۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

تالارعدالت یا آبریزگاه سراب!



1- قسم میخورم که هر دو بودند: هم خدا بود و هم شیطان. آری کاملاً یادم است که دو نفر یا دو اثر بودند مثل همدیگر ولی بکلی متفاوت. گفتم که من خواب دیدم. توی تالاری که نه بزرگ بود و نه کوچک.

2- ایستاده بودند پشت به پشت یا رودررو، یا گلاویز. و انبوهی از مردمان همشکل و هم اندازه و هم قیافه مثل هیتلر یا استالین. یکی با سبیل آن دیگری. و دیگری با کلاه سومی. و موسی با چفیۀ محمد. و ابراهیم با عصای موسی. و موگابه با کاپشن احمدی نژاد. و خدا با شاخ های شیطان. و شیطان با مهربانی خدا. و بن لادن که شبیه همه بود بغیر از خودش. مائو را از  بیوه اش شناختم و الا آنجا میلیاردها آدم یقه بسته بود. حتی همین نوام چامسکی خودمان یا مثلاً آیت الله خمینی قلم دوش صدام. خدا و شیطان که همۀ این شکل ها را داشتند بعلاوۀ همۀ شکل های دیگری که از انسان بدوی تاکنون ما بلدیم.  مرتب در رفت و آمدند، و دارند صفوفی را که خودشان تشکیل دهنده اش هستند را مرتب می کنند. 

3- گویا قرار است بشکرانۀ چیزی که من نمی بینم - من خوابم - نماز شکرگزاری بجای آورده شود. سجادۀ افتاده که بلندتر از قداحمدی نژاد خودمان نیست پیشنماز را نمی دانم. شاید مارکس باشد یا حتی آیت الله خامنه ای. چه می دانم چرا خود احمدی نژاد نه با تازه ترین عدالتی که دیشب لقمه گرفته برای عقب ماندگان جهان: امام باید عادل باشد. کوفت.


4- خدای من چقدر همه شکل احمدی نژاد زیادند مثل عکس مشایی در سایتی که به او ارتباطی ندارد مشانیوز. دلم لک زده برای یک هدیۀ تهرانی، ولی اینجا همه شکل ملکه نفرتی تی هستند یا اصلاً زن نیستند و اگر هم هستند گفتم که فکرش را بکن شکل احمدی نژاد.  من که هر چه دیدم آلت شان آویزان بود زیر دمشان. باید بفهمم اینجا کجاست و مرا چرا به اینجا آورده اند.

5-توی خواب خیلی سخت است دنبال یک آشنا گشتن. خودم را صدا می کنم و از خواب بیدار می کنم. بدون اینکه اعتراف کنم معتاد شده ام می آیم سراغ وبلاگم ببینم چند نفر دیگر بدنبال راه حل راه افتاده اند دنبال من.


6- بچۀ رقاصی که همین دیروز بفرزندی قبولش کردم و گذاشتم بالای عکس دلقکیم؛ سرراهم را می گیرد و انگشتم را از کلیک کردن باز می دارد و می گوید:
تو که اعتقاد داشتی عدالت واژه ای نفرت انگیز و مربوط به دنیای قدیم است توی تالار "عدالت" چه می کردی؟
من که غافلگیر شده بودم گفتم:
ولی جایی که من بودم نه تالاربود، نه دروپیکر داشت و نه تابلویی که نامش را حداقل نوشته باشند بر آن. 
عروسک رقاص - اعتراض می کند که بنویسم رقاص عروسک. چون شادی و رقص مقدم است بر هر موجود زنده ای مثل عروسک - سرش را تکان می دهد فیلسوفانه و در حال رقص و تکان تکان می خندد بمن که: 
سفیهم و نمی دانم که تالار بگنجایش 6 میلیارد آدم بالفعل نیازی به آدرس ندارد وقتی همه داخلش هستند.


7- و دست مرا می گیرد و پس از گذراندن از روی جنازه های تلنبار شدۀ "دنیای توجیه و تنبلی و بی عملی و طفیلی گری و انگلی و پس مانده خوری و باج گیری و مظلوم نمایی و راحت طلبی و شهوت رانی و مناجات و اعتکاف و اعتراض و فرافکنی .... بی خیال کار و ابتکار و دانش و بینش و تلاش و پشتکار- اومی گوید - مرا وارد تالاری می کند که روی تابلوی نئون بزرگش نوشته شده است: "به دنیای جدید یا تالار "رقابت" خوش آمده اید. لطفاً قبل از ورود خودتان را از هر نوع بهانۀ دنیای قدیم بتکانید."


8- وارد می شویم و در حالیکه داروین از نوزاد راهنمای من استقبال می کند و باهم گرم گفتگوی "چگونه دنیای جدید شکل گرفت"هستند؛ من می روم بسمت تریبونی که ادیسون برای دوروبری هایش لطیفه تعریف می کند، و زیرچشمی بیل گیتس را می بینم که روبروی درب بزرگ و اتوماتیک تالار رقابت مشغول رفع اشکال نئون تابلوی بزرگی است که روی آن نوشته شده است: رفاقت!

HOW WARREN BUFFETT GOT RICH

۷ نظر:

Helen گفت...

موگابه با کاپشن احمدی نژاد؟!
عجب خوابی! فکر نکنم تعبیر خوبی داشته باشه.

رونیک گفت...

درود
این رزوا تکثیر احمق زیاد شده ...
پایدار باشی

Dalghak.Irani گفت...

Helen
ولی خودم خیلی امیدوارم برای تعبیر شدنش به آنجلینا جولی: کم ِکمش. حالا که تهرانی ها هدیه داده اند به مشایی.
خودمم نفهمیدم منظورم چی بود ازاین پاسخ. ولی خب آدم یه وقت لج میکنه که نوشته اش پاک نشه هرجوری هست. حتی بدست خودش.

پی نوشت:
این پست اولش هو نداره که آخرش هم یا...هو داشته باشه. کامنتاشم همینطور.

Dalghak.Irani گفت...

رونیک سلام.
ممنون که هستی وصدای خوشگلی داری.

خ.آ گفت...

اين پست ديگه آخر coding بود حقيقتش هيچي ازش نفهميدم وقت شد دو سه بار ديگه ميخونمش يه چيزي دستگيرم بشه به قول قديمي ها ديپلم به بالا بود!ميدونم كه ميخواهي خواننده هايتان را به تفكر واداريد و از خمودي ناشي از فراهم بودن همه چيز برايشان بيرون بياوريدشان مرسي و سعي خود را ميكنيم.

Dalghak.Irani گفت...

کاشکی زودترآمده بودید ومن هم ببهانه چیز بیشتری نوشته بودم این پشت. بلکه هم خیلی از عزیزان دیگر نیز نیاز برای کالبد شکافی متن ازسوی مؤلف داشتند.
1- واقعیت امر این است که گاهی درد چنان عمیق می شود ومی رود تا مغز استخوان که جز به کمک ادبیات وقصه و سمبول سازی نمی شود نه توضیحش داد ونه تحملش کرد. موضوع نوشته یک گزارۀ بسیار بسیار ساده است وآن این است که
" خدا دنیا وبویژه انسان را برپایۀ "عدالت نیافریده است. بلکه خدا دنیا را وبویژه انسان را برفونداسیون "رقابت" بنا کرده است. چه غیر از حس رقیب درپس گردن انسان عامل دیگری نمی تواند آدم را روبجلو وپیشرفت وبقای بهینه هول بدهد."
عدالت واژه ای بسیار قدیمی است که انسان ِ بدون عمل برای فرافکنی ساخته است. والبته تولید امید برای ادامۀ زندگی که گاهی تلخ وگاهی سخت می شود.
2- این را مارکسیسم لنین وبدست استالین یک بار به قیمت جان میلیونها انسان وتخریب ده ها کشور درطول ده ها سال تامغز استخوان بشر درد ورنج داده است. چرا باید از 210 کشور جهان به آمار واز 50 کشور واقعاً کشورکیفی بمساحت وجمعیت؛ این ایران مظلوم ونجیب باشد که باید تاوان این تجربۀ تجربه شده را پس بدهد.
3- این درهنگام آن فرضی است که فیلسوفان اخلاق دست دردست همۀ آدم های چلاق مرتب کد های "حرف احمدی نژاد درمورد چپاول شرق توسط غرب درست وعین واقعه است" را توی آستین عقب ماندگی ها می کنند تا ما دویست سال نشسته ایم تا ببرند وبچرند وفربه شوند حالا دویست سال هم باید بنشینیم وبه نشخوار "دیدی دویست سال چه جوری همه چیزمان را بردند وخوردند وپریدند" سپری کنیم و دیگر هیچ.
4- وقتی عدالت نه درروی زمین است (جغرافیای طبیعی) ونه درزیرزمین (جغرافیای کانی) ولذا باعث امکانات ومحدودیت ها و استعدادها ونژاد ها ورنگ ها ونوع واکنش ها وتلاش ها وهزار تمایز ناعادلانه ازبدو خلقت می شود؛ چگونه ممکن است انسان کبوترانسان باشد. و....ای خانم ...اگر اختراع نشده بود این واژۀ عدالت هرچند امید انسان - بیشترامیدواهی برای انسان تنبل وغیرمسئول- کم می شد وتحمل درد ورنج سخت تر. ولی انسان با اطمینان ازاینکه گرگ همنوع خودش است می رفت دنبال پیشرفت وزیاده خواهی وبرای صیانت از نفس ومنافع خودش تن به قانون وقرارداد با انسان دیگر می داد ودنیا ازدست این اخلاق کثیف وریا کار قدیم خلاص می شد وبه قانون اخلاقی شده می رسید.
مثل اینکه ازخودمتن هم مشکل ترتوضیحش شد ولی دیگر حوصلۀ بازنویسی ندارم وفقط این لطف را می توانم بکنم که بیشترازاین ادامه ندهم وگیجی خواننده را افزایش. معذرت می خواهم اگر متن قبلی اذیت کرد. خودم نیاز داشتم به یک تکانۀ قصه ای.
ولی یادم مانده که سلام نکردم آن بالا که قالب شکسته باشم ودراین جا سلام کنم.
سلام خانم آشنا
ممنون که فرصت ایجادمی کنید ووبلاگم را تعقیب می کنید.

خ.آ گفت...

آه حالا بهتر فهميدم! خودم اين نتيجه گيري را كرده بودم كه هر چيزي كه ارزش محسوب ميشود بالاخره روزي بوسيله كساني به ضد ارزش مبدل ميشودو اوضاع آنقدر قمر در عقرب شده كه مصداق همان آخر الزماني است كه حق عين باطل و باطل عين حق است .ولي من اميد بسيار دارم كه نسل بعدي يعني فرزندان ماكه به لطف عصر اطلاعات ازچنان روشن بيني برخورداند چيزي در رنگ و لعاب دين و مذهب وهمه اين اسباب دكان اخوندها نميفريبدشان حالا تا زمان آنها اين پدرسوخته هائي كهان پشت ها نشته اند و دنيا را ميگردانند چه اسبابي براي اغفالشان علم كنند نميدانم ولي نقش نسل ما اين وسط فكر كنم خيلي حساس است.مرسي كه به فكرم واميداري و اميدوارم روزي برسد كه تعداد نظرات وبلاگت به 3 و 4 رقمي برسدو كسان بيشتري از اين فرصت مغتنم استفاده كنند