضر بسیار غریبه تر و نامتعارف تر از نام زیبای دلقک ایرانی بنظر می رسد و خواهد رسید. فقط مختص دادن مشخصات "معرفی با واژه و رقم" خواهد بود و بدلایلی عکسم را شامل نخواهد شد. تا در فرصتی که امیدوارم بلافاصله فراهم کنم تصویر حقیقی ام را نیز به این معرفی کلامی اضافه کنم. بدیهی خواهد بود اگر بعد از معرفی شخصیت شناسایم در ایران و اگر وبلاگ نوشتنم هنوز ضروری و در حوصلۀ مفیدم بود مطالبم دچار یک سری تغییرات شکلی و محتوایی شود زیرا که بار ناشی از آدم حقیقی بودن خواسته یا ناخواسته محدودیت هایی را تحمیل خواهد کرد. البته که محتمل است که برخی کاستی ها را که استفادۀ مستند از تجربیات شخصی ام است را مرتفع کند.

4- این معرفی را مثل نمایش خصوصی فیلم دلقک ایرانی می دانم برای مدعوین خاص که شما عزیزان باشید و اکران عمومی آن را به آیندۀ نزدیک که زمان تمهید خواهد کرد موکول خواهم کرد. کریسمس و فرارسیدن سال نو میلادی را به همه تبریک می گویم و امیدوارم که جهان در سال 2012 جهانی زیباتر و صلح جوتر و شاداب تر از امسال باشد و ایران عزیز نیز آخرین سال حکومت کسل و خطرناک آیت الله خامنه ای را پشت سر نهاده و روشنایی "شروع به آبادی سخت ایران" کلید بخورد. یا...هو

آموزش زندگی جوان؛ به آخوند های پیر؛ در استادیوم آزادی! یادی از سید حسن تقی زاده.

conversation

این را در 10 اوت 2010 منتشر کرده ام؛ با عنوان "چرخۀ کامل". خیلی از شما نخوانده اید. پس خواندنش یکبار به نخواندنش می ارزد:

1- آسیدحسن تقی زاده یکی از رجال اسمی ایران در نزدیک مشروطه و وقایع متعاقب آن را قطعاً می شناسید و اگر نه حالا بشناسید. ایشان مردی از تبریز آذربایجان بود که در جوانی دیندارحرفه ای و آخوند بود که بعداً تغییر ذائقه داد و لباس پیامبر را بدور انداخت و لباس انیشتین را بتن کرد و زندگی پر فراز و نشیبی داشت از قدیس تا شیطان. که البته وجهۀ شیطانی او بسیار معروف و مشهوراست و طرفداران قدیسی او و از دست عملۀ جهل مرکب هیچگاه نتوانسته اند به آسودگی بگویند که بابا آن مرد فرزانه درست می گفت که: "اگرمی خواهیم پیشرفت کنیم باید سر تا پا عوض شده و غربی بشویم."- نقل به مضمون مثل همۀ دیگران-
 

2- این جملۀ بسیار نغز، پرمحتوا و فلسفی که تقی زاده سعی کرده با بیان عریان و خشن آن شاخک های جامعه را در دو سوی(مدرن وسنتی) به رودررویی نهابی و لاجرم و محتوم خود تشویق کند تا با شفاف شدن خطوط "چه کسی بدنبال چه چیزی است" جامعه از بلاتکلیفی دوران گذار آسیب کمتری ببیند؛ شوربختانه نه فقط از سوی بخش سنتی جامعه، که بیشترازسوی بخش مدرن جامعه، چنان تخطئه شد، و چنان ذنب لایغفر تلقی گردید که هنوز هم بعداز نزدیک یک قرن از این حرف و دنیایی که پنجاه بار پشتک وارو زده- که نصیب ما یک وارو بوده و دمر افتاده ایم در راه دنیایی به کیفوری مفعولان. دنیایی بمَثَل لطیفه های قزوین معروف خودمان!- باز هم من با اسم مستعار و مسخرۀ دلقک و در وبلاگی که معلوم نیست کسی هم می خواند یانه و ساعت ها دور از وطنی که هنوز هم نشیمن هارا گازمی گیرد - این توصیف راخودم خیلی دوست داشتم - نمی توانم با ایمنی کامل و با فریاد رسا بگویم و بنویسم که: "بابا جان طفلک تقی زادۀ فرزانه تنها حرف درست زمانه را گفته است؛ درمقابل همۀ مزخرفات "بومی سازی"!
 

3- و خدا لعنت کند اجداد طاهرین مرا که یا نفهمیدند حرف فلسفی تقی زاده را و بیشتر لعنت کند آن دسته ای را که فهمیدند هم که تقی زاده چه می گوید ولی مثل بز اخفش و در تقلید از جهال زمانه تکفیرش کردند و نگذاشتند از همان ابتدا معلوم شود که "چه کسی چه چیزی می گوید و می خواهد و چطور؟"
و بهمین خاطر زمانه مبهم و کج وکوله ادامه یافت که ما امروز اندر خم کوچه های گِل گرفته ولی اتوبان شدۀ مشروعه بدنبال مشروطه بگردیم؛ و هنوز هم نفهمیم که: "هرپدیدۀ قدیم و جدیدی در عالم هستی دارای ابعاد وجودیی است که به آن "چرخۀ کامل" می گویند. وهیچ پدیدۀ مادی و معنوی در دنیا نیست که بتوان عناصر اصلی چرخۀ کامل آنرا حذف کرد یا نپذیرفت یا دور انداخت و باز هم مدعی داشتن آن پدیده شد."


4- ضمن ادای احترام به دکتر شریعتی و روح بخشنده اش، اجازه بدهید باز هم از دیوار کوتاه این مرد پرشور انسان دوست و شاعر بالا برویم و با نگاه به اشتباه قطعی او در نامیدن تلویحی "دین منهای روحانیت" در همۀ آثارش و تصریح به این برداشت خطا در برخی از آثارش شروع کنیم. روحانی دین با هر نام و نشان و کنیه و لباس و شکل و محتوایی هم تکمیل کننده و حلقۀ نهایی خود دین است و حتی تصور دین منهای روحانیت قابل تصورنیست. چرا که بمحض حذف روحانی یکم؛ مرد پشت سریش که دین را برای سومی تعریف می کند می شود روحانی دین. و البته چنان بدیهی است که نیازی به احالۀ کسی به طول تاریخ و همۀ ادیان از توتم ها تا ابراهیمی ها نیست.
 

5- آن از مهمترین امر قدیم. وحالا فوتبال را نگاه کنیم بعنوان مهمترین امر جدید. آیا چرخۀ فوتبال بدون هیجان، بدون جشن، بدون قهرمان، بدون جلوه گری، بدون نمایش مادی، ...و حتی بدون هولیگان می تواند کامل باشد. اگر می توانست که امروز فوتبال ایران هم مثل فوتبال ترکیه - تنها فوتبال هم دامنه با فوتبال ایران در منطقه تا سی سال پیش - شاداب و زنده و پرتوان و جهانی بود. وقتی می گویم تا آیت الله خامنه ای به استادیوم نرود و تیم ملی را تشویق نکند و از هیجان عمامه اش را یک متر به هوا پرتاب نکند امکان کمترین بهبودی را در هیچ شأنی از زندگی ایرانی در وطن نباید و نمی توان انتظار داشت؛ شر و ورکه نمی بافم. این یک فلسفۀ سترگ است و ما توده ها می فهمیم اگر روشنفکران مان هم بتوانند بفهمند.

6- حالا می توانیم بین این دو سر طیف قدیم و جدید یعنی دین و فوتبال را که مشهورترین، محبوب ترین، شامل ترین و... پدیده های معنوی و مادی بشر تاکنون بوده اند؛ همۀ پدیده های معنوی و مادی دیگر را نیز وارد کنیم و مطمئن باشیم که حتی یک پدیده وجود ندارد که بدون چرخۀ کامل بتواند نقش مورد انتظارش را ایفا کند. بعنوان مثالی دیگر موسیقی را ببینید. آیا بدون وجود ساز یا انکار آن می توان موسیقی داشت و آیا اگر کسی منکر ساز باشد می تواند مؤید موسیقی باشد. حتی همین "صدای مشکوک" هم که اغلب فقهای شیعه آنرا با احتیاط مستحب جزو موسیقی حلال می دانند بدون چرخۀ کامل باد معده، روده ومقعد با کالیبرمحدود، قابل تولید و بهره برداری هست؟! و... فاعتبرویااولی الابصار!
 

7- رضا داوری اردکانی فلسفه دان و موافق جمهوری اسلامی سابق و اخیراً کمی مشکوک، هم از ابتدا همین را می گفت که: آقا جان اگر سخت افزار غرب را وارد کردید لاجرم باید به نرم افزار غرب هم گردن بگذارید، چون مدرنیته یک فلسفه و سبک زندگی بهم پیوسته است و نمی شود مثل نخود لوبیا جدایش کرد از یکدیگر و طیاره اش را ، طبّش را، موبایل اش را، سلاح اش را، اتمش را، پارلمانش را، دانشش راو... برداشت ولی به فوتبال و هنر و سینما و تفریح و رنگ و شادی و حق انتخاب زندگی و... آن بی اعتناء بود. و البته روشن فکردینی و اصلاح طلب مذهبی هنوز هم پا در یک کفش دارد که الا وبلا می شود مدرنیته را تکه پاره کرد و دموکراسی و آزادی بیان و گفتگوی تمدن ها و... را ازش استخراج کرد و لیبرالیسم و آزادی های اجتماعی و سبک زندگی های - ولنگارانه را!- متفاوت را انداخت جلو سگ!
 

8- سیدحسن تقی زاده هم کمتر از صد سال پیش همین را می گفت بیچاره که شترسواری دولا دولا نمی شود. و الا کی آن مرد نیک نفس می گفت که بیاییم بجای مساجدمان کلیسا و کنیسه بسازیم و اسامی سیدحسن مان را تبدیل به جرج و ادوارد کنیم. می گفت فرهنگ مدرنیته یک کلیت بهم پیوسته ایست از فن و تکنولوژی و فلسفه و هنر و الا ماشاءالله. که چون ناچاریم بخش تکنولوژی و فنآوریش را وارد کنیم پس بیایید همزمان روح قانون مندی و صداقت و تلاش که عناصراصلی فرهنگ مدرن هستند راهم وارد کنیم تا بتوانیم پیشرفت کنیم. یا...هو

پنجشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱

آقای خامنه ای پاسخ نوریزاد توسرت بخورد؛ جواب شریعتمداری را بده!

Miracle of the Jealous Husband


جناب آقای خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی ایران.

1- بعد از آن فضاحت اختلافتان با پسر معنوی و رییس جمهور محبوبتان محمود احمدی نژا؛ شکی باقی نمانده است که جناب حیدرخان مصلحی وزیر اطلاعات منسوب و منصوب شماست. و بهمین خاطر هم از سوی شما به عربستان سعودی گسیل داشته شده است که حاکمان بر ریاض را متقاعد کند که این ارادۀ حاکم بلامنازع جمهوری اسلامی است که می خواهد بصورت تاکتیکی هم شده تنش های فی مابین را کم کرده و تفاهمات منطقه ای را دامن بزند. واین امر گذشته از اینکه بنفع حاکمیت شماست؛ اتفاقاً جزء معدود اقداماتی است که بنفع ایران هم است. سفر سفیر فوق العاده تان به دربار سعودی بلافاصله پاسخ در خوری گرفته و مقامات عربستان حاضر شده اند که وزیر نفت جمهوری اسلامی را هم بحضور بپذیرند و از تفاهم ایشان در رعایت حداکثر انتظارات نفتی عربستان در اجلاس دیروز اوپک هم قدردانی و تشکر کنند. این البته خیلی بمذاق ما ایرانیان مورد کینۀ اعراب منطقه گوارا نیست زیرا که شاه در گذشته ودیکتاتوری که شما بحق جایگزینی فراتر از انتظار و مشاهدۀ ما از شاه پهلوی هم شده اید در موضوع دیکتاتوری؛ خودش بنیانگذار و رهبر بلامنازع اوپک بود و این ایران ما بود که دیگران و از جمله عربستان را پشت درهای انتظار می فرسود برای اجازۀ ملاقات. اما چه می شود کرد که زمانه اینطور رقم خورد و شما ایران نوکر تنها ابرقدرت جهان (امریکا) در حکومت شاه - تعبیر از شماست - را به نوکری نوکران دست سوم همان امریکا (عربستان سعودی) تنزل دادید. باری گذشته ها گذشته و جای گله ای ندارم که خود کرده را تدبیر نیست و زیان را از هرکجا جلو بگیری منفعت است. و اما بعد:

2- در همین رابطه و سیاست ذلیلانه و موفق یک ضلع دومی پیدا شده بنام حسین شریعتمداری که ایشان هم مثل جناب مصلحی هم منسوب شماست و هم منصوب شما در مدیریت مادام العمر مؤسسۀ کیهان. حسین شریعتمداری به سفر جناب مصلحی چند مورد ان قلت وارد کرده است هم سیاسی و هم حقوقی و هم درست. یکی اینکه ایشان پرسیده است این سفر در موقعیتی که حاکمان عربستان سعودی در همه جا شمشیر از رو بسته اند و با دشمنان ما دوستی و با دوستان ما دشمنی می کنند چه توجیه سیاسی داشت. سؤال و ایراد دوم ایشان مربوط است به پروتکل های تشریفات هم مقام بودن مذاکره کنندگان در عرف سیاست جهان. و پرسیده اند چرا وزیر ما برای ملاقات با مقامی سطح پایین تر از خودش بسفر رفته و لازم بود اگر سفر ضرورت و توجیه داشت حداکثر مقامی در سطح مدیرکل و یا معاون وزیر اعزام می شد. ایراد سوم حسین شریعتمداری به تصمیم شما راجع بوده است به عدم پایبندی عربستان سعودی برای محرمانه نگاه داشتن این سفر و افشای رسانه ای آن. شریعتمداری بحق انتظار داشته است که اگر محرمانه بودن سفر مورد توافق اولیه بوده است باید ضمن اعتراض به خلف وعدۀ مقامات سعودی سفر نیمه تمام رها شده و وزیر به کشور مراجعت می کرد. البته ایشان دیگر بزرگواری کرده و سؤالات خودش را ادامه نداده است ازجمله اینکه چرا همه اش ما می رویم به پابوس وهابیان و یکبار وهابیان نمی آیند به دست دوستی شیعیان. و سؤالات فرعی و بی اهمیتی مثل همین.

3- اینک مستند به آنچه که مختصراً معروض داشتم؛ دو منسوب و منصوب شما در حوزۀ سیاست و رسانه رو در رو ومتضاد هم قرار گرفته اند. و هر دوی آقایان محترم نیز از ذوب شدگان در ولایت فقهی و فقیهی حضرت عالی هستند. و تکلیفی بالاتر از تبعیت مطلق از اوامر و نواهی شما نمی شناسند. و چون جمع نقیضین نقیض است. لذا یکی از این دو بزرگوار در مخالفت با مولا و مقتدای خودش عمل کرده است. یا مصلحی بی اذن شما به چنین سفر ذلیل و خفت باری اعزام شده است و یا حسین شریعتمداری که جز جنگ و سرنگونی شما آرزویی ندارد در مخالفت با رأی و تصمیم شما برخاسته است. که در هر دو صورت یکی از این دو نفر برحق و در امتداد تبعیت از ولایت عمل کرده و دیگری نه. پس سؤال و انتظار و حق این است که حضرت عالی یکی از این دو را برکنار فرمایید. تا خدای ناکرده این هم گزکی در دست دشمنان نباشد برای فریب تتمۀ هواداران فدایی شما که بگویند: "ای بابا گویا دعوا فقط بر سر لحاف ناداشتۀ ما فقیران و در ماندگان است". با تشکر. یا...هو

بعد از تحریر:

فراموش کردم که تشکر خالصانه و ویژه بکنم از عنایتی که به نامه های محمد نوریزاد کرده اید و در حال تمهید پاسخ مستدل به شبهات و دروغ پراکنی های ایشان هستید. عین دستور و دستخط چپ خط و زیبای شما را در این مورد دیدم و در همین جا کپی پیست می کنم تا کور شود هر کس که در او غش باشد. و اما دستور شما در هامش آخرین نامۀ نوریزاد:

بسمه تعالی.
دفتر؛ نامۀ محمد نوریزاد رؤیت شد. به اطلاعات سپاه بگویید تحقیق کنند و مشخص کنند با عکس و فیلم و تفصیلات که آیا این اطلاع موثق در مورد  چند همسری مجرم صحت مستند ساخته شده دارد یانه. اگر خدای ناکرده چنین جرمی صحت مستند ساخته شده داشته باشد و از آنجائیکه هم نکاح متعه بطور مطلق و هم نکاح دایم در غیر تک همسری در اسلام عزیز حرام مطلق و گناه کبیره و در قانون جمهوری اسلامی ممنوع و جرم است؛ لذا سؤالات ایشان نه تنها مسموع نیست که باید در اسرع وقت بجرم عدول از قانون مقدس شرع  - در رعایت قطعی تک همسری و همچنین واویلا اگر متعه هم در کار بوده باشد - به اشد مجازات  وهن اسلام در مورد زن ستیزی برسد. در چنین فرض قطعیی؛ قبول کردن خبر هم از شخص فاسد و فاجر در اسلام حرام است تا چه رسد به سؤال و شبهه در کار حکومت دین. والسلام سید علی خامنه ای.

نمرۀ 20 پاسدار قاسمی نفت در پوشیدن کلاه لبه دار کرم رنگ! و باقی خفّت ها...

Odalisque with Slave


 بگو تو که ...نش را نداری گُه می خوری از اول طوری چُسی می آیی که در آخر به "غلط کردم" و "ببخشید" و "بخدا منظورمان این نبود" و "شما چرا ما را جدی می گیرید" و "ما که یک حکومت نیستیم" و "جمهوری اسلامی ظاهراً یک شهر است ولی چهل قلندر اوباش دارد" و التماس بیفتی. فقط چند نمونه از حماقت های در داخل و گه خوردن های در خارج یا بعبارت دقیقتر نفس کش طلبیدن در داخل و موش آب کشیده شدن در خارج را برایتان گرد آوری کرده ام. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

1- چهارتا بچه مزلف را تحریک و اجیر می کنند که بنام دانشجو بریزند سفارتخانۀ کشور مهمی مثل بریتانیا را تخریب کنند و بسوزانند و وحشت ایجاد کنند و مزخرف ببافند. بعد صالحی را می فرستند کنفرانس بن برای دفاع از منافع ملی ایران در افغانستان همسایه؛ او کارش می شود جُک تعریف کردن و خنده و مسخره بازی در مقابل هیئت های دیلماتیک خارجی که با انفعال از زیر بار سؤال هایشان - این چه وضعی است در داخل ایران - در برود وبگوید: "تو را خدا ما را جدی نگیرید. مگر گمان کرده اید که در ایران هم مثل همۀ کشورهای دیگر حاکمی و حکومتی ومسئولیتی و نظمی در کار است. نه بخدا کشور ما طویله ای است که هرخری صبح زودتر عرعر کند حاکم روز است و هر مهملی بخواهد می گوید و هر کاری خواست می کند.

2- کودن ترین آدم تاریخ را پیدا می کنیم بنام علی آبادی و یک ورقۀ کنده شده از دفتر مشق دبستانش را می دهیم دستش که برود برای ما رییس اوپک بشود و از روی "آی اَم اِ مانکی" بخواند و گروهی رجل سیاسی و متخصص های نفتی را تا سرحد جنون به عصبانیت برساند و آنگاه چاق ترین پاسدار اقتصادی را جایگزینش می کنیم که برود و جلسۀ اوپک را  دوساعت زودتر از مدت انتظار تمام کند با لبه دارهای کرم رنگ برسر که موفق شدیم. و هر چه برادر بزرگوارمان عربستان سعودی دیکته کردند بدون غلط نوشتیم و نمرۀ همه مان که شد بیست. خب معلوم است که معدل مان هم می شود بیست. این هم از قهقهۀ مکتبی ترین و ضد استکبارترین پاسدار قاسمی نفت.

3- سگ هاری را رها کرده ایم که هرروز بنویسد عربستان دارد سقوط می کند. آل سعود نفس آخرش را می کشد و شیعیان قطیف وهابی های کثیف را عنقریب بدرک واصل خواهند کرد. و می دهد دست هزار هزار امام جمعه که زر بزنند؛ و بدتر امضای مکارم شیرازی و صافی گلپایپانی و آیت الله ... را هم ضمیمه می کند به اتهام شیعه کشی عربستان در بحرین و ... توگویی یا تا فردا شاه عربستان بدرک واصل خواهد شد و یا ما با جنگ و خونریزی بحسابش خواهیم رسید. بعد کاشف بعمل می آید که ای بابا یارو (عربستان) بدجوری زده به برج و باروی "حضرت آقا"(خامنه ای) و حتی خنده ها و عشوه های خررنگ کن و مهمل وزیر خارجه (صالحی) را هم قبول نکرده در غلط کردن متعارف بمعنای "انشاأالله گربه است"؛ و خواسته که خود خامنه ای فقط باید زانو بزند و زمین ادب ببوسد در پیشگاه ملک عبدالله. خامنه ای اما که یک دست بیشتر ندارد و آن هم فعلاً در کشتار و سرکوب جوانان ایران و بچه های مردم در گیر است. ناچار مصلحی امنیتش را و قاسمی نفتش را در یک روز بپای آل سعود در حال سقوط شریعتمداری کیهانش سر می برد  وتمام. یعنی گُه خوردم.

4- اما سگ هار مگر سیری پذیر است از کشتار. اینبار برمی دارد پیشنهاد بستن تنگۀ هرمز را سرمقالۀ ورق پارۀ کیهانش می کند که رهبران دین گفته اند که در نزاع و جنگ و دعوا آنکس برنده است که سیلی اول را بزند. پس بیایید تنگۀ هرمز را ببندیم پیش دستانه و سیلی بزنیم به صورت غرب و استکبار و اسرائیل. و همین ولنگاری و خریت کافی است که غرب دستمایه کند که خامنه ای می خواهد جنگ نفت را خودش شروع کند و ای مردمان عالم بدانید و آگاه باشید که کرم از خود درخت است و اگر فردا روزی زدیم لت و پارشان کردیم. هی برای ما نامه های صد و دویست امضاء نفرستید که جنگ کار بدی است. البته که قسط های پیش پرداختش را فعلاً مصلحی با حقارت در دربار سعودی و قاسمی با سخاوت در دربار اوپک پرداخته اند همین امروز.

5- و احمدی نژاد پلشت که از نیاز مردمان و هیجان کودکان سوء استفاده می کند و مرتب می پرسد: کی خسته است. و عوام فریبی می کند در جایی که دیگر در حریم دوستان مرده و متقلبش هم امن ندارد و با لنگه کفش پذیرایی می شود. و صالحی بدبخت که مرتب در حال لبخند زدن است. به آلمانی در بن.  بترکی در استانبول که نه بخدا کی گفته ما می خواهیم سپر دفاعی ناتو در ترکیه را بزنیم مگر ما جرأتش را داریم. و به عربی در کل منطقه که با اینکه زبان مادریش هم عربی است ولی اعراب جدیش نمی گیرند ویک موی گندیدۀ مصلحی جاسوس را با همۀ خنده های احمقانۀ صالحی دیپلمات عوض نمی کنند!

6- فقط چند نمونۀ یک هفتۀ اخیر را و مهمترین ها را نوشتم. و الا تاریخ نکبت جمهوری اسلامی همه اش آکنده از این غلط زیادی کردن های داخلی از سوی هر ننه قمر مسئول و مختاری. و گُه خوردن ها و ماستمالیزاسیون و عقب نشینی و گذشتن از منافع ملی و عذر خواهی و ... در خارج و نزد همان هایی که بخاطر مبارزه با آن ها به این روز افتاده ایم؛ از سوی مقام های رسمی و عنوان دار و سیاستمدارمان! ونهایت اینکه جمهوری اسلامی خامنه ای یک دروغ قطعی تاریخ بشریت است. و شرکای در قدرت رده اول آن فطعاً خائنند. زیرا که کودن ترین و عقب افتاده ترین آدم هم می تواند درک کند که قبول مسئولیت در چنین آشفته بازاری نه برای خدمت که فقط برای خیانت بیشتر است. یا...هو

چهارشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱

مصلحی ایلچی "پیام کرنش" خامنه ای در مقابل ملک عبدالله! با چاشنی حج رهبر!

Down on His Luck


1- ماجرا بر می گردد به آخر تابستان سال 89 و زمانی که احمدی نژاد قبل از رفتن به لبنان چندین بار با ملک عبدالله تماس تلفنی گرفت و برای سفرش رخصت خواست که همانموقع هم من گزارش لازم را نوشتم. بعد از آن تاریخ و در پی نصب صالحی به وزارت امور خارجه تلاش دولت احمدی نژاد برای نزدیکی به کشورهای عرب منطقه و در رأس آن ها عربستان سعودی شدت یافت. اما بدلیل مخالفت رادیکال های طرفدار خامنه ای برهبری حسین شریعتمداری این تلاش ها عقیم ماند. تا اینکه ماوقع شورش های افتصادی در تونس و مصر و ... بوجود آمد و پروژۀ نزدیکی به اعراب احمدی نژاد کاملاً زمینگیر شد. چون که سیاست دولت و حکومت به تعارض "بیداری اسلامی" خامنه ای و "بیداری انسانی" احمدی نژاد رسید، و رادیکال ها هرگونه تحرک دیپلماتیک را از دولت سلب کردند و صالحی را عملاً منفعل و خانه نشین نمودند.

2- بعد از بوجود آمدن اختلافات علنی بر سر عزل و نصب حیدر مصلحی بین خامنه ای و احمدی نژاد اعتماد به سیاست خارجی احمدی نژاد کاملاً به محاق رفت و با پررنگ شدن نقش جریان انحرافی بعنوان خط سازش و لیبرال عملاً دولت احمدی نژاد همۀ اهرم ها را واگذاشت و سیاست صبر و انتظار پیشه نمود. در جریان وقایع بحرین و دخالت نظامی شورای همکاری خلیج فارس برهبری عربستان دولت احمدی نژاد با تحمل فشارهای زیاد مراجع روحانی شیعه قم از سویی و رادیکال های مزدور خامنه ای از طرف دیگر خودش را چراغ خاموش و بی تحرک حفظ نموده و از هرگونه واکنش انتقادی و اتهامی به اعراب برکنار نگاه داشت. تا اینکه ماجرای اتهام ترور سفیر عربستان در داخل خاک امریکا مطرح شد.

3- در اینجا بازهم دولت احمدی نژاد سعی کرد خودش را جدا از حکومت خامنه ای در حاشیۀ امن نگه دارد و نگذارد روابط با عربستان به نقطۀ تخاصم و تقابل آشکار با جمهوری اسلامی برسد. اتفاقی که دولت منتظرش بود با مرگ شاهزاده سلطان ولیعهد وقت عربستان افتاد و احمدی نژاد با اغتنام فرصت صالحی را به عربستان فرستاد که به ملک عبدالله بگوید: "ما مخلصیم قربان. و اگر هم نقاری حاصل شده و موضوعی پیش آمده شما جدی نگیرید زیرا که رییس جمهور احمدی نژاد و دیپلماسی رسمی دولت کماکان نیازمند دوستی و مودت شماست و پیش آمد های دیگر حواشی برمتن است. و در ایران متن با دولت و رییس جمهور است و نگران نباشید".

4- تقریباً قطعی بنظر می رسد که عربستان این پیام دولت که توسط سفر صالحی منتقل شده بود را نپذیرفته است و آب پاکی را ریخته است روی دست صالحی که گفته ها و وعده های دولت شما اعتباری ندارد زیرا که سیاست شما را خامنه ای رهبری می کند و ما تا نشانه ای قوی از سوی شخص خامنه ای نسبت به روابط فی مابین نبینیم نمی توانیم به این اظهارات و وعده های شما اولاً اعتماد و ثانیاً ارزش قائل بشویم. این خواستۀ عربستان که حرف خامنه ای را برای ما بیاورید تا بر مبنای آن شروع به کم کردن تنش فی مابین بکنیم از سه چهار طریق به خامنه ای منتقل و فشار آورده است که چراغ سبز تسلیم در مقابل عربستان را بدهد که مهمترین آن ها از سوی احمدی نزاد و صالحی و قاسمی وزیر نفت بوده است. اینان به خامنه ای هشدار داده اند که اگر روابط با عربستان بحالت حداقل خنثی (غیرخصمانه) نرسد و با توجه به اینکه تحریم ها در حال گسترش به حوزۀ صادرات نفت هم است دولت نخواهد توانست کشور را در همین وضع اسفبار اقتصادی هم اداره کند.

5- خامنه ای هم بناچار و از روی ذلت تن به عقب نشینی داده و موافقت کرده است که پیام تسلیم و سازشش را به عربستان منتقل کنند. چه کسی این پیام را منتقل کند که عربستان مطمئن بشود که حرف خامنه ایست؟ حیدر مصلحی وزیر اطلاعات. زیرا که با توجه به آنچه که بین خامنه ای و احمدی نژاد پیش آمده بود جهان خارج قطعی می داند که حیدر مصلحی وزیر و آدم خامنه ایست و نه احمدی نژاد. لذا قرار می گذارند که مصلحی در یک سفر و ملاقات محرمانه به عربستان رفته و پیام تسلیم و کرنش خامنه ای را منتقل کند. این سفر بدون رسانه ای کردن از سوی ایران انجام می شود ولی عربستان آن را رسانه ای کرده و به آن رسمیت قطعی می دهد.

6- این است همۀ التهابی که راجع به این سفر خفت بار و منت کش اتفاق افتاده تا جاییکه حسین شریعتمداری هم نتوانسته خوددار باشد و تمهید ارباب خودش را تاب بیاورد و با اشاره به ذلت بار بودن این سفر آن را زیر سؤال برده است. و الا سفر مصلحی به عربستان در قالب وظیفۀ ذاتی او که اطلاعاتی و امنیتی است مسخره و خنده دار است. زیرا که رابطۀ عربستان با جمهوری اسلامی در سطح سیاسی هم در حال گسست کامل است و معنی ندارد که دول متخاصم و متضاد در حوزۀ سیاست خارجی با همدیگر بده بستان و همکاری اطلاعاتی امنیتی داشته باشند. چون اهداف اطلاعاتی و امنیتی ایران در همۀ زمینه ها دقیقاً در تضاد با اهداف و موضوعات مورد علاقۀ عربستان است. جمهوری اسلامی در کنار شیعیان عربستان وبحرین و یمن در حال تحریک است و عربستان درست برعکس و ضمن تقابل نظامی و سرکوبگرانه با شیعیان موصوف در هر سه کشور یاد شده خودش نیز در حال تحریک سلفیون ایران و منطقه بر علیه جمهوری اسلامی است. و بدتر از آن موضوع سوریه است که ایران و عربستان در دو سوی متخاصم ایستاده اند. و نتیجۀ منطقی و نهایی اینکه حیدر مصلحی بعنوان آدم خاص خامنه ای پیام کرنش سیاسی خامنه ای را برای شاهزاده نایف ضد ایران و ولیعهد جدید عربستان برده است. آیا بشود آیا نشود!

و چه شود: نوستالوژی تاریخ:
شاه ایران با سرسنگینی گاهی اجازه می داد که حاکمان عرب مخفیانه نیم ساعتی در رامسر به حضورش برسند و دستورات منطقه ای ایران را بگیرند. و حالا نمایندۀ خامنه ای دزدکی و با خفت و بدون رعایت پروتکل های تشریفاتی "همسطح بودن مقامات در دیدارهای رسمی" وزیر خودش را به پابوس مقامات پائین تر عربستان می فرستد. یا...هو

بعد از تحریر:
بعید نیست که بنظرم قطعی هم باشد که یکی دیگر از اهداف پیامد این سفر مصلحی ممکن است تمهید مقدماتی باشد برای رفتن خامنه ای به عربستان و برگزاری حج عمره. و اگر چنین شود حداقل یکی از خواسته های نوریزاد دردانه هم عملی می شود. چون او از خامنه ای ایراد گرفته بود که حداقل یک سفر حج برای خودش جور کند.

نامۀ دلقک ایرانی به خامنه ای و درخواست اعدام محمد نوریزاد!( اجابت درخواست نوریزاد.)

David - Gianlorenzo Bernini 1623 - Galleria Borghese, Rome

David


محضر شریف حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای دامت افاضاته!

این مختصر نامه را بنا بفراخوان عام جناب آقای محمد نوریزاد برای نهضت نامه نگاری به شما می نویسم. و انتظار دارم که مورد توجه قرار بدهید.

1- من برخلاف همۀ مخالفان و منتقدان شما اعتراض و نقص و عیبی در شیوۀ گفتار و عمل شما نمی بینم. و آنچه شما در طول 22 سال رهبری خود اعمال کرده و می کنید را منطبق کامل با معیارهای شناخته شدۀ علمی و عملی "فلسفۀ سیاسی مستولی بر روح و جان شما" می دانم. و باور دارم که هر کس دیگر نیز در مقام شما و متکی بر فلسفۀ سیاسی مورد عنایت و ایمان شما بود بهتر از حضرت عالی عمل نمی کرد.

2- لذا درخواست من از شما نه راجع به تغییر رفتار و گفتار و حاکمیت شماست. بلکه در خواست من نسبت به ثبات و یکپارچگی و وحدت رویۀ اعمالی از سوی شما متمرکز است. به این معنی که اگر شما خودتان را در موضع رهبر انقلاب تعریف کنید و بشناسانید گفتار و رفتارتان بی کم و کاست دقیق و درست است و لاجرم باید ادامه بدهید. اما اگر حضرت عالی خودتان را در موضع رهبر یک حکومت و حاکم یک کشور و یک ملت بازتعریف بکنید ناچار باید در گفتار و رفتارتان تغییری بسوی ثبات بدهید. چون که در انقلاب همه چیز موقتی و گذرا و در حال عدم تعادل و هرج و مرج و متغیر است. و در حکومت قاعده و قانون و دوام و پایداری و ثبات و مشخص بودن تکالیف معیار و شاخص اصلی.

3- مهم نیست که از انواع حکومت های موجود در گنجینه یا دفینۀ تاریخ کدام صورت مورد وثوق و علاقه و ترجیح شما باشد: دموکراسی یا استبدادی. دیکتاتوری یا گروه سالاری. آریستو کراسی یا توتالیتاریسم و.... بلکه مهم این است که حکومت فقط می تواند حکومت باشد و جمع کردن انقلاب و حکومت جمع ضدین است و ناشدنی. زیرا انقلاب موقتی است و ناپایدار. و حکومت دایمی است و پایدار.

4- در انقلاب همه راضی هستند و همه ناراضی. راضی هستند زیرا که اوضاع را موقت می پندارند و منتظر ثبات بعد از تغییرات انقلابی هر پیشامد ناگوار لحظه ای را به نتیجۀ خوشگوار بلافاصله اش در حکومت تحمل می کنند. و ناراضی هستند بخاطر اینکه اصل زیست در جهان طبیعی متکی بر ثبات و تعادل است و انسان در موقعیت انقلابی و نامتعادل جز به بازگشت سکینۀ ثبات و تعادل و حکومت پایدار رضایت قلبی ندارد. در حکومت اما قطعاً بخشی از مردم راضی هستند و بخشی دیگر ناراضی. و ما حکومتی نمی شناسیم که همه راضی باشند و یا همه ناراضی. این راضی و ناراضی در حکومت بسته به نوع حکومت از حداکثر راضی در حکومت های دموکراتیک شروع می شود و در طیف گسترده جریان می یابد تا حداقل راضیان از حکومت که در حکومت استبداد دین سلفی است. اما - و این اما مهم است - ما حکومتی نداریم که همه از صدر تا ذیل ناراضی باشند حتی خود رهبر و حاکم مثل حکومت جمهوری اسلامی.

5- بحث بدرازا می کشد اگر ادامه بدهم وجه تفاوت و تقارب های انقلاب و حکومت را لذا با دو مثال این تفاوت ها یکی در حوزۀ سیاسی و دیگری در حوزۀ اجتماعی از جامعۀ بالفعل ایران مزاحمت را کم می کنم به امید اینکه بالاخره حضرت عالی تصمیم بگیرید که بعد از سی و سه سال انقلاب حکومت تشکیل بدهید در ایران اسلامی!

6- در حوزۀ اجتماعی: در حکومت یا انتخاب حجاب و پوشش آزاد است و یانه و لباس متحدالشکل اجباری است. اگر حجاب آزاد باشد بطور طبیعی و باتوجه به عرف غالب جامعه و کشور و منطقه و شهر و ده و محله تعدادی بی حجابند و عده ای باحجاب. و ما با پدیده ای بنام بدحجابی مواجه نیستیم که نه حجاب است و نه بی حجابی. و اگر پوشش متحد الشکل اجباری باشد که باز ما با پدیده ای بنام بدحجابی رویارو نیستیم. و مردمان یا با حجابند به امر حکومت و یا در زندان و دربند و اعدامند در صورت تخلف از قانون حکومت. نتیجه اینکه بدحجابی فقط در وضعیت بلاتکلیف و بی قانون هرج و مرج انقلابی است که معنی می یابد.

7- در حوزۀ سیاسی: در حکومت یا سؤال کردن آزاد است و یا نیست. اگر پرسش آزاد باشد لاجرم پاسخ پرسش ها نیز اجباری است. و اگر پرسش آزاد نباشد پرسش کننده بدلیل تخطی از قانون حکومت باید خفه شود به زندان و تهدید وتحبیب و هر راه دیگر و سؤال نباید از مغز پرسنده به سطح شنونده مجاز باشد. اینکه هم سؤال آزاد باشد و هم پاسخی در کار نباشد مخصوص وضع انقلابی است که هیجان و التهاب و موقت بودن و فراوانی اعتراض و توقع و پرسش مجالی برای پاسخ نمی یابد. لذا از شما خواهش می کنم برای راستایی آزمایی از تشکیل حکومت جمهوری اسلامی که من مدعی هستم انقلابی پیر است و نه حکومتی جوان. یا پاسخ این محمد نوریزاد را بدهید و یا اعدامش کنید. تا ما مطمئن شویم که بالاخره حکومت جمهوری اسلامی تشکیل شده است بعد از سی و سه سال و مبارک است. با احترام و سپاس. دلقک ایرانی. یا...هو

سه‌شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱

در خواست از حضرت آیت الله خامنه ای. محمد نوریزاد را اعدام کنید!

David - Gianlorenzo Bernini 1623 - Galleria Borghese, Rome

David


محضر شریف حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای دامت افاضاته!

این مختصر نامه را بنا بفراخوان عام جناب آقای محمد نوریزاد برای نهضت نامه نگاری به شما می نویسم. و انتظار دارم که مورد توجه قرار بدهید.

1- من برخلاف همۀ مخالفان و منتقدان شما اعتراض و نقص و عیبی در شیوۀ گفتار و عمل شما نمی بینم. و آنچه شما در طول 22 سال رهبری خود اعمال کرده و می کنید را منطبق کامل با معیارهای شناخته شدۀ علمی و عملی "فلسفۀ سیاسی مستولی بر روح و جان شما" می دانم. و باور دارم که هر کس دیگر نیز در مقام شما و متکی بر فلسفۀ سیاسی مورد عنایت و ایمان شما بود بهتر از حضرت عالی عمل نمی کرد.

2- لذا درخواست من از شما نه راجع به تغییر رفتار و گفتار و حاکمیت شماست. بلکه در خواست من نسبت به ثبات و یکپارچگی و وحدت رویۀ اعمالی از سوی شما متمرکز است. به این معنی که اگر شما خودتان را در موضع رهبر انقلاب تعریف کنید و بشناسانید گفتار و رفتارتان بی کم و کاست دقیق و درست است و لاجرم باید ادامه بدهید. اما اگر حضرت عالی خودتان را در موضع رهبر یک حکومت و حاکم یک کشور و یک ملت بازتعریف بکنید ناچار باید در گفتار و رفتارتان تغییری بسوی ثبات بدهید. چون که در انقلاب همه چیز موقتی و گذرا و در حال عدم تعادل و هرج و مرج و متغیر است. و در حکومت قاعده و قانون و دوام و پایداری و ثبات و مشخص بودن تکالیف معیار و شاخص اصلی.

3- مهم نیست که از انواع حکومت های موجود در گنجینه یا دفینۀ تاریخ کدام صورت مورد وثوق و علاقه و ترجیح شما باشد: دموکراسی یا استبدادی. دیکتاتوری یا گروه سالاری. آریستو کراسی یا توتالیتاریسم و.... بلکه مهم این است که حکومت فقط می تواند حکومت باشد و جمع کردن انقلاب و حکومت جمع ضدین است و ناشدنی. زیرا انقلاب موقتی است و ناپایدار. و حکومت دایمی است و پایدار.

4- در انقلاب همه راضی هستند و همه ناراضی. راضی هستند زیرا که اوضاع را موقت می پندارند و منتظر ثبات بعد از تغییرات انقلابی هر پیشامد ناگوار لحظه ای را به نتیجۀ خوشگوار بلافاصله اش در حکومت تحمل می کنند. و ناراضی هستند بخاطر اینکه اصل زیست در جهان طبیعی متکی بر ثبات و تعادل است و انسان در موقعیت انقلابی و نامتعادل جز به بازگشت سکینۀ ثبات و تعادل و حکومت پایدار رضایت قلبی ندارد. در حکومت اما قطعاً بخشی از مردم راضی هستند و بخشی دیگر ناراضی. و ما حکومتی نمی شناسیم که همه راضی باشند و یا همه ناراضی. این راضی و ناراضی در حکومت بسته به نوع حکومت از حداکثر راضی در حکومت های دموکراتیک شروع می شود و در طیف گسترده جریان می یابد تا حداقل راضیان از حکومت که در حکومت استبداد دین سلفی است. اما - و این اما مهم است - ما حکومتی نداریم که همه از صدر تا ذیل ناراضی باشند حتی خود رهبر و حاکم مثل حکومت جمهوری اسلامی.

5- بحث بدرازا می کشد اگر ادامه بدهم وجه تفاوت و تقارب های انقلاب و حکومت را لذا با دو مثال این تفاوت ها یکی در حوزۀ سیاسی و دیگری در حوزۀ اجتماعی از جامعۀ بالفعل ایران مزاحمت را کم می کنم به امید اینکه بالاخره حضرت عالی تصمیم بگیرید که بعد از سی و سه سال انقلاب حکومت تشکیل بدهید در ایران اسلامی!

6- در حوزۀ اجتماعی: در حکومت یا انتخاب حجاب و پوشش آزاد است و یانه و لباس متحدالشکل اجباری است. اگر حجاب آزاد باشد بطور طبیعی و باتوجه به عرف غالب جامعه و کشور و منطقه و شهر و ده و محله تعدادی بی حجابند و عده ای باحجاب. و ما با پدیده ای بنام بدحجابی مواجه نیستیم که نه حجاب است و نه بی حجابی. و اگر پوشش متحد الشکل اجباری باشد که باز ما با پدیده ای بنام بدحجابی رویارو نیستیم. و مردمان یا با حجابند به امر حکومت و یا در زندان و دربند و اعدامند در صورت تخلف از قانون حکومت. نتیجه اینکه بدحجابی فقط در وضعیت بلاتکلیف و بی قانون هرج و مرج انقلابی است که معنی می یابد.

7- در حوزۀ سیاسی: در حکومت یا سؤال کردن آزاد است و یا نیست. اگر پرسش آزاد باشد لاجرم پاسخ پرسش ها نیز اجباری است. و اگر پرسش آزاد نباشد پرسش کننده بدلیل تخطی از قانون حکومت باید خفه شود به زندان و تهدید وتحبیب و هر راه دیگر و سؤال نباید از مغز پرسنده به سطح شنونده مجاز باشد. اینکه هم سؤال آزاد باشد و هم پاسخی در کار نباشد مخصوص وضع انقلابی است که هیجان و التهاب و موقت بودن و فراوانی اعتراض و توقع و پرسش مجالی برای پاسخ نمی یابد. لذا از شما خواهش می کنم برای راستایی آزمایی از تشکیل حکومت جمهوری اسلامی که من مدعی هستم انقلابی پیر است و نه حکومتی جوان. یا پاسخ این محمد نوریزاد را بدهید و یا اعدامش کنید. تا ما مطمئن شویم که بالاخره حکومت جمهوری اسلامی تشکیل شده است بعد از سی و سه سال و مبارک است. با احترام و سپاس. دلقک ایرانی. یا...هو

جهت اطلاع آقای جهت اطلاع و یک نمایش زهرماری هم علاوه بر متن خوب دلاوری!

See adjacent text.

Beach in Pourville


1- خیلی وقت است که به ننوشتن فکر می کنم. و یا حداقل اینگونه نوشتن. و تکرار ِ تکرار ِ تکرار ِ خویشتن! هم خودم را فرسوده ام و هم شما را خسته. و این را تشخیص می دهم در آمدن ِ پاکشانتان به سیرکِ دلبسته. قرارم براین نبود از اول. و دنبال ایجاد نوعی "گفتمان" بودم فارغ از کلیشه و بی فایده. نشد و نشده است مقدور تا کنون بهر علت و دلیل که چه فرق می کند علت و دلیل واماندن. واماندن واماندن است و دیگر هیچ.

2- دیشب نشسته بودم به تماشای تئاتری که خودم ساخته بودم از سال های دور:

الف-  صحنۀ با شکوهی که تداعی ایران من است و خالی و آرام و در سکوت و با شکوه. کف صحنه؛ صفحۀ لغزان و نا متعادلی است که به میله ای در وسط اهرم است و در تعادل ظاهری در غیاب بازیگران؛ یعنی همان مردم ایران. حالا من نشسته ام بر تک صندلی تک تماشاگر تئاتر سرنوشت یک ملت و منتظر ورود بازیگران و شروع نمایش ایران.

ب- بازیگران بدون نظم و ترتیب و اولویت و نام؛ هُرّی می ریزند روی صحنه و روی دریچه های قلب نگران تماشاگران: خدایا چه می شود. با این هجوم و آن صفحۀ لغزان و آن عدم تعادل ویران. صحنه یکباره به شدیدترین وجه عدم تعادلش می رسد با ورود بازیگران و فقط چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد که هر بازیگری گوشۀ خودش را اشغال می کند و بازگشت آرامش بوطن. خدا را شکر. کپه کپه آدمیان در شمایل اشباح در اینجا در آنجا در همه جا. گروه معتادان. گروه بیماران خاص. گروه دزدان. گروه رمالان. دستۀ مومنان. گروه قاتلان. قربانیان جاده ها. کشته شدگان آلودگی هوا. گروه غالیان. دستۀ طالبان. بدون زنان. نه با زنان. من ندیده ام یا نفهمیده ام که آن نقاط مشکی سیاه و همه جا سیاه همان زنان هستند پوشیده از نامحرمان: از خودشان. و ... و خاصان و زرنگان و کاسه لیسان. این را از کاسه های در دستشان فهمیدم و لباس های متحد الشکلی که یا دستار بندند و یا عرقچین برسر. اینان که همه شلوغ ترین و پرهیاهو ترینند هم. هجوم آورده اند به مرکز صحنه تا با گرفتن دستشان به محور نگهدارندۀ صفحۀ لغزان ثبات ایستادن شان را تضمین کنند ترسان.

پ- حالا نمایش شروع می شود اغلب صامت. جابجایی ها از این دسته به آن گروه و از گروه سوم به دستۀ چهارم و ... همۀ متن نمایش است. معتادان بزخو می کنند و در یک چشم بهم زدنی هماهنگ جای خویش را با دستۀ قاتلان عوض می کنند. و بعد که نوبت جابجایی دزدان است با رمالان و بعد و بعد و بعد. گفتم که صفحۀ نمایش بشدت لغزان است و کمترین اشتباه و تحرکی ناهمانگ باعث بر هم خوردن تعادل همه می شود و بیم پرتاب شدن به بیرون از صفحۀ نمایش روزگار ایران. و این همۀ مصیبت این نمایش تراژیک نیست. که عادت می کنند آدم ها در عادت کردن به نقش خویش در روزگار. تراژدی زمانی اوج می گیرد در لحظه های پایدار نمایش که آن خاصان دستار بند و عرقچین پوش. همه؛ جا نمی شوند در دستیابی و تکیه بر محور صحنه و از روی همدیگر عبور می کنند و صحنه را چنان متلاطم می کنند که گروه ها و دسته های بازیگر متن نمایش لرزان بر عدم تعادل ذاتی صحنه دچار این عدم تعادل مضاعف تولید شده از کشمکش مرکز صحنه توسط دستاربندان و عرقچین پوشان هم می شوند.

ت- نمایش ادامه می یابد در یک فریم به طول و عرض سی و سه سالۀ ما. و آن یک فریم تکراری فیلم همۀ موجودیت نمایش ماست:

کل صحنه در سکوت مرگبار با غوغای کشمکش آویختن به میلۀ تعادل وسط توسط گروه خاصان: دستاربندان و عرقچین پوشان. گروه های دیگر اما از معتادان و قاتلان و بیماران و دزدان و غارتگران و ... مترصد بهم خوردن تعادل صحنه در اثر کشمکش میله پرستان هستند که از فرصت استفاده کنند برای جابجایی با همدیگر از قاتلان بجای دزدان و از معتادان بجای قاچاقچیان و ... و از بقیۀ مردمان می پرسی؟ مگر کسی هم باقی مانده از آدمیان؟! آهان آن چند گروه اقلیت مؤمنان و بیماران و دانشگاهیان و کارگران و کشاورزان و صنعتگران و روشنفکران و هنرمندان و شهریان و دهاتیان و ثروتمندان و فقیران و کارآفرینان و ... ملت را می پرسی. اوه حالا متوجه شدم منظورت را. هیچ. هیچ. اینان که گیرافتاده اند روی صحنۀ لغزان و بدون تعادل اولیه؛ اینک در صحنه ای که خاصان می نوازند در کشمکش آویختن به میلۀ تعادل قدرت؛ و رقصی که معتادان و قاتلان و دزدان و رمالان می کنند با بهره گیری از این بزن بکوب خاصان؛ سر در گریبان دستی بکمر یکدیگر انداخته اند و دستی دوم روی سر و کلاه شان که طوفان عدم تعادل جدید هم ببادش ندهد. و در گوشه گوشۀ صحنه مواظب پرتاب نشدن از دایرۀ هستی هستند به بیابان نیستی. و اجرای این نقش مشکل اوج نمایش است که ملت بازی می کنند در سکوت و انتظار و خدا خدا برای نیفتادن. چقدر بی انصافی تو خوانندۀ من تماشگر که انتظار داری مردانی با یک دست در کمر یکدیگر برای نیفتادن و دست دومی برای نگه داشتن کلاه و اغلب باسر؛ بیایند و تحرکی هم خودشان بدهند به این صحنۀ لغزان و بی ثبات و بی تعادل. مگر آدمی دو دست بیشتر دارد؟ که ندارد.

تئاتر تک صحنه ای که من نوشته باشم و اجرایش را تماشا کرده باشم و حالا برای تو تعریف می کنم واضح تر ازاین باشد. شدنی نیست. یعنی در توان من نیست تکرار کردن تکرار هر روزۀ یک نمایش سی و سه ساله بر روی صحنه های ایران را. آدرس سالن نمایش دقیق هم اگر می خواهی. جدیدترینش را نشانی می دهم در کتابخانۀ ملی:

وی در این مطلب نوشته است: «کتابخانه دیجیتال کتابخانه ملی را که نگاه می کردم برخوردم به لینک 10 گزینه برتر، یعنی 10 کتابی که بیشترین بازدید کننده را در این کتابخانه دیجیتال داشته اند، مشتاق شدم بدانم عناوینی که فرهیختگان ما بیش از همه مشتاق خواندن آنها هستند چیست، هشت کتاب از 10 کتاب برتر اینهاست:قرابادین حکیم شفایی، رساله ای ناشناخته در سحر و طلسمات، دستور معما، مفاتیح المغالیق، عجائب المخلوقات، رساله در رمل، زبده الرمل، قرابادین مجمع الجوامع...»

دلاوری در توضیح این کشف جالب نوشته است: «لابد برای دانشمندان علوم غریبه، هر کدام از این کتب بسیار ارزشمند است و خواندنی اما شگفتی من از این است که چه شده که هشت کتاب از 10گزینه پربیننده کتابخانه دیجیتال ملی ایران در حوزه رمل و طلسم و راههای گشودن گره های ناگشودنی است. به خودم گفتم چه خام اندیش بودیم که خیال می‌کردیم عالمان علوم غریبه اصولا اهل وب گردی نیستند، نگو آخر اینترنت بازی خود حضراتند با این حساب، یا شاید این نیست و در کار فرهیختگان و کتابخوان‌های این مملکت یک گره ناگشودنی افتاده که جز به دانش رمل و اسطرلاب باز نمی‌شود یا شاید جماعت اهل علم از بس که دیده اند سکه شان از اعتبار افتاده، وهم برشان داشته که شاید کسی برایشان طلسمی نوشته، افتاده اند در پی آب باطل السحر و مشتاق شده اند علوم انسانی و تجربی را یک طرف بگذارند و دست به دامان علوم غریبه شوند،که گفته اند «شود آیا که خرامان ز درم بازآیی...گره از کار فروبسته ما بگشایی ...»
و ... زنان!؟
آهان! آن نقطه های سیاه را می گویی. خب معلوم است دیگر. سُر می خورند بسمتی. بر می گردند بسمتی دیگر. و اغلب در همان جایی که می گویند باشند: دور از چشم نامحرمان (اجتماع آدمیان). یا...هو